تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker عشق مامان و بابا
پسر گل مامان

امروز سه سال و سه ماه و سه روزگیت هست و مامان بیشتر از یک ماهه که برات چیزی ننوشته.این روزها کشور مامان و بابات روزهای سختی را میگذرونه و واسه همین مامانت احساس میکنه هر کار جانبی براش به منزله خیانت به هموطناش به حساب میاد به همین زودی میام برات تعریف میکنم که چه اتفاقهایی افتاده.

از تو عسلیم بگم که  خیلی ماه هستی حسابی مهربون و با محبتی اگه روزی منو خیلی ناراحت کنی و من ندونسته سرت داد بزنم خیلی خیلی ناراحت میشی و بغض میکنی و اونقدر ناراحتیت را نشون میدی که من مجبور میشم برای رفتار بدم ازت معذرت بخوام (همون داد زدن)

عاشق حیوانات هستی و هر کسی را که جدید میبینی شروع میکنی براش تعریف کردن که هر حیوانی چه صدایی داره و چیکار میکنه .

هنوزم عاشق عموت هستی و تنها کسیه که باهاش تلفنی ساعتها حرف میزنی.

مامانی این روزها در یک حرکت انقلابی تلویزیون و کارتنهاتو قطع کردیم و محدودش کردیم به دو تا سه ساعت در روز که تو خیلی خوب باهاش کنار اومدی.

مامانی این کامپیوترم برچسب فارسی نداره واسه همین تایپ کردن باهاش سخته فقط میخوام بگم چقدر عاشقتم و چقدر بهت افتخار میکنم و امروز را بهت تبریک بگم .ممنون که اینقدر خوبی گل مامان



Wed 1 Jul 2009 | 1:7 AM | paybarah |
من از روزی که دانشگاه نمیرم وقت نمیکنم دو دقیقه بشینم واسه همینه که از چهارشنبه پیش میخواستم در مورد اون روز بنویسم ولی تا الان طول کشید الان دیدم باید حتما امشب بنویسم چون فردا چهارشنبه هست و اگه الان ننویسم دیگه نمیشه

کتابخانه شهرک ما خیلی کتابخانه خوبیه کلا همه کتابخانه به دو قسمت تقسیم شده که نصفش مال بچه ها هست و نصفش مال بزرگترها و با در از هم جدا شدن واسه همین هرچقدر بچه ها اینجا داد و فریاد کنن مزاحم محیط آرام بزرگترها نیستن.هر هفته برای بچه ها برنامه های متنوعی دارن که مجانی هست از بچه سه ماهه شروع میشه تا بزرگسال اولین برنامه هاشون برای سه ماهه تا ۱۱ ماهه هست که براشون شعر  میخونن و اونها هم دست میزنن (با کمک مامان یا باباشون) یا بپر بپر میکنن از اون بپر هایی که نوزادان میکنن و کارهای دیگه . یا اینکه یکی از برنامه هاشون که تا سه سال هست  باید بچه ها اسنک با خودشون بیارن و وقتی مربی براشون کتاب میخونه اونها  اسنکشون را میخورن یا یک برنامه ای دارن ۷:۳۰شب که با پیژامه هاشون و عروسکی که باهاش میخوابن میرن و براشون کتاب خونده میشه. موقعی که من دانشگاه میرم عملا نمیتونم شایان را به این برنامه ها برسونم چون در طول روز برگزار میشه ولی تابستونها تو همه برنامه هاشون شرکت میکنیم امسال تو برنامه حروف الفباشون که برای بچه های سه تا پنج سال هست شرکت میکنیم که هر دو هفته یک بار برگزار میشه. دفعه پیش حرف د را باهاشون کار کردن .اول که وارد میشیم برچسبهایی که اسم من و شایان روش نوشته شده را میچسبونیم به سینه مون بعد  میریم قسمتی که مربوط به کتابخونی گروهی هست که شامل دو سکو به شیوه استادیوم رو هم ساخته شده و رو دیوارش هم یک نقاشی  هست که یک جنگله که یک دختر و پسر دارن توش کتاب میخونن همه حیوانهای جنگل تو عکس (از کرم ابریشم و جغد تا پروانه و غورباقه) در حال کتاب خوندن هستن.وقتی همه بچه ها نشستن مربی شون با شعر خوندن برنامه را آغاز میکنه که بچه ها با شعر یکی یکی خودشون را معرفی میکنن و بقیه بچه ها باهاش سلام میکنن بعد از آشنایی کتاب خوندن شروع میشه که دفعه پیش که حرف د بود یک کتاب در مورد اردک بود و دو تای دیگه هم شخصیت داستان با حرف د شروع میشد و بعد ازشون میپرسن چه چیزهایی با د شروع میشه اسم کدومتون با د شروع میشه وسط یا اخر اسم کی د هست و از اینجور سوالها بعد بچه ها رفتن پشت میز و صندلی نشستن که بهشون یک برگه دادن که یک طرفش عکس اردک بود باید رنگ میکردن طرف دیگه اش هم باید چیزهایی که با د شروع میشد را به اردکها وصل میکردن بعد از این هم مربیشون بهمون فومهایی داد که به صورت اجزای مختلف اردک بریده شده بود که شایان با کمک من همه را به هم وصل کرد که شکل اردک شد(خیلی خوشگل بود) و اوردیم به بابایی نشون دادیم.

