تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

چند روز پیش  رفته بودیم  مال(پاساژ) وقتی تو پارکینگ ماشین را پارک میکردیم دیدیم که پلیس اسب سوار  در حال گشت زنی تو پارکینگ هست به بابایی گفتم که بریم شایان با اقا پلیسه و اسب عکس بگیره. وقتی آقا پلیسه چشمهای مشتاق ما را دنبال خودش دید سر اسب را کج کرد و اومد طرفمون و ازمون پرسید که دلمون میخواد باهاش عکس بگیریم  ما هم گفتیم اره و چون شایان بغل بابایی بود و من هم در حال تنظیم دوربین به بابایی گفتم برو پیش آقا پلیسه و اسبه بایست تا پشیمون نشدن .این اسبهای پلیس خیلی بلند هستن وقتی شایان را بابایی کنار اسبه نگه داشت که عکس بگیرن شایان توجهش به اسبه جلب شد و  دهن اسبه باز بود شایان هم دندونای اسبه را گرفت دندونای اسبه این شکلی  بود ولی در حالت باز  من که داشتم دوربین را تنظیم میکردم سرم را بالا اوردم و دیدم دست شایان تو دهن آقا اسبه هست ناخوداگاه جیغ کشیدم و شایان از جیغ من ترسید و دستش را از دهن آقا اسبه در اورد  وقتی آقا پلیسه جیغ من را شنید برگشته بهم میگه نترسین این اسبه خیلی جنتلمن هست حالا اون بیچاره از اون بالا ندید که چه خبرهایی هست این اتفاقها هم اونقدر سریع افتاد که بابایی نتونست هیچ عکس العملی نشون بده و من هی با خودم فکر میکنم که اگه فقط اسبه یک لحظه دهنش را میبست چی میشد  اسب فضول 

+ نوشته شده در  Wed 18 Oct 2006ساعت 1:24 AM  توسط paybarah  | 

 

هر دفعه که میام وبلاگ شایانم را بنویسم اولین جمله ای که میاد به ذهنم اینه که " شایان مامان یک عالمه بزرگ شده " چون هر دفعه احساس میکنم که خیلی بزرگ شده و کارهایی که میکنه خیلی استثنایی هست  ولی وقتی وبلاگ هم سن و سالاش را میخونم مثل وبلاگ ایلیا کوچولومیبینم که اونها هم دقیقا همین کارا رو میکنن  ولی واقعا جیگرکم خیلی بزرگ شده

وقتی یک کار خطایی میکنه زیر چشمی ما را نگاه میکنه که ببینه عکس العملمون چیه خیلی بامزه نگاه میکنه که ادم خنده اش میگیره

اون روز رفته بودیم بیرون شایان یک دستش را کثیف کرده بود دستش را تو هوا نگه داشتم که به جایی نماله و با اون یکی دستم داشتم تو کیفم دنبال دستمال میگشتم که دیدم آقا پسر زرنگ مامان چون دست راستش را محکم نگه داشتم که به جایی نماله با دست چپش داره دست راستش را لمس میکنه که ببینه چیه که مامانش نمیزاره به جایی بزنه

این روزها که از دانشگاه میام تا پسری را قانع کنم که بخوابه ساعت میشه  یک نیمه شب اگه خیلی خیلی زود بخوابه میشه ۱۲ شب  درسهامم افتضاحه  دو تا درسی که سر کلاس یاد میگیرم هیچی ولی دو تا درسی که احتیاج دارم خونه بخونم افتضاحه  احتمالا هر دوش را میوفتم چون تا همین الان حتی یک ساعت هم وقت نکردم بخونمش   هفته دیگه هم میانترمهام شروع میشه که از الان حسابی نگرانشم البته زیاد نگران نیستم چون دیگه مطمئنم از پسش بر نمیام  این روزها حتی نمیتونم با تلفن هم حرف بزنم  صبح خاله مهدیس زنگ زد  بهش گفتم الان بهت زنگ میزنم  که الان که یک نیمه شبه تا الان نشد که بهش زنگ بزنم غر غر بسه ولی میخوام به مامانای تازه وارد بگم که من فکر میکردم همون چند  روز اول اونطوریه ولی مثل اینکه هر چی جلوتر میرم سختتر میشه البته شیرینیش هم خیلی بیشتر میشه ولی خب دیگه باید هیچ کاری غیر از رسیدگی به عسلی هامون انجام ندیم

جیگرکم هنوز دندون در نیاورده  چهار دست و پا هم نمیره  کلا خیلی جون دوست هست اگه بشینه کمی خم میشه تا به چیزی که میخواد برسه  اگه دستش بهش نرسه از خیرش میگذره و حاضر نیست بخاطرش خودش را به خطر بندازه

هر خانومی را میبینه اونقدر براش ذوق میکنه که اون بیچاره ها نمیدونن در برابر این همه ابراز محبت چه عکس العملی نشون بدن که جوابگو باشه

یک عالمه حرف واسه گفتن داشتم ولی اونقدر خسته ام که فکرم کار نمیکنه  امیدوارم شایانم اجازه بده که زودتر بیام وبلاگش را بنویسم تا خاطراتش بر اثر مرور زمان گم نشن

شایان منتظر غذای رستوران ایرانی

من اماده اماده ام گشنمهههههههه

همین!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  Thu 12 Oct 2006ساعت 0:17 AM  توسط paybarah  | 

 

