Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker عشق مامان و بابا
پسر مامان

سه روز بعد از افتادن دندون اولت دندون دومت هم روز 12 جولای جلو رستوران ژاپنی ( که میخواستیم سوشی بخوریم) افتاد ساعت 7:35 غروب و بعدش رفتیم و سوشی ات را هم خوردی عاشقتم پسرکم



Fri 12 Jul 2013 | 11:44 PM | paybarah |

پسر مامان

ماهها از آخرین نوشته ام تو اینجا میگذره ولی امروز اتفاق مهمی تو زندگیت افتاد که من باید حتما اینجا ثبتش میکردم: امروز اولین دندون شیری ات افتاد تو سن هفت سال و چهار ماه و سه روز و شش ساعت حتی دقیقه هاشم همون دقیقه های به دنیا اومدنت بود دندونت حسابی لق شده بود و دندونهای زیری اش هم در اومده بود ولی اینها نمیافتادن بردمت پیش دندون پزشک که گفت باید خودش بیوفته گفت باید هی بهش زبون بزنه بهش گفتم اگه زبون بزنه دندونهای زیری کج نمیشن که گفت نه ربطی نداره دندون زیری واسه این کج میشه که فک کوچیکه و چون صورت شایان باریک هست و فکش کوچیک احتمالا کج در میاد (از الان معلومه که داره کج میشه) خلاصه امروز نهم جولای 2013 ساعت 9:47 شب دندون پایین طرف راست ( از طرف خودش) افتاد بعد از مدتها صبر کردن حالا هم دندونش بالای تختش منتظر هست که توت فری برش داره و به جاش براش دو تا مینی فیگر لگو با دو تا بلیط سینما و 20 دلار پول بگذاره

سعی میکنم بیشتر برات بنویسم گلم مبارکت باشه عشقم



Wed 10 Jul 2013 | 2:15 AM | paybarah |
طوفان هم اومد و رفت و خدا را شکر ما صدمه ای ندیدیم  اون شبی که طوفان اومد ما رفتیم تو هتل موندیم و بعد از دو شب که برگشتیم خونه دیدیم که یکی از پنجره هامون افتاده و کمی شاخ و برگ تو خونه هست و تلفن و اینترنت و تلویزیونمون هم واسه یک هفته قطع بود .

روز هالوووین هوا افتابی شده بود ولی خیلی از خونه ها درخت افتاده بود روشون و سقف خونه را شکونده بود

 :(

روز هالووین شایان لباس لوویجی را پوشید و پیاده رفتیم به طرف خونه دوستم و وسط را هم هر خونه ای تزئئین داشت شکلات جمع کرد. یکی از خونه ها یک درخت گنده افتاده بود بین دو تا خونه و خدا را شکر رو خونه نیوفتاده بود وقتی در را برامون باز کرد خیلی خوشحال شد و یک عالمه تشکر کرد که ما رفتیم ازش شکلات گرفتیم و میگفت که روزش را ساختیم 

یکی دیگه هم از لباس شایان خیلی خوشش اومده بود وقتی داشتیم میرفتیم  بقیه بچه ها که داشتن شکلات جمع میکردن  از دیدن شایان ذوق میکردن و هی لوییجی صداش میکردن 

شایان به شوق شکلات جمع کردن 25 تا خیابون را تا خونه دوستم پیاده اومد و  وقتی رسیدیم به خونه دوستم با سه تا بچه های اون رفتیم کمی دیگه شکلات جمع کردیم  بعد دیگه شایان خسته شد و به بابایی گفتیم بیاد دنبالمون . شایان دو تا کیسه گنده شکلات جمع کرده بود که غیر از پنج شش تا که برای خودش نگه داشت بقیه را دادیم به بچه های همون دوستم  

چون که خونه نبودیم همه پرتزلهایی که خریده بودیم رو دستمون باد کرد که اونها را هم دادیم به بچه های دوستم چون تموم کردن 70 تا پرتزل کار ما نبود 

وقتی داشتیم شکلاتها را به بچه های دوستم میدادیم شایان میگفت مامان این همه شکلات دندونشون را خراب میکنه باید بهشون بگیم که فقط یکی هر روز بخورن :)