برنامه این دفعه درباره ن بود که همه این مراحل تکرار شد ولی این دفعه تنبک درست کردن که خیلی درست کردنش اسون بود و بچه ها خیلی خیلی دوسش داشتن میگم که شما هم درست کنین

دو تا ظرف کاغذی به شایان دادن که پشت ظرفها را رنگ کنه بعد مربی یک کاسه پر از منجوقهای سفت اورد و به شایان گفت دو مشت پر از این منجوقها بریزه تو یکی از بشقاب ها بعد اون یکی بشقاب را گذاشت رو این بشقابی که توش منجوق بود و بعد دور تا دور بشقاب کاغذی را با منگنه به هم وصل کرد .یک مدل دیگه اش که شایان تو مهدش درست کرده بود و اورده بود خونه اینجوری بود که منجوقها را ریخته بودن تو یک بشقاب و بشقاب را تا کرده بودن و منگنه کرده بودن  به گوشه اش هم چند تا کاغذ کشی وصل کرده بودن.

یکی از برنامه هایی که پارسال تابستون شرکت کردیم امسالم میخوایم شرکت کنیم برنامه کتابخونی هست پارسال شایان دو سال و نیمش بود و واسه سن شایان ما هر هفته باید سه تا کتاب میخوندیم و تحویل میدادیم و اخر هفته یک جایزه کوچیک به شایان میدادن اسم برنامه بود حشره را بگیر واسه همین جایزه هر هفته به حشره مربوط میشد (مدادی که روش حشره داشت یا سنجاق سینه ای که عکس حشره در حال کتاب خوندن بود یا عکس برگردان و تاتو حشره و از اینجور جایزه ها) و منم باید آخر هر هفته رو یک کاغذ اسم کتاب را مینوشتم و اینکه شایان دوسش داشت یا نه  برای بچه های بزرگتر اینجوری بود که باید خلاصه داستان را مینوشتن و تحویل میدادن فکر کنم ۱۴ هفته این برنامه ادامه داشت و آخر تابستون یک جشنی گرفتن که گروه موسیقی اومد برای بچه ها  موسیقی اجرا کرد اینها هم تا تونستن رقصیدن و خوش گذروندن و به بچه ها یک لوحه افتخار با یک عالمه  کوپن های رستوران مجانی بهشون دادن  و یک سری برگه های سرگرمی.

تو این کتابخونه یک قسمتی را پر از اسباب بازی کردن از قبیل مکعب های بازی قطار و ریلاشون ماشینهای مختلف عروسک ماشینهای کوچیک با جاده هاشون و قالی که براشون پهن کردن  الفبای انگلیسی داره .شش تا کامپیوتر اونجا هست برای بچه ها و یک عالمه کتاب دارن.یک قسمتش مختص مجله های کودکان هست که خیلی متنوع هستن. از نظر امانت گرفتن کتاب هم محدودیتی نیست هر چقدر که دلت میخواد میتونی کتاب بگیری (۲۰ تا ۳۰ تا هر چقدر) و یک ماه هم میتونی نگه داری.

