تو تابستان اتفاقات زیادی افتاد که میخوام چیزهای محدودی را که یادم مونده بنویسم تا یادگاری براش بمونه:
ما امسال تابستون ورودی پارک sesame place را گرفته بودیم که تا آخر تابستون سال دیگه اعتبار داره و برای همین تا کوچکترین فرصتی دست میداد میرفتیم اونجا که دو ساعتی با نیویورک فاصله داره.شایان حسابی عاشق شخصیتهای عروسکیشون شده و حرفشون را همیشه میزنه که شامل اینها هستن:
elmo , big bird ,oscar ,telly,natasha ,zoe ,abbey,graver ,cookie manester ,count
و شخصیت های دیگه که الان یادم نیست.این پارک هم بیشتر بازیهاش آبی هست که به من بیشتر از شایان خوش میگذشت گاهی که با دوستامون میرفتیم به شوخی میگفتن که بخاطر من داره میریم.
شایان تو تابستون اولین سینماش را هم رفت.وقتی فیلم up را اوردن من تصمیم گرفته بودم که شایان را ببرم چون فکر میکردم سه بعدی هست و شایان لذت میبره .وقتی فیلم امد رو اکران، من منتظر موندم که دوستام برن تا ببینم سه بعدی بودنش واسه سن شایان ترسناک نباشه بعد که دیدن همه چیز خوبه تا به خودم بجنبم دیدم هر جا میرم فیلم را برداشتن تا اینکه بعد از گشتن بیست تا سینما یک سینمایی را پیدا کردم که گفت فردا آخرین روز نمایشمون هست حالا ما میخواستیم اون روز (فرداش) حرکت کنیم به سمت پنسیلوانیا واسه sesame place خلاصه با یک عالمه بالا و پایین کردن تصمیم گرفتیم که اون روز ظهر من و شایان بریم سینما بعد وقتی بابایی از سر کار اومد حرکت کنیم و با دوستامون بریم به طرف sesame place. خلاصه ما اون روز ساعت ۱:۳۰ بلیط را گرفتیم و رفتیم نشستیم تو سالن و فیلم شروع شد ولی هرچی منتظر موندم دیدم از سه بعدیش خبری نیست. و من نمیدونستم هر فیلمی که به اسم سه بعدی اکران میشه تو سینماها دو جور نمایش میدن.بعضی از سینماها سه بعدیش را دارن و بعضی هاشونم نه و عادی اکران میشه و این سینما از نوع عادی بود.شایان وقتی پاپ کرن و شکلاتش تموم شد هی میگفت بریم منم به بهانه سگی را نگاه کن و وای چی شد و چرا اینجوری شد و از این چیزها تا وسطهاش نگهش داشتم تا اینکه دیگه رفت وسط راهرو که همین الان بریم که دیگه مجبور شدیم بیایم بیرون. هنوز که هنوزه نتونستم فیلمش را گیر بیارم و ببینم آخرش بالاخره چی میشه.
بالاخره ما شروع کردیم به آموزش شایان برای از پوشک گرفتنش در ۱۹ اکتبر یعنی در سه سال و هفت ماه و دو هفتگیش یعنی از دو هفته پیش. من به حرف دکترهای اینجا گوش میدادم که میگفتن وقتی باید شروع به آموزش بشه که بچه خودش بخواد و از پوشیدن پوشک احساس ناراحتی کنه ولی شایان هنوز هم که هنوزه به شدت به پوشک علاقه داره.عاملی که باعث شد من شایان را از پوشک بگیرم گوشزد اطرافیانم وقت و بی وقت بود که منو کلافه کرده بود. روز دوشنبه که از خواب پا شد با زور و بدبختی و گریه شورت پوشوندمش که نتیجه این شد که تا پنج و ده دقیقه بعدالظهر شش بار تو شورتش جیش کرد ولی یک بار هم رو لگن ننشست تا اینکه اولین جیشش را تو ۵:۱۰ تو لگن انجام داد که من به شدت خوشحال شدم چون واقعا کلافه شده بودم و نمیدونستم چه جوری میتونم این موضوع را بهش حالی کنم خلاصه ازش پرسیده بودن جایزه چی میخواد که اونم گفته بود دایناسوری که شخصیت toy story هست من هم از صبح بهش گفته بودم که اگه جیش کنی تو پاتی برات دایناسور میخرم و وقتی اولین بار انجام داد پوشک پوشوندمش و رفتیم اسباب بازی فروشی یک دایناسور معمولی که هیچ کاری هم نمیکنه را خریدیم ۳۴ دلار![]()