شنبه قبل از هالوووین هم رفتیم یک مزرعه که تو محلمون هست واسه جمع کردن کدو و شایان یک کدو خرید و من هم یکی واسه خودم خریدم بعد رفتیم قسمت حیوانهاش شایان به خوک و خرگوش و لاما و گوسفند و... غذا داد بعد رفتیم تو قسمت پروانه هاش که خیلی جالب بود یک لاک پشت خیلی بزرگ داشتن که باید بهش کاهو میدادیم لاک پشت اندازه یک چمدان متوسط بود بعد رو لاکش کاغذ زده بودن و نوشته بودن که مواظب باشین وقتی دارین بهش غذا میدین دستتون را گاز نگیره  دهنش بزرگ بود و دندونهاشم تیز بود مثل دهن انسان دهنش را باز میکرد و کاهو ها را میخورد بعد یک گاو اونجا بود که شایان و من شیرش را دوشیدیم که خیلی جالب بود  بعد گاو کمی ادرار کرد که خیلی جالب بود که چقدر حجم ادرارش زیاده. روز خوبی بود که شایان حسابی لذت برد.

تو خونه ما یک قانونی هست که هیچ کس در اتاقش را نمیبنده و همیشه درها باز هستن اونروز شایان بهم میگه مامان اگه در برای بستن نیست پس چرا یک جوری ساختنش که تکون میخوره ؟ 

یکی از تکالیفشون واسه امروز این بود که باید تو یک کاغذ مینوشتن که طوفان سندی چه خساراتی بجا گذاشته و شایان اکثر کلمات را بدون کمک خودش نوشت و خیلی برام جالب بود که به این راحتی مینویسه چون کلمات انگلیسی اونقدر آوای اضافه دارن که من اصلا فکر نمیکردم خودش بتونه بنویسه مثلا جاده (road) یا مردم (people)  را خودش مینوشت



Wed 7 Nov 2012 | 9:55 PM | paybarah |
من دوستام هر کدومشون سه چهار تا بچه دارن و بزرگترینشون هم سن و سال شایان و یک عالمه دوستام اطرافم حامله هستن حالا اون روز شایان پرید رو شکمم بعد بهم میگه مامان ببخشید نباید این کار را میکردم  میگم چرا؟ میگه آخه تو شکمت یک عالمه بچه هست که میخوان بیان بیرون الان که من پریدم رو شکمت ناراحت شدن. 

من :)))))))

بعد بهم میگه هر وقت من مردم بعد بچه های دیگه میان از شکمت بیرون . خیلی از شنیدن این حرف شوکه شدم و سعی کردم براش توضیح بدم که من فقط یک بچه میخواستم که الان دارمش و دیگه نمیخوام بچه دیگه ای از تو شکمم بیارم بیرون.


دارم با بابایی تلفنی حرف میزنم که بابایی میگه اَوووو  بعد شایان میگه بابایی که مثل گرند ما (مادر بزرگ) حرف میزنه :))))


همه دوستامون بچه هاشون را مدرسه خونگی میفرستن.فردا قراره طوفان بیاد اینجا و مدرسه شایان تعطیل شده و شایان بهم میگه مامان مدرسه ام تعطیل شده خیلی بد هست که من هوم اسکول نیستم اگه هوم اسکول بودم الان میتونستم برم مدرسه :)


بهش گفتم امکان داره که ما امسال نریم تریک اور تریت چون طوفان داره میاد خیلی ناراحت شد و چشماش اشک افتاد  امشب که داشتیم اخبار طوفان را نگاه میکردیم بهش با لحن غمگین میگم شاید نتونیم بریم تریک اور تریت بهم میگه 

Mommy It is a same thing over and over every year don't worry

(مامان یک چیز تکراری که هر سال تکرار میشه نگران نباش)

خیلی براش نگران بودم چون بهترین و شادترین مراسم براش همین تریک اند تریت بود که یک سال بود که منتظرش بود که اینجوری شد امسال