اینجا کتابخونه ها خیلی زیادن من خودم با پای پیاده میتونم پنج تا کتابخانه برم که اینی که گفتم یکی از اونهاست.ولی نسبت به جمعیت اینجا من نمیبینم کتابخونه شلوغ بشه من خودم خیلی کتابخونه و کتابفروشی را دوست دارم تو زمان کودکیم کتابی نبوده که نخونده باشم چون مامانم یک دوره کتابدار بود همیشه بعد از مدرسه چند ساعت پیش مامانم تو کتابخانه بودم .بابامم کنار کار تدریس کتابفروشی داشت واسه همین خیلی دوست دارم شایان به کتاب خوندن علاقه مند بشه.

یکشنبه داشتیم میرفتیم دریا بابایی شایان را صدا کرد شایان بهش میگه  جونم اینقدر بهمون مزه داد که بجای what? گفته جونم  مثل اینکه مهد نرفتن داره اثرش را میکنه .



Wed 10 Jun 2009 | 1:48 AM | paybarah |
جیگر مامان

من واقعا نمیدونم که چی شد که من این همه مدت وبلاگت را ننوشتم .درگیر امتحانات و درس و توی خوشگل طلا شدم و نشد که بنویسم  ما الان بیشتر از یک ماه میشه که برگشتیم از سانفرانسیسکو.عروسی پسر عموت حسابی بهت خوش گذشت و حسابی بازی کردی و رقصیدی و همه هم تحویلت میگرفتن و یکی از چیزهای جالبش این بود که  هر کسی جای مخصوص خودش را داشت واسه شام و ما باید بر طبق اسم هامون روی جاهامون مینشستیم و تو هم برای خودت صندلی داشتی و کارتی که روی میز بود و اسمت روش بود که جات مشخص باشه.

روز بعد از عروسی هم با عروس و داماد و  عمو جونی و زن عمو جونی و  دو تا پسر عمو های دیگه ات رفته بودیم رستوران ایرانی  که غذا بخوریم و وقتی داشتیم از رستوران میومدیم بیرون تو از همه تشکر میکردی  و یک گارسون اومد بهت گفت:

tell me thank you

shayan: your welcome

توی راه رفت خیلی خیلی پسر خوبی بودی و حسابی برای خودت بازی کردی کارتون دیدی و .. ولی وقتی رسیدیم و هواپیما میخواست بشینه  تو دلت نمیخواست که کمربندت را ببندی و با گریه و داد و بیداد کمربندت را بستم ولی تا چرخ هواپیما به زمین خورد دیدم که خواب خوابی و تا برسیم هتل هیچی نفهمیدی و تا صبح خوابیدی

ولی موقع برگشت خیلی حوصله ات سر رفت ولی یک ساعت پرواز را خواب بودی

الان یک هفته هست که دیگه مهد نمیری  و احتمالا با این مهدت برای همیشه خداحافظی خواهی کرد ولی تو این یک هفته واقعا من انرژی ام تحلیل رفته از بس تو پر از انرژی هستی شبها به زور میخوابونمت نمیدونم تومهد چیکار میکردی که خسته میشدی چون من سعی میکنم تا میتونم فعال نگهت دارم

دیشب ماه را تو اسمون دیدی که حلالش دقیقا نصف یک دایره بود بهم نشونش دادی که نگاه کن ماه چی شده و از من پرسیدی که ماه چی شده من نمیدونستم بهت چی بگم بخاطر همین گفتم اره فکر میکنی ماه چی شده؟

shayan: It's broken

 عشق مامان

بعضی از کلمات را اشتباه تلفظ میکنی که من عاشقشونم مثل

enpty=empty

teef=teeth

عاشق عموت هستی آخر هفته پبش که رفته بودیم ویلاشون من حسابی خوش به حالم بود چون یا دنبال عموجونی ات بودی یا زن عمو جونی ات منم استراحت کردم.

هنوز حسابی به من و بابات ابراز محبت میکنی گاه و بیگاه صورت و دست و کله و همه جامون را میبوسی و گاهی میگی

give me a hug

و باید بغلت کنم و ببوسمت

پسرکم عاشقانه دوست دارم و سعی میکنم ازت بیشتر بنویسم

مامان آرمانی ازم خواسته که کتابهایی که برای شایان میخونیم را بنویسم ولی واقعا من نمیدونم بتونم همچین کاری بکنم چون کتابهایی که شایان داره خیلی خیلی خیلی زیاده شاید بیشتر از ۴۰۰ تا کتاب داره تو همه اتاقامون پر کتاب شایان هست علاوه بر اینها هفته ای چند تا کتاب از کتابخونه میگیریم  حالا من سعی میکنم در یک فرصت مناسب بعضی از کتابهای شایان که خیلی دوسشون داره را بنویسم که جالبیش اینه که بعضی از این کتابها با کتابهای دوران بچگی من یکی هست و برام این همه فعال بودن کانون پرورش فکری که در زمان جنگ اینقدر فعال بوده که کتابهای به این معروفی را برامون ترجمه کرده جالبه



