تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

عشق زندگی مامان، پسری گلم

اونقدر باهات مشغولم که نمیفهمم روزها چه جوری داره سپری میشه .هر روز میگم امروز حتما مینویسم ولی شب میشه و من نتونستم حتی بیام کامپیوتر را روشن کنم یا اینکه کامپیوتری که از دیروز روشن هست خاموش کنم موقع خواب با این خیال میخوابم که فردا از کدوم کارت بنویسم که فردا هم مثل دیروز سپری میشه. یکشنبه یک پاراگراف نوشتم و دیگه اجازه ندادی بقیه اش را بنویسم پسری.

چهل روزگی ات را چند روز هست که سپری کردی و میتونم تغییرات را در تو ببینم کمی داره تفاوت روز و شب را احساس میکنی البته کمی. ماه اول خیلی ماه سختی برام بود واقعا خسته شده بودم ولی الان خیلی بهترم یاد گرفتم که باهات بخوابم و باهات بیدار بشم  یاد گرفتم تو خواب بلند بشم و با هم بریم تو هال بشینیم و رو مبل بهت شیر بدم در حالی که خوابم ، یاد گرفتم بابایی را شش صبح بیدار کنم که تو را تا ۷ نگه داره که من کمی رو تخت بخوابم گاهی که شبها بهونه میگیری میبرمت حموم و اونقدر خسته ات میکنم تا دو ساعتی بخوابی. ماه اول با اینکه برام خیلی سخت بود ولی تا چشمهای زیباتو نگاه میکردم همه خستگیهام میرفت . الان میتونم ضرب المثل پاهای بلوری بچه خاله سوسکه را کاملا درک کنم  درسته که همه بچه ها زیبا هستن ولی من نمی دونم چرا احساس میکنم زیبایی و چشمهای گیرای پسری من یک چیز دیگه است که همه خستگیهامو میبره . همه میگن پسری به من رفته وقتی پسری اینقدر خوشگله پس ......

مامان جون

الان وقتی میگذاریمت رو سینمون ازش بالا میری  و سرت همش بالا هست و داره دور  و اطراف را نگاه میکنی دیروز مهمون داشتیم و میگفتن پسرتون از اون شیطونها بشه . مامانی عاشق پسر بچه های شیطونه

الان با صدای آهنگ موبایلت(عروسکهایی که بالای تخت بچه آویزان میکنن و آهنگ میزنه) ساکت میشی و بهش گوش میدی و وقتی میگذارمت تو تابت اونقدر به عروسکاش نگاه میکنی و به آهنگش گوش میدی که بعد از نیم ساعت خوابت میبره  واسه خودت مردی شدی پسرم

حالا میخوام از خراب کاریهام برات تعریف کنم:

چند مدت پیش رفته بودیم مال (فکر کنم فارسیش میشه پاساژ البته اگه خود پاساژ فارسی باشه !!!) من از یکی از مامانهای مهربون شنیده بودم که وقتی پسریش کوچولو بود و میرفتن مال  شیر را تو شیشه براش میریخت که هر جا تونست به پسریش بده منم دیدم چه فکر خوبیه پس منم همین کار را بکنم چون دفعه پیش رفته بودم تو یک فروشگاه تو اطاق پرو نشسته بودم و یک ساعت و نیم بهت شیر داده بودم  خلاصه اون روز خریدهامون را کرده بودیم و یکیش مونده بود که توی عسلی گشنه ات شده بود و من هم شیر را در آوردم و بهت دادم بابایی رفت اون یکی خریدمون را هم انجام داد و گفت تا تو به پسری شیر بدی من میرم ماشین را بیارم این جلو منم گفتم باشه وقتی بابایی رفت من داشتم بهت شیر میدادم که دیدم تو دیگه دلت نمیخواد بخوری کمی از شیر مونده بود میخواستم بقیه اش را هم به زور بهت بدم که گفتم ولش کن  حالا که نمیخواد چرا بهش بدم که یکهو دیدم رنگت تیره شد و زبونت از دهنت اومد بیرون منو میبینی اصلا حال خودم را نفهمیدم شروع کردم به جیغ زدن دیدم همه وایسادن فقط داره نگاه میکنن برت گردوندم و محکم چندین بار زدم پشتت تا کمی شیر از دهنت ریخت بیرون و حالت خوب شد اونقدر مظلومی که اصلا گریه هم نکردی ولی مامانیت بعدش خیلی گریه کرد خدایا شکرت که کمکم کردی

