تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

جیگرم

تخیل

لبخند

تعجب

ران مرغ خیلی خیلی تند

نقاشی

کیک

خسته

یک روز بعد از مهمونی

پسرمو میتونین پیدا کنین؟؟؟؟؟؟؟؟

ایناهاشششششششش

روز تولد در مهد

پ . ن .۱: در اولین فرصت سعی میکنم بیام و مفصل بنویسم

پ . ن .۲ : هنوز عکسهای تولدش تو مهد کودک به دستم نرسیده

 

+ نوشته شده در  Tue 6 Mar 2007ساعت 2:7 PM  توسط paybarah  | 

 

این هفته دانشگاهمون تعطیل بود و من تصمیم گرفته بودم بشینم حسابی درس بخونم .البته اونجوری که همه مامانها میدونن اصولا برنامه ریزی طولانی مدت و به مدت یک هفته با بچه  ۱۱ ماهه که کسی را نداری ازش نگهداری کنه غیر ممکنه ولی  تصمیمش را که میشه گرفت حتی اگه عملی نشه ولی شایانی من یک تصمیم دیگه واسه مامانش گرفته بود .

شایان از دو هفته پیش  مریض بود و اسهال داشت و من فکر میکردم شاید بخاطر غذا یا در آوردن دندون باشه و باهاش مدارا کردم  ولی از ابتدای هفته پیش تب هم بهش اضافه شد  بازم سعی کردم با  تاینانول(استامینوفن) کنترلش کنم  ولی دوشنبه هفته پیش دیگه دیدم نمیشه  و رفتیم پیش دکتر شایان.دکتر شایان مدلش اینجوریه که یک شماره تلفن بهمون داده که هر ساعت شبانه روز بهش زنگ بزنیم در دسترس باشه  از شنبه که بهش زنگ میزدیم بهمون میگفت چیزی نیست و با مسکن کنترلش کنین (مثل همه دکترهای اینجا) ولی دوشنبه رفتیم پیشش فرض کنین من با استامینوفن تبش را آورده بودم پایین  تازه شده بود ۱۰۲ .(وقتی شایان به دنیا امده بود بهمون گفته بودن اگه تب کرد  تا تبش رسید به ۱۰۰.۳ بیارینش بیمارستان) خلاصه دکترش بعد از معاینه گفت احتمالا  سرماخوردگی ویروسی هست  و چیزی نیست  اگه تب کرد بهش استامینوفن بدین و اگه خیلی شدید شد بهش (ایبوبروفن کودکان نه نوزادان) بدین مثلا اگه شد ۱۰۵. ما هم اومدیم خونه  ولی شایان تمام طول هفته اسهال شدید داشت و تب میکرد .تا اینکه دوشنبه دیدم شایان خیلی حالش بده و اصلا نمیتونه بشینه به بابایی زنگ زدم و گفتم از دکتر نوبت بگیره که بریم ببینیمش  که دکتر گفت چیزی نیست خوب میشه... وقتی اصرار بابایی را دید به ما برای فردا صبحش نوبت داد  یعنی سه شنبه صبح . شب  دیدم شایان تب کرده و هر چی هم مسکن بهش میدم تبش نمیاد پایین و ۱۰۵.