تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker عشق مامان و بابا
دیروز رفته بودیم بیرون و بر اثر فراموشکاری ، یادمون رفته بود که کالسکه شایان را از ماشین بابایی بزاریم تو ماشین من و از اونجایی که باید یک مسافتی را تا یک جلسه پیاده میرفتیم من نمیدونستم که شایان میتونه این ده تا بلاک را پیاده بیاد یا نه؟

خلاصه راه افتادیم و موقع رفتن ۲۰ دقیقه طول کشید تا رسیدیم و شایان هیچ بهونه ای نگرفت ولی موقع برگشت پسریم هم سردش بود و هم خستش شده بود و رو زمین هم بر اثر بارش برف همش گل و شل بود.شایان چند بار گفت که بغلم کن و منم سعی کردم بغلش کنم ولی دیدم سنگینه و نمیشه گذاشتمش پایین.بچه ام دیگه خیلی خسته اش شده بود و هی میگفت بغل کن که من دیگه عصبانی شدم و وایسادم و بهش گفتم : اگه خسته ات هست همین جا بشین تا خستگیت در بیاد و وسط پیاده رو را که همش گل و برف بود را نشون دادم که دیدم شایان میگه :ok و پاهاشو خم کرد که بشینه همون وسط الهی بچه ام خیلی خسته شده بود که زود جلوشو گرفتم

کمی جلوتر رفتیم دو تا سگ را دیدیم که هی پارس میکردن و کسی که اورده بودشون که قدمشون بزنه هی میکشیدشون که راه برن که شایان برگشته به من میگه: مامان اینها بغل میخوان



Thu 18 Feb 2010 | 3:37 AM | paybarah |
امروز با دوستام یک جایی بودیم من رفتم به شایان گفتم :مامان من یک دقیقه دارم میرم بیرون اگه چیزی خواستی به آنتی وندی بگو که بهت بده

شایان: yes I want cheese

مامان: باشه برات چیز(پنیر) میخرم

شایان:no ,I want aunti wendy's cheese

مامان: آنتی وندی که چیز نداره من میگم اگه چیزی (anything) خواستی از آنتی وندی بگیر

شایان:no I want aunti wendy's cheese

مامان:


شایان: مامان این سیب را کی بهم داد (به انگلیسی البته)

مامان: uncle Hasan

شایان: uncle Anson

مامان: not anson ,hasan

شایان:oh anson

مامان:


به عکسش که با پیراهن و کراوات هست اشاره میکنه و میگه:

mommy look , shayan ,agha, baba



Mon 15 Feb 2010 | 2:56 AM | paybarah |

رفته بودیم فروشگاه برای خرید مواد غذایی که از اونور بریم خونه عمو جونی شایان. گفتیم که حالا اینجا هستیم زنگ بزنیم ببینیم اونها چیزی احتیاج دارن یا نه که زن عمو جونی شایان هم یک چیزی خواست(که همونم نداشتن) از تو مغازه موبایل خوب آنتن نمیداد بابایی رفته بود بیرون حرف بزنه که شایان هی به ترب اشاره میکرد که این را زن عمو میخواد و از من انکار از اون اصرار و هیچ جوری هم دست بردار نبود تا اینکه سعی کردم به یک چیز دیگه توجه اش را جلب بکنم تا دست برداره.وقتی رفته بودیم خونه عمو جونی داشتن براشون میگفتم که شایان تو مغازه گیر داده بود که برای زن عمو ترب بخریم که دیدم تعجب کردن معلوم شد که وقتی تلفن را قطع کردن زن عمو جونی برگشته به عمو جونی گفته ای کاش بهشون میگفتم که ترب هم بخرن !!!!

