تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

سال نو مبارک امیدوارم سالی همراه با شادی و سلامتی در پیش رو داشته باشید

خیلی روزهای شلوغ پلوغی را میگذرونم هرگز فکر نمیکردم که آمدن یک فرشته کوچولو به خونمون اینقدر وقتمو بگیره چون بهش شیر خودم را میدم اکثر اوقات در حال خوردنه . فرشته کوچولومون شبها اکثرا هر دو یا سه ساعت یکبار بلند میشه و شیر میخواد که هر وعده شیرش یکی دو  الی سه ساعت وقت میگیره بخاطر همین خیلی کمبود خواب دارم همه بهم میگن باید خوابت را با عسلی تنظیم کنی تا کمبود خواب نداشته باشی و هر وقت اون خوابید تو هم بخوابی ولی من نمیدونم چرا تو روز خوابم نمیبره.

سه شنبه هفته پیش رفتم دکترم تا بخیه هامو بکشه خیلی میترسیدم چون بخیه هام از نخ نبودن بلکه منگنه بودن  دقیقا مثل این منگنه های کاغذ، شکمم را با اونها به هم وصل کرده بودن من هم میترسیدم  که چه جوری میخواد این فلزها را از تنم در بیاره و وقتی پرستار اومد گفتم درد داره اونم گفت که اصلا  و من هم با ناباوری منتظر دردش شدم که اصلا اصلا کوچکترین دردی نداشت و الان هم شکمم را با چسب به هم وصل کرده که این هفته باید برم ببینم میخواد چیکار کنه دکترم هر وقت پسریم را میبینه بهش میگه اگه یک روز صبر میکردی من به دنیات میاوردم. من هم ۲۵ پوند وزن کم کردم.

چهارشنبه هم رفتیم دکتر پسری  .شایان عسلیمون در لحظه اول پو پو کرد که ما مجبور شدیم قبل از رسیدن دکتر آقا پسری را تمیز کنیم همه چیز خوب بود روزهای اول پسری وزن کم کرده بود که الان کمیشو بدست اورده و وزنش ۸.۱ پوند بود ناف عسلیمون هم افتاد ولی من هنوز میترسم که موقع حموم کردنش بگذارمش تو وانش.  و دکتر پسری واسه سه هفته دیگه بهمون وقت داد اونجا یک دخمرک شش ماهه بود و ما با دیدن اون کوچولو احساس کردیم که چقدر فرشته مون کوچولو هست.

شناسنامه پسریمون اومد. اینجا برای شناسنامه بیمارستان اقدام میکنه و با پست برامون فرستادن وفقط یک برگه کاغذ هست. اسم شازدمون شده: شایان کوین پی براه . کوین را تو بیمارستان انتخاب کردیم چون  یکهو تصمیم گرفتیم که براش اسم وسط بگذاریم که اینجا با بچه های دیگه فرقی نداشته باشه.

دیروز پسریمون به مناسبت سال نو رفته بود persian parade  هوا خیلی سرد بود بطوری که توی هوا دونه های برف معلق بود ولی من و پسری رفتیم تو شرکت بابای خاله مهدیس وایسادیم و از پشت شیشه و یک جای گرم همه چیز را نگاه کردیم و یک عالمه بهمون خوش گذشت  بعضی از کسایی که تو رژه بودن و داشتن برنامه اجرا میکردن تا شایان را میدیدن براش دست تکون میدادن و شادی میکردن.

اولین کاری که پسریمون در آغاز سال جدید انجام داد پوپو کردن بود و اولین کار مامانش در سال جدید شستن پوپو و شیر دادن بود که با این اوصاف معلوم شد که تا آخر سال در حال انجام چه کاری هستیم.