من سه سال پیش واسه شایان لباس هالووین اسپایدر من خریدم به خواسته خودش بعد آخرین روز هفته (اون سال روز هالووین افتاده بود به ویکند ) معلمشون بهمون گفت که با کاستوم بفرستیمشون کلاس و شایان هم لباس هالوینش را پوشید و وقتی میخواست وارد کلاس بشه معلمش ادا در آورد که مثلا ترسیده که شایان وقتی دید معلمش ترسیده ماسکش را در آورد که نگاه کن من شایانم. روز هالوین که میخواستیم بریم تریک اند تریت هر کاری کردم لباسش را نپوشید و گفت من نمیخوام مردم را بترسونم و این شد که اون سال لباسش را نپوشید. سال بعدش همون لباس را پوشید و رفتیم واسه تریک اند تریت. چند ماه پیش یک روز من و شایان بحثمون شده بود و شایان خیلی ناراحت بود از دست من وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم لباسش را انداخته تو اشغال دونی آشپزخونه. منم لباسش را برداشتم و قایمش کردم چند روز بعدش بدو بدو اومد دنبال لباسش در اشغالی را برداشت که دید نیست بهم گفت لباسم کو؟ گفتم کجا گذاشتیش گفت تو آشغالی گفتم تو آشغالی؟ حتما با اشغالها رفته دیگه. خیلی ناراحت شد و رفت تو اتاقش. چند ماه بعد من دیدم این لباس جامو گرفته و بردم گذاشتم تو اتاقش یک روز وسط وسایلش لباس را پیدا کرد با خوشحالی اومد پیش من که مامان ببین سنتا لباسم را برام اورده گذاشته تو اتاقم و یک عالمه خوشحال شد و قرار شد امسالم همونو بپوشه با اینکه خیلی براش کوچیک شده بود ولی دوست  داشت که بپوشتش تا اینکه تو تبلیغات رادیو شنید که والمارت لباس ماریو و لوییجی را داره. بهم گفت مامان برام میخری بهش گفتم میریم والمارت اگه داشت برات میخرم ولی اگه نداشت لباس دیگه ای را برات نمیخرم و همون اسپایدر من را بپوش که قبول کرد.

وقتی رفتیم والمارت بعد از یک عالمه گشتن لباس را پیدا کردیم و شایان خیلی خیلی خوشحال شد که میتونه لوییجی بشه و تا یک هفته همش تنش بود و سبیلش که چسبی هست چسبش را نکندیم تا واسه روز هالووین بمونه بعد شایان میگفت اگه چسبش را واسه روز هالووین بکنیم بعد من سال دیگه چیکار کنم که بهش گفتم واسه سال دیگه یک سبیل دیگه براش میگیرم. حالا با این طوفان همه برنامه ها بهم خورده :( امیدوارم تا چهارشنبه هوا کمی بهتر بشه 



Sun 28 Oct 2012 | 9:26 PM | paybarah |
فکر کنم شایان یک یا دو سالش بود که من کتاب خوندن مستمر را برای شایان شروع کردم  و هر شب بدون استثنا کتاب خوندم یعنی هیچ شبی نبود که شایان بدون کتاب خوندن بخوابه و الان مدتی هست که شایان میتونه خودش برای خودش کتاب بخونه و روزی دو سه تا کتاب میخونه واسه همین الان دو شب هست که شروع کردم به خوندن کتاب فارسی مثل همه چیزهای ایرانی داره واسه اینم مقاومت نشون میده مثلا امشب بهانه میگرفت که چرا از آخر داره میخونی و من هر چی بهش میگفتم کتابهای فارسی اینوری شروع میشه میگفت خنده داره که آدم از آخر کتاب بخونه و هی میگفت چرا اینوری میره :)

واسه فارسی حرف زدنش قبلا خیلی مقاومت میکرد بهش میگفتم من انگلیسی نمیفهمم که حرف بزنی بهم میگفت مامان تو باید حرف زدن انگلیسی را یاد بگیری وگرنه نمیتونی با دوستات حرف بزنی :))  تا اینکه یک روز بهش خیلی جدی گفتم که من زبان اصلی ام فارسی هست و اون حتما باید فارسی حرف زدن را یاد بگیره و دو راه داریم یا همین جا یاد میگیره یا ما اسباب کشی میکنیم میریم ایران که بتونه فارسی حرف زدن را یاد بگیره که اونم قبول کرد فارسی حرف بزنه. گاهی بهش میگم این زبان رمزی ما هست وقتی به این زبون حرف میزنیم دوستاش نمیفهمن که ما چی میگیم یک روز داشتم به دوستم یک لغت فارسی که مربوط به غذا بود یاد میدادم که شایان زود پرید جلو که نباید زبون رمزی ما را به کسی یاد بدی وگرنه همه یاد میگیرن بعد ما زبون رمزی نداریم :)