امروزم تو را گذاشتم رو بالش بخوابی خودم رفتم تو یک اطاق دیگه یکهو نگرانت شدم اومدم دیدم قل خوردی و با صورت رو زمین هستی ولی دستات زیر سینه ات هست دویدم و بلندت کردم دیدم بیداری و ساکت.  نفس مامان ، جیگر مامان  ، مامان خیلی سعی میکنه مراقبت باشه عزیزم تو هم شیطونی نکن عزیزم

یک دنیا دوست دارم نفس مامان

پ . ن .کسی میتونه بهم یک سایت خوبی معرفی کنه که بتونم ازش آدرس اینترنتی واسه عکسها بگیرم ممنون میشم

 

+ نوشته شده در  Wed 19 Apr 2006ساعت 3:56 PM  توسط paybarah  | 

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Apr 2006ساعت 1:9 PM  توسط paybarah  | 

 

امروز اولین ماهروز تولد عسلیم هست  ماه خیلی شیرین و کمی سختی بود ولی واقعا نفهمیدم که چطوری گذشت قبلا که میرفتم تو سایت مامانها و میدیدم که یک مدت طولانی نمینویسن  میگفتم چطوری دلشون میاد که از لحظه لحظه بزرگ شدن عشقشون و کاراش ننویسن ولی الان درکشون میکنم  زندگی با بودن یک فرشته کوچولو تو خونه خیلی فرق میکنه جوری که دستشویی هم نمیتونی بری وقتی عسلکم داره شیر میخوره دلم نمیاد که غذاشو از دهنش بیرون بکشم و برم دستشویی یا میترسم که تنها بگذارمش و برم دستشویی و با خودم میبرمش و میگذارمش رو توری وانش بخوابه  تا من کارمو بکنم

تنهایی خیلی مشکله مامانایی که  یک نفر را دارین که نی نی تون را نگاه کنه تا یک دوش دو دقیقه ای بگیرین قدر نعمتتون را بدونین

اولین بار بابایی پسری را حموم داد ولی بعد از اون اکثرا خودم میبرمش حموم  یک وان داره که روش یک توری اردک است که روش میخوابه منم کم کم میشورمش آب را دوست داره و همش ساکت هست  یک بار هفته پیش با خودم بردمش زیر دوش که بعدش همه دعوام کردن که تا ۴۰ روزگی نباید میبردیش زیر دوش  آدم بی تجربه باشه همینه دیگه.

پسری روزها میخوابه ولی شبها بیداره ساعت ۱۲ پا میشه تا ۳ ،۴ شیر میخوره و بازی میکنه چون شیر خوردنش خیلی طول میکشه ۲ دقیقه میخوره و ۱۰ دقیقه استراحت میکنه و بعد از دو سه ساعت که سیر میشه کمی بازی میکنه و دوباره گشنش میشه خلاصه شاید ۴ یا ۵ صبح به مامانش اجازه بده که یکی دو ساعت بخوابه که دوباره باید پا بشم و بهش شیر بدم دیشب ۴ تا ۵:۳۰ خوابیدم که بیدار شد و شیر خواست دیگه نمیدونم تا ساعت چند شیرش دادم انقدر خسته بودم که موقع شیر دادن همش خواب بودم ۵:۳۰ هم واسه این یادمه که وقتی گریه کرد ساعت را نگاه کردم و گفتم مامانی حداقل دو ساعت میخوابیدی   بعد از شیر دادن اومدم تو رختخواب بیهوش شدم بابایی هم اونقدر خسته بود که اصلا صدای گریه اش را نشنید