خیلی دلم واسه خوندن وبلاگهای دوستام و دوستای اینترنتیم تنگ شده ولی الان دو هفته هست که اصلا هیچ وبلاگی را نخوندم میخوام عکسهای پسریم را رو کامپیوتر منتقل کنم  که اصلا نمیشه دلم میخواست که به خونه مجازی همه دوستام برم و عید را بهشون تبریک بگم ولی هنوز نرسیدم که ایمیلم را چک کنم و سه چهار روزی میشه که اصلا صفحه اش را باز نکردم از امروزم مرخصی بابا جونی تمام شده و برگشته سر کار با اینکه واسه یک هفته خورش درست کرده و فریز کرده ولی من هنوز نرسیدم که یک پلو ساده درست کنم  نمیدونم این سر در گمیم  و شلوغ پلوغی تا کی میخواد ادامه پیدا کنه.

مطالب بالا را دیروز نوشته بودم که پسریم بیدار شد و نتونستم که پستش کنم  دیروز  کارت "سوشال سکیوریتی" پسریم هم اومد.

امروز رفتم وبلاگ چند تا از دوستام را خوندم از همه اونهایی که تولد فرشته کوچولومو تو وبلاگاشون تبریک گفتن یک دنیا ممنون

امروز داشتم فکر میکردم که واقعا عشقی که آدم به بچه اش داره با همه عشق ها فرق میکنه من بابایی را عاشقانه میپرستم ولی عشقی که به این فسقلی دارم از یک جنس دیگه است نمیدونم قابل بیان نیست که چه جوریه امیدوارم ۲۰ یا ۳۰ سال دیگه اگه زنده بودم همینجور عاشقانه دوستش داشته باشم و این عشقم بهش باعث نشه که باعث تحمیل خواسته هام بهش بشم و امیدوارم که بتونم بهش اونقدر  توانایی بدم که خودش بتونه راه درستش را انتخاب کنه و از پیمودن راه زندگیش لذت ببره.

امیدوارم که تعطیلات فوق العاده ای را بگذرونین و حسابی بهتون خوش بگذره   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Mar 2006ساعت 3:38 PM  توسط paybarah  | 

 

من خیلی عصبانیم اتفاقای یک هفته را تایپ کرده بودم و تا پستش کردم همش پرید ولی یا من از رو میرم یا این بلاگ فا  هر جور شده تا شب همشو دوباره تایپ میکنم

اول از همه از خاله مهدیس جونم یک عالمه ممنون که توی این روز های سخت این همه کمکم کرد خاله مهدیس جونم واسه همه محبتتهات و زحمتهایی که واسم کشیدی یک دنیا ممنون عزیزم  امیدوارم خدا همونجوری که میخوای جوابت را بده خاله پگاه جونی از تو هم ممنون واسه محبتت.

از همه دوستای گلم هم ممنون که این روزها که بیمارستان بودم  با شنیدن  کامنتاتون از خاله مهدیس جونی و بابایی یک عالمه روحیه میگرفتم ممنون از همه شما مهربونها  واقعا ممنون

وای چرا بلاگفا این کار را کرد یعنی اون همه نوشته همش پرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه الان پسریم بیدار میشه

من یکشنبه غروب همش در حال چرت زدن بودم نمیدونم چرا؟ مراسم اسکار را هم فقط ۱۰ دقیقه اولش را دیدم  بعدش همش چرت زدم  نیمه شب هم دوبار درد کشیدم ولی کوتاه بود ولی صبح دوشنبه که بابایی آماده میشد که بره سر کار کیسه آبم پاره شد خیلی استرس داشتم چون دکترم فرداش یعنی سه شنبه قرار بود که برگرده خلاصه آماده شدیم و رفتیم بیمارستان. ساعت ۸ صبح بیمارستان بودم  و بستری شدم دردم خیلی وحشتناک نبود پرستار گفت میخوای اپیدورال مصرف کنی گفتم فعلا میتونم تحمل کنم ولی وقتی شدیدتر شد آره برام توضیح داد که هر قت مصرف کنم اثرش تا زایمان میمونه و مثل سرم هست نه آمپول و الان سوزنش را میگذارن و هر وقت خواستم بهش تزریق میکنن پس بهتره که از الان تزریق کنم  که منم قبول کردم ولی دردش اصلا وحشتناک نبود بابایی را از اتاق بیرون کردن و گفتن معمولا همسرها توی این مواقع بجای اینکه کمک کنن کار را بدتر میکنن و پرستار دستم را گرفت و دکتر گفت هر کاری که میکنم برات توضیح میدم خلاصه شروع کرد خیلی وحشتناک بود خیلی من سه بار درد وحشتناکی را تحمل کردم بدون اینکه انجام بشه همش هم بهم میگفتن که خودت را شل کن وگرنه نمیشه آخرش با گریه گفتم که نمیخوام گفتن ما هیچ کاری نکردیم گفتم نمیخوام  پرسیدم پس چرا من این همه درد کشیدم گفتن که سوزن را وارد میکنن بعد تو بدن میچرخونن تا  اونجایی را که باید پیدا کنن  بابایی برگشت بهش گفتم که نتونستم تزریق کنم بعد یک دکتر ایرانی آوردن بالاسرم که برام توضیح داد و گفت من تا الان ندیدم که کسی واسه تزریق اپیدورال جیغ بکشه(البته من کشیده بودم و گریه هم کرده بودم) ولی خانوما معمولا واسه زایمان جیغ میکشن و این دردش خیلی کمتر از زایمان هست پس بهتره که تزریق کنی ....

