تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

پسرکم

از روزی که من و بابایی فهمیدیم که شما قراره به جمع خانواده ما اضافه بشین من و بابایی هر روز میرفتیم واسه شما لباسای خوشگل خوشگل میخریدیم بعد از یک مدت دیدیم که انقدر لباس براتون خریدیم که نمی دونیم کجا بزاریمشون پس رفتیم براتون یک کمد گنده خریدیم دیشب که از خرید برگشتیم و یک عالمه لباسای خوشگل آبی ( حالا میدونیم جنسیتتون چیه و راحت میتونیم رنگ لباسا را انتخاب کنیم) براتون خریده بودیم  دیدم لباساتون تو کمد جا نمیشه و اون پر لباسه

مامان جون بیا که مامان دیگه طاقت نداره  البته میدونی که شوخی میکنم و دلم میخواد که بعد از نه ماه صحیح و سالم بدنیا بیای عزیزم

این روزا گاهی(فقط گاهی) یک چیزایی تو شکمم احساس میکنم ولی نمی دونم حرکتای تو هست یا نه . مامان که تجربه نداره عزیز دلم ، نمی دونم وقتی میگن نی نی تو شکم حرکت میکنه چه جوریه ،بخاطر همین نمی دونم این همون حرکت شماست یا نه

احساس میکنم که این حرکتها اعلام سلامتت هست بخاطر همین خیلی منتظرشونم مامان بزرگ اعلام کرده که با اولین حرکتت زنگ بزنم و خبرش کنم پس بجنب پسرک گلم

+ نوشته شده در  Sat 19 Nov 2005ساعت 8:15 PM  توسط paybarah  | 

 

مامان جون

الان شما ۲۳ هفتتونه ولی هنوز خیلی آرام و ساکتین   نه حرکتی که من بتونم احساس کنم  نه لگدی.

بچه های همسن و سال شما الان شکم مامانشونو سوراخ کردن از بس لگد میزنن پسر هم اینقدر آرام!!!  بقول زن عمو آرامی و خواباتو بزار وقتی بدنیا آمدی عزیز دلم

یک عالمه دوستای خیلی خوب پیدا کردیم عزیز دلم.

همکارای باباجونی از الان براتون لباسای خوشگل میفرستن و یک سیگار برگ هم بهش دادن که روش نوشته  It`s a boy  .اینجا رسمه که به اونایی که نی نی پسر دارن سیگار برگ میدن.

خاله ستاره هم براتون یک آلبوم خیلی خوشگل صورتی آورده بود که روش نوشته بود baby girl  بعد از اینکه شما تصمیم گرفتین که پسری بشین  رفت کادوتون را عوض کرد و دندانگیر بشکل کلید موزیکال گرفت.

خلاصه مامان جون حالا که این همه آدم به فکر شما هستن  شما هم یک تکونی بخورین دیگه عزیز مامان

+ نوشته شده در  Tue 15 Nov 2005ساعت 9:32 PM  توسط paybarah  | 

 

سلام عشق مامان

من و باباجونی جمعه پیش آمدیم دیدیمت عزیزم(۴ نوامبر) .خانم دکتر ازمون پرسید :میدانید نی نی تون چیه؟ ما هم گفتیم :بـــــــله یک دخمر کاکل زری . وسطای سونوگرافی بود که خانم دکتر بهمون گفت که بهتون گفتن نی نی تون چیه؟ 

ــ دختر

ــ نه اشتباه کردن ، ایشون آقا پسر هستن.

ــ  ، مطمئن هستین؟

ــ ۱۰۰٪

خلاصه کنم مامان جون ، مثل اینکه شما از دختر بودن خوشتون نیومده و تصمیم گرفتین یک پسرک کاکل زری بشین ، هر چی که باشی مامان جون واسه من و بابایی فرقی نمیکنه فقط سالم و قوی باشی عزیز دل مامان. اون تو حسابی مراقب خودت باش پسرکم.

خانم دکتر سه تا عکس هم از شما بهمون داد تا از پسر بودنت مطمئن مطمئن بشیم.

