تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

این هفته ای که گذشت ، اولین هفته ورود شازدمون به زندگی اجتماعی اش بود که خدا را شکر تا الان به خوبی باهاش کنار اومده.

سه شنبه  صبح ساعت شش صبح پسری را بیدار کردیم چون باید یک ربع به هفت از خونه میرفتیم بیرون شایانم شب قبلش زود خوابیده بود  صبح که بیدار شد حسابی خوشحال و خندان بود چون گاهی که صبح از خواب بیدار میشه و میبینه بابایی میره سر کار و اونو با خودش نمیبره یک عالمه براش گریه میکنه  ولی اون روز صبح خوشحال بود که داره با بابایی از خونه میره بیرون .آماده شدیم و سه تایی رفتیم به سوی مهد کودک . اونجا هم ازمون استقبال گرمی شد  ساعت ۷:۵ رسیده بودیم و باید ساعت ۷:۳۰ شایان را تحویل میدادیم منم تو این فرصت نصف صبحا نه اش را بهش دادم بابایی هم فرمی را که هر روز باید پر کنیم و سوالاتی داره از قبیل : دیشب چه جوری خوابید؟ امروز حالش چه جوریه؟  آخرین وعده غذایی اش کی بوده؟ آخرین زمان عوض کردن پوشکش کی بوده؟ کی شیر خورده؟  کی باید بهش غذا بدهند؟ چی بدهند؟ کی بخوابوننش ؟ خلاصه یک عالمه سوال داره .وقتی شایان صبحانه اش را خورد دیگه محلمون نکرد من و بابایی هم با گوشهای اویزون ولی خوشحال از اینکه شایان اونجا را دوست داره اونجا را ترک کردیم و وقتی هم که رفتم برش دارم داشت بازی میکرد ولی تا منو دید  بدو بدو اومد تو بغلم و واسه بچه های دیگه دست تکون داد که یعنی خداحافظ من دارم میرم

پنجشنبه صبح حسابی با بد اخلاقی بلند شد چون شب قبلش اصلا خوب نخوابیده بود با خودم فکر کردم حتما امروز یک عالمه برنامه داریم باهاش  و پنجشنبه ها برخلاف سه شنبه ها که فقط دو ساعت و نیم تو مهد میمونه باید پنج ساعت تو مهد بمونه  خلاصه حرکت کردیم به سمت مهد شایان تو ماشین همش بی تابی میکرد و گریه میکرد تصمیم گرفتم وقتی رفتیم اونجا بخوابونمش  ولی تا رسیدیم اونجا من و شایان رفتیم تو اتاق خواب من بهش شیرش را دادم نخورد و میخواست بشینه رو زمین و بازی کنه  خلاصه تا رسیدیم به مهد مثل اینکه حسابی شارژ شده بود و داشت بازی میکرد که منو بابایی ترکش کردیم وقتی ساعت ۱۲ رفتم که برش دارم دیدم داره برای خودش بازی میکنه برگشو نگاه کردم دیدم نیم ساعت هم خوابیده  غذاهاشم خورده  پوشکش هم عوض شده خلاصه  این دو روز خیلی خوب بوده من همش دعا میکنم که عوض نشه و همینجوری بمونه

حالا بدی رفتن شایان به مهد را هم بگم :

شایان از وقتی که به دنیا اومد شبها دیر میخوابید بخاطر همین صبح ها دو تایی تا ۱۱ یا ۱۲ خواب بودیم ولی این روزها خیلی زود میخوابه مثلا به جای ۱۲ یا ۱ نیمه شب ساعت ۸ یا ۹  دیگه حداکثر ۱۰ میخوابه و صبح ساعت ۶ صبح بیداره و من هنوز نتونستم خودمو با این برنامه وفق بدم گاهی میشه من چهار ساعته که خوابیدم مجبورم بیدار بشم با یک عالمه خستگی . این هفته همش خیلی خیلی خسته بودم به کارامم نمیرسیدم  خدا کنه در هفته ای که پیش رو داریم بهتر بشم.

پنجشنبه که شایان را برده بودیم مهد یک دختر خوشگل سیاه پوست هم اومد( من عاشق آدمها با رنگ تیره هستم ) و مامانش گذاشتش پیش شایان و رفت که یکهو دخمر کوچولو زد زیر گریه  شایان برگشته بود و نگاش میکرد و بلند میگفت  اِ اِ اِ اِ  یعنی داشت دعواش میکرد که چرا داره گریه میکنی این کارا چیه؟ منو بابایی هم مرده بودیم از خنده.

شایان هر وقت میبینه من در یخچال را باز میکنم بدو بدو میاد که بره تو یخچال. چند روز پیش دوربین به دست رفتم در یخچال را باز کردم منتظر شدم بیاد . پسری هم بدو بدو اومد ولی تا دوربین را دید دیگه جلو نیومد و همونجا نشست

حالا از من اصرار از اون انکار

آخرش مجبور شدم خودم به زور ورش دارم و نگهش دارم کنار یخچال

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 11:19 PM  توسط paybarah  |