۳ هست دیگه حسابی ترسیدم شایان را برداشتیم رفتیم همون بیمارستانی که بدنیا اومده بود  چون بهش مسکن خیلی قوی داده بودم تبش به ۱۰۱ رسیده بود ، تو اطاق انتظار یک عالمه منتظر نشستیم اونجا شایان با یک دختر جوان دوست شده بود و باهاش میخندید و یک عالمه دوسش داشت تا اینکه نوبتمون رسید  و یک دکتر شایان را ویزیت کرد و گفت گوشش چرک کرده و همونجا بهش یک  قاشق آنتی بیوتیک داد و گفت دوا را نباید بگیرین تا دکترش  نسخه را ببینه و اگه صلاح دونست  دوا را بگیرین  ما هم اومدیم خونه که صبحش بریم پیش دکتر شایان. صبح رفتیم اونجا دکترش گفت رفتنتون به بیمارستان کار اشتباهی بود چون تو اورژانس متخصص کودکان ندارن و تا من چیزی را تایید نکنم عملا نمیتونین کاری بکنین  باید به من زنگ میزدین  و گوش شایان را  معاینه کرد و گفت ملتهب هست ولی عفونی نیست   از گلوی شایان نمونه برداری کرد و گفت گلوشم چرک نکرده و میخواست از شایان خون بگیره که ببینه چیه  من که  ته اطاق بودم و داشتم از گریه های پسری میمردم بابایی شایان را نگه داشته بود و برگشت دید من حالم خیلی بده . دکتر داشت از شایان خون میگرفت به بابایی میگه  خانمتون خوبه؟ مثل اینکه هر کار کردن نتونستن از روی دست شایان خون بگیرن و آخرش از بازوش گرفتن .دکتر یک آنتی بیوتیک هم به شایان داد و گفت  فعلا این را مصرف کنین تا جواب آزمایش بیاد و ما هم رفتیم گرفتیم و اومدیم خونه .اون روز هم شایان خیلی حالش بد بود با تب بالا و اسهال شدید  همون روز غروب دکتر بهم زنگ زد تا ببینه شایان چه طوره گفتم فعلا با مسکنها آرومه  ولی تا شبش  شایان خیلی اذیت شد یعنی من ایبوبروفن به اون قویی را بهش میدادم دکتر گفته بود هر ۶ ساعت یکبار بده ولی بعد از چهار ساعت و نیم تبش خیلی زیاد میشد و من مجبور بودم هی صورتش را با حوله خیس خنک نگه دارم تا ۶ ساعت بشه و بهش دوا بدم بعد از اون هم یکساعت طول میکشید تا اثر کنه و نتیجه این بود که بچه ام دو ساعت و نیم تو تب داشت میسوخت .فردای اون روز یعنی چهارشنبه من از صبح شایان را بغل کرده بودم و داشتم تو خونه راه میرفتم از بس حالش بد بود  سر ظهر بود که دکترش زنگ زد که برین فلان جا واسه عکس برداری از سینه اش که ببینیم ذات الریه هست یا نه؟ بابایی وقت نهارش اومد دنبالمون و رفتیم اونجا عکس گرفتم که خدا را شکر منفی بود. ولی وقتی اومدم خونه دیدم حال شایان داره بد و بدتر میشه وقتی دکترش زنگ زد بهش گفتم اونقدر حال شایان بده که الان بیست و چهار ساعت میشه که هیچی هیچی نخورده حتی شیر من را که اینقدر دوست داشت. دکترش گفت برین فلان بیمارستان که کلینیک مخصوص اطفال دارن من الان باهاشون تماس میگیرم که شما دارین میرین اونجا . بابایی سریع خودشو رسوند خونه و رفتیم بیمارستان  تو اطاق انتظار بودیم تا تخت خالی بشه من از دیشبش هیچی نخورده بودم از ناراحتی  و اون موقع ساعت  ۷ غروب بود و داشتم ضعف میکردم بابایی رفت برام سوپ خرید من به شایان دادم چند قاشق خورد یک عالمه