Mon 1 Jun 2009 | 2:45 AM | paybarah |
ما امروز به کالیفرنیا (سانفرانسیسکو) پرواز میکنیم  شنبه عروسی پسر عموی شایان هست. کسی نظری برای جاهای دیدنی اونجا داره؟

Thu 16 Apr 2009 | 11:19 AM | paybarah |
مامان آرمان عسلی از من خواسته درباره مهد شایان بنویسم از اونجایی که ما پنجشنبه مسافریم و من یک عالمه تکلیف دارم که قبل از مسافرتم باید تحویل بدم سعی میکنم یک  نوشته کوچولو بنویسم که برای شایان هم بمونه:

مهد شایان اینها وابسته به دانشگاهمون هست اونجوری که شنیدم روی مهد دانشگاهها نظارت کامل دارن واسه همین اکثرشون خوبن. کلاس شایان اینها تشکیل شده از یک سالن بزرگ که چند تا اتاق با پارتیشن های کوتاه(کمی بلندتر از قد بچه ها ) دور و برش هست.یک آشپزخونه که ما وقتی میریم غذای بچه ها را میگذاریم تو یخچال بعد وارد کلاسشون میشیم.هر بچه ای برای خودش کمد داره که لباسش را اونجا آویزون کنه و یک کشو که عکسش روش هست که تو کشو یک دست لباس اضافه براش و شمد و پتوی خوابش توش قرار داره. توی همه کلاسها یک حیوان خونگی (که تو همه کلاسهای مهد شایان اینها حتی تو دفتر مدیرشون همستر هست) قرار داره غیر از اولین کلاس که بچه های زیر یک سال هستند. همه شون هم اسم دارن و اسمشون بالای قفسشون نوشته شده که همستر امسال کلاس شایان اینها اسمش belle  هست شایان خیلی دوسش داره و این حیوان اولین موجودیه که وقتی وارد کلاس میشه میره به طرفش. توی این سالن یک میز شن بازی دارن که توش پر از اسباب بازیهایی هست که باهاش شن بازی میکنن ویک میز دیگه دارن که توش پر آب هست  و اونجا اب بازی میکنن(وقتی میخوان آب بازی کنن  مانتو مخصوص میپوشن) هر روز این آب عوض میشه. دو تا میز بزرگ هم قد و اندازه بچه ها هست که بچه ها روش غذا میخودن یا خمیر بازی میکنن یا نقاشی میکشن دو تا بوم تو این کلاس هست که روش ورق گذاشتن با رنگهای انگشتی که توی هر رنگی یک قلمو هست که هر وقت بچه ها خواستن روش نقاشی بکشن تا کاغذی پر بشه زود عوضش میکنن با یک کاغذ تازه .اولین پارتیشن اتاقیه که همه وسایل یک خونه توش قرار داره و برای خونه بازی  دکور شده از ماشین ظرفشویی و لباسشویی و اجاق گاز بگیر تا تلفن و جارو برقی و ... حتی جلو درش صندوق پست داره یا رو پنجره هاش(که به اتاق بغلی باز میشه)پرده. پارتیشن دوم  توش بیشتر پسرونه هست  یک میز ابزار کار داره که توش چکش و اره و میخ و پیچ و از اینجور چیزهاست یا یک گاراژ ماشین چند طبقه با کار واش و بقیه بند و بساطش  همه دیوار این اتاق پوشیده از کمد های اسباب بازی هست .پارتیشن سوم وسطش یک میز گنده هست که روش بچه ها بازی های فکری میکنن و تو کمد های این اتاق همش بازی های فکری مثل پازل و  خونه سازی و از اینجور چیزهاست .یک پارتیشن هم اونور سالن هست که مخصوص مطالعه بچه هاست و توش یک مبل بزرگ و سه تا تشکچه چرمی قرار داره که بچه ها بشینن و کتاب بخونن و چند قفسه کتابم اونجا هست. یک دستشویی بزرگ دارن که شامل سه تا توالت فرنگی در قد و قواره بچه هاست و دو تا شیر آب که اونم  اندازه بچه ها ساخته شده یک شیر آب هم برای بزرگ ترها اونجا هست و دو تا میز عوض کردن بچه که برای عوض کردن بچه باید یک تکه از رول کاغذ را روی میز بکشیم و مربی ها با دستکش یک بار مصرف هر بچه ای را عوض میکنن بعد از عوض کردن هر بچه کاغذ دور ریخته میشه و تشک چرمی با محلول ضد عفونی کننده تمیز میشه. توی دستشوییشونم هر بچه ای یک کمد داره برای  پوشکش و دستمال مرطوبش و ...  .

