سلام
من بعد از مدتها دوباره وقت کردم که بیام و واسه پسریم بنویسم شایانم اونقدر منو به خودش مشغول کرده که وقت سر خاروندن ندارم اونقدر کارهای جدید میکنه که فکر نکنم همش یادم مونده باشه که بخوام بنویسم و اصلا دوست ندارم که خاطرات و کارهاش بر اثر مرور زمان گم بشه و دلم میخواد که جایی ضبطش کنم پسری مامان هنوز که هنوز خوابش درست نشده یعنی از ساعت ۱۱ تا ۲ نیمه شب تو بغل مامانش میخوابه و از ساعت ۲ تا ۴ تو بغل باباش بعد دوباره مامانش پست را تحویل میگیره و از ساعت ۴ تا ۷ صبح که بابایی بره سر کار دوباره تو بغل مامانش هست گاهی صبح ساعت ۷ پا میشه با بابایی خداحافظی میکنه گاهی هم نه و خوابش را تو بغل مامانش ادامه میده تا ساعت ۱۰ یا ۱۱ البته روزهایی که بابایی فرداش تعطیله ساعتهای پست بابایی مثل مامان میشه و مال مامان مثل بابا ولی مامانی مجبوره وسطهاش پا بشه و وظیفه خطیر شیر دادن را اجرا کنه. میگن بچه ها از شش ماهگی باید یاد بگیرن که خودشون تو تختشون به خواب برن بخدا ما اینو هم نخواستیم پیش کش پسرمون فقط رضایت بده شبها بجای رو بدن ما رو روتختیش بخوابه برامون کافیه. وقتی هم که داره میخوابه خیلی باحاله یک عالمه واسه خودش غر غر میکنه تا خوابش ببره من لالایی میخونم اونم غر غر میکنه وسطهاش دوتایی نفس میگیریم و دوباره ادامه میدیم چند مدت پیش عادت کرده بود که تو بغل من بخوابه ولی بابایی براش لالایی بخونه و هیچ جور دیگه هم راضی نمیشد خدا را هزار مرتبه شکر که این مدل از سرش افتاد چون اونجوری عملا دو تاییمون را گذاشته بود سر کار . این پسری ما حسابی باباییه همه دختر ها بابایی هستن و پسرها پسر مامان این پسری ما بر عکسه مثلا گاهی که داره گریه میکنه و بابایی سر کار، زنگ میزنم به بابایی گوشی را میگذارم رو گوش شایان وقتی بابایی باهاش حرف میزنه گریه اش که قطع میشه هیچی خنده هم که میکنه هیچی اون مقدار کم اصواتی هم که تازه یاد گرفته و تولید میکنه اونم خیلی اندک، برای بابایی از پشت گوشی تولید میکنه و شروع میکنه حرف زدن ای آدم کفری میشه ای کفری میشه این همه زحمت بکش آخرش این چند مدت پیش رفته بودم واسه چک آپ مطب خیلی شلوغ بود و ما یک عالمه معطل شدیم شایان هم بعد از چند دوره خواب و شیر خوردن و پوپو کردن دیگه حوصله اش سر رفته بود خلاصه بابایی واسه اینکه سرگرم بشه گذاشتش زمین که را بره (البته شونه هاش را نگه داشته بود) خیلی جالب بود تازه یاد گرفته بود که قدم برداره بخاطر همین یک پاشو میگذاشت جلو بعد دوباره همون پاشو میگذاشت جلوتر و چون پاهاش خیلی از هم باز شده بود دیگه نمیتونست تکون بخوره پوست کف دستش خیلی صاف و نرمه وقتی دستشو رو پوست آدم میماله مثل پر میمونه از پر هم لطیفتر نمیدونم به چی تشبیه اش کنم چهارشنبه هم واسه چک آپ شایان رفته بودیم وزنش فقط یک پوند و نیم زیاد شده بود و قدش هم نیم اینچ به دکترش میگیم