جیگری مامان سرما خورده و مامانش یک عالمه نگرانشه.
دو روز پیش گذاشتمش تو تختش بعد از چند ثانیه نگاهش کردم دیدم داره چیزی میخوره دویدم و خودم را بهش رسوندم که اگه چیزی تو دهنش هست در بیارم که دیدم دماغش اومده پایین و اقا هم داره با ولع میل میکن
.من خیلی خیلی از بچه هایی که دماغشون اویزونه بدم میومد ولی اون روز شایان همش در این حالت بود چون فسقلی من که بلد نیست فین کنه من هم تا دماغش را میگرفتم دو دقیقه بعدش (شاید هم کمتر) میدیدم بازم دماغش اویزونه خلاصه اون روز شایان شده بود شایان دماغو. اول شایانم سرما خورد بعد من و حالا هم بابایی. سه شنبه دانشگاه نرفتم و پیش شایانم موندم چهارشنبه رفتم ولی استاد نیامده بود که اونم پیش جیگرکم موندم امروز وقتی از دانشگاه برگشتم بهش شیر دادم دو دقیقه بعد هر چی که خورده بود بالا اورد حالا خیلی نگرانم .این ماه که دکتر رفته بود گفت برنج را له کنید و بهش بدین سوپ هم همینطور من سوپ مرغ براش درست کردم و تو دستگاه کامل لهش کردم ولی شیطونکم اصلا بهش لب نمیزنه امشب که داشتیم شام میخوردیم من لوبیاهایی که تو قرمه بود را جدا کردم و پوستش را از مغزش جدا کردم و کمی دادم خورد حالا بابایی میگه چون تو قرمه لیمو امانی با نمک و فلفل و از این چیزها بوده تو خورد لوبیا رفته و شایان که اونو خورده حالش بد شده ولی من میگم میوه ها حالش را بد کرده چون بابایی بهش میوه داده و هلوها مثل اینکه خیلی ترش بوده خلاصه فکر کنم هیچ کاری سخت تر و پر استرستر از بچه داری نباشه.این دفعه اصلا وزنش زیاد نشده بود ولی دکترش میگه که همه چیز عالیه.
یک عالمه خوشحالم چون دوشنبه و سه شنبه تعطیلم ولی در عوضش جمعه یک امتحان خیلی مشکل دارم
ولی همین خوبه که چهار روز پشت هم پیش جیگرکهام هستم
این دفعه واسه check up شایانم نتونستم باهاشون برم چون دانشگاه بودم و بابایی وشایان رفتن بابایی میگفت وقتی دو تا واکسنهاشو زد زیاد گریه نکرد ولی چند روز بعد متوجه شدم که زیر پوستش (جایی که واکسن زده) غده ایجاد شده ولی الان بعد از یک هفته خیلی کوچیکتر شده .
جیگرکم یاد گرفته وقتی اهنگ میگذاریم یا براش دست میزنیم یا میخونیم برامون میرقصه خودش را به چپ و راست حرکت میده و سرش را هم تکون میده یک عسل بلایی شده که بیا و ببین.
عاشق عمو و زن عموشه .یکشنبه با عمو وزن عمو جونی شایان رفته بودیم پیک نیک . همش میخواست بره بغل عمو جونیش و دلبری کنه. راستی این فسقلی من عاشق دختر ها هم هست تا یک دختر میبینه از دور یک دست و پایی براش میزنه که حسابی جلب توجه میکنه.امروز پیاده رفته بودیم داروخونه ، یک خانم مسنی مسئول فروش بود که یونیفورمش قرمز بود هر چی با شایان بازی کرد پسرک ما براش قیافه گرفته بود من فکر میکردم بخاطر رنگ لباس خانومه شایان باید خیلی دوسش داشته باشه ولی اینجور نبود ، موقع برگشت به خونه مدرسه بچه ها تعطیل شده بود و داشتن برمیگشتن هر دختری را که میدید بلند میشد و مینشست و یک دست و پایی براشون میزد که همه وایمیستادن و باهاش بازی میکردن.
وقتی هم که میبرمش حموم و تو وانش میگذارم اول با احتیاط دستش را میبره جلو تا اب دوش را بگیره بعد میبینه که دستش میره بین اب با تعجب دستش را نگاه میکنه و کمی انگشتاشون زیر اب تکون میده بعد با احتیاط دستش را باز و بسته میکنه وقتی میبینه که موفق نمیشه اب را بگیره عصبی میشه و تند تند دستش را باز و بسته میکنه خیلی این کارش بامزه ست.عاشق اینه که لخت باشه و لباس نپوشه.
الان دیگه واقعا همه چیز را درک میکنه وقتی که میخواد بغلش کنم خودش را لوس میکنه و گریه میکنه یک گریه واقعی و سوزناک، تا به طرفش میرم دستاشو بلند میکنه تا بغلش کنم وقتی که میاد تو بغلم یک لبخند بهم میزنه و اطراف را نگاه میکنه انگار نه انگار که تا الان داشت اونجور گریه میکرد
چند مدت پیش یک روز گذاشتمش زمین که با اسباب بازیهاش بازی کنه دیدم یک هلو هم تو اسباب بازیهاش افتاده گفتم که هلوهه که درسته هست پس خطری نداره و باهاش بازی میکنه و مشغول کارم شدم بعد از چند دقیقه که نگاش کردم با این صحنه روبرو شدم اصلا باورم نمیشد نصف هلو را خورده بود چطوریشو خودمم نمیدونم نه پوستی باقی مونده بود نه چیزی فکر کنم اگه کمی دیرتر میرسیدم هسته اش را هم میخورد.
راستی من نمیدونم چه طوری میتونم حجم عکسها را کوچیک کنم تا همه بتونن راحت ببینن اگه کسی بتونه راهنماییم کنه خوشحال میشم