وقتی اومدیم خونه دوباره با گریه شورت پاش کردم بهش میگم: مامان جان جیش داری چیکار میکنی؟
شایان:میریم دایناسور میخریم
مامان:
دایناسور را که خریدیم و تو بغلت هست میریم رو پاتی
روز دوم اصلا accident نداشت روز سوم و چهارم بیشترش را بیرون بودیم که با پوشک بود.تو هفته دوم حتی کار بزرگشم accident داشت دو بار.یک بارش را دیدم شورتش قلنبه شده و بار دومش وقتی کارش تموم شده بود ازم خواست رو پاتی بشینه وقتی نشوندمش یکهو دیدم تو شرتش حسابی کثیفه بهش میگم: مامانی جون اینها چیه عزیزم؟
شایان:accident![]()
مامان:![]()
امروزم واسه اولین بار بدون پوشک رفتیم کتابخونه که تا رسیدیم شایان را بردم دستشویی و یک عالمه جیش کرد که من فهمیدم پس به اون درکی رسیده که خودش را نگه داره ولی پنج دقیقه بعدش رو قالی الفبا بازی بچه ها جیش کرد
خدا را شکر کتابخونه خلوت بود و من یک عالمه لباس و دستمال مرطوب و همه چیز با خودم داشتم و بعد از اون هم چهار بار دیگه بردمش دستشویی که همه بارش را با اینکه میگفت ندارم داشت.
داستانی داریم با این موضوع چون گاهی که خونه هستیم هر دو دقیقه به دو دقیقه میره پاتی (بدون اغراق، یعنی من پاتی را میشورم هنوز ننشسته میگه :بدو بدو یعنی اینکه باید برم) پاتیش هم جلو تلویزیون تو هال هست ولی بازم حوصله اش نمیگیره که روش بشینه. براش یک لگن تاشو هم خریدم که تو کیفم هست که هر لحظه بخواد بتونم ببرمش پاتی ولی باید بهم بگه تا ببرمش دیگه.هر روز با گریه و زاری و بدبختی شورت پاش میکنم و واسه اینکه پوشک پاش کنم یک عالمه گریه میکنه.خلاصه داستانی داریم.شیرین زبانیهاشم فردا میام تعریف میکنم
Are we going to Amoo's house?yes we 're going there hooraa,mama we're going to Amo's house ,yes yes yes
mama:![]()
یکی از غصه های بزرگ من اینجا همین دور بودن از همه بستگانمون هست.شایان نمیتونه به صورت واقعی وجود عمه ها و دایی ها و خاله ندی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و مامان بزرگ های من و کازینهاشو ... را حس کنه و این خیلی سخته .چون آدم هر چقدر هم دوست داشته باشه تو سن شایان باید خانواده و اصل و نسبش را بشناسه وقتی یکی از کازینهای دوستاش میان پیششون دلم برای بچه ام کباب میشه که اینقدر تنهاست با اینکه هنوز خیلی کوچیک هست ولی من احساس میکنم از الان این چیزها را میفهمه واسه همینه که اکثر کسانی که مهاجرت میکنن سعی میکنن بیشتر از یک بچه داشته باشن که این کمبود را با داشتن خواهر و برادر برای بچه پر کنن و ما که خیال نداریم بچه دیگه ای داشته باشیم معلوم نیست چه جوری باید این کمبود را براش پر کنیم
* جامعه آمریکا بر خلاف اروپا بچه خیلی میارن مثلا تو مهدی که شایان میرفت شاید شایان یکی از محدود بچه هایی بود که تک فرزند بود
all done !!![]()
shayan:I love garbage, I love garbage
بعدش بچه ام فکر کرد شاید نفهمیدم که چی میگه آشغالی آشغالی
خلاصه من جلو یک ترن آدم که حوصله شون سر رفته بود ابروم رفت
I am OK mommy
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
shayan:momy ,are we going to playground?
momy:no mama, today is rainy and playground is wet,we can not go there
shayan:momy ,please give me a napkin![]()
بچه ام میخواد با دستمال کاغذی همه زمین بازی را خشک کنه!