یک اتاق دیگه هم دارن که از سالنشون کمی کوچیکتره که بهش اتاق دایره میگن که وقتی میخوان براشون کتاب خونده بشه یا برقصن یا ورزش کنن  یا گروهی بخونن میرن تو اون اتاق  و ساعت ۱۲ تا ۳ هم تختهای بچه ها را در میارن و براشون پهن میکنن و بچه ها را اونجا میخوابونن  و یک آهنگ ملایم با صدای تقریبن بلند براشون میگذارن که بچه ها با صدای بیرون بلند نشن. تختهاشون هم شامل یک چهارچوب  پلاستیکی محکم به ارتفاع شاید ۲۰ سانتیمتر هست که با یک توری ، محکم به این چهارچوب وصل شده و شمد بچه ها را روی این تختها میکشن توری حالت ارتعاشی داره ولی نه انقدری که به زمین بخوره(ارتعاشش خیلی کمتر از بیست سانت چارچوب تخت هست) و بچه ها میخوابن وقتی هم که بیدار شدن اینها را روی هم  میگذارن یک گوشه. هر روز شمد ها شسته میشه با اینکه هر بچه ای برای خودش جداگانه داره.

برای گروه سنی شایان اینها هر سه یا چهار تا بچه یک مربی داره کوچیکتر که بود هر دو تا بچه یک مربی داشتن ولی گاهی من میبینم که تعداد مربی ها بیشتر از بچه ها میشه.

توی زمستون گاهی برای بچه ها توی میز آبشون بجای آب،برف میریزن که بچه ها با برف بازی کنن.اگه هوا گرم باشه بچه ها میرن بیرون و تو زمین بازی، بازی میکنن که برای هر گروه سنی زمین مخصوص خودشون را دارن  الان شایان چهارمین کلاس هست که بهش میگن  pre school one  ولی اگه هوا سرد باشه بچه ها یک زمین بازی هم داخل ساختمون دارن که اونجا بازی میکنن که به اندازه بیرون وسیله نداره.

بچه ها یک برنامه مشخصی هر روز دارن که طبق اون برنامه عمل میشه سر یک ساعت مخصوص غذا میخورن یا میرن تو اتاق دایره و ...  . غذاهای اصلی را ما میبریم(البته اگه یک روز بچه ای غذا نیاورده باشه  مهد بهش غذا میده و اینکه هر روز چی دارن را اول هفته رو در یخچالشون میزنن) ولی اسنک های بین غذا را خودشون میدن فکر کنم هر یک ساعت یا کمی بیشتر بهشون اسنک میدن. جای هر بچه ای یک کاغذ مستطیلی به عنوان زیر بشقابیشون میگذارن  که بچه ها غذاشون را تمام کردن موظفن که اون کاغذ را مچاله کنن و بندازن تو آشغالی. برای هر بچه ای روز تولدش تولد میگیرن ولی ما حق نداریم چیزی ببریم هر چی که اسنک داشته باشن روش دو تا شمع میگذارن و با مقوا هم براش یک کلاه کاغذش که اسم بچه و چند ساله شده را مینویسن و میگذارن سرش و ازش عکس میگیرن و میچسبونن دور ماه  تولد بچه که توی تقویم تاریخ تولد همه بچه ها هست. 

