تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker عشق مامان و بابا
عسلک مامان

چهارشنبه  رفته بودیم دکتر. همه چیز خیلی خوب بود غیر از وزن مامان ، توی یک هفته ۶ پوند(هر یک کیلو  ۲.۲۰۴ پوند) زیاد کرده بودم. از ابتدای حاملگیم تا الان ۵۰ پوند چاق شدم  خدا آخر و عاقبتم را بخیر بگذرونه خدا کنه که تو این یک ماه زیاد چاق نشم  دکترم هر دفعه باهام غرغر میکنه که چرا اینقدر چاق شدی بعد از اونور میگه که اصلا نباید فعالیت داشته باشی.

قرص پنی سیلینم تمام شده ولی سرما خوردگیم نه.  یک روز خوبم و یک روز همه بدنم درد میکنه و بیحالم. از امروز بابایی هم سرما خورده وحشتناک با اینکه اول زمستون واکسنش را زده بود ولی مثل اینکه تاثیر نداشته ولی این بابایی اینقدر ماهه که با این حالش برامون سوپ هم درست کرده.

دکترم میگفت که معمولا نی نی های اول کمی دیرتر میان. اونجوری که سونو گرافی مشخص کرده بود عسلی ما باید ۱۵ مارچ که میشه ۲۴ اسفند به دنیا بیاد ولی اگه شش روز دیرتر به دنیا بیاد میشه سال بعد. ولی عسلی مامان هر وقت که بیاد قدمش روی چشم.

دکترم میگفت که تا دردم شروع شد اورژانس بیمارستان نرم و گفت که بهت شماره تماس میدم و میگم چیکار کنی  و ازم پرسید که اسممو چه جوری تلفظ میکنن که موقع زایمان که میخواد هی اسمم را صدا کنه درست بگه . واقعا باورم نمیشه که اینقدر نزدیک شدیم  خیلی از اون روز میترسم امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره. بهمون گفت که آخر هفته دیگه یک سونوگرافی دیگه برم  ولی ما الان هر چی زنگ میزنیم تا  هفته اول مارچ پر هستن فکر کنم این دفعه باید واسه سونوگرافی برم بیمارستان.

برام جالبه که بیمه اینجا زایمان را کامل پوشش میده من از اول حاملگیم که اوایل، هر ماه میرفتم مطب و الان هر هفته  هیچوقت پول ویزیت دکتر ندادیم و همه اینها با  زایمان را بیمه میده . میدونم که واسه کانادایی ها همه چیز مجانیه ولی اینجا اینطوری نیست و مثل ایران اگه بیمه هم داشته باشی یک درصد کمی را برای ویزیت دکتر و دارو و ... باید خودت بپردازی که واسه حاملگی و زایمان اینطور نیست.

عسلی مامان برات صندلی ماشین و کالسکه هم خریدیم چون اینجا اگه صندلی ماشین نداشته باشی اجازه نمیدن از بیمارستان بیاریمت بیرون  ما هم رفتیم تند خریدیم که یکبار عسلیمون اگه خواست زودتر بیاد تو بیمارستان جا نمونه.

الان سمیه جون احتمالا ایلیا عسلی را به دنیا آورده من همش بهشون فکر میکنم و اینکه در چه حالن  امیدوارم که حال هر دوشون خوب خوب باشه.

عسلی مامان اون تو مراقب خودت باش یک عالمه که چیزی به اومدنت نمونده مامانی.

 



Sat 18 Feb 2006 | 0:43 AM | paybarah |
این هفته هم اگه به سلامتی بگذره از هفته بعد باید منتظر بمونیم تا ببینیم که نی نی مون کی میاد. عشقمون از هفته سی و هفتم تا هفته چهل و دوم میتونه  هر وقتی که خواست بیاد ولی بهتره که دیرتر بیاد الان دیگه یک پسر گل باقالی تو شکم مامان هست که  موهاش داره رشد میکنه.

دفعه آخری که رفته بودیم سونوگرافی خانمه دندونهای عسلی را بهمون نشون داد خیلی برام جالب بود که دندوناش تو لثه هاش دیده میشد نمیدونستم که نی نی ها از دوران جنینی دندونشون درست میشه.