 

 

 

من:سوختم

شایان : do you want SARDEH

 

 

 

opopos=اتوبوس

 

 

 

من در تلاش که یک لغت جدید فارسی بهش یاد بدم و هر چی که بهم میده من میگم ممنون

شایان:maman ,mamnoon means  noon

 

 

 

 

 

شایان چون شوهر دوستامو صدا میکنه uncle ، اونروز برگشته به باباش میگه uncle baba

 

 

 

 

 

شب کریسمس خونه عمو جونی شایان بودیم چون دیر وقت برگشتیم شایان تو راه خوابش برد تا رسیدیم خونه و گذاشتمش رو تخت بیدار شد و نمیخواست بخوابه( شایان به شدت از خواب گریزان هست) هر کاری میکردم گریه میکرد که نخوابه ، خلاصه بعد از نیم ساعت گریه کردن فهمیدم که میگه مسواک بزنم کتاب بخونم بعد بخوابم . تا بلند بشیم مسواک بزنه سه تا کتاب هر شبش را بخونه دیگه واقعا خواب از سرش پریده بود.

 

 

 

 

سه روز با عمو و زن عمو جونیش رفته بودیم ویلاشون و شایان هم مثل جوجه ها همه جا دنبال عموش میرفت تا اینکه عموش رفت یک چرتی بزنه بعد از ده دقیقه شایان متوجه غیبت عموش شد و سراغ عموش را گرفت که بهش گفتم خوابیده ، تو هم میخوای بری بخوابی که میگه آره یعنی اگه عموش تو چاه هم بخواد بره شایانم میخواد بره. بعد که دید عموش دور و برش نیست برگشته میگه بریم خونه

 

 

 

 

 

 

داشتم رانندگی میکردم که شایان میگه :mommy ,look that is so cool

mommy:باحاله؟

shayan: yes that is Rock & Rock

mommy:

 

 

 

 

 



Tue 19 Jan 2010 | 3:25 AM | paybarah |
سلام سلام

تا من تصمیم گرفتم که تند تند بنویسم اینترنتم قطع شد واسه همین وقفه افتاد مخصوصا روز هالوین خیلی دلم میخواست که بنویسم ولی اینترنت نداشتیم .

امروز فکر میکردم که من قراره بیام یک پست مفصل بنویسم واسه همین روزمرگی های شیرین پسریم را داره از دست میدم واسه همین الان اومدم این پست را بنویسم بعد وقتی وقت کردم بیام درباره هالوین و چیزهای دیگه بنویسم.

چند روز پیش من تو اتاق نهارخوری نشسته بودم بابایی داشت تو آشپزخونه آشپزی میکرد شایان هم تو هال داشت تلویزیون نگاه میکرد که دیدم بدو بدو اومده پیشم و گردنم را بغل کرد و بوسم کرد و میگه:

momy ,I love you

منم بهش گفتم که خیلی عاشقشم و دوسش دارم و از این حرفها. بعد دوید جلو در آشپزخونه و دو تا دستاشو از هم باز کرده و به بابایی میگه :baba help ,baba help 

معلوم شد که آقا پسر ما لیوان شیر کاکائوش افتاده بود زمین و همه شیر کاکائوش ریخته بود و داشت از باباش کمک میخواست حالا مثل اینکه من چیکارش میکردم اگه میفهمیدم.

 

 

 

حدود یک ماه پیش یک تکه از چوب تختش را کنده بود و اورده بود که به من نشون بده تا من دیدم بهش گفتم شایان کندیش!!؟؟ شایان کمی با تعجب بهم نگاه کرد و بعد با خنده بهم گفت: yes candy

حالا من هر چی با خنده بهش میگم نه منظورم اینه که کندی اینو؟ اونم با خنده بهم میگه:yes candy

 

 

 

 

شب بابایی خوابیده بود شایانم داشت واسه خواب آماده میشد و تا من آماده خوابیدن بشم رو تخت نشست و شروع کرد به گیتار زدن که بابایی با صدای گیتارش از خواب بیدار شد و بهش گفت :شایان من، بابا خوابه گیتار نزن عزیزم. شایان کمی با تعجب باباشون نگاه کرد و بعد شروع کرد به گیتار زدن و خوندن:go to sleep dady ,go to sleep dady ,...

