تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

این هفته ، هفته شلوغ پلوغی بود با یک خبر خوب و یک خبر بد . خبر بد روز سه شنبه اتفاق افتاد و مامانم که واسه گرفتن ویزا رفته بود دبی نتونست ویزا بگیره  خیلی ناراحت شدم . گاهی فکر میکردم که بیام اینجا دیگه از سردرگمی های اداری ایران راحت میشم ولی تو این مدتی که اینجام فهمیدم که اینجا هم فرق زیادی با ایران نداره . به ما گفته بودن که باید از سفارت بحرین وقت مصاحبه بگیریم و ما همین کار را کردیم و مامان اون روز با یکی از دوستامون رفت سفارت آمریکا با شماره pin number  که بهمون داده بودن ولی دم در گفتن که اسمش تو لیست نیست  دوستمون از همونجا زنگ زد سفارت بحرین اونها گفتن  که اسم مامان تو لیست هست  و شماره  pin number  هم همونیه که مامان داره  دوستمون هر چی به نگهبان دم در میگفت پشت خط سفارت بحرینه بیا باهاشون صحبت کن ببین میگن اسم تو لیست هست قبول نکرد که نکرد  و اصلا مامان را تو راه ندادن

خیلی پکر شدم  این همه زحمت هیچی به هیچی .من همینجوری یک عالمه از زایمان میترسم  حالا که مامان هم داره نمیاد وحشتم بیشتر شده میدونم که همسر گلم حسابی مواظبمه و یکعالمه مرخصی اش را واسه اون روزها نگه داشته  ولی .....

شاید مصلحت بوده  امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره

حالا خبر خوب : چهارشنبه من و پسریم رفتیم و گواهی نامه رانندگیمو گرفتم  خیلی عالی بود  هرگز فکر نمی کردم که بتونم بگیرم من تو ایران یک بار آئین نامه امتحان دادم و قبول شدم  ولی دو سال گذشت من از ترس امتحان شهر  حتی یک بار هم نرفتم امتحان ندادم  که آئین نامه ام باطل شد  دوباره رفتم آئین نامه امتحان دادم  و بازم بدون اینکه حتی یکبار هم امتحان شهر بدم باطل شد تا که آمدم اینجا  پارسال رفتم امتحان آئین نامه دادم و قبول شدم و تاریخ باطل شدن  گواهی نامه موقتی که واسه تمرین بهم داده بودن ۱۹ ژانویه یعنی  پنجشنبه بود  و من واسه ۱۸ ژانویه  از یک ماه پیش وقت امتحان شهر گرفته بودم

دیروز هوا بشدت بارونی همراه با باد شدید بود  طوری که کنترل ماشین مشکل بود و شیشه های ماشین هم از تو بخار میکرد  من با آموزشگاهی که ماشینش را واسه امتحان گرفته بودم یکساعت  کلاس گرفتم که قبل از امتحان تمرین کنم چون سر پارک کمی میترسیدم  من و همسرم ساعت ۷:۴۵ اونجا بودیم منتظر  ولی دیدیم یک ماشین آموزشگاه اومد ولی شاگرد توش سواره  خلاصه تا ساعت ۸:۴۵ اونجا معطل شدیم که آقا تشریف اوردن و  گفتن من نمیدونستم که شما دانش آموز هستین و من دیدم شما نیستین رفتم یک دانش آموز دیگه را سوار کردم وقتی من را دیده بودین باید دست تکون میدادین ...(البته این آموزشگاهی که باهاش کلاس گرفتم ایرانی هستن).  من ساعت ۹ امتحان داشتم رفتیم اونجایی که امتحان داشتم یک عالمه ماشین تو صف بودن واسه امتحان و هر افسری که میومد سوار ماشین جلویی میشد و میرفتن و پنج تا پانزده دقیقه بعد برمیگشتن چهار پنج تا افسر بودن که امتحان میگرفتن. وقتی نوبت من رسید  چون پسریم بزرگ شده  نشسته نمیتونم صندلیمو تنظیم کنم مجبورم از بیرون تنظیم کنم و واسه پسریم هم جا بزارم خلاصه صندلی را از بیرون تنظیم کردم و نشستم و همه چیز را تنظیم کردم برگشتم به  افسر گفتم میتونم چیزی بهتون بگم  داشت با کامپیوترش ور میرفت و یک چیزی گفت که من نفهمیدم چی میگه گفتم حتما گفته وایسا  که دیدم دوباره حرفشو تکرار کرد  من هم گفتم اگه امکان داره آرام حرف بزنین چون من انگلیسیم خیلی خوب نیست و اینکه من حامله ام  هیچی نگفت حتی نگاهمم نمیکرد  خیلی بد اخلاق بود  و مثل خودم یکعالمه چاق بود و جلو ماشین را کامل گرفته بود خلاصه راه افتادم و رفتیم ماشین سواری که گفت یک دور دو فرمونه بزنم  بعد گفت پشت اون جیپ پارک کن من هرچی نگاه کردم جیپ ندیدم  یک ماشینی بود شبیه پاترول گفتم پشت این گفت آره همین  خلاصه پارک هم کردم  که به من گفت اصلا آئینه را نگاه نمی کنی من هیچی نگفتم و داشتم رانندگیمو میکردم که دوباره گفت اصلا آئینه ات را نگاه نمی کنی  گفتم : نه داره نگاه میکنم  و از اون موقع دیگه زل زدم به آئینه که منو بخاطر همین نندازه خلاصه بعد از پارک برگشتیم سر جای اولمون که بهم گفت قبول شدم  وقتی هم ازش تشکر کردم هیچی نگفت خیلی بد اخلاق بود  ولی دستش درد نکنه که قبولم کرد و واسه اولین بار و آخرین بار امتحان شهر هم دادم  ولی خیلی استرس داشتم بیچاره یک پسره جلومون بود که  چون یک ماشین جلوش بود نمیتونست بیاد بیرون افسره بهش گفت کمی دنده عقب برو که بتونی در بیای اومد دنده عقب برن خورد به جدول  همونجا ردش کرد

