تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

عشق مامانی

یک دنیا دوست دارم عزیزم این روزا هر وقت میریم مرکز خرید  من بدون اراده به سمت مغازه های کودکان کشیده میشم  دیگه من و بابایی باید دقت کنیم که برات لباسای تکراری نخریم.  این روزها نسبت به هر کودکی احساس مادری دارم نمی دونم چرا

تو این دو هفته خیلی بزرگ شدی عزیز مامان. الان انگشتاتو میمکی و چشماتو باز و بسته میکنی  حتی میتونی ببینی . اگه نور چراغ را بتابونم به شکمم و حرکتش بدم  تو هم  گردنت را با نور چراغ میچرخونی. چربی های بدن ظریفت هم از این هفته تشکیل میشن فقط مواظب باش که مثل مامان زیاد تو این زمینه استعداد نشون ندی عزیزکم. از الانم میتونی از مغز کوچولوت استفاده کنی فرشته کوچولوی مامان. 

مامان تا آخر این هفته از دست این امتحانها راحت میشه و همش در اختیار تو هست عسلکم . راستی یک عروسک خوشگلم از خاله ستاره کادو کریسمس گرفتی که مامان به جای تو یک عالمه باهاش بازی کرد

+ نوشته شده در  Sun 18 Dec 2005ساعت 4:34 PM  توسط paybarah  | 

 

پسرکم

از ابتدای این هفته مامان میخواست واستون بنویسه ولی این هفته اونقدر سریع گذشت که مامان اصلا نفهمید کی جمعه شد  ولی دو هفته دیگه امتحانای مامان تموم میشه و من و شما میمونیم خونه و استراحت میکنیم عشقم.

شما تو این هفته  یک عالمه بزرگ شدین ،عصبهای گوش شما کامل شده و الان میتونی حتی صدای بابایی را بشنوی عزیزم ، ششهات کامل شده ولی فعلا پر آبه تا به این دنیا تشریف بیاری و اون ششهای کوچولوتو پر هوا کنی ،وزنت نزدیک دو پوند شده و قدت ۱۴ اینچ  ، و جاهای بی ادبیت هم داره رشد میکنه و تو این هفته واسه خودت مردی میشی عزیز مامان .پسری میبینی تو هفته ۲۶ چقدر بزرگ شدی  فکر کنم اون تو سرت حسابی شلوغه مامانی

شکم مامان کم کم داره بزرگ میشه و مامان همیشه عادت داره موقع درس خوندن رو شکم بخوابه و الان نمیتونه  و اگه یکهو حواسم نباشه و رو شکم بغلطم شما سریع تکون میخوری که یعنی از رو من پاشو

این روزا مامانی خیلی زود خسته میشه  خدا سه ماه بقیه را خودش بخیر بگذرونه.

مامان یک عالمه عاشقت هست و دوستت داره عشقم  اون تو حسابی مراقب خودت باش

 

+ نوشته شده در  Fri 9 Dec 2005ساعت 6:17 PM  توسط paybarah  | 

 

مامان جون

امروز حوصله دانشگاه رفتن را نداشتم وقتی بابایی ساعت ۶:۳۰ صبح پا شد و منو صدا کرد که بدو  خواب موندیم  بهش گفتم امروز نمیرم و میخوام استراحت کنم

بابایی رفت دوش گرفت و آمد کمی کنارم دراز کشید و دستاشو گذاشت رو شکمم و داشت باهات حرف میزد که من احساس کردم که تو کمی تکون خوردی.  یکهو بابایی پرسید  تکون خورد؟ 

- آره مگه احساس کردی؟

- آره

بعدش بابایی بهت گفت پسرم  باهام دست بده  و شما هم دو تا لگد دیگه زدین که  بابایی را به عرش رسوند

خوبه حالا پسری اگه دختر بودی میونت با بابایی چطوری بود

بابا رفت سر کار و چند ساعت بعدش مامانی زنگ زد با یک عالمه تبریک که پسرکمون لگد میزنه  ، بله  بابا به مامانی زنگ زده بود  خلاصه مامان جون، تا ایرانم فهمیدن که شما صبح ورجه وورجه کردین عسلکم 