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
میفهمم که شایان یاد گرفته از یک تا ده را به اسپانیایی(زبان دوم آمریکا) بشماره، از خودم خجالت میکشم و تصمیم میگیرم فارسی اش را هم بهش یاد بدم . موقع پایین اومدن، پله ها را به فارسی میشماریم(موقع بالا رفتن به اسپانیایی شمرده بود که من فهمیده بودم تا ۱۰ بلده بشماره). شب داره برای خودش بازی میکنه شروع میکنه به شمردن: یک ،دو ، سه ، کواترو
(کواترو= چهار به اسپانیایی)
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
shayan:momy ,I love you
momy:![]()
I love you more
shayan:no momy ,I love you SHAYAN
بچه ام فکر کرده مور یک کسی هست که امده جاشو گرفته
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
شایان مدتی هست که یک دوست خیالی داره که همه کارهای بد شایان را انجام میده برام خیلی جالبه که این دوست خیالی از کجا اومده.اسمشم جرج هست ما هیج کس را دور و برمون به اسم جرج نداریم یا تو مهد کودک قبلی شایان.خلاصه همه کارهای بد را جرج انجام میده و مامان به شایان میگه به جرج بگه این کار درستی نیست و انجام نده و شایانم بهش میگه و جرج هم سریع گوش میکنه![]()
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
من خیلی دلم میخواد که اینجا عکس بگذارم میشه بهم بگین از کجا میتونم عکس اپلود کنم؟
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
شایان هنوز پوشک میگیره از ایران بهم زنگ میزنن میگن از پوشک گرفتیش؟ اینجایی ها میگن نباید مجبورش کنی چون نتیجه عکس داره باید خودش اماده باشه خلاصه ما انواع و اقسام لگن را براش خریدیم تا اماده باشیم از لگنی که براش اهنگ میزنه و تشویقش میکنه بگیر تا لگن تاشو برای بیرون. بعضی موقع ها برای دو سه دقیقه میشینه رو لگن و با دهنش صدای آب در میاره(میگه:ششششششش ، از من یاد گرفته) بعد ذوق میکنه و برای خودش دست میزنه و میخواد پوشکش را بپوشه.من فقط میخوام که یک بار انجام بده که بهش نشون بدم چیه
هرگونه راهنمایی از مادرهای گرامی پذیرفته میشود!!!
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
شایان به شدت از ساحل بدش میاد.تا پارسال عاشقانه دوسش داشت امسال که واسه اولین بار رفته بودیم شایان با ذوق و شوق با باباجونیش رفتن کنار اب و بابایی اومد باهاش بازی کنه موج که نزدیک شد بابایی با بازی بهش گفت بدوییم و فرار کنیم که یکهو دیدیم شایان شروع کرد به دویدن بدون اینکه به پشتش نگاه کنه همه ساحل را دوید تا اسکله چوبی که برای پیاده روی هست(فاصله اش زیاده تا آب) که اونجا یک نفر نگهش داشت که ما بهش برسیم.از اون روز به بعد حاضر نمیشه پاشو رو شن بگذاره و هر وقت میریم با گریه و داد و فریاده.
چند هفته پیش که رفته بودیم ویلای عمو و زن عموش با اونها رفته بود کنار رودخونه و یک عالمه اب بازی کرده بود(کنار رودخونه سنگی بود و شنی نبود) ولی این هفته که رفته بودیم ساحل اولش اینقدر گریه کرد تا اخرش به بهانه حباب بازی(که خیلی دوست داره) حاضر شد بمونه بعد براش کایت المو هوا کردم که خیلی ذوقش را داشت ولی یک بار که کایتمون سقوط کرد بدو بدو رفته کایتش را برداشته و میگه:
Elmo ,Are you OK?![]()
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
اولین فیلم کارتونی که نگاه کرده ماداگاسکار هست که خیلی دوستش داره(کلا خیلی خیلی به حیوانات علاقه مند هست) من از شخصیت هیپو تو فیلم خوشم میاد حالا امشب هی بهم میگفت تو هیپو هستی منم زیبرا هستم.بعد من وسطهاش یادم میرفت و بهش میگفتم مثلا شایان بیا دندونت را مسواک بزن که یکهو میدیدم با عصبانیت میاد بهم میگه هیپو ، من زیبرا هستم.