گفتم باشه ولی به شرطی که بابایی تو اتاق باهام بمونه  بابایی باهام موند و بار دوم دردش خیلی کمتر از بار اول بود و با موفقیت انجام شد ولی بابایی هم یکعالمه دروغ گفت مثلا میگفت الان یک سوزن خیلی کوچولو بهت میزنن در صورتی که بعدا گفت سوزنه خیلی کلفت و بلند بوده و اگه میدیدیش غش میکردی ....

بعد از تزریق اپیدورال خیلی خوب بود من یک ساعت هیچ دردی نداشتم وقتی دردها شروع میشد من کمی فشار حس میکردم فقط همین و کمی هم خوابیدم ولی یکهو من دردهام شروع شد دو ساعت تمام من یک درد وحشتناکی کشیدم که اصلا توقف نمیکرد واسه زایمان یک عددی را مشخص کردن شماره ۱۰ که هر وقت به اون شماره برسه اماده فشار دادن و آخرین مرحله زایمان هست وقتی من وارد بیمارستان شده بودم ۳ بود بعد از ۸ ساعت درد کشیدن فقط به ۶ رسیده بود در صورتی که دکتر میگفت هر یکی دو ساعت باید یک درجه تغییر کنه گفتن که من را اماده کنن واسه سزارین وقتی من را میبردن واسه سزارین من فقط جیغ میکشیدم و یک خانمی تو اتاق عمل بود و داشت پنبه میشمرد نمیدونم اون پنبه ها واسه چی بود فقط احساس میکردم که با هر جیغ من اون یک شماره میگه  و خیلی بلند میشمرد و صداش تو اتاق میپیچید که خیلی کلافه ام میکرد منو روی یک تخت خیلی باریک گذاشتن که اگه پرستار کنارش نایستاده بود ازش میوفتادم و دکتر شروع کرد به تزریق ماده بیحسی مثل همون اپیدورال ولی این دفعه اونقدر خودم درد داشتم اصلا  درد اون را احساس نمیکردم پرستاره هم ازم اسمم را تاریخ تولدم را و از این سوالا میکرد که باید به انگلیسی جواب میدادم وقتی بیحسی را زدم کمتر از یک دقیقه همه دردهام رفت و همون لحظه صدای گریه عسلکم را شنیدم تا گذاشتنش تو تختش و دکتر رفت بالاسرش رو دکتر خرابکاری کرد  بعد گذاشتنش تو بغلم بعد از مدتی من را بردن تو اتاق قبلی دو ساعتی اونجا بودیم تو این مدت شایانم ازم جدا بود وقتی دیدن همه چیز خوبه من را بردن طبقه بالا تو اتاقم  و چون بعد از خوردن مسکن  حالم بهم خورده بود به پام مسکن تزریق کردن ولی چون من بی حس بودم هیچی احساس نمیکردم شایانم را آوردن پیشم  بعد از مدتی بابایی را فرستادن خونه و نگذاشتن که پیشم بمونه جیگرکمم بردن تو اتاق خودش . اون شب بیهوش شدم از خواب و صبح زود بیدار شدم و زنگ زدم که پسرکم را برام بیارن روزهای بیمارستان را دوست نداشتم شبها نمیگذاشتن که عشقم پیشم بمونه ما هم تا الان هرگز شبها از هم دور نبودیم خیلی سخت بود  از همه سختتر روز سوم تولد پسرکم بود که ختنه اش کرده بودن صبح زود دکتر اومد ازم امضا گرفت و رفت که ختنه اش کنه من هم بلند شدم و رفتم بطرف اتاقش و گفتم که میخوام ببینمش که گفتن داره ختنه میکنه بعد از عمل میارنش که ببینم توی این مدت من بین اتاق شایانم و خودم راه میرفتم و گریه میکردم تا آوردنش . اینجا دو ساعت غروب ساعت ملاقات بود که تو این دو ساعات بچه ها را میبردن تو یک اتاق شیشه ای که عیادت کننده ها ببیننشون ولی بخاطر امنیت نمیگذاشتن که نوزادان تو بخش باشن به پای نوزادان هم یک دستگاهی وصل بود که اگه کسی از بخش میخواست بیرونشون ببره آژیر میکشید  هر وقت هم برای من میاوردن باید شماره شناساییهامون را چک میکردن که به من یا باباش بدنش خلاصه اون روز ساعت ملاقات قرار بود خاله مهدیس با خاله پگاه بیان پیشمون بابایی هم رفته بود ایستگاه مترو دنبالشون که من دیدم دلم واسه عسلکم تنگ شده رفتم که از پشت شیشه ببینمش که دیدم داره گریه میکنه و کسی هم عین خیالش نیست  رفتم در زدم و گفتم میخوام پسرکم را بغل کنم من را بردن به یک اتاق مخصوص والدین و شایانم را آوردن اونجا دیدم که اولین جیشش را بعد از ختنه کرده و داره اذیتش میکنه همون موقع هم بابایی وخاله ها اومده بودن که گفتم بابایی را صدا کنن با بابایی و یکی از پرستارها عوضش کردیم که آرام شد  و گذاشتیمش تو اتاق شیشه ای و رفتیم پیش خاله ها .