پسری گلمم یک عالمه بزرگ شده  هنوزم خیلی پسر آرامیه و من دلم میخواد که یکعالمه تکون بخوره ولی هروقت دراز میکشم کمی تکون میخوره الان ناخن های دست و پاش داره بلند میشه و موهاش رشد میکنه و  کلا  داره بزرگ میشه. این روزها خیلی خیلی تنبل شدم همش دلم میخواد که بخوابم یا دراز بکشم و مثل توپ شدم و قل میخورم . زود خسته میشم  میدونم که باید یک عالمه پیاده روی کنم که زایمانم راحت باشه ولی خیلی تنبلی میکنم احساس میکنم که پاهام نمیتونن وزنم را تحمل کنن  ولی باید یک برنامه بچینم که پیاده روی هر روزه جزء اون باشه

امسال اینجا هوا عالیه  پارسال من اونقدر سرما کشیده بودم که تابستون تصمیم گرفته بودیم که از اینجا کوچ کنیم که برنامه هامون جور نشد  ولی امسال واقعا هوا خوبه پارسال که سی چهل بار اینجا برف اومد امسال دو سه بار برف الکی اومد  همه چیز واسه پیاده روی آماده است غیر از خودم.

پسری مامان تو این هفته  دو بار نزدیک بود سر بخورم که یک عالمه ترسیدم با اینکه ته کفشم صاف نیست و مثل کفش فوتباله ولی نمی دونم که چرا  سر میخورم یکبار تو رستوران بود و یکبار تو فروشگاه .مامان یک عالمه ترسید سعی میکنم بیشتر مراقب باشم عشق مامان.

+ نوشته شده در  Thu 19 Jan 2006ساعت 1:54 PM  توسط paybarah  | 

 

ابتدا میخوام از مامان رهام تشکر کنم که این قالب خیلی خوشگل را واسه نی نی ام درست کرده. فکر کنم قشنگترین هدیه ای است که نی نی ام تا الان گرفته.مامان رهام جونی  یک دنیا ممنون.

الان از پیش دکتر آمدیم خونه. جواب آزمایشم خوب بود ولی  یک آزمایش دیگه برام نوشت که یک ماه دیگه باید انجام بدم که قبلش باید صبحانه ای که خودشون گفتن چی باشه بخورم و در دو ساعت دو بار خون بدم  برای اینکه مطمئن باشن در طول حاملگیم قند خون ندارم. مثل اینکه تو آزمایش اول  قندم ۱۷۷ بوده که تا ۱۴۰ نرماله .به نظرم خیلی زیاد بوده  ولی خدا را شکر الان همه چیز خوبه.

از آقای دکتر درباره سونوگرافی سه بعدی پرسیدم که گفت تو کل نیویورک فقط سه جا انجام میدن و خودشون هم قبلا دستگاهش را داشتن ولی چون بیمه پولش را نمیداده جمع کردن. گفت اینجا خیلی کم انجامش میدن.برام جالب بود که اینقدر تو ایران عمومیت داره ولی اینجا نه.

شب، قبل از خواب داشتم کتاب میخوندم و چراغ بالا سرم روشن بود و بابایی دستش رو شکمم بود که یکهو عسلی من شروع کرد به لگد زدن  و بابایی رو شکمم را با بالش پوشوند و میگفت نور چراغ نمیزاره که عسلی بخوابه و لگد میزنه و میگه که چراغ را خواموش کن میخوام بخوابم.

