تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker عشق مامان و بابا Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

پسری مامان، نفسم

اگه بدونی که چقدر دلم گرفته .این روزها خانواده کوچیکمون داره یک بحران را پشت سر میگذاره.امروز دومین روزیه که تو دیگه شیرم را نمیخوری.قرار بود پنجشنبه پیش شیر را ازت بگیرم که با وساطت بابایی که میگفت در سال ۲۰۰۸  ازش بگیر به این پنجشنبه موکول شد حالا چرا پنجشنبه چون جمعه و یکشنبه بابایی تعطیله و بهمون کمک کنه خلاصه پنجشنبه صبح که از خواب بیدار شدی  حدود یک ساعت شیر خوردی که این کمی غیر عادی بود چون همیشه صبح یک کوچولو میخوردی چون در طول شب هر یکساعت به یکساعت شیر میخوردی  منم یکعالمه غصه داشتم که این اخرین باره که این لحظات را داره تجربه میکنم من از وبلاگ مامان آوین کوچولو لینک یک نمایش عروسکی کوتاه را دیده بودم که به زبان فرانسه بود  اون را برات گذاشتم تو اصلا به تلویزیون یا سی دی های بچه ها یا فیلم هیچ علاقه ای نداری  ولی نمیدونم تو این آهنگ فرانسوی چی داشت که تو را میخکوب خودش کرد  روز پنجشنبه شاید تو بیشتر از ۱۰ ساعت نشستی و اون آهنگ دو دقیقه ای با چند تا  از آهنگهایی را که اون خانومه خونده بود را گوش کردی حالا اینها فرانسوی میخونن و ما هیچی نمیفهمیم منم مجبور بودم پیشت بشینم چون هر دو دقیقه  یکبار که تموم میشد باید از اول برات میگذاشتم  دیگه سردرد گرفته بودم به عبارت ساده تر داشتم دیوونه میشدم من متنفرم از اینکه یک آهنگی پخش بشه و من نفهمم که چی میگن  خلاصه  ساعت ۱۰:۳۰ شب به بهونه اینکه خانومه و خرگوشه و هاپو و پاندا(عروسکهایی که با خانومه نمایش اجرا میکردن) رفتن خوابیدن بردمت بخوابونمت  شیر خواستی که گفتیم خراب شده  قرار شد رو پای من بخوابی زود خوابت برد چون بعدالظهرش اصلا نخوابیده بودی و خیلی خسته بودی  ولی تا اوردمت رو تخت بگذارم نیمه بیدار شدی همیشه این موقع بهت شیر میدادم و دوباره میخوابیدی ولی چون این بار شیری در کار نبود بیدار شدی و گریه کردی دوباره بردمت که رو پا بخوابونم  یک ساعت تمام تکونت دادم تا بخوابی که نخوابیدی و بابایی را خواستی برگشتیم پیش بابایی من رو شکمم خوابیده بودم بابایی بلند شد که ببرتت رو پاش بخوابونه که  تو شروع کردی به بوسیدن کمر و پشتم که مامانی تو رو خدا من را از خودت جدا نکن دیگه اون موقع بود که نتونستم خودمو نگه دارم و شروع کردم به گریه و حالا مگه دیگه بند میاد  .عزیزکم میدونم  شیر خوردنت تو این سن دیگه همش نیاز عاطفی هست واسه همین تو این دو روز سعی کردم همه توجهم را بهت اختصاص بدم که کمبودی احساس نکنی بعد بابایی تو بطری برات شیر گرم کرد(اولین بار بود که از بطری شیر میخوردی) کمی خوردی و بعد ساعت ۱۲:۳۰  رو پاهای من خوابت برد این بار خوابت سنگین بود و بیدار نشدی  من هم رفتم یک دوش گرفتم و برگشتم  که ساعت ۱:۳۰ دوباره بیدار شدی و من دوباره با زحمت زیاد تو را رو پام خوابوندم و دیگه حاضر نبودم ریسک کنم و بگذارمت رو تخت این شد که تا ساعت ۶ صبح رو پام خوابیدی  هر نیم ساعت هم هی بابایی میومد میگفت تو را بدم به بابایی که میگفتم نه میخواستم  کمی بخوابی و آرامش داشته باشی میخواستم پیشت باشم حالا که نمیتونستم بهت شیر بدم حداقل پیشت باشم  که ۶ صبح بیدار شدی و چون شیری در کار نبود با بطری هم که میخواستم بهت بدم قبول نمیکردی این شد که کاملا بیدار شدی تو را دادم دست بابایی و من رفتم تا ساعت ۱۱ گرفتم خوابیدم متوجه میشدم وقتی خوابم گاه بیگاه میای بوسم میکنی ولی خسته تر از اون بودم که بخواهم جواب بوسه هات را بدم بعد من بیدار شدم بابایی رفت خوابید  بابایی صبحانه ات را بهت داده بود  ولی هر کاری میکردم نمیخوابیدی  راستی نصفه شب که پا شده بودی هی سراغ خانومه و خرگوشه و هاپو و آقا و .... را میگرفتی که من باید تک تکشون را میگفتم که خوابیدن شایانم باید بخوابه  دیگه صبح رفتی جلوی کامپیوتر نشستی که برات بزارم یک ساعت هم اونها را نگاه کردی دیدم خیلی خسته ای و حاضر هم نمیشی بخوابی هر شب ۱۰ یا ۱۱ ساعت میخوابیدی ولی اون شب شاید پنج یا شش ساعت خوابیده بودی این شد که لباس تنت کردم و بردمت با ماشین دور بزنم تا بخوابی که زود خوابت برد کمی دور زدم تا بابایی هم پا شد و با هم رفتیم بیرون که تو توی راه خواب بودی رفتیم اکیا اونجا کمی بازی کردی بعد رفتیم مال پهلوییش که وسایل بازی بچه داره اونجا هم بازی کردی بعد هم رفتیم تارگت اونجا هم رفتی قسمت اسباب بازیهاش و بازی کردی شب وقتی برگشتیم خونه  چند بار هی میگفتی مامان شی شیر  وقتی میگفتم خراب شده چون قدت تا پاهام میرسه پاهامو میبوسیدی که شاید بهت بدم  اگه بدونی با این کارات چه آتشی تو دلم میزنی  ایکاش گریه میکردی جیغ میکشیدی منو میزدی ولی هر بار که بوسم میکنی میخوام از غصه بمیرم . میدونی چیه این روزها خیلی سخت هم مریضی از اول زمستون این چهارمین دوره آنتی بیوتیکی هست که داره مصرف میکنی اونقدر دماغت را گرفتم یک لایه پوستش رفته و  با کوچکترین تماسی خون میاد با همه اینها خودت میای جلو که دماغت را بگیرم مجبور بودم از شیر گرفتنت را تعطیلات بین دو ترم انجام بدم وگرنه صبر میکردم تا حالت کمی بهتر بشه ۲۲ ماه شیر خوردی  زود گذشت؟ نمیدونم ولی از الان خیلی خیلی دلم برای اون لحظات تنگ شده  ولی این روزها اصلا نباید به این موضوع فکر کنم چون وگرنه برام نیرویی نمیمونه  این دفعه که برای چک آپ رفته بودی دکتر قدت  توی منحنی رشد جهش خوبی داشت یعنی قبلا زیر میانگین بودی ولی این بار بالای میانگین ولی وزنت سقوط داشته قبلا بالای میانگین بودی این بار پایین میانگین چون عملا تو در شبانه روز چیزی غیر از شیر من و نون نمیخوردی حالا امیدوارم که غذا خوردنت کمی بهتر بشه.