جمعه ما را فرستادن خونه .دیشب اولین شبی بود که پسرکم تو خونه میخوابید ساعت ۱۱:۳۰ شب شیر خورد دیدم خوب سیر نشده کمی هم باباییش بهش شیر خشک داد  که خوابید ساعت ۵ صبح پا شدم و دیدم که عسلکم همینطور خوابیده تو بیمارستان بهمون گفته بودن که هر سه ساعت به سه ساعت باید بهش شیر بدم تا ساعت ۶ هی بابایی را بیدار میکردم و میگفتم این چرا گریه نمیکنه و شیر نمیخواد آخرش دلم طاقت نیاورد و ساعت ۶ آوردمش پیش خودمون که بهش شیر بدم که دیدم میخواد بخوابه و اصلا شیر نمیخواد  تا اینکه ساعت ۷ صبح بیدار شد و شیر خورد و کهنه اش را عوض کردیم گلکم خیلی ماهه خدا کنه که همیشه همینجوری بمونه. مامان جون امیدوارم هرگز از اینکه به این دنیا آوردیمت ازمون شکایت نکنی و از زندگیت راضی باشی.

امروزم تا الان کمی بلند میشه و شیر میخوره و میخوابه ولی شیر خوردنش کمی سخت شده فکر کنم به مزه شیر خشک کمی عادت کرده و با شیر من معده درد میکنه چون با هر قلپ که میخوره باید ۵ دقیقه به پشتش بزنم تا هضم کنه

خودم حالم خوب خوب .بخیه هام هم کمی اذیتم میکنه ولی عسلکم به یک دنیا میارزه شوهر گلم هم که نمیگذاره هیچ کاری بکنم و تو استراحت مطلقم.

وزن پسرکم هنگام تولد ۸.۴ پوند بود دکتر از این متعجب بود که چرا تو هفته آخر وزنش کم شده و قدش ۲۰ اینچ بود.