خوشحال شدم تو اطاق انتظار یک آقایی نشسته بود با دو تا بچه اش که یک پسر سه چهار ساله با یک دختر شاید یک ساله  و بخاطر پسرش اومده بودن این دخترش شاید یک ساعتی که ما اونجا بودیم تمام مدت تو کارسیتش نشسته بود و صداش در نمیومد من مونده بودم که چه دختر آرومیه واقعا بچه ها خیلی با هم فرق میکنن و اصلا نمیشه مقایسشون کرد. خلاصه پذیرش شدیم و رفتیم تو . چون من این قسمتهای خونگیری و سرم را نبودم دقیق یادم نیست یا از شایان خون گرفتن  یا اینکه چون شایان اصلا هیچی نخورده بود تصمیم گرفتن بهش سرم وصل کنن تا دم و دستگاه سوزنشون را میاوردن من فرار میکردم تو لابی واقعا از تحملم خارج بود .قرار شد به شایان سرم وصل کنن من رفتم تو لابی و زنگ زدم به خاله مهدیس تا کمی منو دلداری بده  و وقتی برگشتم تو اطاق دیدم تخت شایان پر خونه بابایی گفت نتونستن رگش را پیدا کنن هر چی سوزن زدن پیدا نشد خلاصه کمی منتظر موندیم دوباره  اومدن که  دوباره تلاش کنن من بازم فرار کردم ولی این دفعه دیگه  رفتم نشستم به گریه کردن و وقتی برگشتم  دیدم بازم بچه ام را سوراخ سوراخ کرده بودن و نتونسته بودن رگ را پیدا کنن بعد گفتن باید بره واسه عکسبرداری سینه که ببینن ذات الریه هست یا نه گفتم همین امروز صبح انجام شده گفتن ما مال بیرون را قبول نداریم  و باید مال خود بیمارستان باشه  و از سینه شایان عکس گرفتن  بعد که برگشتیم به اطاق شایان، دیدیم که جواب آزمایش اومده که شایان کم آبی شدید داره و اینها حتما باید بهش سرم وصل کنن تا اون موقع بهمون گفته بودن سعی کنین بهش آب بدین بخوره حتی با زور من به زور  لیوان شایان را میکردم دهنش با زبونش پسش میزد اصلا نمیتونستم بهش  نوشیدنی بدم بخوره ، خلاصه واسه بار سوم یک دکتر هندی که فکر کنم  سر پرستشون بود تونست  رگ پسری را پیدا کنه بابایی میگفت دیگه آخرهاش شایان نا نداشت گریه کنه . سرم شایان وصل شد و ما را فرستادن تو بخش .دکتر و پرستارهای بخش خیلی خیلی شاد بودن فرض کنین ما ساعت دو نصفه شب رفتیم تو بخش اونقدر با شایان بازی کرده بودن شایان داشت میخندید همه کسایی که تو بیمارستان کار میکنن باید کارت شناساییشون به سینه شون باشه بعد مال دکتر کارت اصلیش زیر کارتی بود که روش همه مشخصات مثل کارت اصلی بود فقط به جای عکسش عکس یک شخصیت کارتونی فکر کنم گوفی بود  بعد این کارتها به یک قرقره مانندی وصل بود که وقتی میکشیدیش و ول میکردی مثل کش سریع جمع میشد دکتر این کارت را میداد دست شایان و شایان میکشیدش  بعد ولش میکرد و وقتی میخورد به آقا دکتر  ، اون یک ادایی را در میاورد که مثلا تیر خورده شایان هم میخندید.

