جیگری مامان خوابیده
قربان این دستهای کپلیش برم
پسری مامان تو اطاق معاینه در حال اندازه گیری وزن و ادامه معاینه
شایان در راه رفتن به خونه خاله مهدیس برای بازی ایران و مکزیک ولی موقع برگشت دیگه از پرچم خبری نبود![]()
شایان در حال نگاه کردن تلویزیون
از پنجره ماشین داره بیرون را نگاه میکنه
امروز حالت کمی از روزهای پیش بهتر بود فندقی من(میدونی گردی صورتت خیلی شبیه فندق میمونه). شاید بخاطر این بود که امروز اینجا خیلی گرم شده بود( 83 F) توی این یک هفته حسابی دماغ کوچولوت کیپ بود ونمیتونستی راحت نفس بکشی گاهی که کاملا کیپ میشد تند تند شیر میخوردی بعد از مدت طولانی یکهو ول میکردی و تند تند نفس میکشیدی و از شدت بی هوایی به گریه میفتادی
مامان قربونت بره. از روزی که از بیمارستان اومدیم به ما یک ساکشن برای خالی کردی بینیت داده بودن بابایی که اصلا حاضر نمیشد داخل دماغت را خالی کنه میگفت چرا اذیتش میکنی این هم مثل کارهای سخت دیگه مثل گرفتن ناخن با من بود اولش بخاطر اعتمادی که به من داری میگذاشتی که خالی کنم ولی تا میفهمیدی که چی به چیه یکهو گریه وحشتناک میکردی و سرت را به شدت تکون میدادی یک بار که بر اثر همین تکونها ساکشن تا انتهای بینی ات رفت و حسابی گریه ات را شدیدتر کرد طوری که نفست بالا نمیومد وقتی هم که گریه میکردی بابا جونیت بغلت میکرد و من را نشون میداد و میگفت اینا نگاه کن مامانیت این کارو کرده ها من نبودم![]()
ولی مطمئنم که تو میدونی که من این کارها را فقط واسه تو انجام میدم بخاطر سلامتی جگر گوشه ام .سه روز پیش هم رفتیم برات آب نمک خریدیم که مخصوص نوزادان هست که بزنیم تو دماغت تا چرکاشو پایین بیاره دو روز استفاده کردیم ولی زیاد فایده نداشت(البته پیش خودت باشه مامان توی این دو روز فقط دو بار ازش استفاده کرد چون روش نوشته بود زودتر از چهار ساعت یک بار استفاده نکنین مامانی هم ترسید که زیاد استفاده کنه) بابایی هم امروز رفت یک مارک دیگه از اینها برات خرید که خدا را شکر امروز بهتر بودی و اصلا بازش نکردیم.
توی این هفته هر بار به دکترت زنگ میزدیم که ببریمت ببینتت میگفت نی نی تون خیلی کوچولو هست و من نمیتونم هیچ دارویی بهش بدم باید خودش خوب بشه دیگه بر اثر اصرار زیاد ما و زنگ زدن های مکرر گفت که ویکس مخصوص نوزادان را بخریم . ما هم خریدیم دیدیم روش نوشته نباید اصلا به صورتت بزنیم فقط سینه و پشتت .بابایی اون شب کمی مالید به دستش و گرفت جلو بینیت که چون من میترسیدم برات ضرر داشته باشه نگذاشتم همین کارم بکنه فرداش به دکترت زنگ زدیم و اون گفت که بمالیم به سینه و پشتت و اون کار بابایی هیچ فایده ای نداره و بابایی جونی هم حسابی ویکس مالیت کرد ولی من فکر میکنم که اونم زیاد فایده ای نداشته.چون تو سرما نخوردی فقط بینیت پره.
