تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

احساس میکنم که شایانم از دوشنبه یکهو بزرگ شده وقتی اینو به بابایی میگم میخنده و منو اذیت میکنه و میگه آره راست میگی منم ۱۰ ساله بودم که یکهو دیدم قدم بلند شد .

صبحها که بابایی داره میره سر کار شایان را میگذاره رو تخت ما و میره.  صبح دوشنبه که از خواب پریدم دیدم آقا شایان بیدار شدن و اونقدر ورجه وورجه کردن که تا پایین تخت رفتن و پاهاش از تختمون اویزونه و اگه کمی دیرتر بیدار شده بودم آقا سقوط کرده بودن. این اولین باری بود که شایان تونسته بود اینقدر تغییر مکان بده و حرکت کنه با اینکه اون روز سرما خورده بود ولی  حسابی شیطون بلا شده بود اصلا یک جا نمیموند و همش در حال حرکت و تکاپو بود آقا هنوز نه میتونن بشینن نه چهار دست و پا بمونن ولی اگه بگذاریش رو زمین و چند دقیقه بعد برگردی اونجایی که بوده پیداش نمیکنی.

اونقدر غذاشو نخورد که مجبور شدیم با قطره چکون بهش بدیم. شایان یک قطره چکون داره که سایزش بزرگه و بیشترین مقدار گنجایشش یک قاشق غذاخوری هست که از روز اول با اون بهش آب میدادیم و چون با قاشق غذا نمیخورد و ما از برنامه دکترش حسابی عقب افتاده بودیم بابایی تصمیم گرفت که با قطره چکون بهش غذا بده الان چند روز هست که کمی میخوره.

از چهارشنبه هم یاد گرفته که میچرخه و از پشت به روی شکمش میمونه.

امروز پسریم نوبت دکتر داشت واسه چکاپ ماهانه . قد و وزنش کمی از نمودار بالاتر بود یکی هم واکسن زد . امروز واسه کارهای اداری که داشتیم معطل شدیم و به کلاس شنای پسریم نرسیدیم .ببخش مامان جون.

چند روز پیش رفتیم براش روروئک بخریم اینجا همه روروئکاشون ثابت هست ما بعد از گشتن زیاد دو تا پیدا کردیم که پسری بتونه باهاش راه بره که تموم کرده بودن و سفارش دادیم برامون بیارنش من شنیده بودم که بعضی روروئکها صندلیشون میچرخه  اونهایی که ثابت بودن را دیدم که اینجوریه ولی متحرکها اینجوریشو نداشتن  از فروشنده پرسیدیم گفت همچین چیزی را توی این کشور ندارن چون از لحاظ ایمنی  بهشون اجازه نمیدن  امروز که به دکترش گفتیم که براش روروئک گرفتیم گفت برین پس بدین و نوع ثابتش را بگیرین چون اونهایی که بچه باهاشون میتونه راه بره اصلا ایمن نیست و خیلی خطرناکه و ممکنه به پاش یا خودش صدمه وارد کنه  خلاصه ما موندیم چیکار کنیم  بابایی میگه حالا چیکار کنیم ؟ منی که تا الان هر چی دکترش گفته گوش کردم گفتم ما خودمون توی همین روروئکها بزرگ شدیم الان تو ایران هم همه از اینها استفاده میکن  حالا فقط واسه شایان ایمن نیست؟ خلاصه تصمیم گرفتیم این دفعه برخلاف حرف دکترش  از روروئک استفاده کنیم  

+ نوشته شده در  Sat 19 Aug 2006ساعت 1:0 AM  توسط paybarah  | 

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Aug 2006ساعت 10:4 AM  توسط paybarah  | 

 

داش کاری داشتی؟

مبهوت

حموم آفتاب بیشتر کیف میده ها

کشتی با عروسکی که خاله الهام جونی فرستاده

از دریا جون یک دنیا ممنون که منو به پرشین گیگ دعوت کرد و بقیه دوستای خوبم که راهنماییم کردن. ممنون

درنا جونیم عکس شایان را با کیانا عسلیم و یاشار گلیم را گذاشته تو وبلاگشون  ممنون درنا جونم

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 14 Aug 2006ساعت 10:44 PM  توسط paybarah  | 

 

آقا جدیدا یاد گرفته که جیغ میکشه خیلی بامزه هم این کار را میکنه  هر وقت غر غر میکنه که منو از کالسکه یا تاب یا هر جایی که هست بلند کنین ولی ما به میلش عمل نمیکنیم  دهنش را تا جایی که میتونه باز میکنه و جیغ میکشه انقدر بامزه این کار را میکنه که حد نداره من و بابایی که از خنده میمیریم چند روز پیش تو فروشگاه این کار را کرد مرده بودم از خنده  ولی آخرش مجبور شدم بلندش کنم  حالا من از صدای بچه ام خوشم میاد مردم که مجبور نیستن تحمل کنند.

