پسرکم
از روزی که من و بابایی فهمیدیم که شما قراره به جمع خانواده ما اضافه بشین من و بابایی هر روز میرفتیم واسه شما لباسای خوشگل خوشگل میخریدیم بعد از یک مدت دیدیم که انقدر لباس براتون خریدیم که نمی دونیم کجا بزاریمشون پس رفتیم براتون یک کمد گنده خریدیم دیشب که از خرید برگشتیم و یک عالمه لباسای خوشگل آبی ( حالا میدونیم جنسیتتون چیه و راحت میتونیم رنگ لباسا را انتخاب کنیم) براتون خریده بودیم دیدم لباساتون تو کمد جا نمیشه و اون پر لباسه![]()
مامان جون بیا که مامان دیگه طاقت نداره
البته میدونی که شوخی میکنم و دلم میخواد که بعد از نه ماه صحیح و سالم بدنیا بیای عزیزم
این روزا گاهی(فقط گاهی) یک چیزایی تو شکمم احساس میکنم ولی نمی دونم حرکتای تو هست یا نه . مامان که تجربه نداره عزیز دلم ، نمی دونم وقتی میگن نی نی تو شکم حرکت میکنه چه جوریه ،بخاطر همین نمی دونم این همون حرکت شماست یا نه
احساس میکنم که این حرکتها اعلام سلامتت هست بخاطر همین خیلی منتظرشونم مامان بزرگ اعلام کرده که با اولین حرکتت زنگ بزنم و خبرش کنم پس بجنب پسرک گلم
+ نوشته شده در Sat 19 Nov 2005ساعت 8:15 PM توسط paybarah |