جیگر مامان پاسپورت آمریکاییت اومد عکست که اون خانمه ازت انداخت اصلا خوب نشده حالا باید برای پاسپورت ایرانیت اقدام کنیم بابایی هم پاسش را داده بود واسه تمدید وقتی پاس بابایی هم بیاد احتمالا اولین سفرت را میریم کانادا خاله هدی آماده باش که ما داره میایم
چند روز پیش پسر دایی باباجونی اومده بود نیویورک و با هم رفته بودیم که داخل سازمان ملل را ببینیم ولی گفتن که بچه های زیر پنج سال با تور نمیتونن برن تو سالنها. هر چی من و بابایی گفتیم که پسری ما بالای پنج سال هست باور نکردن
خلاصه قرار شد تو با باباجونی بمونی و من با بقیه بریم . تورش هم یک ساعت بود وقتی منتظر نشستیم تا صدامون کنن من هر چی خواستم که بهت شیر بدم که توی این یک ساعت گشنه ات نشه نخوردی آخر سر بعد از تلاشای من شروع کردی به خوردن که همون موقع صدامون زدن منم که اصلا دلم نمیومد شیر خوردنت را قطع کنم و برم با خواهش و تمنا و اصرار بابایی را با بقیه فرستادم و خودمون جاهایی را که اجازه داشتیم میگشتیم یک جا بود که عکس مسن ترین افراد جهان اونجا بود و همه شون بالای صد سال سنشون بود عکسها خیلی بزرگ و اندازه همه دیوار بود همه کارکنان سازمان ملل کارت شناسایی به گردنشون آویزونه ولی یک خانمه اونجا بود که هیچی از گردنش آویزان نبود و هی میرفت عقب از دور به این تابلوها نگاه میکرد و اگه یک اپسیلون کج بود راستشون میکرد تا رسید با ما و چون تو مریض بودی داشتی غرغر میکردی با گریه، برگشت بهت گفت چرا داره گریه میکنی؟ منم که زبونت باشم گفتم چون پسریمو تو راه ندادن
خندید و کمی باهات حرف زد و گفت که پنج سال دیگه بیا و راهت میدن بعد گفت که دومین شخص نمیدونم چی چی سازمان ملل هست چون جنابعالی داشتی گریه میکردی من خوب نفهمیدم .از اون موقع من توجه ام به این خانمه جلب شد دیدم همه بهش سلام میکنن خلاصه نمیدونم کی بود ولی خیلی جالب بود.
حالا از امروز بگم: من و تو و بابایی جونی نشسته بودیم جلو آپارتمان و همسایه ها میومدن و میرفتن ما که الان یک سال و نیم هست اینجا نشستیم توی این چند ماه اخیر خیلیها رفتن و یک عالمه همسایه جدید اومدن قبلا دو تا از همسایه هامون خیلی خیلی مسن بودن اونها رفتن و الان اکثرا بچه کوچیک دارن یکیشون یک دختر داره فکر کنم یک ساله اون همسایه ای هم که منو دیده بود و قرار شده بود با هم بریم بیرون امروز اومد یک عالمه حرف زدیم اسم پسریش که از تو یک ماه بزرگتره هست وینسون پاتریک و یکی دیگه از همسایه ها که آخر جولای تقریبا یک ماه دیگه پسرش متولد میشه فکر کنم شماها همبازیهای خوبی برای همدیگه میشین.حالا باید کشف کنم که دیگه کدوم همسایه نی نی کوچیک داره.
عکسهاتم هنوز فرصت نکردم بریزم تو کامپیوتر و مثل همه کارهای دیگم به دلیل پسر گلی عقب افتاده وای اگه بدونی مامانی چقدر کار داره اگه تو بگذاری باید خونه تکونی کنم البته اگه بگذاری که فکر نمیکنم . بابایی به کمکت واقعا احتیاج دارم مثل همیشه و بیشتر از همیشه. غر غر بسه بهترین راه اینه که اصلا بهش فکر نکنم
جیگرک مامان دوستت دارم یک دنیا![]()
امروز رفتیم دکتر و بهت واکسن عفوت ریه تزریق کردن و حالا جیگر مامان مریض شده .داره قلبم میاد تو دهنم از نگرانی.سینه ات خس خس میکنه و بینی ات کیپ کیپ هست سرفه هم میکنی آخه یک بچه سه ماهه که جون نداره اینجوری سرفه کنه. میگذارمت تو تختت به سختی میتونی نفس بکشی و با گریه بیدار میشی الانم تو بغل مامانی هستی این اولین مریضیته مامان جون امیدوارم هرگز مریضیت را نبینم.