آقای دکتر از ما پرسید غذا چی میخورین ما هم گفتیم غذاهای ایرانی  گفت اونها شورن نباید بخوری. دیگه چی میخورین؟

-غذاهای چینی

-اونها هم شورن اونها را هم نباید بخورین.دیگه چی؟

-گاهی هم میریم رستوران ایتالیایی

-نه اونها هم  نمکی و روغنی هستن  .حتی تو خمیر نونش هم نمک داره و واست مضره.

-

خلاصه ما نفهمیدیم که غذا چی باید بخوریم چون من خودم کلا اهل نمک زیاد نیستم الان هم بخاطر پسری که اصلا نمک نمیخورم  ولی نمیدونم که نون بدون نمک از کجا گیر بیارم

پسری من

از آقای دکتر یک وقت سونوگرافی گرفتیم که بیایم تو را ببینیم حالا باید ببینم که بابایی کی وقت داره که بیایم ببینیمت.

الان وزنت ۳ پوند (کمی از یک کیلو بیشتر) و قدت ۱۶ اینچ هست  دیگه همه بدنت کامله فقط داره رشد میکنن و  بدنت الان داره چربی جمع میکنه  الان سر خوشگلت را تو شکم مامانی میچرخونی عزیزم

یکشنبه با عمو جون و زن عمو جونی رفته بودیم بولینگ .منم بخاطر اینکه بهت فشار نیاد یک توپ سبک انتخاب کردم و با احتیاط بازی میکردم که این باعث شد آخر بشیم  ولی امروز آقای دکتر گفت که اصلا نباید بولینگ بازی میکردم  و این روزها باید مواظب باشم و واسه این روزها  به اونهایی که دوقلو دارن توصیه میکنن که همش استراحت کنن یکهو بابایی پرسید مگه ما دو قلو داریم؟  آقای دکتر با خنده گفت نه  ولی باید خیلی مواظب باشین و یک عالمه بابایی را اذیت کردن که  قرمز شدی و  ترسیدی که بجای یک نی نی دو تا نی نی داشته باشی اون شب که از بولینگ اومدیم توی عسلی تا صبح به شکم مامان لگد میزدی و من یک عالمه خوشحال شده بودم که بخاطر تحرکم تو را هم مجبور به تحرک کردم

عشق مامان  همیشه همینجوری به مامان لگد بزن تا مامان خیالش از بابت تو راحت باشه عسلی من

 

 

+ نوشته شده در  Wed 11 Jan 2006ساعت 10:17 PM  توسط paybarah  | 

 

دکترم برام نامه فرستاده بود که آزمایشم سه ساعت طول میکشه و باید ناشتا باشم. دیشب ساعت ۷ شب شام خوردم که صبح میرم ناشتا باشم صبح ساعت ۹:۳۰ اونجا بودیم  که تا رسیدیم ازم یکبار خون گرفتن  بعد یک نوشیدنی خیلی شیرین دادن که خوردم بعد از یک ساعت یکبار دیگه ازم خون گرفتن دیدم یکساعت گذشته و من دوبار خون دادم  به بابایی گفتم سه بار خون میگیرن یا چهار بار ؟ گفت سه بار  گفتم پس بعد از دو ساعت باید بریم  گفت نمی دونم  رفتم از خودشون پرسیدم  گفتن چهاربار

دو ساعت دیگه هم نشستیم دو بار دیگه خون گرفتن  از هر دستم دو بار ولی آقایی که خونمو میگرفت  عالی بود  اصلا نمیفهمیدم که کی سوزن را وارد رگم میکرد برعکس اون دفعه که دختره نفسم را بالا آورد تا یکبار ازم خون گرفت

آخراش پسریم گشنش شده بود و تکون میخورد چون ۱۸ ساعت بود که غذا نخورده بودم  بهم اجازه هم نمی دادن که برم بیرون  بیچاره بابایی هم  بخاطر من حاضر نمیشد بره بیرون چیزی بخوره  ولی بعد از آزمایشها رفتیم رستوران و غذا خوردیم. پسریم هم الان آرام واسه خودش خوابیده.

الان احساس میکنم عضله دست چپم درد میکنه  و بابایی هم از گشنگی سردرد گرفته و خوابیده . حالا باید چند روز منتظر جواب آزمایش باشیم.دفعه آخری که ازم خون گرفتن آقاهه میخواست بره غذا بخوره و من ندیدم که اسمم را رو خونم بنویسه خدا کنه که خونم گم نشه.

