من این هفته تعطیل بودم .این ترم دو تا تعطیلات داشتیم هر کدوم به مدت یک هفته .دفعه قبلی که شایانم مریض شده بود و همش بیمارستان بودیم و این دفعه هم یک مسافرت یک روزه رفتیم واشنگتن و واسه پسری شناسنامه و پاسپورت ایرانی گرفتیم و همینطور اسمشم وارد شناسنامه من و بابایی کردیم . بهار واشنگتن که تو این فصل هست و مدتش کوتاهه شاید یک ماه خیلی معروف هست و همه از همه جا تو این فصل میرن واشنگتن که بهارشو ببینن ما که سفرمون یک روزه و خیلی سریع بود فقط از زمانی که برگه ها را تحویل دادیم تا زمانی که قرار شد بهمون برگردونن وقت داشتیم که رفتیم یک چرخی اون دور و بر زدیم و شایان چند تا عکس با شکوفه ها گرفت حالا انشالله سال دیگه میریم تا شایان همه جاشو خوب ببینه ولی چیزی که برام جالب بود سرعت کار نمایندگی ایران تو آمریکا بود تو ایران واسه گرفتن پاسپورت باید حداقل چند روزی صبر کنیم ولی اینجا پاسپورت پسری را سه ساعته دادن.حالا یک خاطره تعریف کنم:
سه شنبه ها شایان از ساعت ۷:۳۰ صبح تا ۱۰ مهد کودک هست بعدش من میرم دنبالش و اکثر هفته ها من و شایان تا ساعت ۱۲ اونجا میمونیم که بابایی بیاد دنبالمون. هفته پیش وقتی اونجا بودم نشسته بودیم و شایان داشت بازی میکرد که یکهو دیدم آژیر خطر مهد به صدا در اومد، اینجا وقتی تو فروشگاه آژیری به صدا در میاد اکثرا اشتباهی هست و مردم کمی دور و بر را نگاه میکنن کمتر پیش میاد که اونجا را خالی کنن ولی یک بار که تو کتابخونه دانشگاه بودم دیدم که وقتی به صدا در اومد مجبور شدیم کیف و کتابمون را ول کنیم بریم پایین تا بهمون اجازه ندادن نتونستیم برگردیم یکبارم سر کلاس درسمون اینجوری شد خلاصه من داشتم حالا دور و برمو نگاه میکردم که دیدم همه مربیها از جاشون پریدن هر کدوم هم یک بچه زدن زیر بغلشون، یکی از مربیها که ترس منو دید تو دویدنش فرصت کرد بهم بگه که آزمایشی هست خلاصه منم شایان را بغل کردم و بلند شدم دو تا تخت چرخدار تو کلاس شایان هست که روش نوشته واسه اورژانس و تو هر کدوم هم یک کوله پشتی چرخدار قرار داره که توش وسایل ضروری هست خلاصه مربیها همه بچه ها را چه اونهایی که خواب بودن چه اونهایی را که داشتن بازی میکردن گذاشتن تو اون دو تا تخت.کلا ده تا بچه تو کلاس شایان بود که هفت تا را به حالت نشسته و فشرده کنار هم نشوندن تو یک تخت اون یکی تخت هم یک بچه دو ماهه که تو کلاس شایان اینها هست را به حالت خوابیده گذاشتن کنارش هم یک بچه ۱۱ ماهه هست که معلول ذهنی هست و نمیتونه بشینه هنوز ،را خوابوندن. دو تا از مربی ها هم هر کدوم یکی از کوله پشتی ها را میاورد(کوله پشتی ها چرخدار بودن) شایان هم که بغل من بود . یک لیستی هست که کنار در ورودی قرار داره که ما وقتی وارد میشیم اسم شایان را با ساعت ورودش مینویسیم و وقتی که شایان را از مهد خارج میکنیم ساعت خروجش را مینویسیم و امضا میکنیم (البته این لیست هر روز صبح آماده شده نزدیک در ورودی چسبیده با اسم بچه های اون روز فقط نوشتن ساعت و امضا با ما هست)، سر مربی کلاس شایان اون ورقه را از دیوار کند و بچه ها را شمرد با اون لیست تطبیق داد و سریع حرکت کردن به طرف بیرون . حالا همه مربیهای مهد یک کفش مخصوص واسه داخل مهد دارن ولی من بی خبر که با جوراب بودم تو اون لحظه هم که نمیتونستم کفش بپوشم چون نمیخواستم تو دست و پاشون بیوفتم چون تو هر کلاسی دو سه تا پلیس اومده بودن و به کارشون نظارت میکردن و زمان میگرفتن خلاصه من پابرهنه با جوراب باهاشون اومدم بیرون. رو نوک پامم راه میرفتم گفتم خب اینها میرن بیرون ساختمون همه چیز تموم میشه وقتی اومدیم بیرون دیدم اینها همینجوری داره میرن حالا روز پیشش هم بارون اومده بود همه زمینها گلی بود خلاصه مجبور شدم پابرهنه برم تو گل و شل .همه سریع رفتن به طرف نزدیکترین ساختمون دانشگاه که مال گروه موسیقی بود و همه بچه ها را بردن تو یک سالن بزرگ که فکر کنم برای ارکستر شون استفاده میکردن خیلی جالب بود بقیه دانشجو ها برامون درها را نگه میداشتن که بچه ها برن تو . یکی از بچه های کلاس شایان اینها که از خواب پریده بود همینجوری داشت گریه میکرد شش تای دیگه هم با دهن باز داشتن اونو نگاه میکردن هر چی مربیها باهاش حرف میزدن کمی نگاهشون میکرد بعد دوباره گریه میکرد وقتی همه تو سالن جمع شدن (بقیه بچه ها که میتونستن راه برن کلاس به کلاس هر کدوم یک گوشه رو زمین نشسته بودن ) مدیر مهد از مربی هر کلاسی تعداد بچه های اون کلاس را پرسید و تعدادشون را یادداشت کرد و بعد به رئیس اصلی گروه آتش نشانی گزارش داد( تو هر واقعی که آمبولانس و گروه آتش نشانی بیاد تا رئیس کلشون تایید نکنه و اجازه نده کسی نمیتونه به ساختمون برگرده) بعد اول به کلاس شایان اینها که کوچکترین کلاس هست اجازه دادن که برگردن بعد به بقیه کلاسها از کوچیک به بزرگ . مربیهاشون خیلی شیک کفشهاشون را در اوردن رفتن تو، من مونده بودم با پاهام چیکار کنم آخرش با دستمال مرطوبهای شایان پاهامو پاک کردم و رفتم تو .(دستمال مرطوبهایی که تو سبد شایان هست واسه عوض کردن پوشکش) خیلی از مربیهای کلاسهای دیگه اومده بودن تو قسمت شایان اینها و هر کدوم یک بچه را بغل کرده بود و داشت آرومش میکرد یا میخوابوندش کمتر از ۱۰ دقیقه اکثر بچه ها خوابیده بودن .اون روز هوا خیلی خیلی خوب بود سرمربیشون میگفت حالا امروز هوا خیلی خوبه یک روز داشت برف میومد ما مجبور شدیم این کار را بکنیم و بچه ها را بدون کاپشن یا کلاهی ببریم ولی حداقل مطمئنیم که همیشه آماده هستیم.
بعد از اون من همیشه فکر میکنم که خون بچه هایی که اینجا هستن از خون اون بچه ای که تو کلاسشون تو یک روستایی تو ایران سوخت و همش سعی میکرد سرش را از لای نرده های پنجره کلاس بیرون بیاره و میگفت هر جام بسوزه ولی سرم نسوزه رنگین تره؟