جیگر مامان اگه بدونی چقدر عاشقتم بدون که از بدجنسیم نیست که بهت شیر نمیدم مجبورم امیدوارم امشب کمی بتونی بخوابی نفسکم.ایکاش دو رو برمون شلوغ بود تا تو کمی با دیگران سرگرم میشدی و  کمتر به شیر ندادن من توجه میکردی حالا شاید فردا سر خاله مهدیس خراب بشیم تا تو  کمی سرت گرم بشه تا ببینم چی میشه. راستی این بهشتی که قراره زیر پای مادران باشه  مادری که  دست تنها بچه اش را بزرگ میکنه بهشتش با مادری که یک عالمه کمک داره فرقی میکنه؟ درنا جونم واقعا نمیدونم تو چیکار میکنی دست تنها دختر ، خسته نباشی 

+ نوشته شده در  Sat 5 Jan 2008ساعت 1:14 AM  توسط paybarah  | 

 

یلدا نام فرشته ای است ، بالابلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشید. تا آدمها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند.

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه میرفت و لا به لای خواب های زمین لالایی هایش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد میوزید و شب به بوی او آغشته میشد.

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش غرض گرفت.آتش که میدانی، همان عشق است.یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد.آتش در یلدا بارور شد فرشته ها به هم گفتند :(یلدا آبستن است.آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید میبخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد دیگر زنده نخواهد ماند). فرشته ها گفتند:( فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد).