هر روز صبح شایان که مدرسه میره از در پشت آمفی تاترشون میره داخل و اونجا هر کلاسی تو یک ردیف نشسته  و میرن اونجا میشینن تا معلمشون بیاد دنبالشون و کلاسشو برداره ببره سر کلاس. بعد که رفتن سر کلاس ده دقیقه بعد مدیرشون از بلندگو که تو همه کلاسها هست بهشون صبح بخیر میگه بعد همه شون پا میشن و به پرچم آمریکا ابراز احترام میکنن و یک متنی را همه با هم میخونن و  خلاصه متنش اینه که همه شون در زیر سایه خدا با هر دین و رنگ و آینی به پرچمشون وفادارن (چند مدت پیش یک گروهی شکایت کرده بودن که ما دینی نداریم و نمیخوایم بچه هامون این متن را بگن چون توش گفته زیر سایه خدا و این بر خلاف اعتقادهای ما هست واسه همین تو بعضی از مدارس این را برداشتن ولی تو مدرسه های نیویورک هنوز هست).

 چند روز پیش یک پلیسی تو نیویورک کشته شد (یک ماشینی خلاف کرده بود فکر کنم سرعت غیر مجاز داشت بعد پلیس نگهش میداره و میاد از ماشین پایین تا بره جریمه اش کنه که کسی که توسط پلیس نگه داشته میشه پلیس را میکشه چون یک قاتلی بوده که بهش تخفیف خورده بوده و با شرط اینکه دیگه هرگز خلاف نکنه آزاد شده بوده که حالا اگه پلیس جریمه اش میکرد مجبور بود واسه ابد بره زندان دوباره و واسه همین پلیس را کشته بود و فرار کرده بود) خلاصه امروز تشییع جنازه اش بود و ما داشتیم از اتوبان میرفتیم خرید بعد تو اتوبان روی هر خروجی یک پل هست که بره اونور اتوبان پلیس با جرثقیل و ماشین آتش نشانی  پرچمهای خیلی بزرگی را  روی این پلها هوا کرده بود بعد ما به هر کدوم از این پلها میرسیدیم شایان شروع میکرد به خوندن اون متن و ادای احترام به پرچم و هنوز خوندنش تموم نشده بود به پرچم بعدی میرسیدیم دوباره شروع میکرد به خوندن :)) خیلی جالب  و خنده دار بود و اینکه بچه ها چه راحت شرطی میشن



Sat 27 Oct 2012 | 9:47 PM | paybarah |
پسری مامان 

این هفته سه شنبه روز عکس بود. هر سال یک روز در سال میان و عکستون را میگیرن اول تک به تک بعد هم همه بچه ها با معلم با هم. وقتی پیش آمادگی بودی اونجوری که معلمت گفته بود یک عالمه گریه کردی و حاضر نشدی عکس بگیری و عکس کلاسی هم معلمت به زور نگهت داشته بود به همین خاطر وقتی رفتی آمادگی روز عکس به من گفتی که نمیری مدرسه من بهت قول دادم که زمان عکس گرفتن میام سالن ورزشی و پیشت میمونم که عکس بگیری و به همین امید پاشدی و رفتی مدرسه من هم از مدیرتون پرسیدم کلاس شما ساعت چند عکس میگیره که به من ساعتش را گفتن منم همون ساعت اومدم و دیدم که کلاستون داره میاد واسه عکس. وقتی که منتظر بودیم تا نوبت کلاستون بشه من داشتم با معلمت حرف میزدم و وقتی نوبت کلاستون رسید عکاس اومد به من گفت شما معلم این کلاسین من گفتم نه و معلمتون را نشون دادم که معلمتون گفت تو هم بیا با ما عکس بگیر گفتم نه من نمیگیرم ولی معلمتون هی اصرار کرد دیگه من هم که با لباس خونه بدون هیچ آرایشی پا شده بودم اومده بودم وایسادم با شماها عکس گرفتم یعنی عکسم تو خونه همه همکلاسیهات رفت :) و بعدش هم به صف شدین و عکس تکیتون را گرفتین. امسال گفتی مامان من بزرگ شدم دیگه نمیترسم نمیخواد که بیای. وقتی اومدی خونه گفتم که چطور بود گفتی اول عکس تکی گرفتین بعد عکس دسته جمعی گرفتین بعد رفتین تو حیاط و با مامانهای دوستاتون عکس گرفتین گفتن مگه مامان ها هم اومده بودن که گفتی بعضی از مامانها اومده بودن :) جالب بود برام که بعضی از مامان ها اومده بودن

