تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

سلام

من بعد از مدتها دوباره وقت کردم که بیام و واسه پسریم بنویسم شایانم اونقدر منو به خودش مشغول کرده که  وقت سر خاروندن ندارم اونقدر کارهای جدید میکنه که فکر نکنم همش یادم مونده باشه که بخوام بنویسم  و اصلا دوست ندارم که خاطرات و کارهاش بر اثر مرور زمان گم بشه و دلم میخواد که جایی ضبطش کنم

پسری مامان هنوز که هنوز خوابش درست نشده یعنی از ساعت ۱۱ تا ۲ نیمه شب تو بغل مامانش میخوابه و از ساعت ۲ تا ۴ تو بغل باباش بعد دوباره مامانش پست را تحویل میگیره و از ساعت ۴ تا ۷ صبح که بابایی بره سر کار دوباره تو بغل مامانش هست گاهی صبح ساعت ۷ پا میشه با بابایی خداحافظی میکنه  گاهی هم نه و خوابش را تو بغل مامانش ادامه میده تا ساعت ۱۰ یا ۱۱ البته روزهایی که بابایی فرداش تعطیله ساعتهای پست بابایی مثل مامان میشه و مال مامان مثل بابا ولی مامانی مجبوره وسطهاش پا بشه و وظیفه خطیر  شیر دادن را اجرا کنه. میگن بچه ها از شش ماهگی باید یاد بگیرن که خودشون تو تختشون به خواب برن بخدا ما اینو هم نخواستیم پیش کش پسرمون فقط رضایت بده شبها بجای رو بدن ما رو روتختیش بخوابه برامون کافیه. وقتی هم که داره میخوابه خیلی باحاله یک عالمه واسه خودش غر غر میکنه تا خوابش ببره من لالایی میخونم اونم غر غر میکنه وسطهاش دوتایی نفس میگیریم و دوباره ادامه میدیم چند مدت پیش عادت کرده بود که تو بغل من بخوابه ولی بابایی براش لالایی بخونه و هیچ جور دیگه هم راضی نمیشد خدا را هزار مرتبه شکر که این مدل از سرش افتاد چون اونجوری عملا دو تاییمون را گذاشته بود سر کار .

این پسری ما حسابی باباییه همه دختر ها بابایی هستن و پسرها پسر مامان این پسری ما بر عکسه مثلا گاهی که داره گریه میکنه و بابایی سر کار، زنگ میزنم به بابایی گوشی را میگذارم رو گوش شایان وقتی بابایی باهاش حرف میزنه گریه اش که قطع میشه هیچی خنده هم که میکنه هیچی اون مقدار کم اصواتی هم که تازه یاد گرفته و تولید میکنه اونم خیلی اندک، برای بابایی از پشت گوشی تولید میکنه و شروع میکنه حرف زدن ای آدم کفری میشه ای کفری میشه این همه زحمت بکش آخرش این   قربون هر دوتاتون برم من

چند مدت پیش رفته بودم واسه چک آپ مطب خیلی شلوغ بود و ما یک عالمه معطل شدیم شایان هم بعد از چند دوره خواب و شیر خوردن و پوپو کردن دیگه حوصله اش سر رفته بود خلاصه بابایی واسه اینکه سرگرم بشه گذاشتش زمین که را بره (البته شونه هاش را نگه داشته بود) خیلی جالب بود تازه یاد گرفته بود که قدم برداره بخاطر همین یک پاشو میگذاشت جلو بعد دوباره همون پاشو میگذاشت جلوتر و چون پاهاش خیلی از هم باز شده بود دیگه نمیتونست تکون بخوره  ولی الان یاد گرفته که پاهاش را به ترتیب حرکت بده

پوست کف دستش خیلی صاف و نرمه وقتی دستشو رو پوست آدم میماله مثل پر میمونه  از پر هم لطیفتر نمیدونم به چی تشبیه اش کنم