ترمی دو شب جشن گرفته میشه که والدین یا دوست ها یا پدر بزرگ مادر بزرگ ها دعوتن و با بچه ها بازی میکنن با همدیگه حرف میزنن غذا و دسر میخورن بعدش هم میرن خونه هاشون. هر ترم یک روز برای بچه ها یک سری حیوان اهلی میارن که بچه ها باهاشون آشنا بشن.هر سال تابستون یک جشنی تو حیاط مهد برگذار میشه که بستنی میفروشن(غذا مجانیه) بچه ها سوار ترن میشن و یک دوری دور نزدیکترین ساختمون به مهد میزنن  تو بطری های شکلی شن رنگی پر میکنن و اگه خواستن بلیط میخرن که تو مسابقه شانسی شرکت کنن و  سبد های پر اسباب بازی یا وسایل شنا یا ... را ببرن. یک پسری هست که میاد براشون گیتار میزنه و شعر میخونه و نمایش اجرا میکنه که بچه ها خیلی دوسش دارن فکر کنم ماهی دو بار میاد. هر ماه یک روز پیتزا پارتی دارن که سه دلار میدیم و بهشون پیتزا و میوه و بستنی میدن. این کارها بیشتر برای اینه که برای مهد پول جمع بشه. هر ترم یک روز روز عکس هست که عکاس میاد ازشون تک تک عکس میگیره و یک عکس کلاسی هم میگیرن و بهمون  نمونه کوچیکش را میدن که از بین هشت تا عکسی که از بچه گرفته شده  انتخاب کنیم یا همه شو میگیری یا یکی یا هیچی (که امروز بهم مال امسال شایان را دادن که باید انتخاب کنم از بینشون) . توی همه کلاسها دوربین هست جایی وجود نداره که دوربین نداشته باشه.فقط اولیای بچه ها حق ورود به مهد را دارن و جلو در ورودی دوربین هست و در را برای غریبه به هیچ وجه باز نمیکنن  مثلا من اگه بخوام شایان را کس دیگه برداره باید بهشون اطلاع بدم و از طرف کارت شناسایی میگیرن گواهی نامه اش را میبینن چک میکنن ببینن صندلی بچه تو ماشینش داره یا نه. ساعت ۵:۳۰ مهد بسته میشه اگه اتفاقی بیفته که نتونیم خودمون را برسونیم موظفیم که اطلاع بدیم وگرنه به پلیس زنگ میزنن و بچه را تحویل پلیس میدن. تنها غذایی که اجازه سرو شدن تو مهد نداره شکلات هست.

شهریه هر بچه ای بنا بر درامد والدین محاسبه میشه.برنامه ما را مهد داره و میدونه من هر ساعتی تو چه کلاسی هستم اگه خدای نکرده اتفاقی بیفته اول سعی میکنن با موبایلم تماس بگیرن بعد اگه نشد یک پلیس میفرستن در کلاسم اگه نشد که به بقیه تلفنهایی که دارن زنگ میزنن.هر ترمی باید برگه واکسیناسیون شایان و چک آپش را به مهد بدیم.

وای چقدر نوشتم !!! خیلی چیزهای دیگه هم هست که الان یادم نمیاد ولی من واقعا از مهدش راضی بودم که متاسفانه این آخرین ترمی هست که شایان اینجا میره و من این ترم درسم اینجا تموم میشه.

این لینک را هم ببینین که از مطالب قدیمی این وبلاگ برداشتم که درباره مانوری که تو مهد میدن توضیح دادم 



Wed 15 Apr 2009 | 1:28 AM | paybarah |
اینترنت و بچه ها

Sun 12 Apr 2009 | 4:36 PM | paybarah |
به قسمت سخت حموم کردن رسیدیم که شایان بدش میاد: شستن سر

دارم به زور سرش را میشورم که عصبانیتش به اوج میرسه و بهم میگه:

bad boy



Fri 10 Apr 2009 | 12:33 PM | paybarah |
دیشب باسنش بر اثر اسهال زیاد سوخته بود  وقتی من داشتم دنبال کرم سوختگیش میگشتم بچه ام وسط گریه اش که بر اثر درد سوختگی بود هی برای خودش هوا را فوت میکرد(به تقلید از من که هر وقت میسوزه قبل از کرم زدن باسنش را فوت میکنم که کمی دردش آروم بشه) تا دردش آرام بگیره

Thu 9 Apr 2009 | 3:35 AM | paybarah |
عزیزکم

این روزها هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم .تازه میفهمم که تو چقدر پسر آرام و آقایی هستی صبح ها که من دو تا دستهام پرا ز ساک و کیف و لیوان شیر تو و لیوان چای خودم و هزار تا خرت و پرت دیگه هست آرام برای خودت تا ماشین میای  توی این سه سالی که از در خونه تا پارکینگ از پیاده رو میریم هرگز نشده بری تو خیابون.