حالا ببینیم عکس امسالتون چه جوری میشه عزیزکم



Thu 25 Oct 2012 | 9:57 PM | paybarah |
پسر گل مامان 

امروز 22 اکتبر 2012 اولین جلسه کلاس شناتو رفتی. یک ماه پیش اسمت را نوشتم کلاس  به ما گفته بودن از چهارشنبه تا جمعه ثبت نام هست من و دوستم پنج شنبه رفتیم ثبت نام که دیدیم همه کلاسها پر شده فقط دوشنبه و چهارشنبه از 8 تا 8:45 خالی هست با اینکه خیلی دیر وقت بود و تو هر شب ساعت 8 میری تو رختخواب مجبور شدم اسمت را بنویسم. قرار شده من و بابا تو و بچه دوستم را که با تو دوست هست را ببریم چون من نمیتونم بیام رخت کن مردونه باید بابا هم باشه. تو خیلی میترسیدی که بری ولی چون مَدی هم با ما میومد تو به عشق مدی ذوق داشتی.

 خلاصه اول براتون یک ربع مقررات را توضیح دادن که کسی را هول نمیدین نمیدوین و.... بعد لب استخر نشستین و اب بازی کردین بعد رفتین تو آب  حرکت پا را یاد گرفتین بعد مربی تون شما را یکی یکی برد زیر آب خلاصه آخرهای کلاس بود که نمیدونم چی شد یکی از بچه ها بالا آورد یا چی که گفتن تو آب یک چیزی دیدن و شماها را از آب کشیدن بیرون.

شب اومدی خونه گشنه ات بود سریال با شیر خوردی  و میگفتی پات خیلی درد میکنه و بعد رفتی خوابیدی :) امیدوارم به شنا علاقه نشون بدی  و دنبالش کنی




Mon 22 Oct 2012 | 9:33 PM | paybarah |
امروز روز چک آپ دندون بود  از چند سال پیش میخواستم شایان را واسه چک آپ ببرم که میترسید تا اینکه پارسال یک دندون پزشکی کودکان پیدا کردم  از اونجایی که پسر دوستم که هم سن شایان هست چند تا دندون خراب داشت و همه را براش درست کردن حسابی ترسیده بودم که شایان دندون خراب نداشته باشه که نداشت فقط دو تا دندونهای بالاییش کمی خرابن که منتظریم بیفتن.

امروز هم اول دکتر معاینه کرد و راضی بود گفت دندونهای پایینش داره شروع میکنه به لق شدن و اول اونها میوفته بعد دندون بالاییش بعد هم براش دندونهاشو با فلوراید شستن و بهم نشون دادن که خوب دندونش مسواک نمیشه و کمی جرم روش هست و من هم باید براش مسواک بزنم(الان یک سال هست که به من اجازه نمیده براش مسواک بزنم) خلاصه به خاطر محیط شاد و کارتونی و  کارتونهایی که اونجا نمایش میدن فعلا پسریمون با علاقه به دندون پزشکی میره هر شش ماه یک بار :)


کمی سرما خوردم و دو روز بود حموم نرفته بودم و رو تخت دراز کشیده بودم و کتاب را بالای سرم نگه داشته بودم که شایان میاد تو اتاقمون و به من میگه : مامان اینجات سیاهه (زیر بغلم را نشون میده) 

مامان: آره چون دو روز هست که حموم نرفتم :(

شایان: آخه مثل پسرها شدی 

مامان: :(

حسابی رو من دقت داره حتی وقتی رنگ رژ لبم را عوض میکنم نظر میده و وقتی میریم خرید رو لباسهایی که براش میخرم نظر نمیده ولی حتما رو لباسهایی که میخوام واسه خودم بخرم نظر میده  یا حتی مدل ابروهام 



Wed 17 Oct 2012 | 10:22 PM | paybarah |
پسری مامان

تو این سه سالی که میری این مدرسه من  هر سال با معلم هات مشکل دارم در صورتی که میگن مدرسه تون یکی از مدرسه های خوب شهر هست.  سال اول که باعث شد کلاست عوض بشه که باید به حال فرصت اینجا برات ثبتش کنم  پارسال هم  من وقتی پرس و جو کرده بودم یکی به من گفته بود همه چهار تا معلم پیش دبستانی خوب هستن غیر از یکی که تو دقیقا افتادی تو کلاس همون منم بعد از صحبت با پرستار مدرسه و دو سه تا از والدین  راضی شدم که کلاست را عوض نکنم  معلمت معلم بدی نبود ولی مسن بود و کنترل کلاس براش سخت بود  و الان فکر میکنم که باید کلاست را عوض میکردم 