یلدا همیشه همین کار را میکند، می میرد و به دنیا می آورد.یلدا آفرینش را تکرار میکند. راستی ، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

                                                                                                  عرفان نظر آهاری

تقدیم به یلدا خانم  وبلاگستان به مناسبت دومین سال تولدش

+ نوشته شده در  Thu 13 Dec 2007ساعت 1:46 AM  توسط paybarah  | 

 

پول این ترم مهدکودک شایان با پول این ترم دانشگاه من برابر شده و لازم به توضیح هست که فقط ساعاتی که من تو کلاس درس بودم  شایان به مهد میرفت و از کلاس باید مستقیم میرفتم برش میداشتم و نصف کلاسهای من شبها تشکیل میشد که بابایی  شایان را نگه میداشت فکر کنم اگه شایان همه ساعتهایی که من تو کلاس بودم رو مهد میرفت خرج تحصیل(!) اون از من بیشتر میشد 

+ نوشته شده در  Wed 12 Dec 2007ساعت 11:38 AM  توسط paybarah  | 

 

اصلا نمیخوام بین نوشته هام این همه فاصله بیوفته ولی چاره ای ندارم  ترجیح میدم وقتی که خونه هستم شایان منو بیشتر ببینه . آستان تحمل شایان مراحل گوناگونی داره اگه تو خونه مشغول کار کردن باشم تا یکی دو ساعت میتونه تحمل کنه مرحله بعدی  درس خوندن هست که اونم نیم تا یک ساعت با خط خطی کردن کتابهام سرگرم میشه(البته نباید ماشین حساب را ببینه ) ولی نشستن پای کامپیوتر دیگه ماکسیمم نیم ساعت هست خیلی به این موضوع حساس هست من یک عالمه از نقشه هام مونده ولی از دست شازده نمیتونم بشینم پای کامپیوتر این روزها هم دیگه همه استادا کارها را تایپ شده میخوان خلاصه  با این پسری برنامه داریم

خوب از اتفاقات رانندگی بگم  اون تصادف کذایی که داشتم روز سه شنبه بود  که دیگه کلاس شبم را نرفتم  چهارشنبه و پنجشنبه و حمعه هم بخاطر روز شکرگذاری تعطیل بودیم تا دوشنبه  خلاصه دوشنبه ماشین بابایی را برداشتیم و رسوندیمش سر کار  که بعدش ماشینش را برداریم و بریم دانشگاه بابایی هم یک عالمه سفارش که مواظب باش   من هم گفتم حتما  چون اونقدر خاطره بدی از تصادف  برام مونده بود که دیگه نمیخواستم تکرار بشه خلاصه من و شایان داشتیم میرفتیم  خیابون عریض وسط هم خط ممتد دو تایی (یعنی دیوار) سرعتمون هم پایینتر از حد مجاز که یکهو یک نفر از  طرف راستم تو یک ثانیه  از پارک در اومد و شروع کرد به  u turn و من هر چی ترمز گرفتم و بوق زدم نتونستم از تصادف جلوگیری کنم   دیگه بماند با چه رویی به بابایی زنگ زدم   حالا به هر کس بگی هیچ کس نمیگه مقصر کی بوده همه میگن تو یک هفته دو تا تصادف داشته  رفته بودم سر کار بابایی یکی از همکاراش میگفت خطرناکی ها   خیلی ناراحت کننده هست که بدون اینکه مقصر باشی متهم بشی  حالا از این خاطرات رانندگی اینم بگم که یک روز داشتیم میرفتیم دنبال بابایی ساعت ۱۲:۳۰ نصف شب بود و پشت چراغ قرمز وایساده بودیم که  چراغ  تقاطع زرد شد یک ماشین اومد با سرعت چراغ زرد را رد کنه نمیدونم چی شد یکهو جلوی ما کله پا شد و ماشین وارونه افتاد جلومون . وای اونقدر ترسیده بودم هیچ کس هم توش تکون نمیخورد چند نفر پیاده شدن که برن کمک منم ۹۱۱ زنگ زدم تا  خودم را کنترل کنم که بگم کجا هستیم  ماشینهای پلیس رسیده بودن 

