عشق مامانی
یک دنیا دوست دارم عزیزم این روزا هر وقت میریم مرکز خرید من بدون اراده به سمت مغازه های کودکان کشیده میشم دیگه من و بابایی باید دقت کنیم که برات لباسای تکراری نخریم. این روزها نسبت به هر کودکی احساس مادری دارم نمی دونم چرا
تو این دو هفته خیلی بزرگ شدی عزیز مامان. الان انگشتاتو میمکی و چشماتو باز و بسته میکنی حتی میتونی ببینی . اگه نور چراغ را بتابونم به شکمم و حرکتش بدم تو هم گردنت را با نور چراغ میچرخونی. چربی های بدن ظریفت هم از این هفته تشکیل میشن فقط مواظب باش که مثل مامان زیاد تو این زمینه استعداد نشون ندی عزیزکم. از الانم میتونی از مغز کوچولوت استفاده کنی فرشته کوچولوی مامان.
مامان تا آخر این هفته از دست این امتحانها راحت میشه و همش در اختیار تو هست عسلکم . راستی یک عروسک خوشگلم از خاله ستاره کادو کریسمس گرفتی که مامان به جای تو یک عالمه باهاش بازی کرد ![]()
+ نوشته شده در Sun 18 Dec 2005ساعت 4:34 PM توسط paybarah |


