حالا این موضوع حسابی فکرمو مشغول کرده و من نمیدونم چیکار کنم. مامانهایی که خارج از ایران زندگی میکنین بچه هاتون واکسن BCG را زدن؟ اگه نزدن شما بدون واکسن رفتین ایران؟
تو این ۱۴ ماهی که شایان واکسن میزنه فقط اولین بار کمی تب کرد و دیگه بدنش واکنش منفی به واکسن ها نشون نداد ولی این دفعه یک مریضی شده سرفه های صدا دار میکنه و بهونه گیری میکنه و همش میخواد بغلم باشه خدا کنه تا چند روز دیگه خوب بشه
http://i19.tinypic.com/4kyidyo.jpg
ولی خدا را یک عالمه شکر کردم، چون شایان اول دوربین را از رو میز انداخت و بعدش خودش هم پشت دوربین از پشت محکم خورد زمین رو پارکت کف خونه، آقا از رو مبل رفته بودن رو میز. خدا را شکر که هیچیش نشد و بلاش خورد تو سر دوربین.
پ . ن .الان که داشتم اینها را مینوشتم شایان خسته شده بود و میخواست بیاد بغلم منم بغلش کردم و گرفتمش بالا و داشتم شمکیش را میخوردم که بچه ام از ذوقش محکم سرش را زد به سرم و دندونهاش لبش را پاره کرد
حالا رو لبش یک فندق در اومده
مامان جون میشه تو این چند روز خودتو سالم نگه داری تا برسیم ایران؟
من همیشه تصمیمم این بوده که هرگز کاری را بهت اجبار نکنم یا بیشتر از تواناییت ازت انتظار نداشته باشم ولی میشه الان یک خواهشی ازت بکنم ؟
شان شان من میشه ازت بخواهم راه بری؟ امیدوارم تو همین هفته خواهش مامان را انجام بدی .میدونم وقتی مامان هست که همیشه بغلت کنه و جاهای دیگه هم خودت ماشالله چهار دست و پا همه جا میری حتی تو فروشگاهها هم وقتی از نشستن تو چرخ خرید خسته میشی و من بهت اجازه میدم که چهار دست و پا واسه خودت فروشگاه گردی کنی و همه با تعجب نگاهمون میکنن که شازدمون داره چهار دست و پا میره مامانش هم دو تا دستهاشو تکون میده و پشتش قدم میزنه ولی میدونی چیه مامانی ما قراره هفته دیگه یک پرواز ۱۶ ساعته داشته باشیم و من نمیدونم اونموقع چه جوری باید تو را رو صندلیت نگه دارم و مطمئنم که تو میخوای وسط هواپیما چهاردست و پا بری و من نمیدونم چه جوری باید تو را از زیر دست و پای بقیه مسافرها بکشم بیرون بازم جای شکرش باقیه که هواپیما پله نداره.
من فردا یک امتحان آخر ترم دارم چهارشنبه شب یکی و پنج شنبه صبح هم یک امتحان چهار ساعته دارم و پنج شنبه غروب پرواز داریم شما فکر میکنین من میتونم وسایل سفر دو نفر و نصفی را ببندم؟
شایان در حال پرت کردن سنگ تو رودخانه
امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود صبح از تو صندوق پستی شایان تو مهدش یک کارت تبریک با یک شعر قشنگ با مهر کف دستهای خوشگلش به مناسبت روز مادر دریافت کردم و الانم که میل باکسم را باز کردم یک کارت هم از طرف شایان و بابایی دریافت کردم خیلی لذت بخشه. اگه گرفتاریها بهم اجازه بده حتما عکساشونو میذارم
هفته پیش که هفته موسیقی بود همه دیوارای کلاسشون پر بود از نتهای مختلف و اسمهاشون (راستشو بخواین من هر بار که میرم اونجا پوستر ها را نگاه میکنم تا حداقل بفهمم کدوم نت یک ششم هست کدوم یک دوم الی آخر )اون هفته براشون موسیقی گذاشته بودن و بهشون مرکب و کاغذ داده بودن که مثلا نتها را بنویسن این بچه ها هم با مرکب نقطه نقطه گذاشته بودن که مثا نوشتن
یا باید با موسیقی نقاشی میکشیدن که اینها هم کمی خط خطی کرده بودن
حالا سعی میکنم دفعه دیگه عکس کاردستی های شایان را اینجا بزارم.
پسری ما عاشق پله هست دیروز که با هم رفته بودیم بیرون(این روزها هوای اینجا به طرز وحشتناکی خوب شده) دیدم که شایان امسالم با شایان پارسال خیلی خیلی فرق میکنه .اینجا خونه ها دیوار ندارن و وقتی ما از جلوی هر خونه ای که رد میشدیم شایان جیغ و داد که اونجا پله داره منو ببر که از پله برم بالا حالا ممکن بود پله مورد نظر فقط دو تا باشه هر چی بهش میگفتم مامان جان ما که نمیتونیم بریم تو خونه مردم اینور را نگاه کن خیابون را ببین ماشینها را نگاه کن به خرجش نمیرفت خلاصه تو یک مسیر نیم ساعته تا برسیم به پارک ما با تک تک خونه ها این برنامه را داشتیم.
چند مدت پیش هم رفته بودم مال ،شایان پله برقی را دیده بود و جیغ و داد که بریم پله برقی سوار بشیم کالسکه شایان هم باهام بود که روش پر از خرید بود مونده بودم که چیکار کنم به یک آقایی که جلو پله ها نشسته بود گفتم لطفا وسایلمون را نگاه کنه من از پله برم بالا و بیام پایین .مرد با تعجب قبول کرد تمام مدتی که ما میرفتیم بالا و میومدیم پایین با تعجب ما را نگاه میکرد که یکبار فرار نکنیم و بمبی چیزی تو کالسکه نباشه تا منفجر بشه.
وقتی با شایان بازی میکنیم بدو بدو فرار میکنه ولی وقتی فاصله مون باهاش کم میشه اونقدر هیجانزده میشه به جای اینکه فرار کنه با سرعت میاد به طرفمون![]()