ولی قد و وزنت خدا را شکر عالی بود وزنت ۱۵ پوند و قدت ۲۵ اینچ بود جیگرکم. مامان جون زود خوب بشو تا مامانت خیالش راحت بشه
اگه بدونی دیدن بزرگ شدن تو چقدر لذت بخشه درسته که نمیگذاری مامان به هیچ کاری برسه ولی بازم احساس میکنم که دارم از زندگیم نهایت لذت را میبرم(البته تا وقتی که گریه هات شروع نشده
).
یک عالمه ایمیل دارم که باید جواب بدم و کامنت و آف لاین جواب نداده دارم ولی به هیچ کاری نمیرسم الانم میخواستم اونها را جواب بدم ولی یکهو دلم خواست برات بنویسم
دیشب خیلی آقا شده بودی از ساعت ۱۱ تا ۳ خوابیدی ولی من نمیدونم چرا خوابم نمیبرد ۱۰ بار پا شدم و نگاهت کردم و دوباره رفتم تو رختخواب که بخوابم و هی غلت زدم و دوباره بلند شدم و نگات کردم تا اینکه ساعت ۳ بیدار شدی و منم با خیال راحت بغلت کردم و شیرت را دادم و رو مبل خوابم برد مثل این میمونه که با تخت غریبه شدم و تو باید رو دلم بخوابی و من رو مبل خوابم ببره.
جمعه پیش رفتیم اسمتو کلاس شنا بنویسیم همه کلاسهای momy & me تا سه ماه دیگه پر شده بود فقط کلاسهایی مونده بود که فقط با مربی خصوصی بود یکی از مربی ها اونجا نشسته بود پرسیدم چه جوری بهتون یاد میدن گفت که نگهشون میداریم و پاهاشون را تمرین میدیم بعد دستاشون را، چند ثانیه هم صورتشون را تو آب نگه میداریم بهش گفتم میشه همه این کارها را بکنین و قسمت صورت را ندیده بگیرین گفت مطمئن باشین که اتفاقی نمیفته خلاصه اونقدر گفت و گفت که من قبول کردم تا آگوست با مربی بری بعدش با خودم حالا دیشب اومدم برنامه ات را ببینم که ساعت چند کلاس داری میبینم که واسه هر ماه یک کلاس گذاشته اونم با تاریخهای غلط خلاصه حسابی حرصم در اومده حالا فردا میخوایم بریم سر وقتشون ببینیم این چه برنامه ای هست که برات نوشتن
.
مامان جون
سه ماهگیت را هم پشت سر گذاشتی این ماه ماهروزت میشد 06.06.06 خیلی تاریخ بامزه ای بود که با تولید دایی کوچیکت یکی شده بود میخواستم ازت یک عالمه عکس بگیرم ولی تو اون روز اونقدر گریه کردی که من اصلا نتونستم یک عکس خوشگل بگیرم فقط یکی دو تا عکس وقتی رو پاهای بابا جونی خوابیده بودی ازت گرفتم حالا رفت تا ۶۶ سالگیت که تاریخش میشه 06.06.66 که فکر نکنم تا اون روز مامانی زنده باشه .
دایی کوچیکه شایان تولدت با تاخیر مبارک باشه عزیزم خودت میدونی خواهری چقدر عاشقت هست . واسه این همه تلاشت خسته نباشی عزیزم ،مطمئنم که نتیجه زحماتت را میبینی جیگرم.
فرداش هم تولد بابا جون جونی بود که رفتیم یک رستوران با کلاس که باید با چراغ قوه میرفتی توش از بس تاریک بود و دم میز پذیرش نوشته بود که داره میرین تو رستوران موبایلتون را خاموش کنین چون مثلا خیلی با کلاس بود ولی از وقتی ما رفتیم داخل ،تو شروع کردی به گریه کردن
همه هم برمیگشتن ما را نگاه میکردن آخرش مجبور شدم که بیارمت بیرون بگردونمت تا بابایی تنهایی شامش را بخوره بعد بابایی بیاد بیرون نگهت داره و من برم شام یخ کرده ام را تنهایی بخورم بیرون ساکت بودیا تا میبردیمت تو رستوران گریه میکردی ناقلای مامان
. بابا جون جونی ، عشق و نفس مامان ، زادروزت مبارک باشه عزیزم .انشالله سال دیگه شایان واسه خودش آقایی میشه و اونم با ما تو رستوران شام میخوره و جشن میگیره.