موقع تولد بند ناف به دورش گیر کرده بود و اون فشار میداد که به دنیا بیاد ولی هیچ تغییری نمیکرد و من هم اون همه درد کشیدم.

بازم از همه شما مهربونها یک دنیا ممنون همینطور از خاله مهدیس گلم.    

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 11:7 AM  توسط paybarah  | 

 

 

امروز با خاله پگاه رفتیم بیمارستان خیلی حال مامی شایان بهتره خداروشکر و فردا تا ظهر

میره خونه.

پسر خوشگل امروز ختنه شد و یکمی مظلوم شده بود .

وقتی ما رسیدیم دیدیم نه شایان تو اتاقه ونه مامیش بابایی رفت دنبالشون ببینه کجا

رفتند چون شایان تو اتاق نوزادا هم نبود .

بعد ۱۵ دقیقه اومدن و فهمیدیم مامی میره میبینه شایان گریه میکنه تو اتاق نوزاد و کسی

شایانو تحویلش نمیگیره مامی هم میزنه زیر گریه و می ره خدمتشون میرسه و اونا میگن

گریه اش طبیعیه و ....... ولی حس مادرانه است دیگه چی میشه کرد.

                                شایان توبغل خاله پگاه

                              

   

                                           شایان و خاله مهدیس

                                      بازم شایان و خاله پگاه

+ نوشته شده در  Fri 10 Mar 2006ساعت 1:50 AM  توسط paybarah  | 

 

 

 سلام من خاله مهدیسم .قراره تا مامی شایان حالش روبراه بشه من با اجازش این جسارتو

به خودم بدم و از شایان کوچولو بگم .

شایان امروز ۴شنبه ۱۷ اسفند سومین روز زندگیشو گذروند من امروز نتونستم برم ببینمش

ولی در عوض عکسای روز اولشو براتون میذارم .

مامی قراره به امید خدا جمعه بره خونه امروز حالش خیلی بهتر بود .فردا من میرم ببینمشون

و اگه بشه دوباره از این پسر خوشگل عکس میگیرم.

پسر ناز وخوشگل ما که تا حالا خیلی پسر خوبی بوده و آروم بوده و حسابی از همه دلبری

کرده من که امروز ندیدمش حس میکنم یه چیزی گم کردم.

خیلی حس جالبیه همین دو سه هفته پیش دستمو میذاشتم رو شکم مامی شایان تا

حرکتشو حس کنم و حالا میتونم تو بغلم بگیرمش و لذت ببرم .

من هیچ وقت خاله نمیشم و شایان هم خاله نداره پس طی حساب کتاب سرانگشتی من

بیچون وچرا خالش میشم .مگه نه؟؟؟

                                                 لحظه های اول تولد

 

 

                                          خواب ناز یک فرشته کوچولو

 

                                مامی جون هنوز خوابم میاد

+ نوشته شده در  Thu 9 Mar 2006ساعت 0:43 AM  توسط paybarah  | 

 

 

سلام من خاله مهدیسم .ممنون از لطف تک تک شما دوستای گل .

تا ساعت ۱۰ امشب پیش شایان کوچولو ومامیش بودمنیم ساعتی میشه که بابای شایان منو

رسونده خونه .سلام و تبریکتونو رسوندم و مامی کلی تشکر کرد.

شایان و مامیش باید چند روز دیگه بیمارستان باشند ولی خداروشکر دوتاشون هم خوبند .

مامی خیلی اذیت شده بود ولی در نهایت نشد که زایمان طبیعی باشه.

کلی از گل پسر عکس گرفتم که چند تاشو میذارم.

                  شب دومی که شایان جون  آغوش مهربون بابایی رو تجربه میکنه.

 

                                  وای ببین چه ژستی گرفته این گل پسر.

                         نمیدونید چه لذتی داشت بغل کردن این عسل

+ نوشته شده در  Wed 8 Mar 2006ساعت 0:4 AM  توسط paybarah  | 

 

به مامان ویزا ندادن. خیلی حالم گرفته است میدونم که باید احتمالش را میدادم که بهش ندن ولی نمی دونم چرا اینجوری شدم  همه انگیزه ام را از دست دادم حالا خدا را شکر که عشق زندگیم حسابی هوامو داره و همش مواظبه که  اذیت نشم و...