شنبه دو تا از خاله های خوب نی نی اومده بودن پیشمون که یکعالمه ما را خوشحال کردن و یک عالمه چیزهای خوشگل واسمون آوردن خاله مهدیس یک خرگوش سفید ناز واسه نی نی آورد که همش تو بغلمه چون یک پاشو تو شکمش جمع کرده خیلی راحت تو بغل آدم فیت میشه و خاله پگاه هم یک بع بعی خوشگل که تو ساک هست برامون آورد. پسریم اکثرا شبها خیلی تکون میخوره و تو طول روز خوابه  اون روز هم همینطوری بود ولی یکی دو تا تکون کوچولو واسه خاله هاش خورد ولی شبها اونقدر حرکتاش شدیده که با چشم میبینمش اصلا دلم نمیخواد که بدنیا بیاد چون این حس تکون خوردنش تو شکمم تموم میشه و من دوست ندارم.

نیویورک کلا زمستونهای خیلی سرد و تابستونهای خیلی گرم داره  ولی من با گرمای تابستونش مشکلی ندارم چون تو ایران تابستونهای شمال (که من اونجا زندگی میکردم) گرم و شرجی بود و با مانتو و روسری هم بودیم خلاصه به گرماش عادت دارم ولی از سرما واقعا عاجزم پارسال که اولین سالی بود که اینجا بودم  واقعا از سرما کلافه شده بودم بارش برف از اواخر پاییز شروع شده بود و تا اواسط فروردین هم ادامه داشت و در طول هفته چند بار میبارید  خیلی وحشتناک بود ولی خدا را شکر امسال هوا خیلی خیلی عالی بود یک هوای ملایم و خوب  که یکی دو تا بارش برف سبک داشتیم ولی شنبه شب بارش برف شروع شد تا غروب یکشنبه توی مدت به این کوتاهی اونقدر برف باریده بود که تا بالای مچ پا میرسید که اخبار میگفت رکورد شصت سال گذشته (از سال ۱۹۴۶) را شکسته ولی الان دوباره هوا خوب شده. بخاطر بودن نی نی عسلیمه که امسال اینقدر هوا باهامون خوبه.

کسی میتونه بهم بگه که برای ساک بیمارستانی که میبندن چه چیزهایی را توش میگذارن؟ من نمیدونم باید تو ساک بیمارستان چی بگذارم

من چند مدته که عضو گروه والدین ایرانی تو یاهو شدم که مامان باباهای خیلی خوبی اونجا عضون و من تو این مدت خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و به همون مقدار هم فهمیدم که چقدر تو بزرگ کردن بچه و روانشناسی بچه بیسوادم و اون ترس قدیمی بزرگ کردن بچه دوباره افتاده تو جونم. خیلی از اومدن نی نی ام میترسم و اینکه واقعا نتونم اونو خوب تربیت و بزرگ کنم واقعا نمیدونم که میتونم چیکار کنم

ولنتاینتون مبارک و از همینجا به همسر مهربونم که همه عشق زندگیمه ولنتاین را تبریک میگم و یک دنیا گل رز سرخ تقدیمش میکنم.......



Tue 14 Feb 2006 | 12:37 PM | paybarah |
دیروز رفته بودم دکتر. بهم قرص پنی سیلین ۵۰۰ میلی گرم داد که روزی ۴ تا بخورم  فعلا که بهتر نشدم  خدا کنه که این سرما خوردگیم زودتر تمام بشه تا از شر این گلو درد خلاص بشم

توی یک هفته وزنم  دو و نیم پوند زیاد شده بود غذا زیاد نمیخورم ولی نمیدونم چرا اینقدر وزن میگیرم پرستار میگفت حدود یک پوندش احتمالا مال نی نی هست  آقای دکتر میگفت که نی نی ات درشته و ما اصل را بر این میگذاریم که زایمان طبیعی باشه ولی احتمالش هم هست بخاطر درشت بودن نی نی سزارین بشی  ولی تا روز آخر هیچی را نمیتونیم قطعی بگیم

همه به من توصیه میکنن که راه برم تا عضلات شکم و پشت و پاهام قوی بشه ولی دیروز دکترم بهم گفت به هیچ وجه راه نرم و استراحت کنم گفت توی تحقیقی که انجام شده به یک سری از زنان حامله گفتن که پیاده روی کنن و به یک سری دیگه گفتن که فقط استراحت کنن ولی هنگام زایمان فرقی بین این دو گروه نبود

از من پرسید کار میکنی؟ گفتم نه گفت تو خونه خیلی فعالیت میکنی؟ گفتم نه  بیچاره میخواست بهم بگه که کمی بیشتر استراحت کنم و فعالیتم را کمتر کنم دید هیچ کاری نمیکنم   آخرش گفت خونتون کجاست که بیایم دوروبر شما خونه بگیریم

برای مامانهایی که نی نی تو دلشون دارن : گفت که چون ماههای آخر هست نباید تو وان دراز بکشی و فقط میتونی دوش بگیری