چهارشنبه هم واسه چک آپ شایان رفته بودیم وزنش فقط یک پوند و نیم زیاد شده بود و قدش هم نیم اینچ به دکترش میگیم چرا ایندفعه اینقدر کم بوده میگه همه چیز عالیه قدش هم بلنده واسه دکتر شایان همه چیز عالیه نمیدونم والله  گفت غذای کمکی هم شروع کنین دستور العملش را بهمون داد دیروز شروع کردیم واسه اولین روز باید پنج قاشق شیر من را با یک قاشق سیریل برنج مخلوط میکردم وقتی مخلوط کردم دیدم همش توی شیر حل شده( من فکر میکردم که بچه ام حالا چه غذایی میخواد شروع کنه و همش نگران بودم به این زودی. فکر کرده بودم الان دکتر میخواد بهش پلو خورشت بده) خلاصه از همینی که من فکر کردم همش شیر هست و همش را میخوره فقط چند قطره را تونست تحمل کنه و با یک عالمه شکلک در اوردن بخوره بقیه اش را نخورد جالبیش اینجا بود که زبونش را به حالت مکیدن در میاورد وقتی قاشق را میگذاشتم رو زبونش نمیدونست باید چه عکس العملی نشون بده خیلی بامزه بود  امروزم که اصلا سعی نکردم  تا فردا که دوباره بهش بدم ببینم چیکار میکنه.

از این ترم میخواستم برم دانشگاه  من و بابایی و شایان خرامان خرامان به طرف مهد دانشگاه راه افتادیم و فکر میکردیم چقدر داره منت میگذاریم که به این زودی ( دو ماه جلوتر) داره میریم اسم شایان را بنویسیم وقتی  ازمون سنش را پرسیدن گفتن باید بمونیم تو لیست انتظار  گفتم میشه لیستتون را ببینم دیدم ۵۰ نفر قبل از ما تو نوبتن خلاصه اسممون را گذاشتیم تو لیست و اومدیم  .دیدم اینجوری نمیشه و اگه بهمون نرسه من که اینجا هیچ کس را ندارم بچه ام را بزارم پیشش و ما سه تا فقط خودمون را داریم پس مثل همیشه بابایی به کمکم اومد و قرار شد که ساعت  پنج و نیم که بابایی از سر کار میاد خونه شغل دوم بگیره که شغل دوم همون نگه داشتن گل پسرشه تا مامانی به کلاساش برسه و تا ۱۱ شب من در دانشگاه در پی علم و دانش بسر ببرم حالا خدا کنه این پدر و پسر مثل الان با همدیگه خوب بسر ببرن میترسم یک شب که برگردم خونه از خونه جز خاکستر چیزی بجا نمونده باشه و مردای خونمون از شیطونی خونه را به آتش کشیده باشن ولی از شوخی گذشته خیلی خیالم راحت شده همش ناراحت بودم که میخوام بچه شش ماهه( تا اون موقع شایان شش ماهش میشه) را مهد بگذارم. خونه و پیش بابایی باشه خیالم خیلی خیلی راحتتر هست بابایی گل یک دنیا ازت ممنون واسه همه کمکهات عزیزم

شایانم حسابی شیطون شده وقتی تو کار سیتش میگذاریم سر و شونه هاش را بالا میاره که یعنی میخواد بلند بشه یا وقتی تو تاپش میگذاریمش خودشو  اونقدر جلو میندازه که تاپه که با برق کار میکنه از حرکت وایمیسته گاهی هم پایه تاپ را نگه میداره تا تاپه حرکت نکنه وقتی این صحنه را واسه اولین بار دیدم یاد علیرضا کوچولو افتادم که مامان مریمش یک عکس از این حرکتش گذاشته بود تو وبلاگش و فکر کردم چقدر واکنش های بچه ها شبیه هم هستش.