بهش گفتن که روابط خوب نیست و شما هم فقط دو سال هست که همدیگر را ندیدین هنوز زوده .نمیدونم خودشون چند مدت چند مدت برمیگردن اینجا و خانواده هاشون را میبینن که به نظرشون دو سال کمه.

امروز هم رفته بودیم دکتر(دکترم بجای خودش یک دکتر دیگه را گذاشته که تو این هفته کارهاشو انجام بده) همه چیز خوب بود و این هفته سه پوند اضافه کرده بودم  دکتر گفت که پسری کم کم داره به طرف پایین حرکت میکنه  و باید استراحت کنم.

خدا کنه که حالم کمی بهتر بشه ولی خیلی بی انصافن.

+ نوشته شده در  Wed 1 Mar 2006ساعت 5:24 AM  توسط paybarah  | 

 

امروز(دوشنبه) رفته بودیم بیمارستان واسه سونوگرافی تا ببینیم که پسریمون چقدر وزنش هست. تو اتاق انتظار سه تا مامان دیگه هم منتظر نوبتشون بودن و داشتن با هم حرف میزدن  دو تاشون  زایمان دومشون بود و داشتن میگفتن که زایمان چقدر مشکله یکیشون میگفت که زایمان اولش  وقتی همه جیغ زدن و گفتن که سر بچه را میبینن فکر کرده که بچه همون موقع میاد ولی بعد از نیم ساعت هنوز داشته فشار میداده این دو تایی که زایمان دومشون بود  نی نی هاشون تقریبا  همسن! نی نی من بودن ولی  یکی دیگه نی نی اش ۲۳ هفته اش بود و وقتی از اطاق سونو اومد بیرون چشماش اشکی بود و گریه کرده بود و از خانوم منشی آدرس اتاق زایمان را میپرسید(خیلی براش ناراحت شدم).

نوبت ما شد و اینجا یک  تلویزیون بزرگ جلوم رو دیوار نزدیک سقف وصل کرده بودن که  پسریم را قشنگ توش میدیدم که کله پا شده  و پاهاش تو هواهه و هی تکونشون میده  خیلی بامزه بود

ولی مثل اینکه پسریمون فرزند خلف من و باباشه و حسابی تپل مپل هست. خانومه گفت که سرش خیلی خیلی پایینه طوری که سرش را نمیتونه اندازه بگیره ، من الان چند روز بود که کمی فشار احساس میکردم ولی فکر می کردم توهمه. خانمه نتونست اندازه و وزن سر پسری را بگیره و گفت تا الان فقط وزن بدنش بدون حساب کردن وزن سرش هشت پوند و چهار (۸.۴ پوند) هست  نمیدونم که وزن سر جیگرم چقدره با این اوصاف فکر نکنم دکترم اجازه بده که طبیعی زایمان کنم. حالا از بد شانسیمون دکترم هم رفته تعطیلات و هفته دیگه بر میگرده.

پسری مامان

تا الان که معرکه بودی عشقم، این یک هفته هم صبر کن تا آقای دکتر برگرده. مامان جون اینجا هیچ خبری نیست که شما اینقدر عجله دارین. یک خورده هم رژیم(چقدر از این کلمه بدم میاد) بگیر مامانی، که راحت بتونی بیای عشقم. جیگر دل مامان همینجوری داریم با هم یک عالمه تفریح میکنیم مگه به تو اون تو خوش نمیگذره؟ 

یک دنیا دوست دارم عشق من، تو نفس من و بابایی هستی عزیزم هیچ چیزی غیر از سلامتیت برامون مهم نیست جیگرم. مراقب خودت باش عسلی من

راستی الان پسریم میتونه اشیا را بگیره وقتی اینو فهمیدم خیلی تعجب کردم .مامان جون یک بار بند نافت را نگیریها. وایسا وقتی اومدی بیرون انگشتای من و بابایی را بگیر نفسم

+ نوشته شده در  Tue 28 Feb 2006ساعت 0:36 AM  توسط paybarah  | 

 