جیگری مامان سرما خورده و مامانش یک عالمه نگرانشه. دو روز پیش گذاشتمش تو تختش بعد از چند ثانیه نگاهش کردم دیدم داره چیزی میخوره دویدم و خودم را بهش رسوندم که اگه چیزی تو دهنش هست در بیارم که دیدم دماغش اومده پایین و اقا هم داره با ولع میل میکن .من خیلی خیلی از بچه هایی که دماغشون اویزونه بدم میومد ولی اون روز شایان همش در این حالت بود چون فسقلی من که بلد نیست فین کنه من هم تا دماغش را میگرفتم دو دقیقه بعدش (شاید هم کمتر) میدیدم بازم دماغش اویزونه خلاصه اون روز شایان شده بود شایان دماغو.  اول شایانم سرما خورد بعد من و حالا هم بابایی. سه شنبه دانشگاه نرفتم و پیش شایانم موندم چهارشنبه رفتم ولی استاد نیامده بود که اونم پیش جیگرکم موندم امروز وقتی از دانشگاه برگشتم بهش شیر دادم دو دقیقه بعد هر چی که خورده بود بالا اورد حالا خیلی نگرانم .این ماه که دکتر رفته بود گفت برنج را له کنید و بهش بدین سوپ هم همینطور من سوپ مرغ براش درست کردم و  تو دستگاه کامل لهش کردم ولی شیطونکم اصلا بهش لب نمیزنه امشب که داشتیم شام میخوردیم من لوبیاهایی که تو قرمه بود را جدا کردم و پوستش را از مغزش جدا کردم و کمی دادم خورد حالا بابایی میگه چون تو قرمه لیمو امانی با نمک و فلفل و از این چیزها بوده تو خورد لوبیا رفته و شایان که اونو خورده حالش بد شده ولی من میگم میوه ها حالش را بد کرده چون بابایی بهش میوه داده و هلوها مثل اینکه خیلی ترش بوده خلاصه فکر کنم هیچ کاری سخت تر و پر استرستر از بچه داری نباشه.این دفعه اصلا وزنش زیاد نشده بود ولی دکترش میگه که همه چیز عالیه. 

یک عالمه خوشحالم چون دوشنبه و سه شنبه تعطیلم ولی در عوضش جمعه یک امتحان خیلی مشکل دارم ولی همین خوبه که چهار روز پشت هم پیش جیگرکهام هستم

این دفعه واسه check up شایانم نتونستم باهاشون برم چون دانشگاه بودم و بابایی وشایان رفتن  بابایی میگفت وقتی دو تا واکسنهاشو زد زیاد گریه نکرد ولی چند روز بعد متوجه شدم که زیر پوستش (جایی که واکسن زده) غده ایجاد شده  ولی الان بعد از یک هفته خیلی کوچیکتر شده .

جیگرکم یاد گرفته وقتی اهنگ میگذاریم یا براش دست میزنیم یا میخونیم برامون میرقصه خودش را به چپ و راست حرکت میده و سرش را هم تکون میده یک عسل بلایی شده که بیا و ببین.

عاشق عمو و زن عموشه .یکشنبه با عمو وزن عمو جونی شایان رفته بودیم پیک نیک . همش میخواست بره بغل عمو جونیش و دلبری کنه. راستی این فسقلی من عاشق دختر ها هم هست تا یک دختر میبینه از دور یک دست و پایی براش میزنه که حسابی جلب توجه میکنه.امروز پیاده رفته بودیم داروخونه ، یک خانم مسنی مسئول فروش بود که یونیفورمش قرمز بود هر چی با شایان بازی کرد پسرک ما براش قیافه گرفته بود من فکر میکردم بخاطر رنگ لباس خانومه شایان باید خیلی دوسش داشته باشه ولی اینجور نبود ، موقع برگشت به خونه مدرسه بچه ها تعطیل شده بود و داشتن برمیگشتن هر دختری را که میدید بلند میشد و مینشست و یک دست و پایی براشون میزد که همه وایمیستادن و باهاش بازی میکردن.

وقتی هم که میبرمش حموم و تو وانش میگذارم اول با احتیاط دستش را میبره جلو تا اب دوش را بگیره بعد میبینه که دستش میره بین اب  با تعجب دستش را نگاه میکنه و کمی انگشتاشون زیر اب تکون میده بعد با احتیاط دستش را باز و بسته میکنه وقتی میبینه که موفق نمیشه اب را بگیره عصبی میشه و تند تند دستش را باز و بسته میکنه خیلی این کارش بامزه ست.عاشق اینه که لخت باشه و لباس نپوشه.

الان دیگه واقعا همه چیز را درک میکنه وقتی که میخواد بغلش کنم خودش را لوس میکنه و گریه میکنه یک گریه واقعی و سوزناک، تا به طرفش میرم دستاشو بلند میکنه تا بغلش کنم وقتی که میاد تو بغلم یک لبخند بهم میزنه و اطراف را نگاه میکنه انگار نه انگار که تا الان داشت اونجور گریه میکرد

چند مدت پیش یک روز گذاشتمش زمین که با اسباب بازیهاش بازی کنه دیدم یک هلو هم تو اسباب بازیهاش افتاده گفتم که هلوهه که درسته هست پس خطری نداره و باهاش بازی میکنه و مشغول کارم شدم بعد از چند دقیقه که نگاش کردم با این صحنه روبرو شدم اصلا باورم نمیشد  نصف هلو را خورده بود چطوریشو خودمم نمیدونم  نه پوستی باقی مونده بود نه چیزی فکر کنم اگه کمی دیرتر میرسیدم هسته اش را هم میخورد.

راستی من نمیدونم چه طوری میتونم حجم عکسها را کوچیک کنم تا همه بتونن راحت ببینن اگه کسی بتونه راهنماییم کنه خوشحال میشم

 

 

+ نوشته شده در  Fri 29 Sep 2006ساعت 0:59 AM  توسط paybarah  | 

 

+ نوشته شده در  Wed 27 Sep 2006ساعت 0:31 AM  توسط paybarah  |