امروز ماهگرد پسریمون هست کیک خریدیم و من و بابایی و شایان جشن گرفتیم ولی خودش نتونست کیکش را بخوره و همشو من و بابایی خوردیم

خیلی عشق عجیب غریبیه ادم اینقدر خسته میشه ولی جیگرش واسه عسلیش میره.فردا پسریم نوبت دکتر داره واسه چک آپ (فارسیش چی میشه؟) منم دیروز رفتم و واسه سه ماه دیگه بهم وقت داد میخوام از دوشنبه یک رژیم سبک بگیرم و ببینم میتونم تا سه ماه دیگه کمی وزن کم کنم اینجا نوشتم که بهش عمل کنم

پسری الان کمی میتونه رو پاهاش وایسه  اگه دست یا صورتمون را بهش نزدیک کنیم و حرکتش بدیم دنبال میکنه میتونه با صداهایی که از خودش در میاره غر غر کنه حسابی هم کچل شده 

ماهگرد پسریمون دو روز  بین اینجا و ایران فرق داشت چون ماه پیش تو ایران ۲۹ روزی بود و اینجا ۳۱ روزی و ماهگرد پسریمون تو ایران دو روز پیش بود البته فکر کنم روز تولدش تو ایران هم با اینجا فرق کنه چون پسریمون ساعت ۳:۴۶ به دنیا اومد که از ساعت ۳:۳۰ ما ساعت ۱۲ شب تو ایران میشه و از ۳:۳۰ به بعد  یک روز دیگه تو ایران میشه و پسریمون به ساعت ایران ۱۶ دقیقه بامداد به دنیا اومد

عشق مامان  پسری مامان  نفس مامان

امروز یک ماه میشه که اومدی پیشمون  و من و بابایی را هر روز عاشقتر کردی من و بابایی نفسمون برات میره عزیزم و بهترین ها را برات میخوایم امیدوارم که تو هم وقتی بزرگ شدی بهترین ها را بخوای و براشون زحمت بکشی چون من و بابایی همیشه نمیتونیم بهترین ها را در اختیارت قرار بدیم  و از یک جایی به بعد خودت باید براشون زحمت بکشی عزیزم  امیدوارم اونقدر قوی باشه که هیچوقت از این تلاش خسته نشی و بهمون گلایه نکنی که چرا تو را به این دنیای وحشی آوردیم نفس مامان سعادت و سلامتی و شادی و خوشبختی ات را از خدا میخوام

پ . ن ۱ وقتی که ایران بودم همیشه رژیم غذاییم از شنبه قرار بود شروع بشه و اینجا  دوشنبه

پ . ن ۲  به وبلاگ همه دوستام سر میزنم ولی همیشه پسری تو بغلم هست و داره شیر میخوره و فقط میتونم یک لحظه دستام را ول بدم که صفحه را ببندم یا باز کنم ببخشید که پیام نمیگذارم (کاری که خیلی دوست دارم) امیدوارم کمی که بگذره بتونم وقت آزاد بیشتری داشته باشم و برای دوستای خوبم پیام بگذارم

 

+ نوشته شده در  Thu 6 Apr 2006ساعت 11:12 PM  توسط paybarah  | 

 

 

بی اجازه صاحب خونه

این عکسای شایان جونه که روز یک شنبه در سیزدهمین روز زندگیش رفته بود

persian parade ولی هوا سرد بود و همش پشت شیشه بود و همین جوریش

هم کلی دلبری کرد از ملت.

دلم نیومد شما این عکسارونبینید.  

  ( اینم عواقب کلید خونه دادن  به اینجانب خاله مهدیس میباشد)

                         شایان در آغوش مامان

+ نوشته شده در  Wed 22 Mar 2006ساعت 10:1 PM  توسط paybarah  |