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Jul 2006ساعت 1:1 AM  توسط paybarah  | 

 

پسری مامان امروز اولین خنده صدا دارش را به گوشمون رسوند خیلی کیف داشت .بابایی داشت باهاش بازی میکرد  شروع کرد به خندیدن اونم خنده ای که از خوشی  غش میکرد خیلی صداش خوشگل بود تا الان خنده هاش هیچ کدوم صدا نداشت وای خیلی خوشگل بود .

امروز شایانم دومین جلسه کلاس شناشو رفت و خیلی دوست داشت اصلا گریه نکرد  و وقتی مربی مینشوندش لبه استخر تا دستاشو تمرین بده میگفت معمولا بچه های این سن محکم دستاشون را نگه میدارن و اجازه نمیدن که تمرینشون بدی ولی شایان خیلی خوب دستاشو تکون میداد  و وقتی تو آب داشت باهاش کار میکرد میگفت وقتی به سنی برسه که چهار دست و پا بره اونوقت خودش پاهاشو برای شنا تکون میده که پنج دقیقه بعدش شایان شروع کرد به حرکت دادن پاهاش و مربی دستاش را نگه میداشت شایان خودش پاهاش را تکون میداد و شنا میکرد مربی اش خیلی ازش تعریف کرد خدا کنه که همیشه شنا را دوست داشته باشه  تو استخر یک دختر ۷ ساله بود که خیلی زیبا شنا میکرد خیلی قشنگ .منم نشسته بودم واسه خودم رویا بافی میکردم

میگم چقدر مامان باباها از یک موفقیت کوچولوی بچه شون خوشحال میشن الان درک میکنم که چه حسی هست میخوام وقتی شایان به سن درک رسید همیشه وقتی کار مثبتی انجام داد بهش بگم که چقدر با اون کارش باعث افتخارم هست البته امروزم بهش گفتم که چقدر از شناش لذت بردم ولی فکر نکنم که زیاد متوجه شده باشه البته این فسقلی ها یک جوری به آدم نگاه میکنن که آدم احساس میکنه که حرفامونو درک میکنن

یک دخمری خیلی خوشگل هم تو استخر بود فکر کنم سه ساله. یکی از تمریناش این بود که رو پله اول استخر که  فقط یک لایه اب بود رو سینه بخوابه و تمرین کنه و این دخمری از این تمرین خوشش اومده بود و بقیه تمرینها را انجام نمیداد و همش میخواست اونو انجام بده یک تمرین دیگه اش این بود که دهنش را تا نصفه تو اب بذاره و فوت کنه و وقتی بازیگوشی میکرد استادش بهش میگفت تو اینقدر بانمک هستی که من نمیتونم هیچی بهت بگم

همه چه بزرگ چه کوچیک بعد از استخر خسته میشن و دلشون میخواد بخوابن  الان پنج ساعت میشه که ما از استخر اومدیم شایان هنوز نخوابیده و دلش میخواد که باهاش بازی کنیم من که انرژی ام تمام شد و اومدم اینها را داره مینویسم الان بابایی داره باهاش بازی میکنه تا ببینیم که کی این پسری ما خسته میشه ،تازه بعد از استخر هم یک عالمه رفتیم فروشگاه گردی .

چند روزی هست که دستهای شایان خیلی براش جالبه هی مشتش را میاره و نگاه میکنه و بعد صورت خودش را لمس میکنه یا انگشتاشو میکنه تو دهنش معمولا هم انگشت اشاره اش را میکنه تو دهنش و چون بلنده، میره تا نزدیک حلقش و حالش را بهم میزنه 

وقتی رو شکمش میگذاریم دست و پاهاش را تند تند حرکت میده ولی چون دست و پاهاش رو هوا هستن زیاد باعث جلو رفتنش نمیشن فقط دیشب کمی سینه خیز رفت. الان دیگه کاملا میتونه صدا را تعقیب کنه و سرش را ۹۰ درجه بچرخونه  من و بابایی را خوب میشناسه.