شعر سه تا خوک را خیلی دوست داری و گاهی اوقات برای خودت زمزمه اش میکنی و به قسمت فوت کردن آقا گرگه به خونه ها میرسه با قدرت فوت میکنی.

یکی از کتابهاتو ( brown bear brown bear) را کامل حفظی و همه کتاب را برای خودت میخونی.

عاشق حیوانات هستی یک کتاب داری که عکس حیوانات توش هست  هر شب سه تا کتاب میخونی که حتما یکیش باید اون باشه .به غاز میگی گاز .کلا ق را گ تلفظ میکنی . گفتن بوقلمون برات سخته .

رنگ مورد علاقه ات بنفش هست . هر چند روز به چند روز به یک چیز گیر میدی و چهار پنج روز همش نگه اش میداری موقع خواب و بیداری. کادوی تولدت عمو جونی و زن عمو جونی برات چند تا کادو خریده بودن که رو یکی از کادوها به عنوان تزئین یک خرس کوچولو چسبونده بودن که این خرس شده همدم روزها و شبهات .الان چندین روزه که ازش جدا نمیشی قبل از اون هم در سه تا از ماژیکهات  چند روزی همرات بود.

فکر کنم حیوان مورد علاقه ات اسب باشه ولی کلا همه حیوانات را دوست داری.تو یکی از کارتونهات  بیل کوچولو واسه سگ همسایه اش دمپایی پرتاب میکنه تا سگه بره بیاره چند روزی بازیت این شده بود که دمپایی پرتاب میکردی و میگفتی تُیی برو بگیرش(به انگلیسی)  خلاصه هی با سگ خیالیت بازی میکردی.

هفته پیش از مدرسه ات یک نامه داشتم که اگه وقت داریم توی این ماه یک روز بریم برای بچه ها کتاب بخونیم منم پنجشنبه هفته پیش اومدم مهدتون و براتون کتاب آفتاب پرست قاطی پاتی (ترجمه فارسی اش یادم نیست چی میشد و کتاب بچگی های خودمم بود) براتون خوندم .

عاشق بچه ها هستی چه از خودت بزرگتر چه کوچیکتر و یک عالمه باهاشون بازی میکنی و ذوق میکنی.

ماهیهای سفره هفت سینمون یکی یکی مردن حالا تو هر روز سراغشون را میگیری

عزیزکم عاشقانه دوستت دارم 



Mon 6 Apr 2009 | 10:54 PM | paybarah |
امروز آخرین روز  سال ۱۳۸۷ هست  من پست تولد شایان را از روزها قبل نوشته بودم ولی وقت نشد که اینجا بگذارمش الانم وسط نوشتن گزارش آزمایشگاهم نشسته ام دارم اینها را مینویسم .امیدوارم سال جدید هجری شمسی برای همه همراه با خوشی و سلامتی باشه. و روزهای فوق العاده خوبی در انتظارتون باشه.

اینم گزارش روز تولد پسمریم:

عسلک مامان

روز تولدت رفتیم باغ وحش .اولین ساختمون،یک ساختمون بزرگ پرندگان بود اونجا حسابی بهت خوش گذشت و لذت بردی بعد  رفتیم به طرف قسمت دوم که مال ببرها بود  این باغ وحش اینجوری طراحی شده که ما میریم تو یک نیمچه تونل شیشه ای که اونور شیشه  ببرها دارن واسه خودشون میگردن تا ما رفتیم تو تونلچه ببر اومد به طرف شیشه از اونجایی که هیکلش خیلی خیلی خیلی گنده بود  اندازه چهار تا آدم، حسابی ترسیدی چون بغل بابایی بودی بابایی هم حواسش نبود که داره میترسی  یکهو دید داره جیغ میزنی که بریم بیرون.ببر خیلی نزدیک بود شاید سه قدم ازمون فاصله داشت  یعنی اگه شیشه نبود اگه دستمون را دراز میکردیم میتونستیم بهش دست بزنیم .از اینجا دیگه هی میگفتی بریم خونه حسابی ترسیده بودی .قسمت خرس قطبی که خیلی دوسش داری اصلا حاضر نبودی بایستی(خرسها را با یک نرده الکی چوبی، از قسمت تماشاچی ها جدا کرده بودن خیلی جالب بود که حمله نمیکردن  چون فقط دو تا چوب جلوشون بود). قسمت زرافه ها کمی بهتر بودی قسمت گرگ و سگ وحشی که اصلا نزاشتی بریم توش . بعد از زرافه ها دیگه کم کم ارام شدی و تونستیم بقیه باغ وحش را ببینیم .فقط قسمت اسب ابی چون خیلی سرو صدا میکردن اولش زیاد دوست نداشتی ولی بعد  خوشت اومد مخصوصا از شناشون.

