امشب در کمال تعجب و حیرت مامان ،ساعت ۹ شب خوابیدی تا الانم که ساعت ۱۱:۳۰ شب هست سه بار بیدار شدی و شیر خوردی .مامانم از اون موقع نشسته پای کامپیوتر در حال خوندن وبلاگ، همه وبلاگهایی که لینکشون این کنار هست را یک سری زده ولی دلش هنوز یک عالمه گرفته .جیگر مامان الان چند روز هست که مریضی ،چهارشنبه تب کردی و با شربت استامینوفن کنترلش کردم ولی الان اسهالت چند روزی هست که بیحالت کرده همش فکر میکنم که واسه دندونت هست ولی دندونت هم نیش نمیزنه تا خیال مامان کمی راحت بشه جمعه رفته بودیم خونه عمو جونی (چرا نمیگم خونه زن عمو جونی؟ مامان جون امیدوارم تو با این فرهنگ مرد سالاری که تو ادبیات ما هم هست بزرگ نشی) شب هم همونجا موندیم صبح شنبه بابایی رفت سر کار (روزهای تعطیلی بابا جمعه و یکشنبه هست) ما هم پیش زن عمو و عمو موندیم ولی جیگرکم اینقدر بیحال بودی که همش بیتابی میکردی کمی خوابیدی ولی بازم خوشحال نبودی زن عمو پیشنهاد کرد که از داروهای گیاهی استفاده کنیم و روی کندر حبی(فکر کنم مخصوص جنوب باشه چون ما تو شمال بجاش فکر کنم سقز داریم البته اگه مترادفش باشه) و هل آب جوش ریخت بعد از صافی گذروند و چون خیلی تلخ بود بهش کمی نبات اضافه کرد و تو تا اونو خوردی آروم شدی بعدشم بابایی اومد که با بابایی و عمو جونی حسابی خوش گذروندی ولی شب که برگشتیم خونه به طرز معجزه آسایی آرامش پیدا کرده بودی برام جالب بود که اینقدر خونه را میشناسی، حالا خوبه ما هر هفته اگه شب خونه عموجونی(زن عمو جونی جیگرکم قبلا که دَ دَ دَ میگفتی که ما به dady گفتن تعبیر میکردیم بعد شروع کردی به بَ بَ بَ گفتن که اینم به بابا گفتن تعبیر شد و حالا هم تند تند میگی نه نه نه نه وای خیلی بامزه هم میگی منم بهت میگم آره آره آره آره خلاصه فعلا از مامان گفتن خبری نیست چهار دست و پا هم هنوز نمیری و نیم خیز میشی که بلند شی بعد میفتی رو شکمت هنوز هم باید روزی چند ساعت دستت را بگیریم و راه بری این چند روز خیلی لاغر شدی (بقول خاله ندی نمیدونم این نگرانی چاقی لاغری بچه ها چیه که همیشه با مامان ها هست) وقتی بهت میگیم دست دستی دست میزنی هر وقت میلت بکشه بای بای میکنی که مطمئنا موقع خداحافظی نیست بشقاب پلو را که میگذارم جلوت همه را رو زمین خالی میکنی و از رو زمین برمیداری میخوری صندلی غذاخوریت را دوست نداری و ترجیح میدی که رو زمین بشینی وقتی رو زمین نشستی ما نمیدونیم چه جوری یک عالمه حرکت میکنی و از جایی که نشسته بودی میای میچسبی به میز وسط هال و بعدش چون پاهات زیرشه و از قدرت تحرکت کم شده لج میگیری که بلندت کنیم وقتی محلت نمیگزاریم کنار میز را میگیری که بلند بشی ولی چون پاهات زیر میز دراز شده نمیتونی پس با گریه ازمون میخوای که به دادت برسیم کتاب را بیشتر از عروسک دوست داری البته برای خوردن اکثر کتابات پلاستیکی یا پارچه ای هست دیروز زن عمو جونی برات دو تا عروسک خوشگل خریده بود که یکی از عروسکها از جعبه اش آویزون بود(مدلش اینجوری بود) وقتی ما عروسکها را برات در اوردیم بین عروسکها و جعبه اش ، جعبه اش را انتخاب کرده بودی و حاضر نبودی ولش کنی پسر مامان امیدوارم بدونی که چقدر میپرستمت امیدوارم این عشقم روزی برات باعث زحمت و دردسر نشه و دست و پاهات را نبنده دلم نمیخواد عشقم به تو باعث فرودت بشه دلم میخواد در هر زمینه ای که دوست داری اونقدر اوج بگیری تا بهترین بشی پسرکم میدونم که همه بچه ها مریض میشن ولی الان میفهمم که درنا جونم چی میگفت درنا گاهی میگفت که هر وقت بچه ها مریض میشن یک عذاب وجدانی منو میگیره که نکنه کوتاهی از من بوده و من همیشه فکر میکردم چرا درنا این حرف را میزنه معلومه که هیچ تقصیری گردن اونو نمیگیره همه بچه ها تا بدنشون کمی مقاوم بشه تند تند مریض میشن ولی الان حالتش را درک میکنم جیگر مامان مقاوم باش عزیزم امیدوارم ژلی که به لثه ات میزنیم کمی از درد در اومدن دندونت کم کنه پسرم زودتر خوب شو که مامان دیگه طاقت نداره آقا دارن ادای گریه در میارن تا به دادشون برسیم پسر مامان در حال خوردن سیب زمینی شایان و پسر همسایه winson که دقیقا دو ماه از شایان بزرگتره مدل مویی که بابایی براش درست کرده شایان با یک پدیده جدید به نام پستونک
) نمونیم حداقل سر میزنیم یا گاهی اونا میان یعنی جای غریبی برات نیست ولی برام خیلی جالب بود که تو این سن فرق خونمون را با جای دیگه میدونی. من یک عالمه خوشحال بودم و جمعه که زنگ زده بودم تولد خاله ندی را بهش تبریک بگیم هی خاله ندی میگفت چرا اینقدر خوشحالی حالا علت خوشحالیم اینه که تو این هفته فقط و فقط یک روز باید برم دانشگاه چون دانشگاهمون واسه thanks giving یک هفتههههههه تعطیله ولی تو این دو روز اونقدر بیتابی کردی و گریه کردی که مامان الان داره ولو میشه از بس شونه و کمرش درد میکنه حالا خوبه عاشق زن عمو جونی هستی و وقتی با اونهاییم حتی حاضر نمیشی بیای تو بغل من
امروزم اونقدر بیتابی کردی تا از دوای معجزه آسای زن عمو بهت دادم و آرام گرفتی و ساعت ۹ شب هم خوابیدی فردا هم تولد زن عمو جونی هست که دعوتیم زن عمو جونی زادروزت خجسته باد
پنجشنبه هم که بخاطر thanks giving خونه عمو (زن عمو
) اینها دعوتیم یکشنبه هم که تولد عمو جونی هست خلاصه یک هفته تعطیل در پیش داریم با یک عالمه مهمونی.
+ نوشته شده در Sun 19 Nov 2006ساعت 11:37 PM توسط paybarah |