حالا از پسریم بگم که یک عالمه بزرگ شده هنوز زیاد حرف نمیزنه ولی قبلا به بچه ها میگفت نی نی ولی الان میگه baby  صدای اکثر حیوونات را در میاره  از چمله : سگ  گربه  اردک  خروس مرغ  قورباغه  اسب و غیره  صبح که از خواب پا میشه قبل از اینکه چشمهاشو باز کنه سراغ باباشو میگیره و من هر روز صبح باید یاداوری کنم که بابایی سر کار هست  غذا هیچی نمیخوره  در شبانه روز فقط نون میخوره اگه این دفعه هم دکترش گفت عادیه میبرمش پیش دکتر تغذیه تا الان تو عمرش لب به تخم مرغ نزده گوشت خیلی کم فقط بصورت کبابی میخوره  سبزیجات اصلا نمیخوره  خلاصه غیر از نشاسته هیچی نمیخوره  دندوناش کم کم همه دارن در میان   خیلی هاش در اومدن وقتی اولین دندونش از سری دوم را دیدم به اندازه اولین دندون در اوردنش خوشحال شدم یک وقفه چند ماهه بینشون بود  الان پسریم مریضه سرماخورده بود بردمش دکتر گفت که گوش راستش بازم چرکی شده این دومین بار هست که  چرکی میشه البته از اوندفعه تا این دفعه  تو دماغی حرف زدنش قطع نشده بود من حدس میزنم دفعه قبل هم کامل خوب نشده بود و این ادامه همونه وقتی به دکترش گفتم گفت دو هفته دیگه بیارش تا ببینمش که مصادف میشه با چک آپش

چند مدت پیش با خاله مهدیس رفته بودیم رستوران من و خاله مهدیس طرف مبله نشسته بودیم بابایی رو صندلی .شایان هم داشت پشت من و خاله مهدیس رو مبل راه میرفت که یکهو دیدیم ساکت شد نگو آقا رفته بود پشت خاله مهدیس قایم شده بود و داشت کارشو میکرد  بچه ام جایی امن تر و دنج تر از اونجا پیدا نکرده بود وقتی میخواد کارشو کنه میره یک گوشه رو زانوهاش میشینه و شروع میکنه زور زدن  موقع برگشت هم خاله مهدیس ردیف پشتی کارسیت شایان نشسته بود و براش صدای گربه در میاورد  و شایان نمیدیدش که یکهو شایان هم صدای سگ درآورد

جیگر طلایی شده که لنگه نداره  براش میمیرم فقط خدا کنه زودتر به غذا خوردن بیوفته  

+ نوشته شده در  Thu 6 Dec 2007ساعت 0:33 AM  توسط paybarah  | 

 

بازم روزها از پی هم به سرعت گذشت و من نتونستم  برای شایانم بنویسم. با درسها حسابی مشغولم و همینطور با شایان  پسریم همه انرژی مامانش را در طول روز میگیره این میشه که  وقتی نمیمونه مامانی به کارهای خودش برسه. شب هالووین من دانشگاه بودم تا برسم خونه نزدیک ۱۱ بود  ولی بابایی و شایان با هم خوش گذروندن و واسه مامانی یک عالمه شکلات جمع کردن .

چند روز پیش هم  پسریم یک خاطره خیلی بد را گذروند و اون تصادفی بود که مقصرش مامانی بود داشتیم از بیرون برمیگشتیم تو  بزرگراه نمیدونم یکهو چطور شد که کنترل فرمان از دستم در رفت و  سه یا چهار بار ماشین خورد به جدول وسط بزرگراه و پرت شد وسط بزرگراه ولی من هر کاری میکردم نمیتونستم نگهش دارم و در تمام اون مدت هم در حال جیغ زدن بودم  تا بالاخره ماشین وایستاد  تا ماشین وایستاد من از ماشین پریدم بیرون که شایان را که در حال جیغ زدن بود از  صندلی ماشینش در بیارم و اصلا اون لحظه فکر نکردم که من الان وسط بزرگراه هستم و نباید از تو ماشین تکون بخورم خلاصه از ماشین در اومدیم  چند نفر هم بهمون کمک کردن  تا پلیس و بابایی خودشون را برسونن خدا را شکر من و شایان هیچیمون نشد ولی بچه ام حسابی ترسیده بود قربونش برم  با اینکه تو این تصادف تنها کسی بود که باهام بود و از نظر روحی بهش صدمه زده بودم ولی تنها کسی بود که هیچی هیچی بهم نگفت و شبش راحت و زود خوابید و فرض کنین من با اون حال بد فرداش یک امتحان مشکل داشتم و مجبور بودم یک عالمه درس بخونم  و تا میومدم یک مسئله حل کنم هی لحظه تصادف جلو روم میومد خیلی تجربه بدی بود تا الان تو عمرم تجربه به این بدی نداشتم ولی خدا راشکر ما چیزیمون نشد  ماشین هم که درب و داغون شد