وقتی شایان تازه به دنیا اومده بود خیلی برام سخت بود و با خودم میگفتم پس چرا همه فقط تعریف میکنن چرا اینقدر به من سخت میگذره ولی هر وقت میخواستم بیام اینجا غرغر کنم با یک نگاه و یا یک لبخندش همه چیز یادم میرفت با خودم میگفتم وقتی اینقدر خستگیش زودگذره که با یک لبخندش یادم میره پس چرا با نوشتن تو اینجا موندگارش کنم ولی الان مدتیه که خیلی داره بهم خوش میگذره دیگه فهمیدم کی خوابشه کی غذاش هست کی بازی میخواد کی خسته هست  خلاصه معنی گریه هاش را فهمیدم و همه چیز خیلی راحتتر پیش میره

شایان مامان خوابیده

بابایی شایان را عرب درست کرده

جیگرکم

خنده

پسرکم از بس شیطونی میکنه پیش بندش دائم برعکس میشه.

زیر این لاک پشته آینه هست وشایان در حال نگاه کردن به خودش.

چشمهایش

نگاه

دعا

زبون

آینه

فضول

شگفت

نرمش برای شنا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 30 Jun 2006ساعت 7:20 PM  توسط paybarah  | 

 

امروز  از صبح از بس گریه کردم چشمام درد میکنه صبح رفته بودم پیش همسایمون  که یک پسر داره که از شایان دو ماه بزرگتره .شایان را ناز داد شایان اومد بخنده یکهو صدای خس خس سینه اش شنیده شد دیگه من نتونستم جلو خودم را بگیرم و شروع کردم به گریه  اونم با من .خیلی زن مهربونیه هی به من میگفت چیزی نیست نگران نباش ولی خودشم نمیتونست جلو گریه اش را بگیره. بعدش هم خاله مهدیس جونی زنگ زد یک سری هم واسه اون گریه کردم و حسابی نگرانش کردم . خلاصه وقت دکتر گرفتیم تا بابایی از سر کار اومد رفتیم دکتر. دکتر شایان ،اطاق انتظارش را دو قسمت کرده طرف راست مال  کسایی هست که سالمن و واسه چک آپ میان و طرف چپ مال مریضها ما که تا الان هر وقت میرفتیم طرف راست مینشستیم ولی این دفعه مجبور شدیم طرف چپ بشینیم امیدوارم که همیشه طرف چپ مطبش خالی خالی باشه. شایان اونقدر مظلوم شده بود که حد نداشت اصلا نمیتونست گریه کنه و بجای گریه یک صداهای عجیب غریب از سینه اش میومد بچه ام خیلی گناهی شده بود وقتی پرستار اومد که موردهای اولیه را برای دکتر بنویسه گفت چی شده بابایی بهش گفت دستت را بگذار رو سینه اش میفهمی چون وقتی دستمون را میگذاشتیم رو سینه شایان صدای خس خس سینه زیر دستمون حس میشد  پرستار تا دستش را گذاشت گفت وای و یک چیزهایی نوشت بعد دکتر اومد و معاینه اش کرد گفت که سینه اش هیچ مشکلی نداره و از دماغش هست دماغش را شستشو بدین خوب میشه بهش میگم پس چرا دستمون را میگذاریم رو سینه اش حس میکنیم میگه چون اینها کوچولو هستن فاصله دماغشون تا سینه شون کمه تو اینجوری حس میکنی  نمیدونم والله

هی به دکتر میگفتم حالا شما مطمئن هستین که خوبه میگه من که دکترم میگم خوب خوبه. امشب کمی بهتره. مهدیس میگه اگه تو اینجوری کنی و قدر نعمتت را ندانی و واسه یک چیز کوچیک خودت را ببازی خدا قهرش میگیره  نمیدونم همه مامانها اینجورین یا نه ولی از وقتی که شایان اومده همه فلسفه ها و نظرهام عوض شده وقتی شایان کوچیکترین مشکلی پیدا میکنه واقعا نمیدونم چیکار کنم و این عکس العملها دست خودم نیست.خدایا شکرت واسه همه نعمتهایی که بهم دادی مخصوصا سلامتی که با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست. 