 

 

 

 

 

 

 

 



Tue 1 Dec 2009 | 2:15 AM | paybarah |
چندین ماه از آخرین یادداشت من تو وبلاگ پسریم گذشت و تو تابستان و بعدش نشد که اینجا چیزی بنویسم چون پسمری دیگه مدرسه نمیره و من بیشتر وقتم را در حال سپری کردن با پسمریم هستم.

تو تابستان اتفاقات زیادی افتاد که میخوام چیزهای محدودی را که یادم مونده بنویسم تا یادگاری براش بمونه:

ما امسال تابستون ورودی پارک sesame place را گرفته بودیم که تا آخر تابستون سال دیگه اعتبار داره و برای همین تا کوچکترین فرصتی دست میداد میرفتیم اونجا که دو ساعتی با نیویورک فاصله داره.شایان حسابی عاشق شخصیتهای عروسکیشون شده و حرفشون را همیشه میزنه که شامل اینها هستن:

elmo , big bird ,oscar ,telly,natasha ,zoe ,abbey,graver ,cookie manester ,count

و شخصیت های دیگه که الان یادم نیست.این پارک هم بیشتر بازیهاش آبی هست که به من بیشتر از شایان خوش میگذشت گاهی که با دوستامون میرفتیم به شوخی میگفتن که بخاطر من داره میریم.

شایان تو تابستون اولین سینماش را هم رفت.وقتی فیلم up را اوردن من تصمیم گرفته بودم که شایان را ببرم چون فکر میکردم سه بعدی هست و شایان لذت میبره .وقتی فیلم امد رو اکران، من منتظر موندم که دوستام برن تا ببینم سه بعدی بودنش واسه سن شایان ترسناک نباشه بعد که دیدن همه چیز خوبه تا به خودم بجنبم دیدم هر جا میرم فیلم را برداشتن تا اینکه بعد از گشتن بیست تا سینما یک سینمایی را پیدا کردم که گفت فردا آخرین روز نمایشمون هست حالا ما میخواستیم اون روز (فرداش) حرکت کنیم به سمت پنسیلوانیا واسه sesame place خلاصه با یک عالمه بالا و پایین کردن تصمیم گرفتیم که اون روز ظهر من و شایان بریم سینما بعد وقتی بابایی از سر کار اومد حرکت کنیم و با دوستامون بریم به طرف sesame place. خلاصه ما اون روز ساعت ۱:۳۰ بلیط را گرفتیم و رفتیم نشستیم تو سالن و فیلم شروع شد ولی هرچی منتظر موندم دیدم از سه بعدیش خبری نیست. و من نمیدونستم هر فیلمی که به اسم سه بعدی اکران میشه  تو سینماها دو جور نمایش میدن.بعضی از سینماها سه بعدیش را دارن و بعضی هاشونم نه و عادی اکران میشه و این سینما از نوع عادی بود.شایان وقتی پاپ کرن و شکلاتش تموم شد هی میگفت بریم منم به بهانه سگی را نگاه کن و وای چی شد و چرا اینجوری شد و از این چیزها تا وسطهاش نگهش داشتم تا اینکه دیگه رفت وسط راهرو که همین الان بریم که دیگه مجبور شدیم بیایم بیرون. هنوز که هنوزه نتونستم فیلمش را گیر بیارم و ببینم آخرش بالاخره چی میشه.