ویکس هم تاثیر بدی نمیگذاره

حالا که پنی سیلین میخورم فکر کنم باید آب خوردنم را دو برابر کنم. وقتی برام پنی سیلین تجویز کرد ازش پرسیدم که واسه نی نی ام ضرر نداره گفت که اصلا ما با نی نی ها دشمنیم فکر کنم از فضولی من ناراحت شده بود از بس اینجور سوالا را ازش پرسیده بودم  

عشق مامان هم این روزها حسابی شیطون شده و منو به اوج لذت میرسونه اون شب اومدم بخوابم یکهو از رو شکمم یک چیز اندازه یک نارنگی اومد تو دستم نمی دونم کجای بدنش بود ولی خیلی هیجان انگیز بود سفت گرفتمش که در نره ولی سر خورد و از دستم در رفت

از همه دوستای خوبم که واسه علاج سرما خوردگی بهم کمک کردن ممنونم 



Wed 8 Feb 2006 | 8:49 AM | paybarah |
قرار بود پنجشنبه صبح برم واسه آزمایش قند خون و بعدالظهرش هم بریم واسه سونوگرافی. من صبحانه اکثرا یک لیوان شیر میخورم غیر از روزهایی که بابایی تعطیله که املت درست میکنه و میخوریم ولی اون روز دکترم یک لیست صبحانه آمریکایی داده بود که باید واسه آزمایش دو ساعته میخوردم که به نظرم خیلی مفصل بود: یک لیوان شیر ، یک لیوان آب پرتقال ، یک لیوان قهوه با دو بسته کوچولو شکر (جالبش اینه که از وقتی حامله شدم قهوه و چای را گذاشتم کنار) ، مربا و کره با دو تکه نون تست، 1 cup of hot cereal

خلاصه با زور همه اینها را خوردم و رفتیم برای آزمایش .فرم را پر کردم و نشستم منتظر نوبت که بعد از ۲۰ دقیقه  پسره آمد و گفت این آزمایش دو نوع هست یکی با صبحانه یکی با شربت شیرین.دکترتون نگفت که مال شما با کدوم یکیه؟

من: چرا گفت.شما نگران نباش من همه صبحانه را خوردم و اومدم

پسره: ولی شما اول باید یکبار ناشتا آزمایش بدین و بعد برین صبحانه بخورین و بعد از دو ساعت برگردین

من:  

خلاصه آزمایش قند خون موند واسه سه شنبه البته اگه اتفاقی نیوفته .بعدش رفته بودیم بانک. کارمند بانک درباره پسری ازمون پرسید که بابایی گفت که نی نی مون تو خشکی گیر کرده که خانمه گفت واسه نی نی خانمه هم همین مشکل پیش اومده بود که مجبور شد سزارین کنه . من:

از وقتی از بانک آمدیم بیرون این شیشه آب دستم بود و تا میگذاشتمش زمین بابایی میگفت یا آب یا سزارین که منم تند تند آب میخوردم

بعدالظهر که رفتیم سونو .خانمه میگفت که کیسه آب ، آبش بیشتر شده  چیکار کردی؟ من: آب خوردم  که اونم گفت که همینو ادامه بدم  هنوز دکترم را ندیدم ولی فکر کنم همه چیز کمی بهتر شده

راستی کسی میدونه که این آبی که نی نی توش هست چیه؟ چون اون روز که من به دکتر گفتم آب خوردن سخته دکتر گفت که باید آب زیاد بخوری تا نی نی زیاد جیش کنه و تو کم آبی نمونه. من فکر کردم که شاید اشکاله زبانمه و بد متوجه شدم ولی وقتی بیرون اومدیم و از بابایی پرسیدم بابایی هم تائید کرد .یعنی نی نی ام تو جیشش زندگی میکنه؟

خیلی خوابم کم شده دیشب ساعت ۴ صبح رفتم تو رختخواب و ساعت ۶ صبح بیدار شدم دیگه اصلا خوابم نمیومد ولی به زور کتک یک دو ساعت دیگه هم خوابیدم ولی ساعت ۷ ، ۸ شب خیلی خسته بودم یک چرت نیم ساعته زدم ولی الان که ۱۲:۳۰ شب هست اصلا خوابم نمیاد .بیچاره نی نی ام

امروز رفته بودیم آخرین فیلم از سری فیلمهای ایرانی که تو نیویورک اکران میشد را ببینیم به اسم آبادان سه تای قبلی عالی بودن ولی این فیلم ، من تو عمرم فیلمی به این بدی ندیده بودم مطمئنم که هرگز این فیلم تو ایران اکران نمیشه ولی اگه هر جوری به دستتون رسید هرگز نبینینش که من واقعا از اینکه این فیلم را یک فیلم ایرانی بدونم خجالت کشیدم بعد از فیلم که رفته بودم دستشویی یک خانم آمریکایی داشت از یک ایرانی میپرسید که همه فیلمهای ایرانی اینجوری هستن؟ اون بیچاره هم میگفت نه  نمی دونم این چرا اینجوری بود

حیف از وقت و انرژی و پولی که واسه این فیلم گذاشتیم .به نظر من غیر از فحش چیز دیگه ای واسه یاد دادن نداشت.