چهارشنبه رفته بودیم دکتر واسه معاینه هفتگی. بدترین قسمت دکتر رفتنم وزنکشی  هست ولی با کمال ناباوری زیاد من بعد از ماهها سر وزنم ثابت مونده بودم از چهارشنبه که از مطب دکتر اومدم بیرون جشن گرفتم و همینطوری دارم میخورم. همه چیز عالی بود  از بس آب خورده بودم  ورمم کمی خوابیده بود و وقتی پاهامو دست میزدم سفید نمیشد وزنمم که ثابت مونده بود  پسریمون هم عالی بود برام خیلی جالبه که دکترم شکمم را دست میزنه و میگه اینجا سرشه و اینجا پاهاشه و ... مثلا دفعه پیش قلب نی نی ام طرف چپ بدنم بود دقیقا دستگاه را گذاشت همون جا و صدای قلب فرشته کوچولومو شنیدیم و این دفعه قلبش طرف راست بدنم بود و دستگاه را دقیقا همونجا گذاشت و گوش دادیم بدون اینکه دنبالش بگرده دکترم این دفعه یک عالمه ازم تعریف کرد وگفت هر کاری تو این هفته کردی ادامه بده و میگفت که یکی از همکاراش ایرانیه و میگفته که چقدر غذاهای ایرانی شوره واقعا غذاهای ایرانی شوره؟ من که هیچوقت متوجه این موضوع نشده بودم

تا الان عسلک دلم برام هیچ مشکلی بوجود نیاورده غیر از اینکه الان چند شبه که شبا خوابم نمیگیره و صبح تازه میرم تو رختخواب دیشب که ۸ صبح خوابیدم بعد از ۵ ،۶ ساعت از خواب پا میشم .همه نظم خوابم بهم ریخته پسری هم شبا باهام بیداره و یکعالمه شیطونی میکنه و صبح که من میرم بخوابم اونم باهام میخوابه مثلا الان که دارم اینها را مینویسم ساعت یک ربع به پنج صبحه.

امروز همه لباسای عسلکم را شستم و دیگه آماده آماده هستیم خیلی دلم میخواد که ببینمش ولی از یک طرف دلم نمیخواد که این دوران تموم بشه دلم واسه نی نی تو دلیم تنگ میشه.

بالاخره ما واسه عسلیم اسم انتخاب کردیم من میگم تو کار به این سادگی مونده بودیم چه جوری میخواییم بزرگش کنیم فقط خدا میتونه کمکمون کنه.

اسم گل پسرم را احتمالا میگذاریم  آقا شایان . اگه عوض نشه. حالا کسایی که تو کشورهای انگلیسی زبان زندگی میکنن یا اینکه زبان انگلیسی را خوب بلدن میتونن بهم بگن که املاء اسم پسریم به انگلیسی چطور میشه؟ چون من فکر میکردم میشه shaian or shayan ولی بهمون گفتن که باید بشهshayon  or shayone

کسی میتونه کمکم کنه یا اگه سایتی میشناسه که توش نوشته شده باشه بهم معرفی کنه؟ این اسم هم فارسی هست هم اسم یک قبیله سرخپوستی آمریکایی

راستی کسایی که خارج از ایران زندگی میکنن برای نی نی هاتون یک اسم انتخاب کردین یا دو تا؟ چون من تو ایران هر کس را میدیدم که دو اسمی بود خودش از این موضوع ناراحت بود(قابل توجه خاله ندی) ولی اینجا میبینم که همه از اینکه دو تا اسم داشته باشن راضین و میگن تو پیدا کردن اسمشون تو یک لیست بلند بالا بهشون کمک میکنه  .نظر شما چیه؟

پسریم همین الان در حال لگد زدنه من عاشق این لگدهاشم  واقعا فکر میکنم که هیچ حسی تو دنیا شیرینتر از این نباشه. نمیخوام به این زودیها تموم بشه

لطفا هر کس میتونه، این سوالهامو جواب بده و مادری را از نگرانی در بیاره

 

 

+ نوشته شده در  Fri 24 Feb 2006ساعت 5:2 AM  توسط paybarah  |