این گزارش تلگرافی را داشته باشین تا زود برگردم و از کارهای جیگر طلام بنویسم

+ نوشته شده در  Sat 24 Nov 2007ساعت 1:3 AM  توسط paybarah  | 

 

میشه به من هم بگین که روز جهانی کودک یعنی چی؟ اینجا که همچین روزی نداریم  پس این چه جور روز جهانی هست؟ تو اروپا یا آسیا یا استرالیا همچین روزی داریم؟

+ نوشته شده در  Tue 9 Oct 2007ساعت 1:16 PM  توسط paybarah  | 

 

وقتی ایران بودیم یک روز صبح میخواستم برم رشت خونه دوستم و در حال آماده شدن بودم و شایان داشت واسه خودش میچرخید و مامان هم داشت صبحانه میخورد که منو صدا کرد و گفت بهش کره بادام زمینی بدم ؟کمی فکر کردم و نمیدونم چرا  احساس کردم که قبلا بهش دادم و میدونستم که این کره حساسیت زا هست ولی مطمئن بودم که قبلا بهش دادم و به مامان گفتم بهش بده مامان هم فقط یک سر قاشق بهش داد و مثل اینکه شایان خوشش نیومد و دیگه نخورد . تا حاضر بشم شاید سه چهار دقیقه طول کشید  و داشتیم میرفتیم بیرون که دایی قدیر گفت چرا صورتش جوش زده دیدم دو تا جوش رو صورتش هست گفتم نمیدونم قرار شد دایی قادر ما را تا ایستگاه برسونه  از خونه در اومدیم دیدم شایان هی یکی از چشماشو میماله هر چی نگاه کردم دیدم چیزی نیست  نذاشتم که بماله که دیدم  چشماش قرمز شده و داره بسته میشه  حالا همه این اتفاقها توی پنج دقیقه افتاد و ما رسیده بودیم فلکه لاهیجان ،به قادر گفتم برو پیش بابا ببینم چیکار میتونم بکنم تا رفتیم اونجا دیدم شایان دیگه رسما چشماش بسته شده وای اونقدر ترسیدم بابا گفت ببرینش درمانگاه. بدو رفتیم درمانگاه دکتر کشیش یک دختر جوان بود بهش تند تند میگم  شایان ۱۰ دقیقه پیش کره بادام زمینی خورد میدونم حساسیت زا هست ولی نمیدونم چرا احساس کردم قبلا بهش دادم حالا چیکار کنم به من میگه کره بادام زمینی چی هست؟ مثل کره حیوانی میمونه؟  مانده بودم چه جوری براش توضیح بدم که کره بادام زمینی چی هست که خودش گفت بادام حساسیت زا هست حتما حساسیت داده بگذار زیر شکمش را ببینم که خدا را شکر اونجا هیچ خبری نبود و بهم یک نسخه داد که از داروخانه درمانگاه بگیرم رفتم داروخونه آقاهه یک شربت بهم داده با یک سرنگ و میگه شربت را به مقدار سه سی سی با این سرنگ اندازه بگیر و بکش بعد بریزش تو قاشق بعد بده بچه بخوره بهش میگم خوب چرا با همین سرنگ بهش ندم که راحتتره کمی فکر میکنه و میگه خوب اینجوری هم میشه  روی شربت را میخونم میبینم  نوشته در هنگام مصرف این دارو رانندگی نکنین شربت را ورداشتم رفتم پیش خانم دکتر میگم بچه ام فقط یک سالشه این مال بزرگسالانه میگه ایران زندگی نمیکنی میگم نه میگه این مال همه هست همین را بهش بده ایران فقط همین را داره خلاصه شربت را تو ماشین بهش دادم در عرض یک دقیقه خوب شد  و تصمیم گرفتیم کمی تو لاهیجان بچرخیم اگه شایان حالش خوب بود بعد برم رشت خلاصه کمی چرخیدیم دیدم شایان خوب خوب هست دیگه دایی قادر جون جونی ما را تا دم در خونه دوستم برد. به من گفتن هر هشت ساعت یکبار شربت را باید به شایان بدم  منم با اینکه دیدم شایان خوب شده هشت ساعت بعدش یکبار دیگه بهش دادم چون همیشه شنیدم دارو را باید کامل خورد وقتی بار دوم شربت را به مقدار سه سی سی به شایان دادم شایان خوابید بهتره بگم بیهوش شد دفعه دوم ساعت هشت شب دادم خوابید  اصلا هم بیدار نمیشد دیگه اومدم لاهیجان دیدم  مثل اینکه شایان خیال بیدار شدن نداره خیلی هم بد اخلاق شده بود  مثلا از ماشین که داشتم پیاده میشدم یک لحظه بیدار شده بود فقط جیغ میزد و گریه میکرد و میخواست بخوابه  مونده بودم بار سوم بهش بدم یا نه .بابا و مامان هم میگفتن نمیخواد دیگه بهش بدی  خلاصه دیگه بهش ندادم ولی شایان خوابید تا ۱۲ ظهر فردا .صبح گفتم ببینم این دارو خودش دستور العمل نداره که یک کاغذ توش پیدا کردم که نوشته بود به بچه های زیر سه سال به هیچ وجه روزی بیشتر از پنج سی سی ندین در صورتی که من روز قبلش به شایان شش سی سی داده بودم  حالا خدا را شکر ادامه اش نداده بودم . میخواستم یک روز برم به خانم دکتر بگم مواظب تشخیصش باشه که امکان داره با این سهل انگاریها کسی را بکشه که دیگه وقت نشد ولی تجربه خیلی بدی بود