جدیدا کشف کردم که از آوای حرف خ خوشش میاد اگه یک کلمه ای را بگم که توش خ داشته باشه غش غش میخنده مثلا بهش میگم  یخیدی ؟ اونم حسابی برام میخنده.

نمیدونم چرا امشب هر کاری میکنم به بن بست میخوره  من همیشه عکسهای شایان را از سایت tiny pic آپلود میکردم و تو وبلاگ میگذاشتم ولی امشب هر چی سعی کردم نشد تا الان چند بار این سوال را تو وبلاگ مطرح کردم که شما برای عکسهاتون از کدوم سایت آدرس اینترنتی میگیرین  میشه یک بار دیگه هم بهم جواب بدین بیسوادی اینجور گرفتاریها را هم داره دیگه، لطفا سایتی نباشه که بعد از اینکه برای چند تا عکس آدرس اینترنتی داد یکهو همش بپره

امشب اومدم برای شایان ایمیل درست کنم وقتی سنش را میزدم  پیغام میداد که اشتباهه منم گفتم تاریخ تولدش را سال ۲۰۰۰ بزنم که به سنش نزدیک باشه که یکهو پیغام داد که باید اجازه والدینت را بگیریم و از من شماره کردیت کارتی را خواست که باطل شده باشه و ما وقتی کردیت کارتهامون باطل میشه  میبریمش و میندازیم دور ، خلاصه من نتونستم  سوالاشو پر کنم حالا اینو اینجا گفتم که واسه مامانای دیگه تجربه بشه.

امروز شایان برای اولین بار آب دریا را حس کرد ولی چون غروب بود و باد میومد  دوست نداشت الان هم فکر کنم که سرما خورده چون منم از دیروز سرما خوردم  و اینها باعث شده که الان پسریم هی سرفه کنه

چهارشنبه هم روز تولدم بود از دوستای عزیزی که بهم تبریک گفتن یک دنیا ممنون

  

 

+ نوشته شده در  Sat 12 Aug 2006ساعت 10:49 PM  توسط paybarah  | 

 

ما شنبه از کانادا برگشتیم .سفر خیلی خیلی خوبی بود جای همه خالی .شایان هم خیلی پسر گلی شده بود  . همیشه صبحها  نیم ساعت بیدار میشه بعد میخوابه ولی یکشنبه که میخواستیم حرکت کنیم وقتی بیدار شد  سریع بردمش حموم بعدش هم دو ساعت بیدار نگهش داشتم تا آماده بشیم و وسایلمون را بگذاریم تو ماشین و این باعث شد که توی راه رفت پنج ساعت مداوم بخوابه که یک مورد بی سابقه بود چون شایان هر یک ساعت و نیم به یک ساعت و نیم باید شیر بخوره موقع رفت نه ساعت تو راه بودیم  دوشنبه رفتیم برج تورنتو را دیدیم و شایانم یک ویراژی روی کف شیشه ای برج داد( این برج بلندترین برج جهان هست که از برج دو قلوها و برج امپایر استیت که تو نیویورک هست و ما یک عالمه پزش را میدیم هم بلندتر  هست و وقتی میری بالای برج یک قسمت از کفش را شیشه ای درست کردن که وقتی روش می ایستی  عمق ارتفاع را میتونی احساس کنی) یک روز هم مامان  شادمهر و آرتا را دیدم که یک عالمه کیف کردم چون هم این دو تا عسلیها خیلی خیلی خیلی ماه بودن هم مامانشون  یک شب هم مهمون درنا جونم بودیم که اونجا هم یک عالمه بهمون خوش گذشت یاشار اونقدر آقا بود که حد نداشت . من و درنا تو یک اتاق دیگه بودیم که صدای خنده بقیه را شنیدیم و وقتی برگشتیم تو پذیرایی دیدیم که جریان از این قراره که یاشار گوشه پوشک شایان را میزنه کنار و میبینه که شایان پوپو کرده و به همه اطلاع میده که شایان پوپو کرده و باید عوض بشه هر چی از آقایی یاشار بگم کم گفتم .کیانا هم که ماه بود اونقدر خانوم ،بغل باباش نشسته بود که حد نداشت موقع خوابشون ماماناشون تازه یادشون افتاده بود که ازشون عکس بگیرن  که طبعا عکسهای جالبی نشد چون دوتاییشون خوابالو بودن (البته چون درنا عکسها را گرفته من هنوز ندیدم ولی از شواهد و از کامنت درنا اینجوری بر میاد)  درنا  ، کیانا را برد تو اطاقش دو دقیقه بعدش اومد بیرون و خانوم خانوما خوابیده بود و حالا من باید آقا داماد را میخوابوندم وقتی تلاشهای من ناکام موند  درنا سعی خودش را شروع کرد و تا بردش توی اتاق تاریک چشمهای شایان دو برابر باز شد چون نور کم شده بود و آقا نمیتونست همه چیز را از زیر نگاهش بگذرونه و همینطور تلاش بابایی یاشار و کیانا هم بی نتیجه موند نتیجه این شد که وقتی ما داشتیم از خونه عروس خانم میومدیم بیرون پسری ما تازه سر حال شده بود