مواظب خودت اون تو باش عسلکم 

+ نوشته شده در  Wed 30 Nov 2005ساعت 12:26 PM  توسط paybarah  | 

 

پسرکم

مامان تصمیم داشت که تعطیلات آخر هفته یک عالمه واسه شما بنویسه ولی این تعطیلات انقدر سریع گذشت که مامان هیچی ازش نفهمید

پنجشنبه که رفته بودیم خونه عمو صمد و خاله نسرین ، جمعه هم که در تدارک مهمونی سورپرایز پارتی عمو و زن عمو بودیم ، شنبه هم که مهمونی داشتیم و یکشنبه هم خودمون خونه عمو و زن عمو دعوت داشتیم پس میبینی که واقعا مامانی سرش شلوغ بود

مامان جون

از روزی که فهمیدیم شما قراره وارد این جهان بشین ،مامان بدو بدو رفت واسه شما یک عالمه کتاب خرید که براتون بخونه  وقتی که مامانی کتابا را آورد خونه و شروع کرد به خوندن  دید که کتابا کمی براتون سنگینه  و باید کتابای کم حجم تری بخره  البته یکبار فکر نکنی که لغتای کتاب واسه مامانی سخت بود و تلفظاشو بلد نبودا  نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه  اصلا اینجوری نبود  مامان فقط به فکر شما بود

خلاصه مامان جون ، مامان تصمیم گرفت که کتابایی براتون بخره که تو هر صفحه اش فقط یک خط باشه  چند مدت پیش مامان چند تا کتاب خرید همونجوری که میخواست  ولی اونها هم کتابای جالبی نبودن  آخه مامان جون  مامان تا حالا تو عمرش هیچوقت احتیاج نداشته که بدونه سگ آبی  یا خرطوم سگ آبی به انگلیسی چی میشه

حالا زن عمو جونی دیشب یک کتاب  واسه شما به مامانی داده که خیلی کتاب خوبیه  من هم از امشب میخوام هر شب همون کتابو واسه شما بخونم که شما بدونی مامان انگلیسی و تلفظش قویه  فقط مشکل از کتابای قبلی بوده عسلک دلم

+ نوشته شده در  Mon 28 Nov 2005ساعت 7:27 PM  توسط paybarah  | 

 

پسرکم

همه از ما میپرسن که اسم گل پسرتون چیه ؟ ولی ما هنوز هیچ اسمی پیدا نکردیم . دلم نمی خواد یک روزی برگردی بهم بگی این چه اسمی بود که برام انتخاب کردین .بابایی هر روز با یک عالمه اسمهای خوشگلی که گشته و انتخاب کرده میاد دنبالم  ولی مامانی از هیچکدوم اونا خوشش نمی یاد .

تا یک ماه دیگه این ترم دانشگاه مامان تموم میشه و دو تایی خونه میمونیم و استراحت می کنیم اونوقت مامانی یک عالمه وقت ازاد داره که بگرده ببینه میتونه یک اسم خوشگل براتون انتخاب کنه یا نه

مامان جون دیشب رفتیم دکتر و صدای قلب خوشگلت را شنیدیم  خیلی تند و خوشگل میزد عزیز مامان

همه چیز عالی بود  غیر از یک چیز خیلی مهم ، آره مامانی  ، من بازم یک عالمه تپل شده بودم  ، دکتر بهم گفته که هر ماه حق دارم حداکثر ۴ پوند چاق بشی ولی مامان جون  من هر ماه حداقل ۱۰ پوند چاق شدم ، خودت که تو شکممی و میبینی من زیاد نمی خورم  ولی نمی دونم چرا اینقدر چاق میشم حالا باید دوتایی یک عالمه مواظب وزن مامانی باشیم عزیزم 

مامان یک عالمه عاشقته عزیزم ،اون تو حسابی مراقب خودت باش عزیز مامان 

+ نوشته شده در  Wed 23 Nov 2005ساعت 8:33 AM  توسط paybarah  |