اون شب به بابایی گفتن که نمیتونه با ما بمونه و فرستادنش خونه و یک مبلی تو اطاق شایان بود که تخت میشد از اونجایی که شایان همیشه بین من و بابایی خوابیده تو تخت خودش تو بیمارستان یک لحظه هم حاضر نبود بشینه و نتیجه این بود که من و شایان رو تخت کاناپه ای خوابیده بودیم البته من تا صبح بین خواب و بیداری بودم  بچه ام ساعت سه صبح خوابید ساعت هفت اومده بودن که دوباره ازش خون بگیرن و بابایی هم هنوز نرسیده بود به بیمارستان و من مجبور بودم شایان را بگیرم  اونها هی سوزن را یکی بعد از دیگری فرو میکردن تو تن  پسریم که رگش را پیدا کنن من با گریه هی دست و پای شایان را میبوسیدم و ازش معذرت میخواستم اونقدر گریه ام شدید بود که نمیتونستم حرف بزنم هی بهم میگفتن تو خوبی من با سر تایید میکردم  وقتی کارشون تموم شده بود  پرستار میخواست بپرسه که شماره پوشک شایان چنده که براش بیاره من نمیتونستم حرف بزنم و با دست سه را نشون میدادم خیلی خیلی سخت بود  امیدوارم هیچکس هیچکس تجربه اش نکنه. وقتی بابایی رسید  خون گیری از شایان تمام شده بود  تو قسمت اورژانس که بودیم از  آب دماغ شایان هم نمونه برداری کرده بودن و همینطور نمونه ادرارش را هم گرفته بودن  نمونه گرفتن از ادرار هم خیلی خیلی سخت بود  من که نبودم ولی مثل اینکه یک لوله را کردن تو مجاری ادراری پسری تا بتونن نمونه ادرار بگیرن  جواب همه آزمایشها منفی بود و این کار را سخت میکرد چون معلوم نبود که بیماری از چیه  تنها مشکلی که وجود داشت این بود که  کسی که  باید گزارش  عکس سینه اش را مینوشت و تحویل دکترش میداد  نوشته بود که ذات الریه هست ولی چند تا دکتری که اونجا بودن  اومدن و شایان را معاینه کردن و همشون میگفتن که امکان نداره ذات الریه باشه  چون صدای سینه اش این را نشون نمیده  و همینطور تو عکسها هم چیزی نمیبینن عکسها را دوباره فرستادن براش که دوباره نظر بده که دوباره همون جواب قبلی را داد و دکترها با هم جلسه گذاشتن و گفتن ذات الریه نیست (همه این اتفاقها گفتنش خیلی آسونه ولی تجربه اش  فرساینده هست امیدوارم هیچ کس تجربه اش نکنه)  خلاصه  اون روز یعنی پنج شنبه هم گذشت و شایان سرم به دست بود و وقتی خیلی کلافه میشد بغلش میکردم و در حالی که بابایی هم پشتمون میومد و داشت سرمش را هول میداد تو راهرو بیمارستان قدم میزدیم و شایان یک عالمه شارژ میشد تا هر دختری(اعم از پرستارها بهیارها و پزشکان ) را میدید باهاشون بای بای میکرد و دستش را به طرفشون دراز میکرد بعد من باید براشون توضیح میدادم که پسرم مایله که لمسشون کنه و اونها هم دستشون را بطرف شایان دراز میکردن تا دست شایان به دستشون میخورد یک عالمه ذوق میکرد و سرش را تو سینه ام فرو میکرد الهی مامان قربونش بره که اینقدر جیگرمه . خلاصه  شب بابایی دوباره باید برمیگشت ولی بهمون قول داد که صبح زود بیاد که واسه خونگیری باشه  اون شب نصفه شب فهمیدم که  شایان همه جاش را جیش کرده چون یک روز و نیم بود که سرم بهش وصل بود ادرارش اونقدر زیاد شده بود که از پوشکش پس زده بود نصفه شبی دو تا پرستار اومدن که کمکم کنن تا شایان را بشوریم و عوضش کنیم شایان همه مدتی که اونها تو اطاق بودن گریه کرد چون میترسید دوباره  آمپولش بزنن. یکی از بدیهای بیمارستان این بود که وقتی میخواستن تبش را اندازه بگیرن یک میله ای که واسه گرفتن تب بود را تو باسن شایان میکردن و بعد از یک روز باسنش همش زخم شده بود من خودم یک دستگاهی تو خونه داشتم که تو گوشش میکردم و خیلی راحت تبش را نشون میداد هر چی اصرار کردیم با اون بگیرن میگفتن این دقیق تره خلاصه روز دوم بابایی گفت این بار من با این اندازه میگیرم شما هم با اون اگه مثل هم بود دیگه با این اندازه بگیرین که خدا را شکر مثل هم بود و شایانم از اون همه درد خلاص شد و دیگه با همین اندازه میگرفتن.