   

+ نوشته شده در  Sun 13 Nov 2005ساعت 10:56 PM  توسط paybarah  | 

 

سلام مامان جون
ببخشید عشقم که خیلی وقته برات چیزی ننوشتم
هفته پیش امدیم دیدیمت عزیزم و مامان تو این هفته ای که گذشت امتحان میانترم داشت و نتونست واسه تو گل نازش بنویسه
سه شنبه 18 اکتبر ساعت 2 امدیم فرشتمون را دیدیم جنابعالی رو پشتتون خوابیده بودین و اصلابه ما توجه نمی کردی
خانم دکتر اندازههای سرت را راحت گرفت ولی وقتی میخواست بقیه اندازههاتو بگیره دیگه نمیتونست چون شما به خودتون زحمت نمی دادین که کمی تکون بخورین خانم دکتر هرچی با دستگاش به شکم مامانی فشار میداد شما عین خیالتون نبود
آخرسر باباجونی به خانم دکتر گفت کمک میخواین ؟
خانم دکتر هم گفت بفرمایید
چشمت روزه بد نبینه مامان جون دوتایی افتادن رو شکم مامانی حالا فشار نده کی فشار بده
دیگه اشک مامانی داشت در میامد که شما به خودتون زحمت دادین و یک خمیازه کشیدین
"آخه مامان قوربونت بره الان که وقته خمیازه کشیدن نیست باید کمی تکون بخوری و حداقل کمی تکون بخور که بگم خسته شدی و یک خمیازه ای هم کشیدی "خلاصه مامان جان هرچی بابایی و خانم دکتر شکم مامانی را فشار دادن شما تکون نخوردین که نخوردین بابایی و خانم دکتر یک لحظه هم فکر نمیکردن که این شکم مامانی و فکر میکردن که فقط تخت خواب شماست
خلاصه کنم مامان جان وقتی همه زورشون را زدن و حسابی خسته شدن خانم دکتر گفت شما واسه این ازمایش خیلی کوچولو هستین و باید صبر کنیم تا شما کمی بزرگتر بشین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خانم دکتر به ما گفت که شما یک دختر خوشگل هستین که داره واسه ما ناز میکنین بابایی از خانم دکتر پرسید که از کجا فهمیدین که خانم دکتر گفت از تو شکمتون فهمیده چون شما پاهاتونو انداخته بودین رو هم و اصلا حاضر نمیشدین بازش کنین
مامان جون خانم دکتر به ما گفت که دو هفته دیگه بریم پیشش تا شما را ببینیم عزیزم .مامان عاشقته عزیزم تا هفته دیگه که بیایم ببینیمت مراقب خودت اون تو باش عزیز مامان.

+ نوشته شده در  Fri 11 Nov 2005ساعت 11:12 PM  توسط paybarah  | 

 

عزیز مامان الان دوازده هفته است که شما تو شکم من هستی دیروز امدیم دیدیمت خیلی خیلی خوشگل و مامانی بودی خانم دکتر میخواست شما کمی تکون بخوری تا بتونه اندازتو بگیره ولی اصلا تکون نمی خوردی هرچی بهت ضربه میزد عین خیالت نبود خلاصه بعد از کوشش فراوان شما به خودتون زحمت دادین و کمی تکون خوردین این دومین باری بود که شما را میدیدیم عشقم دفعه پیش (ده هفتگیت)چون هنوز خیلی کوچولو بودی دست و پاهات باز بود و هی ورجه وورجه میکردی ولی دیروز دیگه جات کم کم داشت تنگ میشد و دست و پاهاتو جمع کرده بودی عشق مامان

+ نوشته شده در  Fri 11 Nov 2005ساعت 11:10 PM  توسط paybarah  | 

 

مامان جون

امیدوارم تو این سایت جدیدت بتونم به راحتی از خاطراتت بنویسم

+ نوشته شده در  Fri 11 Nov 2005ساعت 10:59 PM  توسط paybarah  |