+ نوشته شده در  Sat 6 Oct 2007ساعت 2:9 AM  توسط paybarah  | 

 

قسمتی از کتابهای شایان که از ایران خریداری شده:

تاتی دراز کشیده،       خیره شده به اسباش،       این اسب های قشنگ رو،       امروز خریده باباش

این تاتی که میبینی،       اسباب بازی نداره،       منتظره که باباش،       چیزی براش بیاره

 

مامان من اسب منه،     سوار می شم رو پشت اون،     راه که می ره خوشم می آد،     هی می خورم تکون تکون

وقتی کارم تموم شه،     پا نمی شم زود از جام،    مامان منو می شوره،     حوله می ده به دستام

مامان من فکر می کنه،     دستش هواپیما شده،     گمون کنم مامان مخش،     یه خورده جا به جا شده

مامانم دوستم داره یه عالمه    هر چی از مامان بگم، بازم کمه    وقتی بابا سر کار یا سفره     مامانم کمی کاراش زیادتره    مثل بابا منو گردش می بره    مثل اون برام خوراکی می خره    .........  مثل بابا قصه ها رو می دونه      برام از توی کتاب ها می خونه  ......  شب ها لالایی می گه تا بخوابم     بعد می ذاره منو تو رختخوابم    می گه امشب بگذره فردا می شه    سرو کله بابات پیدا می شه      می آد از سفر با چند تا چمدون     می آره سوغاتی ها رو برامون

خلاصه تو این کتابها بچه منتظره که بابا براش اسباب بازی بخره یا خوراکی یا از سر کار یا مسافرت کاری برگرده با سوغاتی ولی مامان یا رفته نون بگیره یا داره آشپزی میکنه یا باید بچه را بعد از خراب کاری بشوره یا کهنه اش را عوض کنه تازه اگه مامان خیلی باحال باشه شعرهایی که بابا از کتاب برای بچه میخونه مامان هم بلده  یا اینکه مامان اسب یا خل و چل  

+ نوشته شده در  Thu 4 Oct 2007ساعت 2:3 AM  توسط paybarah  | 

 

چقدر زمان زود میگذره من دیگه رسما از مادر سپید خجالت کشیدم و اومدم که بنویسم ولی خودمونیم مادر سپید میشه بهم بگی چه جوری با سه تا بچه و این همهههههههههههههههههههه مشغله ای که واسه خودت درست میکنی میرسی وبلاگ را هم تند تند آپ دیت کنی؟ واقعا این علامت سواله اونقدر برام بزرگ بود که نتونستم جلو خودمو بگیرم و نپرسم خلاصه فضولیمو میبخشی

ما خوبیم و حسابی مشغول، وقتی ایران بودم و سرعت کم اینترنت ایران را میدیدم میگفتم وقتی برگشتم هر روز وبلاگم را مینویسم وقتی آنقدر راحت باز میشه ولی الان میبینم اینجا مثل ایران دو روبر شایان شلوغ نیست که من کمی وقت واسه خودم داشته باشم.