فکر کنم داره سرمای بدی میخورم ولی واسه پیشگیریش نمیدونم چی بخورم گلوم به شدت میخاره و سرفه ام هم شروع شده.کسی میدونه من چه جوری میتونم بدون خوردن دارو جلوشو بگیرم؟ با این توضیح که از وقتی حامله شدم چون شیر کم میخورم چای نمیخورم و اینکه اینجا به هیچ وجه لیمو شیرین پیدا نمیشه .نمی دونم چرا آمریکایی ها هنوز این میوه را کشف نکردن اینجا الان حتی میوه های تابستونی هم فراوونه ولی هرگز لیمو شیرین نمیارن.

 



Mon 6 Feb 2006 | 0:28 AM | paybarah |
عشق مامانی

امروز رفته بودیم که صدای قلبت را بشنویم  دیگه قلب کوچولوت مثل آدم بزرگها میزنه عزیزم  همه چیز خوب بود غیر از اینکه مثل اینکه داره تو خشکی گیر میکنی مامانی. آقای دکتر میگفت  کیسه آبی که تو توش شناوری آب کمی داره و بهمون گفت ظرف دو روز آینده بریم سونوگرافی  

من در روز آب میخورم ولی همش تو دستشویی نشستم فکر کنم از الان دیگه کامپیوتر و دم و دستگامو باید تو دستشویی مستقر کنم  آقای دکتر میگفت روزی کم کم کمش باید شش شیشه آب  ۷۱۰ml  آب بخورم  فردا باید برای آزمایش قند خون هم بریم و اگه تونستیم وقت سونو واسه فردا یا پس فردا بگیریم که همون جای همیشگی میریم وگرنه باید بریم بیمارستان واسه سونو. آقای دکتر گفت که وزنت نزدیک شش پوند شده.  مامان جونی من  ، خیلی تو خشکی هستی؟ مامانی حالا حالاها نیایی ها ما هنوز برات اسم هم انتخاب نکردیم اگه بدونی اسم انتخاب کردن اینجا چقدر مشکله میگن اگه یک اسم نا آشنا برات انتخاب کنیم بچه ها تو مدرسه مسخره ات میکنن یا بعضی از اسمهای ایرانی که ما رو پسر میگذاریم اینا رو دختر میگذارن  یا  اگه همه اینها هم ردیف باشه مشکل  املایی داریم که اینها  یک جور مینویسن ولی یکجور دیگه تلفظ میکنن  الان میفهمم چرا بعضی از ایرانیهایی که اینجا هستن اسم ایرانی رو بچه هاشون نمی گذارن.

چند روز پیش نصفه شب گردنم تو خواب گرفته بود اگه بدونی چی کشیدم عسلی من. آخرش نزدیکای اومدن بابایی از سر کار بود که با گریه به بابایی زنگ زدم که بیاد به دادم برسه  که فرشته زندگیم آمد و به دادم رسید ولی اون لحظه بدون اینکه حواسمون باشه از ویکس استفاده کردیم الان همش این اضطراب افتاده تو جونم که نکنه رو تو تاثیر گذاشته باشه امروزم یادم رفت که از آقای دکتر بپرسم یا تا هفته دیگه که رفتیم پیش آقای دکتر میپرسم یا اینکه میرم داروخونه میپرسم .مامانی زودتر بیا پیشم که من خیالم راحت بشه.