+ نوشته شده در  Thu 29 Jun 2006ساعت 1:16 AM  توسط paybarah  | 

 

جیگری مامان امروز اولین جسم جامد زندگیشو خورد .من عقیده داشتم که باید تا شش ماهگیش صبر کنیم چون یک مقاله خونده بودم که آکادمی پزشکان اطفال آمریکا چاپ کرده بودن و توش نوشته شده بود که تا شش ماهگی شیر مادر برای کودک کافیه ولی دکتر پسریم میگفت که از چهار ماهگی شروع میکنیم و وقتی من به آقای دکتر گفتم که اون مقاله اینجوری نوشته بود گفت که ما به کارهای آکادمیک کاری نداریم ولی پسری مامان خودش تصمیم گرفت که تو سه ماه و بیست و دو روزگی شروع به خوردن کنه

امروز تو فروشگاه جیگرکم گشنه اش میشه بهش شیر میدم و وقتی تو صندلیش میذارمش با یک دستمال کاغذی دهنش را پاک میکنم و  دستمال، رو صندلی شازدمون میمونه و شایانی هم که حوصله اش سر رفته بود شروع میکنه به دستمال خوردن که من یکهو میبینم و ازش میگیرم و وقتی تو دهنش را نگاه میکنم میبینم یک تکه کوچولو از دستمال تو دهنش هست هر چی سعی میکنم درش بیارم نمیشه چون ناخنهام بلند بود میترسیدم تو دهنش را زخم کنم تا بابایی میاد که درش بیاره شازدمون قورتش داده بود و داشت ملچ مولوچش را میکرد

چند مدت پیش هم یادمه که تا صبح هر دفعه که میگذاشتمش تو تختش از خواب میپرید و گریه میکرد دیگه صبح شده بود و من از خستگی در حال مرگ . این بار که گذاشتمش تو تختش دو تا بالش کوچولو گذاشتم دو طرف بدنش تا از خواب نپره ولی بعد از چند ثانیه صدای ناله شازدمون بلند شد چون شایان معمولا قبل از گریه کمی از خودش صدا در میاره که من را بلند کنین و اگه توجه نکنی بعد شروع به گریه میکنه من هم که بینهایت خسته بودم داشتم با خودم کلنجار میرفتم که پا شم یا نه بمونم تا گریه اش شروع بشه و بعد پا بشم، که دلم طاقت نیاورد و بلند شدم دیدم جیگرکم یکی از این بالشتها را بلند کرده و بالشت افتاده رو صورتش و دهن و یکی از سوراخهای دماغش را کیپ کرده و اونقدر سرش را کج کرده که به زور داره با یک سوراخ دماغش نفس میکشه و از زیر بالش ناله میکنه   وای  فقط خدا به من رحم کرد چون تا اون روز شایان چیزی را بلند نمیکرد و این اولین بار بود.  اونقدر ترسیده بودم که حد نداشت فقط خدا را شکر میکردم که پسریم را یک بار دیگه بهم داد

الانم جیگرکم دوباره مریض شده صداش گرفته و سینه اش خس خس میکنه فقط همین، نه تب داره نه هیچ نشانه دیگری. من و بابایی هم کمی صدامون گرفته ولی مال شایان خیلی گناهی هست چون بجای گریه ناله میکنه چون صداش در نمیاد و من دلم براش میره امشب که موقع لالایی خوندن براش همش کارم گریه بود از بس که بچه ام گناهی و مظلوم شده  من شنیده بودم بچه هایی که شیر مادر میخورن دیرتر مریض میشن حالا نمیدونم چرا شایان اینقدر مریض میشه این دومین مریضیش هست خدا کنه که زودتر خوب بشه که مامانش داره از نگرانی دق میکنه    