دو هفته اول که شایان رفته بود مهد اونقدر اونجا را دوست داشت که وقتی میرفتم دنبالش  تمام راه برگشت به خونه را گریه میکرد که چرا داره منو میبری خونه من میخوام مهد بمونم و بازی کنم  اونقدر من ناراحت بودم و میگفتم الان این مربیهاش فکر میکنن ما تو خونه با بچه مون چیکار میکنیم که اینقدر از خونه گریزانه. یک روز که مربیش بهش گفت تو که از صبح اینجایی از اینجا خسته نشدی؟ خلاصه همه بهم میگفتن چقدر خوب ولی من میگفتم گریه گریه هست  بعضی بچه ها موقع رفتن گریه میکنن ولی شایان همه راه برگشت را و این منو اذیت میکنه و از بس غر زدم حالا برعکس شده دقیقا وقتی هفته دوم تموم شد  شایان به شدت از مهدش بدش اومد تا به پارکینگ مهد که میرسیم گریه میکنه که منو اونجا نبر تا وقتی اونجا را ترک میکنم در حال گریه کردنه.دیگه منم با بغض میرم سر کلاسام و میگم عجب غلطی کردم و همش سر کلاسها نگرانشم.دقیقا پارسال هم اینجوری بود چند هفته اول با شوق و ذوق میرفت بعد گریه هاش شروع شد و ما فکر کردیم اون مربی خاص که شایان را ازمون میگیره کاری با بچه کرده که اینجوری شده و با مدیر مهد در میون گذاشتیم اون  خیلی پیگیری کرد و قرار شد یک مربی که شایان عاشقش بود شایان را ازمون بگیره که بعد از یک هفته دیدیم با اونم همین روش را ادامه داد و فهمیدیم که  بعد از مدتی شایان میفهمه که مربیهاش قراره اونو از ما جدا کنند واسه همین اینجوری واکنش نشون میده. مشکل دیگه من با مهدش اینه که اونجا هیچی نمیخوره و نمیتونن بخوابوننش بیچاره ها میگن بغلش میکنیم راه میریم تو کالسکه میزاریم میچرخونیمش ولی هیچ جوری نمیخوابه شما چیکار میکنین و چه جوری میخوابونینش که جواب منم شیر خودم هست که اونا این یک قلم را نمیتونن انجام بدن.ایران یادش بخیر اونقدر دایی قادر ما را تو خیابونها میگردوند تا شایان بخوابه و سر ظهر یا نصف شب از لاهیجان تا لنگرود یا چمخاله یا رودسر یا رشت میرفتیم که این فسقل ما بخوابه یادش بخیر

منم حسابی با دانشگاه مشغولم و از همه سخت تر سه شنبه ها(فردا) هست ساعت ۸ صبح میریم به طرف دانشگاه و ساعت ۴ عصر میرم شایان را میگیرم و میبرمش خونه و میسپرمش دست بابایی و برمیگردم دانشگاه تا ۱۰ شب. این استاده ۵ دقیقه هم زودتر تعطیلمون نمیکنه خلاصه بچه ام تمام روز منو نمیبینه بعد که میام خونه وقتی بابایی و شایان خوابیدن تا سه یا چهار صبح میشینم درس میخونم واسه همینه که به هیچ کاری نمیرسم مثلا تو این ماهی که گذشت یکی از بهترین دوستام سخت ترین مرحله زندگیش را میگذروند و من هر روز تصمیم داشتم برم پیشش رفتن پیشکشم یک زنگ هم بهش نزدم واقعا از روی اون که هیچی از خودم خجالت میکشم با این ادعا دوستیم.الان ساعت یک و نیم نصفه شب هست و من فردا روز سختی در پیش دارم حالا میخوام سعی کنم تند تند بیام بنویسم تا ببینم میتونم یا  نه اگه مادر سپید رازشو بهم بگه منم تند تند میام مینویسم.

راستی دو تا پسر دو قلو تو کلاس شایان اینها هستن که خیلی بامزه هستن اون روز که من تو مهد بودم موقع غذا هر چی جلوشون میگذاشتن تو یک ثانیه غیب میشد از موقعی که من رسیدم اینها چهار پنج کاسه غذا متنوع خوردن وقتی مامانشون اومده بود دنبالشون مربیشون میگفت که براشون غذا بیشتری بگذاره مامانه هم میخندید و میگفت میبینین چه جوری میخورن و بعد اینقدر هم لاغرن دکترشون میگه که بهشون بیشتر غذا بده اخه چقدر بدم دیگه (بچه ها شاید از شایان هم لاغرترن) داشتم فکر میکردم تو این سن شایان چه خوشبختی میتونه بالاتر از این باشه که بچه ات خوب خوب غذا بخوره

+ نوشته شده در  Tue 2 Oct 2007ساعت 1:20 AM  توسط paybarah  | 

 