فرشته کوچولوی مامان  خواهش میکنم اون تو مراقب خودت باش مامانی هم قول میده که تند تند آب بخوره

 



Thu 2 Feb 2006 | 1:0 AM | paybarah |
عشق مامان

جمعه اومده بودیم و تو عسلی را دیدیم  واسه خودت آقایی شده بودی و داشتی انگشتت را میمکیدی بابایی میگه از بس هیچی نمی خوری بچه ام انگشتشو میخوره وزنت پنج و نیم پوند بود  که امیدوارم تو این یک ماه و نیم باقیمانده خیلی وزن نگیری که  آمدنت به این دنیا سخت بشه  بابایی به خانمه گفت میشه از پسرم یک عکس تمام قد بگیرین؟   خانم دکتر هم گفت که سعی ام را میکنم ولی چون نی نی الان بزرگ شده زیاد مطمئن نیستم.  بعد خانمه با دستگاش اونقدر به پهلوی شکمم فشار داد که احساس کردم تو اومدی بالای دستگاهش! یعنی از رو پوستم دستگاشو کرده بود زیر شکمم  واقعا از درد داشت نفسم بند میومد  که خانمه وقتی قیافه ام را دید گفت: ببخشید بهتون صدمه رسوندم؟

چی میتونستم بهش بگم مامانی . بعد از یک عالمه کنکاش به بابایی گفت نمیشه ولی یک عکسی بهمون داد که داره انگشتاتو میمکی عشق دلم. خانم دکتر میگفت که این روزها بهتره که نی نی بیشتر بخوابه چون نی نی ها تو خواب رشد میکنن .مامان جون تا چند مدت پیش که تکونهاتو حس نمی کردم ولی الان یک مدت کوتاهی هست که حسش میکنم و داره لذت میبرم میگن که باید بیشتر بخوابی عسلی من این روزها حسابی تکون میخوری فکر کنم که لگد میزنی چون چرخیدی و سرت پایینه پس حتما با پاهات میزنی . خانم دکتر میگفت که الان استخوان جمجمه ات نرمه چون بتونی راحت بدنیا بیای ولی وقتی بدنیا اومدی اون موقع جمجمه ات محکم میشه

عزیز مامان  مامانی مثل بادکنک شدم و حسابی باد کردم از فردا باید خودمو آبدرمانی کنم و اونقدر آب بخورم که شاید این ورمم کمی کمتر بشه

امروز هم رفتیم خاله مهدیس را دیدیم  البته خاله اونقدر دیر اومد که زیاد ندیدیمش (خاله مهدیس  چوغولیت(!) را میکنم که جمعه زودتر بیای) خیلی خاله مهربون و خوبی داری  همینطور خاله پگاه. 

بالاخره ما هم اینجا تو نیویورک فیلم  (خیلی دور  خیلی نزدیک) را دیدیم اونقدر تعریفشو شنیده بودم که واقعا دلم میخواست ببینمش  فیلم قشنگی بود  وسطاش وقتی گریه ام گرفته بود این شازده پسر ما آنقدر لگد محکمی زد که بابایی کنارم نشسته بود از تکون خوردن بدنم متوجه لگدش شد.

عزیز مامان  آرام بخواب تا حسابی رشد کنی عشقم

 

 



Sun 29 Jan 2006 | 10:44 PM | paybarah |



Thu 26 Jan 2006 | 1:18 PM | paybarah |



Thu 26 Jan 2006 | 1:10 PM | paybarah |
عسل مامان

این روزها خیلی وروجک شدی مامانی. گاهی که دراز کشیدم میبینم که شکمم از دو طرف (چپ و راست) به طرف بیرون کشیده میشه خیلی بامزه هست (خاله ندی کاشکی اینجا بودی و میدیدی)نمیدونم اون تو چیکار میکنی که اینجوری میشه شاید خمیازه میکشی تو این هفته هم داری رشدتو ادامه میدی و بدنت چربی میگیره و کم کم  چروکهای بدنت از بین میره .هنوز استخوان مخ کوچولوت نرمه تا بتونی به راحتی به دنیا بیای و بعد از به دنیا اومدن محکم میشه.

عزیز مامان این روزها خیلی تنبل شدم و حرکاتم خیلی آرام شده . شبها نمیتونم بخوابم در عوضش تمام طول روز خوابم. امروزم احساس میکردم که سرما خوردم و بابایی اومد خونه و  برامون سوپ و آش درست کرد. این روزها را تو اضطراب میگذرونم که سالم به دنیا بیای . جمعه میایم که ببینیمت عسلی من. گاهی دلم میخواد که زودتر بیای بیرون تا بغلت کنم  گاهی هم دلم میخواد همیشه تو دلم بمونی امیدوارم که بتونم مامان خوبی برات باشم و تو از وجودمون شرمنده نشی.

میخوام عکستو بگذارم اینجا ولی هر کاری میکنم نمیشه  یکبار گذاشتم فقط خودم میتونستم ببینم  عکست آدرس اینترنتی نداره بخاطر همین نمیدونم چطوری میتونم اینجا بزارمش . میشه کمکم کنین و بهم یاد بدین که چطوری میتونم اینجا عکس بگذارم؟ ممنون میشم



Thu 26 Jan 2006 | 2:56 AM | paybarah |