+ نوشته شده در  Wed 28 Jun 2006ساعت 0:42 AM  توسط paybarah  | 

 

امروز پسری مامان قرار بود که اولین جلسه کلاس شناشو بره   قبلش من بانک کار داشتم گفتیم یک سر بریم بانک بعد بریم استخر . اولین بار بود که پسریم میرفت بانک. کارکنان بانک که ما را میشناسن حسابی باهاش بازی کردن و نازش دادن و تعریف. بعد که من داشتم کارم را انجام میدادم شایانی بغل باباجونی بود که یکهو وسط حرفهامون یک صداهایی به گوش رسید و معلوم شد که آقا شایانمون داره خرابکاری میکنه  حالا من هر جمله ای که میگفتم پشتشم شایان صدا تولید میکرد  دیدیم اینجوری نمیشه از کارمند بانک پرسیدیم که دستشویی تون جای عوض کردن بچه داره؟(چون اینجا کلا همه جا توی دستشویی هاشون جای عوض کردن بچه داره) خانمه گفت نه ولی مبل داره که میتونین رو اون عوضش کنین . من گفتم نمیخواد یکهو میریم استخر من عوضش میکنم  داشتیم به حرف زدن ادامه میدادیم  بابایی اومد شایان را بده به من نمیدونم چیکار کنه یکهو دید تمام دستش پوپویی هست اومدم بگم که دستت را کثیف کرده بابایی گفت خودتو ببین دیدم تمام لباس polo  من را که تازه خریده بودم و یک پنج دقیقه ای میشد که افتتاحش کرده بودم را کثیف کرده تمام کف زمین بانک را لباسهای خودشو .......... .خلاصه یک آبروریزی شد که بیا و ببین دیگه جای ناز کردن نبود  رفتیم دستشویی و بابایی سر تا پای شایان را شست و من بلوزم را شستم و از بس دستپاچه بودم بلوز شایان را که کثیف شده بود و گذاشته بودم توی کیسه های معطری که مخصوص پوشک کثیف هست که بیارمش خونه بشورم اشتباهی اونم انداختم تو زباله و وقتی اومدم خونه فهمیدم  بیچاره کارمند بانک هم کف زمین را که موکت بود تمیز کرد و من با لباس کاملا خیس برگشتم خونه که عوضش کنم و بریم به طرف استخر.

توی استخر اولش که مایوشو پوشوندیم و رفتیم کنار استخر دوست داشت و بچه ها را نگاه میکرد  ولی تا مربی اش گرفتش یکهو گریه کرد  الان که فکر میکنم میبینم که اینجا غیر از من و باباجونی و  خاله مهدیس جونی و زن عموی شایان کس دیگه ای شایان را تا الان بغل نکرده شاید غریبی میکرد خلاصه کمی گریه کرد کمی شنا کرد دوباره گریه دوباره شنا  بعد هم شروع کرد مشتش را خوردن  دیدم اینجوری نمیشه مدت کلاسش نیم ساعت بود ولی بیست دقیقه شد بیرونش اوردیم  هی به خودم میگفتم شاید الان براش خیلی زود باشه  ولی بعد از اینکه شیر خورد و یک چرتی زد  شروع کرد دست و پا زدن و حرف زدن احساس میکنم که کمی فعالتر شده  نمیدونم

شایان با مربی اش (رایان)

شایانی گشنه در حال دست خوردن

تمرین حرکت پا

شایان گریان

روی آب

شایان خسته مامان

جیگری مامان

  قبل از اینکه بریم کلاس من همش میگفتم چه ورزشکاری میشی  از الان شنا یاد میگیری و ....... ولی اینجوری که معلومه اصلا علاقه ای بهش نداری امیدوارم در آینده علاقمند بشی  یا حداقل هر ورزشی را که دوست داری پیدا کنی ولی ورزشکار بشی مثل بابا جونیت و بابابزرگت.

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 23 Jun 2006ساعت 7:44 PM  توسط paybarah  |