عزیزکم روز تولدت، اولین تجربه مشترک را با هم داشتیم .هر وقت که چرخ و فلک میشینی من کنارت می ایستم و مراقبت هستم ولی تو باغ وحش یک چرخ و فلک بزرگ بود که  به شکل حشرات بود و تو سوار مگس شدی منم سوار یک سوسک سبز ریز و دستهای هم را گرفتیم و با هم چرخیدیم.یکی از بهترین خاطرات عمرم را رقم زدی.

بیشتریم قسمتی که از همه بیشتر دوست داشتی، قسمت تمساح و مار بود که حسابی اونجا لذت بردی. روز خیلی خوبی بود.ممنون جیگرکم.

وقتی ما وارد باغ وحش شدیم و ماشین را پارک کردیم جلومون یک آبشار بود که برگشتی با ذوق گفتی waterfall من واقعا تعجب کردم من نمیدونم با این ساعتهای اندکی که تو مهد میگذرونی (۱۷ ساعت در هفته) چه جوری این همه لغت به انگلیسی بلدی چیزی که حتی تو مهد نمیتونی ببینی .

بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف یک اسباب بازی فروشی خیلی بزرگی که تو منهتن هست ویک عالمه چیزهای جالب برای بازی بچه ها داره که اونجا بازی کنی که وسط راه خوابت برد  بعد خواستیم بریم رستوران بعد از چند ساعت رانندگی  تو شهر  رفتیم یک اسباب بازی فروشی دیگه که اونجا برات چند تا کادو خریدم و تو حسابی ذوق کردی ولی بیشتریشو بهت نشون ندادم که بعد کادو پیچیده بهت بدم بعد رفتیم رستوران ایرانی که واسه اولین بار یک کوبیده کامل را تنهایی خوردی بعدش که رفتیم سوپر مارکت که برات وسایل کیک پزی را بخرم اونجا چیپس خواستی و من مونده بودم واقعا اشتها داری که دیدم نه فقط هوس بود.دیگه شب خیلی دیر رسیدیم خونه وقت کیک پختن نبود که موند واسه فرداش .هنوز لباسمون را عوض نکرده بودیم که همسایه مون اوومد خونمون و کادو تولدت را بهت داد که یک دست بند طلا بود که اسمت را روش نوشته بودن. این دست بند را حاضر نبودی دستت کنی ولی دستبند را با جعبه اش سه روز  دستت گرفته بودی و ول نمیکردی  باهاش می خوابیدی بیدار میشدی میرفتی بیرون خلاصه عاشق دستبند و جعبه اش شده بودی.

شنبه هفت مارچ مقدمات کیک را اماده کردم که با هم بپزیم ولی تو از صدای همزن برقی میترسیدی و حاضر به همکاری نشدی وقتی کیکت آماده شد اونقدر ذوق داشتی که نمیذاشتی من تزئینش کنم از صبح تا اون موقع هزار بار از من سراغ کیک تولدت را گرفته بودی بعد که از ت پرسیدم کیکت را میخوای یا کادو گفتی کادو. خیلی زرنگی کیک را که دیده بودی اماده است پس سراغ کادوت را میگرفتی برای تزئین کیکت از محبوبترین شخصیت کارتونیت استفاده کرده بودم که خیلی خیلی واسشون ذوق کردی

امسال واقعا درک میکردم که چقدر روز تولدت برات مهمه و چقدر دوسش داری در صورتی که دو سال پیش اصلا متوجه نمیشدی چه اتفاقی داره میوفته.عزیزترینم عاشقانه میپرستمت و امیدوارم خودت بدونی که چقدر برای من و بابایی عزیزی.



Thu 19 Mar 2009 | 11:45 AM | paybarah |