پسری من

امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش بره .این روزها خیلی آرامی و در طول روز شاید یکبار تکون بخوری  نمی دونم چرا؟ گاهی خیلی نگرانت میشم .تا امروز که تو شکمم هستی خیلی بچه خوبی بودی  هیچوقت حالت تهوع نداشتم و همیشه هم آرام بودی  خدا کنه که همیشه همه چیز خوب پیش بره و همه نی نی های عالم صحیح و سالم به دنیا بیان . حالا باید چند روز صبر کنیم تا جواب آزمایش را واسه دکترم بفرستن.

از همه دوستان دنیای مجازی ام هم یک دنیا ممنونم که بهم دلداری دادن.  

+ نوشته شده در  Fri 6 Jan 2006ساعت 3:58 PM  توسط paybarah  | 

 

عسلی مامان

این روزها مامان حسابی نگرانته پسری من . هفته پیش که واسه ویزیت ماهیانه رفته بودیم پیش آقای دکتر همه چیز خوب بود و آقای دکتر گفت که باید بریم واسه آزمایش قند خون  و ما هم ناشتا رفتیم و بهم یک نوشیدنی خیلی شیرین دادن  بعد از یک ساعت ازم خون گرفتن که تا یک هفته دست مامانی کبود بود  ولی بعد از یک هفته  آقای دکتر بهم زنگ زد و گفت قند خونم خیلی بالاست و واسه آزمایش تکمیلی باید برم تو سه ساعت سه بار ازم خون بگیرن

عزیز مامان  جمعه با بابایی میریم که خون بدم ولی مامان خیلی نگرانته عشقم من میدونستم که مستعد بیماری قند هستم ولی نه به این زودی  و با بودن فرشته کوچولویی مثل تو توی شکمم

نمی دونم این بیماری چه تاثیری رو تو میزاره .هیچی در این مورد نمیدونم و این بیشتر نگرانم میکنه  حالا  جمعه برم خون بدم ببینم چی پیش میاد.

+ نوشته شده در  Tue 3 Jan 2006ساعت 11:27 PM  توسط paybarah  | 

 

پسری مامان

امتحاناتم تموم شده و تعطیلاتمون شروع شده و میتونیم هر چقدر دلمون میخواد استراحت کنیم  امیدوارم که این استراحت هامون باعث تنبلی مامان نشه. امروز تکونهای خیلی شدیدی می خوردی عزیز دلم بطوری که کمی ترسیدم و به بابایی زنگ زدم و گفتم که از دفترش بیرون نره که هر وقت زنگ زدم بتونه جواب بده. اون تو چه خبر بود که اینقدر تکونهای شدید میخوردی مامان جون؟

روز کریسمس (یکشنبه) من و بابایی اومدیم که تخت پسری را وصل کنیم چون اینجا وقتی چیزهایی مثل تخت را میخری  باید خودت به هم وصلش کنی و این تخت شما خیلی مجهز ه و  کمد و جایی که روش پوشکتون را عوض کنیم باهاش میاد  خلاصه مامان جون  بعد از شش ساعت ما تونستیم  اینها را رو هم سوار کنیم چون هرکار میکردیم درست نمی شد من که وسطاش اشکم در اومده بود  ولی بالاخره درستش کردیم

چهارشنبه رفته بودیم دکتر  و صدای قلب خوشگلتو شنیدیم به آقای دکتر گفتم که بهم سونوگرافی بده که ببینمت گفت دفعه دیگه. آخه این آقای دکتر از قلب من که خبر نداره.

آقای دکتر گفت باید سعی کنی که فقط طرف چپت بخوابی.  منم شب اول خیلی سعی کردم بعد به بابایی گفتم باید جامون را با هم عوض کنیم تا من بتونم  طرف چپ بخوابم  با اینکه بابایی دو سه شب اول واسه تغییر جا بیخواب شده بود قبول کرد  منم سعی ام را میکنم ولی خیلی کلافه میشم خیلی سخته مامانی که آدم تو خواب نتونه بغلطه.

مامانی ، من از شیر خیلی بدم میاد ولی این چند ماهه بخاطر فرشته کوچولوم روزی یک لیوان میخوردم ولی آقای دکتر گفته که خیلی کمه و باید سه تا چهار لیوان بخورم سعی میکنم از فردا شروع کنم به زیاد شیر خوردن .حالا تو سعی کن کلسیمت را از ماست و پنیر تامین کنی تا مامان بتونه به شیر خوردن عادت کنه عسلکم. 

عشق مامان  شب کریسمس رفته بودیم خونه عموجون و اونها درخت کریسمس گذاشته بودن  با قطاری که زیر درخت و از بین خونه ها  و هدایا حرکت می کرد  من داشتم فکر می کردم وقتی سال دیگه شما تشریف بیارین فکر نکنم به این راحتی بذارین که قطاره از بین خونه ها و درخت حرکت کنه و آژیر بکشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 27 Dec 2005ساعت 0:56 AM  توسط paybarah  |