عموش هم براش یک دوربین سه بعدی خریده(از اونهایی که زمان بچگی ما فقط مال کعبه اش بود و فقط از عربستان میومد) و مال شایان حیوانات هست که عاشق این دوربینش هست همش دستشه.
امروز سه سال و سه ماه و سه روزگیت هست و مامان بیشتر از یک ماهه که برات چیزی ننوشته.این روزها کشور مامان و بابات روزهای سختی را میگذرونه و واسه همین مامانت احساس میکنه هر کار جانبی براش به منزله خیانت به هموطناش به حساب میاد به همین زودی میام برات تعریف میکنم که چه اتفاقهایی افتاده.
از تو عسلیم بگم که خیلی ماه هستی حسابی مهربون و با محبتی اگه روزی منو خیلی ناراحت کنی و من ندونسته سرت داد بزنم خیلی خیلی ناراحت میشی و بغض میکنی و اونقدر ناراحتیت را نشون میدی که من مجبور میشم برای رفتار بدم ازت معذرت بخوام (همون داد زدن)
عاشق حیوانات هستی و هر کسی را که جدید میبینی شروع میکنی براش تعریف کردن که هر حیوانی چه صدایی داره و چیکار میکنه .
هنوزم عاشق عموت هستی و تنها کسیه که باهاش تلفنی ساعتها حرف میزنی.
مامانی این روزها در یک حرکت انقلابی تلویزیون و کارتنهاتو قطع کردیم و محدودش کردیم به دو تا سه ساعت در روز که تو خیلی خوب باهاش کنار اومدی.
مامانی این کامپیوترم برچسب فارسی نداره واسه همین تایپ کردن باهاش سخته فقط میخوام بگم چقدر عاشقتم و چقدر بهت افتخار میکنم و امروز را بهت تبریک بگم .ممنون که اینقدر خوبی گل مامان
کتابخانه شهرک ما خیلی کتابخانه خوبیه کلا همه کتابخانه به دو قسمت تقسیم شده که نصفش مال بچه ها هست و نصفش مال بزرگترها و با در از هم جدا شدن واسه همین هرچقدر بچه ها اینجا داد و فریاد کنن مزاحم محیط آرام بزرگترها نیستن.هر هفته برای بچه ها برنامه های متنوعی دارن که مجانی هست از بچه سه ماهه شروع میشه تا بزرگسال اولین برنامه هاشون برای سه ماهه تا ۱۱ ماهه هست که براشون شعر میخونن و اونها هم دست میزنن (با کمک مامان یا باباشون) یا بپر بپر میکنن از اون بپر هایی که نوزادان میکنن و کارهای دیگه . یا اینکه یکی از برنامه هاشون که تا سه سال هست باید بچه ها اسنک با خودشون بیارن و وقتی مربی براشون کتاب میخونه اونها اسنکشون را میخورن یا یک برنامه ای دارن ۷:۳۰شب که با پیژامه هاشون و عروسکی که باهاش میخوابن میرن و براشون کتاب خونده میشه. موقعی که من دانشگاه میرم عملا نمیتونم شایان را به این برنامه ها برسونم چون در طول روز برگزار میشه ولی تابستونها تو همه برنامه هاشون شرکت میکنیم امسال تو برنامه حروف الفباشون که برای بچه های سه تا پنج سال هست شرکت میکنیم که هر دو هفته یک بار برگزار میشه. دفعه پیش حرف د را باهاشون کار کردن .اول که وارد میشیم برچسبهایی که اسم من و شایان روش نوشته شده را میچسبونیم به سینه مون بعد میریم قسمتی که مربوط به کتابخونی گروهی هست که شامل دو سکو به شیوه استادیوم رو هم ساخته شده و رو دیوارش هم یک نقاشی هست که یک جنگله که یک دختر و پسر دارن توش کتاب میخونن همه حیوانهای جنگل تو عکس (از کرم ابریشم و جغد تا پروانه و غورباقه) در حال کتاب خوندن هستن.وقتی همه بچه ها نشستن مربی شون با شعر خوندن برنامه را آغاز میکنه که بچه ها با شعر یکی یکی خودشون را معرفی میکنن و بقیه بچه ها باهاش سلام میکنن بعد از آشنایی کتاب خوندن شروع میشه که دفعه پیش که حرف د بود یک کتاب در مورد اردک بود و دو تای دیگه هم شخصیت داستان با حرف د شروع میشد و بعد ازشون میپرسن چه چیزهایی با د شروع میشه اسم کدومتون با د شروع میشه وسط یا اخر اسم کی د هست و از اینجور سوالها بعد بچه ها رفتن پشت میز و صندلی نشستن که بهشون یک برگه دادن که یک طرفش عکس اردک بود باید رنگ میکردن طرف دیگه اش هم باید چیزهایی که با د شروع میشد را به اردکها وصل میکردن بعد از این هم مربیشون بهمون فومهایی داد که به صورت اجزای مختلف اردک بریده شده بود که شایان با کمک من همه را به هم وصل کرد که شکل اردک شد(خیلی خوشگل بود) و اوردیم به بابایی نشون دادیم.
