سال نو مبارک امیدوارم سالی همراه با شادی و سلامتی در پیش رو داشته باشید
خیلی روزهای شلوغ پلوغی را میگذرونم هرگز فکر نمیکردم که آمدن یک فرشته کوچولو به خونمون اینقدر وقتمو بگیره چون بهش شیر خودم را میدم اکثر اوقات در حال خوردنه . فرشته کوچولومون شبها اکثرا هر دو یا سه ساعت یکبار بلند میشه و شیر میخواد که هر وعده شیرش یکی دو الی سه ساعت وقت میگیره بخاطر همین خیلی کمبود خواب دارم همه بهم میگن باید خوابت را با عسلی تنظیم کنی تا کمبود خواب نداشته باشی و هر وقت اون خوابید تو هم بخوابی ولی من نمیدونم چرا تو روز خوابم نمیبره. سه شنبه هفته پیش رفتم دکترم تا بخیه هامو بکشه خیلی میترسیدم چون بخیه هام از نخ نبودن بلکه منگنه بودن دقیقا مثل این منگنه های کاغذ، شکمم را با اونها به هم وصل کرده بودن من هم میترسیدم که چه جوری میخواد این فلزها را از تنم در بیاره و وقتی پرستار اومد گفتم درد داره اونم گفت که اصلا و من هم با ناباوری منتظر دردش شدم که اصلا اصلا کوچکترین دردی نداشت و الان هم شکمم را با چسب به هم وصل کرده که این هفته باید برم ببینم میخواد چیکار کنه دکترم هر وقت پسریم را میبینه بهش میگه اگه یک روز صبر میکردی من به دنیات میاوردم. من هم ۲۵ پوند وزن کم کردم. چهارشنبه هم رفتیم دکتر پسری .شایان عسلیمون در لحظه اول پو پو کرد که ما مجبور شدیم قبل از رسیدن دکتر آقا پسری را تمیز کنیم همه چیز خوب بود روزهای اول پسری وزن کم کرده بود که الان کمیشو بدست اورده و وزنش ۸.۱ پوند بود ناف عسلیمون هم افتاد ولی من هنوز میترسم که موقع حموم کردنش بگذارمش تو وانش. و دکتر پسری واسه سه هفته دیگه بهمون وقت داد اونجا یک دخمرک شش ماهه بود و ما با دیدن اون کوچولو احساس کردیم که چقدر فرشته مون کوچولو هست. شناسنامه پسریمون اومد. اینجا برای شناسنامه بیمارستان اقدام میکنه و با پست برامون فرستادن وفقط یک برگه کاغذ هست. اسم شازدمون شده: شایان کوین پی براه . کوین را تو بیمارستان انتخاب کردیم چون یکهو تصمیم گرفتیم که براش اسم وسط بگذاریم که اینجا با بچه های دیگه فرقی نداشته باشه. دیروز پسریمون به مناسبت سال نو رفته بود persian parade هوا خیلی سرد بود بطوری که توی هوا دونه های برف معلق بود ولی من و پسری رفتیم تو شرکت بابای خاله مهدیس وایسادیم و از پشت شیشه و یک جای گرم همه چیز را نگاه کردیم و یک عالمه بهمون خوش گذشت بعضی از کسایی که تو رژه بودن و داشتن برنامه اجرا میکردن تا شایان را میدیدن براش دست تکون میدادن و شادی میکردن. اولین کاری که پسریمون در آغاز سال جدید انجام داد پوپو کردن بود و اولین کار مامانش در سال جدید شستن پوپو و شیر دادن بود که با این اوصاف معلوم شد که تا آخر سال در حال انجام چه کاری هستیم. خیلی دلم واسه خوندن وبلاگهای دوستام و دوستای اینترنتیم تنگ شده ولی الان دو هفته هست که اصلا هیچ وبلاگی را نخوندم میخوام عکسهای پسریم را رو کامپیوتر منتقل کنم که اصلا نمیشه دلم میخواست که به خونه مجازی همه دوستام برم و عید را بهشون تبریک بگم ولی هنوز نرسیدم که ایمیلم را چک کنم و سه چهار روزی میشه که اصلا صفحه اش را باز نکردم از امروزم مرخصی بابا جونی تمام شده و برگشته سر کار با اینکه واسه یک هفته خورش درست کرده و فریز کرده ولی من هنوز نرسیدم که یک پلو ساده درست کنم نمیدونم این سر در گمیم و شلوغ پلوغی تا کی میخواد ادامه پیدا کنه. مطالب بالا را دیروز نوشته بودم که پسریم بیدار شد و نتونستم که پستش کنم دیروز کارت "سوشال سکیوریتی" پسریم هم اومد. امروز رفتم وبلاگ چند تا از دوستام را خوندم از همه اونهایی که تولد فرشته کوچولومو تو وبلاگاشون تبریک گفتن یک دنیا ممنون امروز داشتم فکر میکردم که واقعا عشقی که آدم به بچه اش داره با همه عشق ها فرق میکنه من بابایی را عاشقانه میپرستم ولی عشقی که به این فسقلی دارم از یک جنس دیگه است نمیدونم قابل بیان نیست که چه جوریه امیدوارم ۲۰ یا ۳۰ سال دیگه اگه زنده بودم همینجور عاشقانه دوستش داشته باشم و این عشقم بهش باعث نشه که باعث تحمیل خواسته هام بهش بشم و امیدوارم که بتونم بهش اونقدر توانایی بدم که خودش بتونه راه درستش را انتخاب کنه و از پیمودن راه زندگیش لذت ببره. امیدوارم که تعطیلات فوق العاده ای را بگذرونین و حسابی بهتون خوش بگذره
+ نوشته شده در Mon 20 Mar 2006ساعت 3:38 PM توسط paybarah |