چرا ایندفعه اینقدر کم بوده میگه همه چیز عالیه قدش هم بلنده واسه دکتر شایان همه چیز عالیه نمیدونم والله گفت غذای کمکی هم شروع کنین دستور العملش را بهمون داد دیروز شروع کردیم واسه اولین روز باید پنج قاشق شیر من را با یک قاشق سیریل برنج مخلوط میکردم وقتی مخلوط کردم دیدم همش توی شیر حل شده( من فکر میکردم که بچه ام حالا چه غذایی میخواد شروع کنه و همش نگران بودم به این زودی. فکر کرده بودم الان دکتر میخواد بهش پلو خورشت بده از این ترم میخواستم برم دانشگاه من و بابایی و شایان خرامان خرامان به طرف مهد دانشگاه راه افتادیم و فکر میکردیم چقدر داره منت میگذاریم که به این زودی ( دو ماه جلوتر) داره میریم اسم شایان را بنویسیم وقتی ازمون سنش را پرسیدن گفتن باید بمونیم تو لیست انتظار گفتم میشه لیستتون را ببینم دیدم ۵۰ نفر قبل از ما تو نوبتن خلاصه اسممون را گذاشتیم تو لیست و اومدیم .دیدم اینجوری نمیشه و اگه بهمون نرسه من که اینجا هیچ کس را ندارم بچه ام را بزارم پیشش و ما سه تا فقط خودمون را داریم پس مثل همیشه بابایی به کمکم اومد و قرار شد که ساعت پنج و نیم که بابایی از سر کار میاد خونه شغل دوم بگیره که شغل دوم همون نگه داشتن گل پسرشه تا مامانی به کلاساش برسه و تا ۱۱ شب من در دانشگاه در پی علم و دانش بسر ببرم حالا خدا کنه این پدر و پسر مثل الان با همدیگه خوب بسر ببرن میترسم یک شب که برگردم خونه از خونه جز خاکستر چیزی بجا نمونده باشه و مردای خونمون از شیطونی خونه را به آتش کشیده باشن ولی از شوخی گذشته خیلی خیالم راحت شده همش ناراحت بودم که میخوام بچه شش ماهه( تا اون موقع شایان شش ماهش میشه) را مهد بگذارم. خونه و پیش بابایی باشه خیالم خیلی خیلی راحتتر هست بابایی گل یک دنیا ازت ممنون واسه همه کمکهات عزیزم شایانم حسابی شیطون شده وقتی تو کار سیتش میگذاریم سر و شونه هاش را بالا میاره که یعنی میخواد بلند بشه یا وقتی تو تاپش میگذاریمش خودشو اونقدر جلو میندازه که تاپه که با برق کار میکنه از حرکت وایمیسته گاهی هم پایه تاپ را نگه میداره تا تاپه حرکت نکنه وقتی این صحنه را واسه اولین بار دیدم یاد علیرضا کوچولو افتادم که مامان مریمش یک عکس از این حرکتش گذاشته بود تو وبلاگش و فکر کردم چقدر واکنش های بچه ها شبیه هم هستش. ![]()
قربون هر دوتاتون برم من![]()
ولی الان یاد گرفته که پاهاش را به ترتیب حرکت بده
) خلاصه از همینی که من فکر کردم همش شیر هست و همش را میخوره فقط چند قطره را تونست تحمل کنه و با یک عالمه شکلک در اوردن بخوره بقیه اش را نخورد جالبیش اینجا بود که زبونش را به حالت مکیدن در میاورد وقتی قاشق را میگذاشتم رو زبونش نمیدونست باید چه عکس العملی نشون بده خیلی بامزه بود امروزم که اصلا سعی نکردم تا فردا که دوباره بهش بدم ببینم چیکار میکنه.
+ نوشته شده در Sat 22 Jul 2006ساعت 1:1 AM توسط paybarah |