برنامه این دفعه درباره ن بود که همه این مراحل تکرار شد ولی این دفعه تنبک درست کردن که خیلی درست کردنش اسون بود و بچه ها خیلی خیلی دوسش داشتن میگم که شما هم درست کنین
دو تا ظرف کاغذی به شایان دادن که پشت ظرفها را رنگ کنه بعد مربی یک کاسه پر از منجوقهای سفت اورد و به شایان گفت دو مشت پر از این منجوقها بریزه تو یکی از بشقاب ها بعد اون یکی بشقاب را گذاشت رو این بشقابی که توش منجوق بود و بعد دور تا دور بشقاب کاغذی را با منگنه به هم وصل کرد .یک مدل دیگه اش که شایان تو مهدش درست کرده بود و اورده بود خونه اینجوری بود که منجوقها را ریخته بودن تو یک بشقاب و بشقاب را تا کرده بودن و منگنه کرده بودن به گوشه اش هم چند تا کاغذ کشی وصل کرده بودن.
یکی از برنامه هایی که پارسال تابستون شرکت کردیم امسالم میخوایم شرکت کنیم برنامه کتابخونی هست پارسال شایان دو سال و نیمش بود و واسه سن شایان ما هر هفته باید سه تا کتاب میخوندیم و تحویل میدادیم و اخر هفته یک جایزه کوچیک به شایان میدادن اسم برنامه بود حشره را بگیر واسه همین جایزه هر هفته به حشره مربوط میشد (مدادی که روش حشره داشت یا سنجاق سینه ای که عکس حشره در حال کتاب خوندن بود یا عکس برگردان و تاتو حشره و از اینجور جایزه ها) و منم باید آخر هر هفته رو یک کاغذ اسم کتاب را مینوشتم و اینکه شایان دوسش داشت یا نه برای بچه های بزرگتر اینجوری بود که باید خلاصه داستان را مینوشتن و تحویل میدادن فکر کنم ۱۴ هفته این برنامه ادامه داشت و آخر تابستون یک جشنی گرفتن که گروه موسیقی اومد برای بچه ها موسیقی اجرا کرد اینها هم تا تونستن رقصیدن و خوش گذروندن و به بچه ها یک لوحه افتخار با یک عالمه کوپن های رستوران مجانی بهشون دادن و یک سری برگه های سرگرمی.
تو این کتابخونه یک قسمتی را پر از اسباب بازی کردن از قبیل مکعب های بازی قطار و ریلاشون ماشینهای مختلف عروسک ماشینهای کوچیک با جاده هاشون و قالی که براشون پهن کردن الفبای انگلیسی داره .شش تا کامپیوتر اونجا هست برای بچه ها و یک عالمه کتاب دارن.یک قسمتش مختص مجله های کودکان هست که خیلی متنوع هستن. از نظر امانت گرفتن کتاب هم محدودیتی نیست هر چقدر که دلت میخواد میتونی کتاب بگیری (۲۰ تا ۳۰ تا هر چقدر) و یک ماه هم میتونی نگه داری.
اینجا کتابخونه ها خیلی زیادن من خودم با پای پیاده میتونم پنج تا کتابخانه برم که اینی که گفتم یکی از اونهاست.ولی نسبت به جمعیت اینجا من نمیبینم کتابخونه شلوغ بشه من خودم خیلی کتابخونه و کتابفروشی را دوست دارم تو زمان کودکیم کتابی نبوده که نخونده باشم چون مامانم یک دوره کتابدار بود همیشه بعد از مدرسه چند ساعت پیش مامانم تو کتابخانه بودم .بابامم کنار کار تدریس کتابفروشی داشت واسه همین خیلی دوست دارم شایان به کتاب خوندن علاقه مند بشه.