من و بابایی از شهر تورنتو خیلی خوشمون اومد  بخاطر فروشگاههای ایرانیش قشنگ حال و هوای ایران بود  دو روز اولی که ما اونجا بودیم میگفتن خیلی گرم شده ولی به نظر من مثل روزهای معمولی تابستون نیویورک بود که توی همون دو روز اول نیویورک ۱۲ درجه گرمتر از تورنتو بود بعدش هم که هوا خنک شد

یک رستوران بود به اسم رستوران شمال که غذای شمالی داشت  منم که شمالی هستم یک دلی از عزا در اوردم و غذاهاش خیلی خیلی خیلی خوشمزه بود ولی نمیدونم چرا  اینجا کسی اناربیج(خورشت مورد علاقه من) را درست نمیکنه فکر کنم چون سبزیهاش مخصوص شمال هست

شایان هم حسابی پسر گلی شده بود و خاله هدیه و عمو مجتبی یک عالمه باهامون دعوا کردن که پسر به این خوبی را چرا میگین شیطون!! شبها خیلی راحت میخوابید  و روزها هم همه جا باهامون میومد از صبح تا نیمه شب

خیلی دلم میخواست دردونه جونم را ببینم و  باید به مامان کیانا و رایان هم زنگ میزدم همینطور به مامان غزل ولی نتونستم وقتمون خیلی محدود بود  ما که از تورنتو حسابی خوشمون اومده و به زودی بازم اونورا پیدامون میشه پس ایشالله توی سفرهای بعدی ولی به همتون بزودی (اگه پسری یک زنگ تفریح به من بده) زنگ میزنم

گفتنیها خیلی زیاده ولی وقتش نیست سعی میکنم که عکس ها رو زود بگذارم

پ . ن ۱ : خاله هدیه و عمو مجتبی یک دنیا ممنون واسه همه محبت هاتون

پ . ن ۲: بهار جونم  یک دنیا دلم برات تنگ شده و یک دنیا دلم هواتو کرده  دلم میخواست امروز اونجاها بودم ولی ....  

+ نوشته شده در  Tue 8 Aug 2006ساعت 1:7 AM  توسط paybarah  | 

 

اصلا وقت نوشتن ندارم ولی این شایان الان کاری کرد که دلم نمیاد ثبتش نکنم .

ما فردا صبح خیلی زود قراره که حرکت کنیم بطرف کانادا و این اولین مسافرت پسری هستش منظورم از فردا  صبح خیلی زود پنج ساعت دیگه است و من هنوز یک عالمه کار نکرده دارم گفتم شایان که خوابید بذارمش پیش باباش منم به کارام برسم آخرش اینه که دوباره بیدار بشه و من بغلش کنم تا گذاشتمش رو تخت بیدار شد  تصمیم گرفتم کمی کنارش دراز بکشم که شاید دوباره بخوابه من از پشت گذاشته بودمش و وقتی دیدم که بیدار شده دستم را دورش حلقه کردم تا احساس امنیت کنه و این وروجکم بخاطر اینکه هر چی بیشتر خودشو به من بچسبونه واسه اولین بار خودشو به پهلو گردوند تا به من نزدیکتر بشه و با این دستای خیلی کوچولوش بغلم کرد وای خیلی لحظه جادویی بود وقتی بغلم کرد و مطمئن شد که پیشش هستم دوباره به خواب رفت حالا من هم به جای اینکه برم به کارام برسم اومدم از ذوقم این اتفاق را می نویسم

تورنتویی های محترم میشه به من همه جاهای تفریحی سیاحتی  زیارتی ... تورنتو و حومه را معرفی کنین نمیخوام چیزی از قلم بیوفته که ندیده مونده باشه.  میخواستم یک عالمه خاطره تعریف کنم که وقت نمیشه  باشه واسه وقتی که برگشتم

+ نوشته شده در  Sun 30 Jul 2006ساعت 2:18 AM  توسط paybarah  |