بالاخره ما شروع کردیم به آموزش شایان برای از پوشک گرفتنش در ۱۹ اکتبر یعنی در سه سال و هفت ماه و دو هفتگیش یعنی از دو هفته پیش. من به حرف دکترهای اینجا گوش میدادم که میگفتن وقتی باید شروع به آموزش بشه که بچه خودش بخواد و از پوشیدن پوشک احساس ناراحتی کنه ولی شایان هنوز هم که هنوزه به شدت به پوشک علاقه داره.عاملی که باعث شد من شایان را از پوشک بگیرم گوشزد اطرافیانم وقت و بی وقت بود که منو کلافه کرده بود. روز دوشنبه که از خواب پا شد با زور و بدبختی و گریه شورت پوشوندمش که نتیجه این شد که تا پنج و ده دقیقه بعدالظهر شش بار تو شورتش جیش کرد ولی یک بار هم رو لگن ننشست تا اینکه اولین جیشش را تو ۵:۱۰ تو لگن انجام داد که من به شدت خوشحال شدم چون واقعا کلافه شده بودم و نمیدونستم چه جوری میتونم این موضوع را بهش حالی کنم خلاصه ازش پرسیده بودن جایزه چی میخواد که اونم گفته بود دایناسوری که شخصیت toy story هست من هم از صبح بهش گفته بودم که اگه جیش کنی تو پاتی برات دایناسور میخرم و وقتی اولین بار انجام داد پوشک پوشوندمش و رفتیم اسباب بازی فروشی یک دایناسور معمولی که هیچ کاری هم نمیکنه را خریدیم ۳۴ دلار

وقتی اومدیم خونه دوباره با گریه شورت پاش کردم بهش میگم: مامان جان جیش داری چیکار میکنی؟

شایان:میریم دایناسور میخریم

مامان: دایناسور را که خریدیم و تو بغلت هست میریم رو پاتی

روز دوم اصلا accident  نداشت روز سوم و چهارم بیشترش را بیرون بودیم که با پوشک بود.تو هفته دوم حتی کار بزرگشم accident داشت دو بار.یک بارش را دیدم شورتش قلنبه شده و بار دومش وقتی کارش تموم شده بود ازم خواست رو پاتی بشینه وقتی نشوندمش یکهو دیدم تو شرتش حسابی کثیفه بهش میگم: مامانی جون اینها چیه عزیزم؟

شایان:accident

مامان:

امروزم واسه اولین بار بدون پوشک رفتیم کتابخونه که تا رسیدیم شایان را بردم دستشویی و یک عالمه جیش کرد که من فهمیدم پس به اون درکی رسیده که خودش را نگه داره ولی پنج دقیقه بعدش رو قالی الفبا بازی بچه ها جیش کرد  خدا را شکر کتابخونه خلوت بود و من یک عالمه لباس و دستمال مرطوب و همه چیز با خودم داشتم و بعد از اون هم چهار بار دیگه بردمش دستشویی که همه بارش را با اینکه میگفت ندارم داشت.

داستانی داریم با این موضوع چون گاهی که خونه هستیم هر دو دقیقه به دو دقیقه میره پاتی (بدون اغراق، یعنی من پاتی را میشورم هنوز ننشسته میگه :بدو بدو یعنی اینکه باید برم) پاتیش هم جلو تلویزیون تو هال هست ولی بازم حوصله اش نمیگیره که روش بشینه. براش یک لگن تاشو هم خریدم که تو کیفم هست که هر لحظه بخواد بتونم ببرمش پاتی ولی باید بهم بگه تا ببرمش دیگه.هر روز با گریه و زاری و بدبختی شورت پاش میکنم و واسه اینکه پوشک پاش کنم یک عالمه گریه میکنه.خلاصه داستانی داریم.شیرین زبانیهاشم فردا میام تعریف میکنم 

 

 



Fri 30 Oct 2009 | 2:35 AM | paybarah |
شب بیرون بودیم که عمو جونی شایان زنگ میزنه که با بابایی حرف بزنه و وقتی حرفشون تموم میشه بابایی به شایان میگه میای با عمو حرف بزنی؟ شایان تا اسم عموشو میشنوه دست از بازی میکشه و با کنجکاوی نگاه میکنه ولی حاضر نمیشه که با تلفن حرف بزنه( شایان اصلا اصلا با تلفن میانه خوبی نداره) وقتی که داره برمیگردیم خونه میگه که بریم پیش عموش هرچی که براش توضیح میدم که الان شب هست عمو خوابیده تو هم باید الان بری بخوابی بازم حرف خودش را میزنه بعد که میبینه من دیگه جواب درخواستش را نمیدم برای خودش حرف میزنه:

Are we going to Amoo's house?yes we 're going there hooraa,mama we're going to Amo's house ,yes yes yes

mama:

یکی از غصه های بزرگ من اینجا همین دور بودن از همه بستگانمون هست.شایان نمیتونه به صورت واقعی وجود عمه ها و دایی ها و خاله ندی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و مامان بزرگ های من و کازینهاشو ... را حس کنه و این خیلی سخته .چون آدم هر چقدر هم دوست داشته باشه تو سن شایان باید خانواده و اصل و نسبش را بشناسه وقتی یکی از کازینهای دوستاش میان پیششون دلم برای بچه ام کباب میشه که اینقدر تنهاست با اینکه هنوز خیلی کوچیک هست ولی من احساس میکنم از الان این چیزها را میفهمه واسه همینه که اکثر کسانی که مهاجرت میکنن سعی میکنن بیشتر از یک بچه داشته باشن که این کمبود را با داشتن خواهر و برادر برای بچه پر کنن و ما که خیال نداریم بچه دیگه ای داشته باشیم معلوم نیست چه جوری باید این کمبود را براش پر کنیم

 

* جامعه آمریکا بر خلاف اروپا بچه خیلی میارن مثلا تو مهدی که شایان میرفت شاید شایان یکی از محدود بچه هایی بود که تک فرزند بود



Wed 29 Jul 2009 | 1:27 AM | paybarah |
من و بابا جونی و شایان یک بازی داریم که شایان سعی میکنه من را ببوسه(لب را) ولی بابایی نمیزاره و با دستاش مانعمون میشه تا شایان میخواد من را بوس کنه بابا دستش را میگذاره رو صورت من و شایان ناخوداگاه به جای من دست بابایی را میبوسه و تا شایان سرش را بالا میگیره که به بابایی بگه نکن بابایی دستش را برداشته و میاد که دوباره بوس کنه بابایی دستش بین صورتهامون هست.خلاصه امشب داشتیم این بازی را میکردیم که شایان دیگه خسته شده بود و داشت عصبی میشد که بابایی گذاشت منو ببوسه که وقتی شایان سی چهل تایی من را بوس کرد برگشته میگه:

all done !!



Mon 27 Jul 2009 | 1:9 AM | paybarah |
دوست عزیز و همشهری مهربونم به کمک احتیاج داره و خواسته که لینک بشه منم از وبلاگ شانی استفاده میکنم و لینکش میکنم امیدوارم هر چه زودتر همه چیز درست بشه



Sun 26 Jul 2009 | 0:0 AM | paybarah |
سوار مترو هستیم و شایان داره تو مترو راه میره به منم که هی بهش میگم بشین الان ترن می ایسته و تو میوفتی گوش نمیکنه که سرعت قطار کم میشه این یعنی داره به یک ایستگاه نزدیک میشیم که میبینم یک ترن دیگه داره کنار ترن ما حرکت میکنه که ترن اشغال هست و میشه کیسه های پر اشغال را توش دید.برای این که نظر شایان را جلب یک چیز جدید کنم و وقتی داره به اون توجه میکنه بنشونمش اشغالها را بهش نشون میدم که اشغالها را ببین

shayan:I love garbage, I love garbage

بعدش بچه ام فکر کرد شاید نفهمیدم که چی میگه آشغالی آشغالی

خلاصه من جلو یک ترن آدم که حوصله شون سر رفته بود ابروم رفت  



Sat 25 Jul 2009 | 10:31 PM | paybarah |
داره رو تخت بپر بپر میکنه که محکم میوفته روم و من از درد ناله میکنم و با اخم نگاش میکنم که میگه:

I am OK mommy



Fri 24 Jul 2009 | 1:11 PM | paybarah |