عشق زندگی مامان، پسری گلم
اونقدر باهات مشغولم که نمیفهمم روزها چه جوری داره سپری میشه .هر روز میگم امروز حتما مینویسم ولی شب میشه و من نتونستم حتی بیام کامپیوتر را روشن کنم یا اینکه کامپیوتری که از دیروز روشن هست خاموش کنم موقع خواب با این خیال میخوابم که فردا از کدوم کارت بنویسم که فردا هم مثل دیروز سپری میشه. یکشنبه یک پاراگراف نوشتم و دیگه اجازه ندادی بقیه اش را بنویسم پسری. چهل روزگی ات را چند روز هست که سپری کردی و میتونم تغییرات را در تو ببینم کمی داره تفاوت روز و شب را احساس میکنی البته کمی. ماه اول خیلی ماه سختی برام بود واقعا خسته شده بودم ولی الان خیلی بهترم یاد گرفتم که باهات بخوابم و باهات بیدار بشم یاد گرفتم تو خواب بلند بشم و با هم بریم تو هال بشینیم و رو مبل بهت شیر بدم در حالی که خوابم ، یاد گرفتم بابایی را شش صبح بیدار کنم که تو را تا ۷ نگه داره که من کمی رو تخت بخوابم گاهی که شبها بهونه میگیری میبرمت حموم و اونقدر خسته ات میکنم تا دو ساعتی بخوابی. ماه اول با اینکه برام خیلی سخت بود ولی تا چشمهای زیباتو نگاه میکردم همه خستگیهام میرفت . الان میتونم ضرب المثل پاهای بلوری بچه خاله سوسکه را کاملا درک کنم درسته که همه بچه ها زیبا هستن ولی من نمی دونم چرا احساس میکنم زیبایی و چشمهای گیرای پسری من یک چیز دیگه است که همه خستگیهامو میبره . همه میگن پسری به من رفته وقتی پسری اینقدر خوشگله پس ...... مامان جون الان وقتی میگذاریمت رو سینمون ازش بالا میری و سرت همش بالا هست و داره دور و اطراف را نگاه میکنی دیروز مهمون داشتیم و میگفتن پسرتون از اون شیطونها بشه . مامانی عاشق پسر بچه های شیطونه الان با صدای آهنگ موبایلت(عروسکهایی که بالای تخت بچه آویزان میکنن و آهنگ میزنه) ساکت میشی و بهش گوش میدی و وقتی میگذارمت تو تابت اونقدر به عروسکاش نگاه میکنی و به آهنگش گوش میدی که بعد از نیم ساعت خوابت میبره واسه خودت مردی شدی پسرم حالا میخوام از خراب کاریهام برات تعریف کنم: چند مدت پیش رفته بودیم مال (فکر کنم فارسیش میشه پاساژ البته اگه خود پاساژ فارسی باشه !!!) من از یکی از مامانهای مهربون شنیده بودم که وقتی پسریش کوچولو بود و میرفتن مال شیر را تو شیشه براش میریخت که هر جا تونست به پسریش بده منم دیدم چه فکر خوبیه پس منم همین کار را بکنم چون دفعه پیش رفته بودم تو یک فروشگاه تو اطاق پرو نشسته بودم و یک ساعت و نیم بهت شیر داده بودم خلاصه اون روز خریدهامون را کرده بودیم و یکیش مونده بود که توی عسلی گشنه ات شده بود و من هم شیر را در آوردم و بهت دادم بابایی رفت اون یکی خریدمون را هم انجام داد و گفت تا تو به پسری شیر بدی من میرم ماشین را بیارم این جلو منم گفتم باشه وقتی بابایی رفت من داشتم بهت شیر میدادم که دیدم تو دیگه دلت نمیخواد بخوری کمی از شیر مونده بود میخواستم بقیه اش را هم به زور بهت بدم که گفتم ولش کن حالا که نمیخواد چرا بهش بدم که یکهو دیدم رنگت تیره شد و زبونت از دهنت اومد بیرون منو میبینی اصلا حال خودم را نفهمیدم شروع کردم به جیغ زدن دیدم همه وایسادن فقط داره نگاه میکنن برت گردوندم و محکم چندین بار زدم پشتت تا کمی شیر از دهنت ریخت بیرون و حالت خوب شد اونقدر مظلومی که اصلا گریه هم نکردی ولی مامانیت بعدش خیلی گریه کرد خدایا شکرت که کمکم کردی امروزم تو را گذاشتم رو بالش بخوابی خودم رفتم تو یک اطاق دیگه یکهو نگرانت شدم اومدم دیدم قل خوردی و با صورت رو زمین هستی ولی دستات زیر سینه ات هست دویدم و بلندت کردم دیدم بیداری و ساکت. نفس مامان ، جیگر مامان ، مامان خیلی سعی میکنه مراقبت باشه عزیزم تو هم شیطونی نکن عزیزم یک دنیا دوست دارم نفس مامان پ . ن .کسی میتونه بهم یک سایت خوبی معرفی کنه که بتونم ازش آدرس اینترنتی واسه عکسها بگیرم ممنون میشم ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در Wed 19 Apr 2006ساعت 3:56 PM توسط paybarah |