روز جمعه بابایی صبح زود اومد و دیگه من موقع خون گرفتن اونجا نبودم  و روز جمعه  تب شایان قطع شده بود و تعداد دفعات اسهالش از ۱۵ بار در روز به ۵ یا ۶  بار رسیده بود  دیگه غروب سرم شایان را قطع کردن  و بعدش هم دکترش اومد و گفت جواب آزمایشهای ویروس شناسی نشون میده که یک ویروس بدی  گرفته و برای ویروس هم درمانی وجود نداره و خودش باید خوب بشه دیگه شب بود که ما برگشتیم خونه اون شب شایان تمام باسنش به شدت زخم بود بخاطر اسهال شدیدی که قبلش داشت و جیغهایی میکشید که وقتی بهش سرم وصل میکردن اونجور جیغ نمیکشید   ولی با پمادی که بیمارستان بهمون داده بود خدا را شکر فرداش بهتر شد  الانم امروز تا الان که  ظهره خدا را شکر  اسهال نداشته  بابایی هم این مدت مرخصی گرفته بود و باهامون بود که خیلی خیلی  کمک بزرگی بود بابایی جوووووووون  خودت میدونی که ما چقدر عاشقتیم یک دنیا ممنون عزیزمممممممممممممممممم.

امروز برنامه اسکار هست . یادمه پارسال  روز اسکار من رو مبل دراز کشیده بودم که  برنامه قبل از اسکار و رفتن هنرپیشه ها از روی فرش قرمز را ببینم و بابایی داشت غذا درست میکرد ولی همه مدتی که رو مبل دراز کشیده بودم تا برنامه را ببینم خواب بودم  بعد بابایی غذا را آورد و غذا خوردیم  و بعدش برنامه اصلی شروع شده بود  که من رو مبل دراز کشیده بودم و پاهام تو بغل بابایی بود و بابایی داشت پاهام را مالش میداد ولی هر کاری میکردم نمیتونستم مژه هام را باز نگه دارم و بی اراده رو هم میوفتاد و چرت میزدم و یکهو میپریدم از خواب و میگفتم این همه امروز خوابیدم باید بیدار وایسم و نگاه کنم ولی اصلا نمیشد  تا اینکه دیدم چه کاریه و رفتم تو رختخواب خوابیدم و همه اون یکشنبه من تو خواب بودم و صبح دوشنبه بابایی داشت آماده میشد که بره سرکار و من داشتم الکی براش ناز میکردم که فکر کنم کمرم درد میکنه چه طوره که نری سر کار که همون موقع کیسه آبم پاره شد ، بقیه اش هم بمونه تولد شایان میام تعریف میکنم

http://i17.tinypic.com/2yw61vl.jpg

شایان مامان با دندونهای خوشگلش

http://i16.tinypic.com/2cmrgqg.jpg

شایان چهار دندونی

http://i17.tinypic.com/35criv7.jpg

خنده

http://i18.tinypic.com/454bbzc.jpg

جیگرم

http://i17.tinypic.com/2aihuz6.jpg

این رومیزی بافتنی را با چند تا اسباب بازی با یک کتاب جالب که سگهای مختلف هست و قسمتی از بدن این سگها را  با  جنس واقعی سگها پوشوندن که بچه لمس کنه و آشنا بشه را بیمارستان به شایان هدیه داد

http://i17.tinypic.com/2r77tzo.jpg

شایان سرم به دست

http://i12.tinypic.com/4dpl4eu.jpg

پسر مامان

http://i9.tinypic.com/4i57fgx.jpg

جیگرم

http://i19.tinypic.com/2s7ximd.jpg

شایان در حال دس دسی کردن

http://i15.tinypic.com/3z6f0wi.jpg

شایان تو تخت بیمارستانش 

    

+ نوشته شده در  Sun 25 Feb 2007ساعت 3:20 PM  توسط paybarah  |