سلام پسری مامان
اونقدر مامانی را مشغول میکنی که مامانی وقت سر خاروندن هم نداره الان ساعت ۲ نیمه شب هست و اگه بیدار نشی مامان میتونه چند خطی از پسریش بنویسه
یک عالمه بزرگ شدی پسری(ok عسلم بلند شدی دو قلپ شیر خوردی و خوابیدی) دیروز گفتم پسریم را بردارم برم کمی میوه بخرم میوه فروشی نزدیک خونه مون نیم ساعت پیاده با ما فاصله داره موقع رفت پسریم گرفت راحت خوابید ولی از موزیکی که تو فروشگاه پخش میشد بیدار شد و موقع برگشت اصلا حاضر نشد که دیگه تو کالسکه اش بخوابه و همه راه برگشت را(اینم دومین بار ببینم این پسری ما میتونه نیم ساعت بخوابه تا مامانش این متن را تموم کنه یا نه) داشتم میگفتم همه راه برگشت را با یک دستم کالسکه را میروندم و با اون یکی دستم شایان را بغل کرده بودم و وقتی رسیدیم خونه حسابی خسته شده بودم
امروزم با پسری سه ساعت پیاده روی کردیم اگه هوای اینجا کمی گرم بمونه میتونیم هر روز با هم بریم ددر. پسریم حسابی گرمایی هست یک لحظه نمیگذاره که چیزی روش بندازیم حتی پتوی ما را هم روش میندازیم با اینکه سنگینه ولی تو یک لحظه از رو خودش کنار میزنه از طرف دیگه اصلا تحمل آب سرد و ولرم را نداره و حتما باید آب گرم مایل به جوشان باشه .عاشق این موبایل های بالای تختشه در هر شرایطی که ببینشون کمترین خوشحالیش یک لبخند بهشونه یک چیز دیگه ای که عاشقانه دوستش داره کتابخونمونه نمیدونم تو این کتابخونه چی براش جلب نظر میکنه حتی در شرایط خستگی مفرط و گریه وحشتناک هم باشه تا روشو میکنیم به طرف این کتابخونه یا ساکت میشه و باهاش حرف میزنه یا میخنده فعلا خنده هاش هیچ صدایی نداره فقط یک حالت قهقهه بدون صدا هست با موبایل بالای تختش و کتابخونه و من و باباش حسابی حرف میزنه و از خودش صدا تولید میکنه. اکثر بچه ها وقتی حرف میزنن بیشتر ق استفاده میکنن ولی هنوز تو اصواتی که پسریم تولید میکنه هیچ ق شنیده نمیشه میترسم مثل این خارجی ها نتونه ق را تلفظ کنه باید روش کار کنم.
چند روز پیش رفته بودیم بیرون و موقع برگشت نزدیک خونه فقط دو کوچه با خونه فاصله داشتیم که سی ثانیه هم وقت نمیگرفت که شازدمون بیدار شد و شیر خواست گفتم الان میرسیم خونه و بهش میدم ولی کاری کرد که از تصمیم خودم مثل ... پشیمون شدم چنان گریه ای توی همین یک دقیقه را انداخت که دیگه نمیتونست نفس بکشه خلاصه وقتی رسیدیم خونه اول بوسیله کتابخونه کمی آرامش کردیم و بعد بهش شیر دادم. حوصله کتاب را زیاد نداره حداکثر بتونم یک کتاب را براش بخونم بعدش خسته میشه خدا کنه که به کتاب علاقمند بشه .مامانم هم به توصیه من حدود پنجاه تا کتاب برامون فرستاده که من بیشتر از شایان از خوندنشون ذوق میکنم ولی بازم احساس میکنم که کتابای بچگی خودمون بهتر بوده.
وقتی روی پاهام به حالت ایستاده نگهش میدارم تا شونه ام قدم برمیداره و راه میره امروز گفتم امتحان کنم ببینم رو زمینم میتونه راه بره دیدم پاهاشو بلند میکنه و سر همون جای قبلی میگذاره باید خودم کمی ببرمش جلو تا بشه قدم . ولی همون دو سه قدم بیشتر نیست و خسته میشه و پاهاشو ول میکنه.
با اینکه غذا زیاد نمیخورم ولی از وزن کم کردن خبری نیست نمیدونم چرا همه میگن بعد از زایمان و با شیر دادن آدم وزن کم میکنه خدا را شکر که حداقل وزنم ثابت مونده و زیاد نشده ولی همین الانش هم قد این چاقهای آمریکایی چاق شدم خدا کنه که این وضع عوض بشه و من کمی وزن کم بکنم دور رژیم هم بخاطر اینکه شیر میدم فعلا خط کشیدم.
از روز مادر بگم (چقدر قروقاطی نوشتما) شب قبلش بابایی منو از طرف شایان شام برد بیرون ولی پسریم بخاطر اینکه به مامانش یاداوری کنه که این بیرون اومدن به چه مناسبتیه نگذاشت مامانیش از وظایف مادریش یک لحظه غفلت کنه و من همش در حال شیر دادن به گل پسری بودم و آخرش تند تند یک چیزی خوردم
ولی دو روز بعدش بابایی بازم ما را برد اونجا و این دفعه پسری همش ساکت و لبخند زنان مامانیش رو در طول غذا خوردن نگاه میکرد چون خیالش راحت شده بود که روز مادر گذشته. روز مادر هم خاله مهدیس گلش اومد پیشمون و برام یک کادو خیلی باحال خرید دستت درد نکنه خاله مهدیس جونی.
ایده جون میگی پسری خوابه بیام بنویسم ولی شایان تنها وقتی که تو تختش میخوابه اولین سری خواب شبانه اش هست مثلا اگه ساعت ۱ شب خوابش ببره تا ۲ یا ۳ تو تختش میخوابه که تو اون زمان منم خوابم بجز امشب، بعد که برای شیر بیدار میشه تا ۱۲ ظهر فقط باید رو دل مامانش بخوابه منم چون فکر میکنم که این موضوع از روی نیازش هست بغلش میکنم و نشسته رو مبل تا صبح میخوابم بعدش هم که باهاش مشغولم تا بابایی بیاد و اگه بتونم وقتی بابایی اومد بعد از غذا کمی چرت بزنم و انرژی جمع کنم واسه نگهداری شبانه پسری یا اینکه بریم به خریدهامون برسیم و از اینجور کارا روز تمام میشه.
من نمیدونم مامانهایی مثل درنا جونم یا مامان رز کوچولو که دو تا عسلی دارن چیکار میکنن راستی کیانا خانوم درنا جون هم دنیا اومد حالا هر وقت با خاله مهدیس درباره کیانا کوچولو حرف میزنیم این پسری هم سر و صدا راه میندازه فکر کنم یک خیالایی درباره کیانا عسلی داره کیانا کوچولو اولین دخمری هست که میشناسم و بعد از شایان به دنیا اومده البته سن مهم نیست مهم تفاهمه

مثل اینکه پسری دلش برای مامانش سوخت و کمی خوابید الان ساعت چهار صبحه ببینم میتونم نیم ساعت بخوابم مامانایی که نی نی هاتون هنوز تو دلتون هستن حسابی از وقتتون استفاده کنید شب خوش