این هفته ، هفته شلوغ پلوغی بود با یک خبر خوب و یک خبر بد . خبر بد روز سه شنبه اتفاق افتاد و مامانم که واسه گرفتن ویزا رفته بود دبی نتونست ویزا بگیره خیلی ناراحت شدم . گاهی فکر میکردم که بیام اینجا دیگه از سردرگمی های اداری ایران راحت میشم ولی تو این مدتی که اینجام فهمیدم که اینجا هم فرق زیادی با ایران نداره . به ما گفته بودن که باید از سفارت بحرین وقت مصاحبه بگیریم و ما همین کار را کردیم و مامان اون روز با یکی از دوستامون رفت سفارت آمریکا با شماره pin number که بهمون داده بودن ولی دم در گفتن که اسمش تو لیست نیست دوستمون از همونجا زنگ زد سفارت بحرین اونها گفتن که اسم مامان تو لیست هست و شماره pin number هم همونیه که مامان داره دوستمون هر چی به نگهبان دم در میگفت پشت خط سفارت بحرینه بیا باهاشون صحبت کن ببین میگن اسم تو لیست هست قبول نکرد که نکرد و اصلا مامان را تو راه ندادن
خیلی پکر شدم این همه زحمت هیچی به هیچی .من همینجوری یک عالمه از زایمان میترسم حالا که مامان هم داره نمیاد وحشتم بیشتر شده میدونم که همسر گلم حسابی مواظبمه و یکعالمه مرخصی اش را واسه اون روزها نگه داشته ولی .....
شاید مصلحت بوده امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره
حالا خبر خوب : چهارشنبه من و پسریم رفتیم و گواهی نامه رانندگیمو گرفتم خیلی عالی بود هرگز فکر نمی کردم که بتونم بگیرم من تو ایران یک بار آئین نامه امتحان دادم و قبول شدم ولی دو سال گذشت من از ترس امتحان شهر حتی یک بار هم نرفتم امتحان ندادم که آئین نامه ام باطل شد دوباره رفتم آئین نامه امتحان دادم و بازم بدون اینکه حتی یکبار هم امتحان شهر بدم باطل شد تا که آمدم اینجا پارسال رفتم امتحان آئین نامه دادم و قبول شدم و تاریخ باطل شدن گواهی نامه موقتی که واسه تمرین بهم داده بودن ۱۹ ژانویه یعنی پنجشنبه بود و من واسه ۱۸ ژانویه از یک ماه پیش وقت امتحان شهر گرفته بودم
دیروز هوا بشدت بارونی همراه با باد شدید بود طوری که کنترل ماشین مشکل بود و شیشه های ماشین هم از تو بخار میکرد من با آموزشگاهی که ماشینش را واسه امتحان گرفته بودم یکساعت کلاس گرفتم که قبل از امتحان تمرین کنم چون سر پارک کمی میترسیدم من و همسرم ساعت ۷:۴۵ اونجا بودیم منتظر ولی دیدیم یک ماشین آموزشگاه اومد ولی شاگرد توش سواره خلاصه تا ساعت ۸:۴۵ اونجا معطل شدیم که آقا تشریف اوردن و گفتن من نمیدونستم که شما دانش آموز هستین و من دیدم شما نیستین رفتم یک دانش آموز دیگه را سوار کردم وقتی من را دیده بودین باید دست تکون میدادین ...(البته این آموزشگاهی که باهاش کلاس گرفتم ایرانی هستن). من ساعت ۹ امتحان داشتم رفتیم اونجایی که امتحان داشتم یک عالمه ماشین تو صف بودن واسه امتحان و هر افسری که میومد سوار ماشین جلویی میشد و میرفتن و پنج تا پانزده دقیقه بعد برمیگشتن چهار پنج تا افسر بودن که امتحان میگرفتن. وقتی نوبت من رسید چون پسریم بزرگ شده نشسته نمیتونم صندلیمو تنظیم کنم مجبورم از بیرون تنظیم کنم و واسه پسریم هم جا بزارم خلاصه صندلی را از بیرون تنظیم کردم و نشستم و همه چیز را تنظیم کردم برگشتم به افسر گفتم میتونم چیزی بهتون بگم داشت با کامپیوترش ور میرفت و یک چیزی گفت که من نفهمیدم چی میگه گفتم حتما گفته وایسا که دیدم دوباره حرفشو تکرار کرد من هم گفتم اگه امکان داره آرام حرف بزنین چون من انگلیسیم خیلی خوب نیست و اینکه من حامله ام هیچی نگفت حتی نگاهمم نمیکرد خیلی بد اخلاق بود و مثل خودم یکعالمه چاق بود و جلو ماشین را کامل گرفته بود خلاصه راه افتادم و رفتیم ماشین سواری که گفت یک دور دو فرمونه بزنم بعد گفت پشت اون جیپ پارک کن من هرچی نگاه کردم جیپ ندیدم یک ماشینی بود شبیه پاترول گفتم پشت این گفت آره همین خلاصه پارک هم کردم که به من گفت اصلا آئینه را نگاه نمی کنی من هیچی نگفتم و داشتم رانندگیمو میکردم که دوباره گفت اصلا آئینه ات را نگاه نمی کنی گفتم : نه داره نگاه میکنم و از اون موقع دیگه زل زدم به آئینه که منو بخاطر همین نندازه خلاصه بعد از پارک برگشتیم سر جای اولمون که بهم گفت قبول شدم وقتی هم ازش تشکر کردم هیچی نگفت خیلی بد اخلاق بود ولی دستش درد نکنه که قبولم کرد و واسه اولین بار و آخرین بار امتحان شهر هم دادم ولی خیلی استرس داشتم بیچاره یک پسره جلومون بود که چون یک ماشین جلوش بود نمیتونست بیاد بیرون افسره بهش گفت کمی دنده عقب برو که بتونی در بیای اومد دنده عقب برن خورد به جدول همونجا ردش کرد
پسری گلمم یک عالمه بزرگ شده هنوزم خیلی پسر آرامیه و من دلم میخواد که یکعالمه تکون بخوره ولی هروقت دراز میکشم کمی تکون میخوره الان ناخن های دست و پاش داره بلند میشه و موهاش رشد میکنه و کلا داره بزرگ میشه. این روزها خیلی خیلی تنبل شدم همش دلم میخواد که بخوابم یا دراز بکشم و مثل توپ شدم و قل میخورم . زود خسته میشم میدونم که باید یک عالمه پیاده روی کنم که زایمانم راحت باشه ولی خیلی تنبلی میکنم احساس میکنم که پاهام نمیتونن وزنم را تحمل کنن ولی باید یک برنامه بچینم که پیاده روی هر روزه جزء اون باشه
امسال اینجا هوا عالیه پارسال من اونقدر سرما کشیده بودم که تابستون تصمیم گرفته بودیم که از اینجا کوچ کنیم که برنامه هامون جور نشد ولی امسال واقعا هوا خوبه پارسال که سی چهل بار اینجا برف اومد امسال دو سه بار برف الکی اومد همه چیز واسه پیاده روی آماده است غیر از خودم.
پسری مامان تو این هفته دو بار نزدیک بود سر بخورم که یک عالمه ترسیدم با اینکه ته کفشم صاف نیست و مثل کفش فوتباله ولی نمی دونم که چرا سر میخورم یکبار تو رستوران بود و یکبار تو فروشگاه .مامان یک عالمه ترسید سعی میکنم بیشتر مراقب باشم عشق مامان.
+ نوشته شده در Thu 19 Jan 2006ساعت 1:54 PM توسط paybarah |