مامانی فردا نوبت دکتر داری واسه چکاپ ماهیانه نمیدونم واکسنت میزنن یا نه ولی امیدوارم که وزن و قدت خوب بشه و همه چیز نرمال.
به علایقت چند چیز دیگه هم اضافه شده یکی لامپ اتاق نشیمن هست که حسابی دوسش داری یکی هم این مجسمه های کله های سرخپوستی که بابایی همه جای خونه آویزون کرده با دیدنشون اونقدر میخندی که دیگه نمیتونی از خوشی تحمل کنی و سرت را برمیگردونی البته خنده هات هنوز هیچ صدایی ندارن و فقط دهنت تا حد امکان باز میشه و روی گونه سمت راستت چال میوفته.
یک عالمه عکس و فیلم رو دوربین دارم که باید اونها را هم بریزم تو کامپیوتر که اینها هم جزء کارهای عقب مونده هست سعی میکنم فردا این کار را بکنم و عکست را هم اینجا بگذارم حالا هم تا بیدار نشدی برم ببینم میتونم یک چرتی بزنم
میبوسمت نفس مامان .
اونقدر مامانی را مشغول میکنی که مامانی وقت سر خاروندن هم نداره الان ساعت ۲ نیمه شب هست و اگه بیدار نشی مامان میتونه چند خطی از پسریش بنویسه
یک عالمه بزرگ شدی پسری(ok عسلم بلند شدی دو قلپ شیر خوردی و خوابیدی) دیروز گفتم پسریم را بردارم برم کمی میوه بخرم میوه فروشی نزدیک خونه مون نیم ساعت پیاده با ما فاصله داره موقع رفت پسریم گرفت راحت خوابید ولی از موزیکی که تو فروشگاه پخش میشد بیدار شد و موقع برگشت اصلا حاضر نشد که دیگه تو کالسکه اش بخوابه و همه راه برگشت را(اینم دومین بار ببینم این پسری ما میتونه نیم ساعت بخوابه تا مامانش این متن را تموم کنه یا نه) داشتم میگفتم همه راه برگشت را با یک دستم کالسکه را میروندم و با اون یکی دستم شایان را بغل کرده بودم و وقتی رسیدیم خونه حسابی خسته شده بودم
امروزم با پسری سه ساعت پیاده روی کردیم اگه هوای اینجا کمی گرم بمونه میتونیم هر روز با هم بریم ددر. پسریم حسابی گرمایی هست یک لحظه نمیگذاره که چیزی روش بندازیم حتی پتوی ما را هم روش میندازیم با اینکه سنگینه ولی تو یک لحظه از رو خودش کنار میزنه از طرف دیگه اصلا تحمل آب سرد و ولرم را نداره و حتما باید آب گرم مایل به جوشان باشه .عاشق این موبایل های بالای تختشه در هر شرایطی که ببینشون کمترین خوشحالیش یک لبخند بهشونه یک چیز دیگه ای که عاشقانه دوستش داره کتابخونمونه نمیدونم تو این کتابخونه چی براش جلب نظر میکنه حتی در شرایط خستگی مفرط و گریه وحشتناک هم باشه تا روشو میکنیم به طرف این کتابخونه یا ساکت میشه و باهاش حرف میزنه یا میخنده فعلا خنده هاش هیچ صدایی نداره فقط یک حالت قهقهه بدون صدا هست با موبایل بالای تختش و کتابخونه و من و باباش حسابی حرف میزنه و از خودش صدا تولید میکنه. اکثر بچه ها وقتی حرف میزنن بیشتر ق استفاده میکنن ولی هنوز تو اصواتی که پسریم تولید میکنه هیچ ق شنیده نمیشه میترسم مثل این خارجی ها نتونه ق را تلفظ کنه باید روش کار کنم.