یکشنبه داشتیم میرفتیم دریا بابایی شایان را صدا کرد شایان بهش میگه جونم اینقدر بهمون مزه داد که بجای what? گفته جونم مثل اینکه مهد نرفتن داره اثرش را میکنه .
من واقعا نمیدونم که چی شد که من این همه مدت وبلاگت را ننوشتم .درگیر امتحانات و درس و توی خوشگل طلا شدم و نشد که بنویسم ما الان بیشتر از یک ماه میشه که برگشتیم از سانفرانسیسکو.عروسی پسر عموت حسابی بهت خوش گذشت و حسابی بازی کردی و رقصیدی و همه هم تحویلت میگرفتن و یکی از چیزهای جالبش این بود که هر کسی جای مخصوص خودش را داشت واسه شام و ما باید بر طبق اسم هامون روی جاهامون مینشستیم و تو هم برای خودت صندلی داشتی و کارتی که روی میز بود و اسمت روش بود که جات مشخص باشه.
روز بعد از عروسی هم با عروس و داماد و عمو جونی و زن عمو جونی و دو تا پسر عمو های دیگه ات رفته بودیم رستوران ایرانی که غذا بخوریم و وقتی داشتیم از رستوران میومدیم بیرون تو از همه تشکر میکردی و یک گارسون اومد بهت گفت:
tell me thank you
shayan: your welcome
توی راه رفت خیلی خیلی پسر خوبی بودی و حسابی برای خودت بازی کردی کارتون دیدی و .. ولی وقتی رسیدیم و هواپیما میخواست بشینه تو دلت نمیخواست که کمربندت را ببندی و با گریه و داد و بیداد کمربندت را بستم ولی تا چرخ هواپیما به زمین خورد دیدم که خواب خوابی و تا برسیم هتل هیچی نفهمیدی و تا صبح خوابیدی
ولی موقع برگشت خیلی حوصله ات سر رفت ولی یک ساعت پرواز را خواب بودی
الان یک هفته هست که دیگه مهد نمیری و احتمالا با این مهدت برای همیشه خداحافظی خواهی کرد ولی تو این یک هفته واقعا من انرژی ام تحلیل رفته از بس تو پر از انرژی هستی شبها به زور میخوابونمت نمیدونم تومهد چیکار میکردی که خسته میشدی چون من سعی میکنم تا میتونم فعال نگهت دارم
دیشب ماه را تو اسمون دیدی که حلالش دقیقا نصف یک دایره بود بهم نشونش دادی که نگاه کن ماه چی شده و از من پرسیدی که ماه چی شده من نمیدونستم بهت چی بگم بخاطر همین گفتم اره فکر میکنی ماه چی شده؟
shayan: It's broken ![]()
عشق مامان
بعضی از کلمات را اشتباه تلفظ میکنی که من عاشقشونم مثل
enpty=empty
teef=teeth
عاشق عموت هستی آخر هفته پبش که رفته بودیم ویلاشون من حسابی خوش به حالم بود چون یا دنبال عموجونی ات بودی یا زن عمو جونی ات منم استراحت کردم.
هنوز حسابی به من و بابات ابراز محبت میکنی گاه و بیگاه صورت و دست و کله و همه جامون را میبوسی و گاهی میگی
give me a hug
و باید بغلت کنم و ببوسمت
پسرکم عاشقانه دوست دارم و سعی میکنم ازت بیشتر بنویسم
مامان آرمانی ازم خواسته که کتابهایی که برای شایان میخونیم را بنویسم ولی واقعا من نمیدونم بتونم همچین کاری بکنم چون کتابهایی که شایان داره خیلی خیلی خیلی زیاده شاید بیشتر از ۴۰۰ تا کتاب داره تو همه اتاقامون پر کتاب شایان هست علاوه بر اینها هفته ای چند تا کتاب از کتابخونه میگیریم حالا من سعی میکنم در یک فرصت مناسب بعضی از کتابهای شایان که خیلی دوسشون داره را بنویسم که جالبیش اینه که بعضی از این کتابها با کتابهای دوران بچگی من یکی هست و برام این همه فعال بودن کانون پرورش فکری که در زمان جنگ اینقدر فعال بوده که کتابهای به این معروفی را برامون ترجمه کرده جالبه