سلام سلام

ما یک هفته میشه که از ایران برگشتیم سفر خیلی خوبی بود ولی آخراش دیگه خیلی دلمون واسه بابایی تنگ شده بود . خیلی بهمون خوش گذشت شایان همه مراحل مهم رشدش تو همین سه ماه شکل گرفت ، راه  افتاد، حرف زدن را شروع کرد، الان کامل فارسی را میفهمه و منم میتونم منظورش را حدس بزنم. الان میفهمم که چقدر مهمه که دور و بر بچه شلوغ باشه و چقدر تو سرعت رشدش تاثیر داره . نمیدونم این سه ماه را چه جوری شرح بدم و از کجاش بگم  پس بهتره اول از دایی قادر یک تشکر اساسی بکنم چون  برای خواب ظهر و شب شایان  داداشی گلم خیلی زحمت کشید فرض کنین هر روز و هر شب با این مشکل بنزین و هوای شرجی شمال  داداشیم ما را داشت تو خیابونها میگردوند تا پسری بخوابه گاهی میدیدین ما ساعت دو نصفه شب پا میشدیم با سرعت ۲۰ کیلومتر در ساعت تا لنگرود میرفتیم که پسری مامان بخوابه .فدای داداشیم بشم که از دست ما خواب و خوراک نداشت.

دایی قدیرم وقتی امتحاناتش تموم شد و اومد  بازی با شایان در حوزه اختیارات ایشون بود .

خاله ندی هم که قسمت فرهنگی و بهداشتی قضیه دستشون بود یعنی شعرو کتاب و بازی و حموم با خاله ندی بود.

مامان منم  قسمت تغذیه و ورزش را به عهده داشت .صبح که شایان از خواب بیدار میشد از اونجایی که مامانش تا نزدیکیهای صبح داشت با بابایی تلفنی حرف میزد نمیتونست همپای شایان از خواب بیدار بشه ، شایان میرفت بطرف اشپزخونه تا مامان میدیدش براش شعر میخوند و با شعر  نازش میداد شایانم براش میرقصید بعد هم  غذاشو میداد بعد هم  مامانی و نوه عکسهایی که از شایان و ما رو دیوارها بود را مرور میکردن مامان، شایان به بغل، عکسها را براش توضیح میداد  و شایانم با علاقه گوش میکرد.

بابا هم قسمت مذهبی و تفریحی را به عهده داشت تا بابا از بیرون میومد شایان میرفت مهر بابا را برمیداشت و میرفت اونجایی که بابا  نماز میخوند مینشست تا بابا بیاد  یا اینکه بابا وقتی میخواست نماز بخونه  بلند میگفت الله اکبر شایان مثل برق خودشو میرسوند به بابا و اونقدر پیشش مینشست تا بابا نمازش را بخونه دیروز که داشتم تلفنی با بابا حرف میزدم شایان تا صدای بابا را شنید گفت اَپر  یعنی همون الله اکبر  برام خیلی جالب بود که تا الان یادشه که تا صدای بابا را شنیده اینو گفت  بعد از مراسم نماز ، بابا میبردش کمی تو حیاط و یا کوچه میگشتن پیشی یا هاپو میدیدن.

عاشق پسر دایی و دختر دایی ام هم شده بود ، در هر پوزیشنی که بود حتی اگه  دشمنشم بهش میگفت بیا بریم پیش کیوان و یاسی ، شایان با سر میرفت بغلش تا ببرنش پیش کیوان و یاسی.

کلماتی که میگه:

هر تبلیغی بیاد در خونمون عکس یک دختر روش باشه  ( که همه هم مانکن و خشگلن) کسی نیستن جز خاله ندی و شروع میکنه به آنی آنی گفتن. ندی=آنی

هر پسر جوانی را هم میبینه میگه آدر . قادر و قدیر = آدر

مامان و مامانی :ماما       بابا و بابایی و بابک: بابا

هاپو: هاپو            آب:آب         بُ : برو        پ:توپ

کف دو تا دستاشو به طرف بالا میگیره و  تکونشون میده و میگه پ پ پ :پاشو

سی  سی : شیر میخوام

عمو:عمو   عم:زن عمو    آزی: آزی مخفف آزاد

اَن: انگور

  

 

راستی  اینم بگم که من از دست اینترنت لاهیجان جونم به لبم رسید گاهی میشد یکساعت و نیم تا دو ساعت مینشستم یک صفحه یاهو را نمیتونست باز کنه قرار بود انتخاب واحدم را از اینترنت انجام بدم و یک عالمه کار دیگه  ولی هیچکدوم را نتونستم انجام بدم با همه شرکتهای موجود تو لاهیجان هم امتحان کردم ولی یکی بدتر از دیگری. واقعا موندم که این چه وضعیه

 

+ نوشته شده در  Tue 28 Aug 2007ساعت 2:0 AM  توسط paybarah  |