چند روز پیش رفته بودیم بیرون و موقع برگشت نزدیک خونه فقط دو کوچه با خونه فاصله داشتیم که سی ثانیه هم وقت نمیگرفت که شازدمون بیدار شد و شیر خواست گفتم الان میرسیم خونه و بهش میدم ولی کاری کرد که از تصمیم خودم مثل ... پشیمون شدم چنان گریه ای توی همین یک دقیقه را انداخت که دیگه نمیتونست نفس بکشه خلاصه وقتی رسیدیم خونه اول بوسیله کتابخونه کمی آرامش کردیم و بعد بهش شیر دادم. حوصله کتاب را زیاد نداره حداکثر بتونم یک کتاب را براش بخونم بعدش خسته میشه خدا کنه که به کتاب علاقمند بشه .مامانم هم به توصیه من حدود پنجاه تا کتاب برامون فرستاده که من بیشتر از شایان از خوندنشون ذوق میکنم ولی بازم احساس میکنم که کتابای بچگی خودمون بهتر بوده.
وقتی روی پاهام به حالت ایستاده نگهش میدارم تا شونه ام قدم برمیداره و راه میره امروز گفتم امتحان کنم ببینم رو زمینم میتونه راه بره دیدم پاهاشو بلند میکنه و سر همون جای قبلی میگذاره باید خودم کمی ببرمش جلو تا بشه قدم . ولی همون دو سه قدم بیشتر نیست و خسته میشه و پاهاشو ول میکنه.
با اینکه غذا زیاد نمیخورم ولی از وزن کم کردن خبری نیست نمیدونم چرا همه میگن بعد از زایمان و با شیر دادن آدم وزن کم میکنه خدا را شکر که حداقل وزنم ثابت مونده و زیاد نشده ولی همین الانش هم قد این چاقهای آمریکایی چاق شدم خدا کنه که این وضع عوض بشه و من کمی وزن کم بکنم دور رژیم هم بخاطر اینکه شیر میدم فعلا خط کشیدم.
از روز مادر بگم (چقدر قروقاطی نوشتما) شب قبلش بابایی منو از طرف شایان شام برد بیرون ولی پسریم بخاطر اینکه به مامانش یاداوری کنه که این بیرون اومدن به چه مناسبتیه نگذاشت مامانیش از وظایف مادریش یک لحظه غفلت کنه و من همش در حال شیر دادن به گل پسری بودم و آخرش تند تند یک چیزی خوردم
ولی دو روز بعدش بابایی بازم ما را برد اونجا و این دفعه پسری همش ساکت و لبخند زنان مامانیش رو در طول غذا خوردن نگاه میکرد چون خیالش راحت شده بود که روز مادر گذشته. روز مادر هم خاله مهدیس گلش اومد پیشمون و برام یک کادو خیلی باحال خرید دستت درد نکنه خاله مهدیس جونی.
ایده جون میگی پسری خوابه بیام بنویسم ولی شایان تنها وقتی که تو تختش میخوابه اولین سری خواب شبانه اش هست مثلا اگه ساعت ۱ شب خوابش ببره تا ۲ یا ۳ تو تختش میخوابه که تو اون زمان منم خوابم بجز امشب، بعد که برای شیر بیدار میشه تا ۱۲ ظهر فقط باید رو دل مامانش بخوابه منم چون فکر میکنم که این موضوع از روی نیازش هست بغلش میکنم و نشسته رو مبل تا صبح میخوابم بعدش هم که باهاش مشغولم تا بابایی بیاد و اگه بتونم وقتی بابایی اومد بعد از غذا کمی چرت بزنم و انرژی جمع کنم واسه نگهداری شبانه پسری یا اینکه بریم به خریدهامون برسیم و از اینجور کارا روز تمام میشه.
من نمیدونم مامانهایی مثل درنا جونم یا مامان رز کوچولو که دو تا عسلی دارن چیکار میکنن راستی کیانا خانوم درنا جون هم دنیا اومد حالا هر وقت با خاله مهدیس درباره کیانا کوچولو حرف میزنیم این پسری هم سر و صدا راه میندازه فکر کنم یک خیالایی درباره کیانا عسلی داره کیانا کوچولو اولین دخمری هست که میشناسم و بعد از شایان به دنیا اومده البته سن مهم نیست مهم تفاهمه![]()
![]()
مثل اینکه پسری دلش برای مامانش سوخت و کمی خوابید الان ساعت چهار صبحه ببینم میتونم نیم ساعت بخوابم مامانایی که نی نی هاتون هنوز تو دلتون هستن حسابی از وقتتون استفاده کنید شب خوش