شما یک دفتر دارین که رابط اولیا با  معلم هست  داستان از اونجا شروع شد که من یک روز  از یکی از اولیا شنیدم که تو اورینتیشن معلم پسرش را دیده  و ما اصلا نفهمیده بودیم که اورینتیشن شده بعد دو سه بار برای معلمت تو اون دفتر  یادداشت گذاشتم که فقط یکی را جواب داد  که این باعث شد امروز با توپ پر برم مدرسه وقتی به ناظم گفتم یک قرار ملاقات بده که با مدیر میتینگ داشته باشم گفت موضوع چیه که گفتم من واسه معلم پسرم  یادداشت میفرستم ولی بدون اینکه چک بشه میاد خونه که ناظم گفت الان وقت نهار هست و معلم تو کلاس تنهاست برو بالا و ببینش که من رفتم بالا و تا دیدمش گفت من همین الان یادداشتهاتو دیدم و اول کلاس به بچه ها میگم هر کی  یادداشت داره از اولیاش دفترش را بگذاره رو میز  که مثل اینکه تو نگذاشته بودی  و بهش گفتم چرا بعضی از  تکالیفت چک نشده که گفت من از بچه ها میخوام که تکالیف را بگذارن تو سبد هر کی نگذاره براش منفی رد میکنم .

کلاستون اینجوری هست که هر کی تک صندلی داره و هر شش تا تک صندلی دور هم نشستن که دقیقا مثل اینه که شش نفر دور یک میز واحد نشستن وسط میز یک سبد هست که توش پر مداد و چسب و قیچی و مداد شمعی هست و یک سبد دیگه که  هر وقت معلمتون بگه باید تکالیفتون را بگذارین اونجا. بهش گفتم که تو میگی همش با نکیتا حرف میزنی و یادت میره که معلم چی گفت که معلمت گفت که جاتو عوض میکنه اینم از مشکلات مدارس مختلط هست که دختر ها زرنگ و زبلن و پسر ها ازشون عقب میوفتن که این باعث میشه اعتماد به نفسشون را از دست بدن

خلاصه کمی حرف زدیم تا ببینم چیکار میکنه امیدوارم که مجبور نشم کلاست را عوض کنم 

این آخر هفته یک تکلیف جالب داشتین به اسم کرم کتاب  که باید یک کتاب را میخوندین و اسم کتاب با مولفش با تصویرگرش را مینوشتین و همینطور شخصیتهای اصلی داستان و اینکه کتاب چند صفحه هست و قسمت جالب کتاب را تو چند خط مینوشتین

هر هفته یک سری لغت جدید یاد میگیرین و روز اول باید سه بار از روش بنویسین روز دوم و سوم باهاش جمله بسازین و روز چهارم هم املاش را تمرین کنین واسه امتحان

یکی از کلمات movement  بود هر چی فکر کردی جمله ای تو ذهنت نمیومد  که من بهت گفتم من یک جمله میگم ولی نمیتونی بنویسیش باید یک جمله دیگه بسازی که قبول کردی بهت گفتم  حرکت اون گربه سریع بود  و جمله ای که تو نوشتی : حرکت اون سگ کند بود :)   



Tue 16 Oct 2012 | 9:57 PM | paybarah |
من داشتم باهات پینگ پونگ بازی میکردم به دوستم میگی مامان من خیلی خوب بازی میکنه باید بره المپیک :)


یکی از بچه های بزرگ 12. 13 ساله یک عالمه کوکی گذاشته تو دهنش و نمیتونه بجوه  بهش میگی اگه تو اینطوری غذا بخوری دل درد میگیری 


امروز اولین کتاب طولانیت را از مدرسه به امانت گرفتی مثل اینکه وقتی میخواستی کتاب را برداری کتابدار باور نکرد که میتونی بخونیش و ازت امتحان خوندن گرفت و  اینطوری که خودت میگی گفتی تو امتحان حتی یک کلمه هم غلط نخوندی 


داره واسه اولین دیکته کلاس اولت آماده میشی کلماتی که باید بلد باشی اینه :

mat ,cat ,hat, man,can ,ran ,unique ,interest ,jump , up , not , down

همشون را بلد بودی غیر از  unique , interest  و  not  را با nut خوراکی قاطی میکردی چون تو جمله نبود که بفهمی کدوم هست

ریاضی هم باید برای امتحان آماده بشین که الان دارین رو پترن کار میکنین



Mon 8 Oct 2012 | 10:40 PM | paybarah |