تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

جمعه رفته بودیم واسه چکاپ پیش دکتر شایان .قبل از اینکه بریم من لیست واکسیناسیون  تو ایران را چک کرده بودم ببینم که شایان همه واکسنهایی که ایران زده میشه را زده یا نه .چیزی که برام جالب بود بچه هایی که تو ایران هستن تا یک سالگی ۱۰ تا واکسن میزنن ولی شایان تا الان ۲۰ تا واکسن زده و واکسن فلج اطفال که تو چند نوبت هست خوراکیه تو ایران و اینجا تزریقی. تنها واکسنی که شایان نزده و بچه های تو ایران زدن واکسن ب ث ژ  هست که به بچه های ایران دقیقا بعد از تولد میزنن.جمعه که رفته بودیم دکتر به پرستاری که میاد  معاینات اولیه را انجام میده گفتم گفت ما اینجا نمیزنیم با دکتر صحبت کنید اگه لازم دونست شما را میفرسته مرکز بهداشت. وقتی آقای دکتر اومد و بهش گفتیم گفت  این واکسن تو لیست سازمان ملل نیست ولی تو اروپا و آسیا تزریق میشه ولی شما به هیچ وجه به شایان تزریق نکنین چون واکسنش اونقدر قوی نیست که بچه را در مقابل بیماری کاملا مصون نگه داره  و از طرفی اگه بیماری را بگیره چون کمی از باکتریش تو بدنش هست علائم بیماری را نشون نمیده ولی اگه واکسنش را نزنین اگه بگیره علائمش مشخص میشه .حالا از من اصرار که حتما باکتریش اونجا هست که همه را مصون میکنن از دکتر انکار . خلاصه ما راضی شدیم و اومدیم خونه شبش که با زن عمو جونی شایان حرف میزدم (زن عمو جونی شایان دکترا قارچ شناسی داره) گفت که حتما بزن چون باکتریهاش تو ایران هست ........

حالا این موضوع حسابی فکرمو مشغول کرده و من نمیدونم چیکار کنم. مامانهایی که خارج از ایران زندگی میکنین  بچه هاتون واکسن BCG را زدن؟ اگه نزدن شما بدون واکسن رفتین ایران؟

تو این ۱۴ ماهی که شایان واکسن میزنه فقط اولین بار کمی تب کرد و دیگه بدنش واکنش منفی به واکسن ها نشون نداد ولی این دفعه یک مریضی شده سرفه های صدا دار میکنه و بهونه گیری میکنه و همش میخواد بغلم باشه  خدا کنه تا چند روز دیگه خوب بشه

http://i19.tinypic.com/4kyidyo.jpg  

+ نوشته شده در  Tue 15 May 2007ساعت 3:24 PM  توسط paybarah  | 

 

دیشب پسری اولین خرابکاریشو به بار آورد و دوربینمون که هم عکسبرداری بود و هم فیلمبرداری را زد شکوند این دوربین اولین هدیه بخاطر وجود شایان بود وقتی عمو جونی و زن عمو جونی شایان فهمیدن یک شایانی تو دل مامانیش هست این هدیه را بهمون دادن حالا ما در آستانه سفرمون بی دوربین شدیم . احتمالا هیچ عکسی از مسافرت شایان به ایران موجود نخواهد بود

ولی خدا را یک عالمه شکر کردم، چون شایان اول دوربین را از رو میز انداخت و بعدش خودش هم پشت دوربین از پشت محکم خورد زمین رو پارکت کف خونه، آقا از رو مبل رفته بودن رو میز. خدا را شکر که هیچیش نشد و بلاش خورد تو سر دوربین.

پ . ن .الان که داشتم اینها را مینوشتم شایان خسته شده بود و میخواست بیاد بغلم منم بغلش کردم و گرفتمش بالا و داشتم شمکیش را میخوردم که بچه ام از ذوقش محکم سرش را زد به سرم و دندونهاش لبش را پاره کرد حالا رو لبش یک فندق در اومده

مامان جون میشه تو این چند روز خودتو سالم نگه داری تا برسیم ایران؟

+ نوشته شده در  Sat 12 May 2007ساعت 12:22 PM  توسط paybarah  | 

 

پسر مامان

من همیشه تصمیمم این بوده که هرگز کاری را بهت اجبار نکنم  یا بیشتر از تواناییت ازت انتظار نداشته باشم  ولی میشه الان یک خواهشی ازت بکنم ؟

شان شان من  میشه ازت بخواهم راه بری؟ امیدوارم تو همین هفته خواهش مامان را انجام بدی .میدونم وقتی مامان هست که همیشه بغلت کنه و  جاهای دیگه هم خودت ماشالله چهار دست و پا همه جا میری حتی تو فروشگاهها هم وقتی از نشستن تو چرخ خرید خسته میشی و من بهت اجازه میدم که چهار دست و پا واسه خودت فروشگاه گردی کنی و همه با تعجب نگاهمون میکنن که شازدمون داره چهار دست و پا میره مامانش هم دو تا دستهاشو تکون میده و پشتش قدم میزنه  ولی میدونی چیه مامانی  ما قراره هفته دیگه  یک پرواز ۱۶ ساعته داشته باشیم و من نمیدونم اونموقع چه جوری باید تو را رو صندلیت نگه دارم و مطمئنم که تو میخوای وسط هواپیما چهاردست و پا بری و من نمیدونم چه جوری باید تو را از زیر دست و پای بقیه مسافرها بکشم بیرون بازم جای شکرش باقیه که هواپیما پله نداره.

من فردا یک امتحان آخر ترم دارم چهارشنبه شب یکی و پنج شنبه صبح هم یک امتحان چهار ساعته دارم و پنج شنبه غروب پرواز داریم شما فکر میکنین من میتونم وسایل سفر دو نفر و نصفی را ببندم؟

شایان در حال پرت کردن سنگ تو رودخانه

جیگر مامان

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود  صبح از تو صندوق پستی شایان تو مهدش یک کارت تبریک با یک شعر قشنگ با مهر کف دستهای خوشگلش به مناسبت روز مادر دریافت کردم و الانم که میل باکسم را باز کردم یک کارت هم از طرف شایان و بابایی دریافت کردم خیلی لذت بخشه. اگه گرفتاریها بهم اجازه بده حتما عکساشونو میذارم

+ نوشته شده در  Thu 10 May 2007ساعت 2:46 PM  توسط paybarah  | 

 

این هفته تو مهد شایان هفته حیوانات هست (هر هفته آشنایی با یک موضوع هست مثلا هفته پیش موزیک بود) امروز که رفتم اونجا  دیدم چه خبره .تو حیاطشون پر حیوان بود منم رفتم که ببینم. حیوانات عبارت بودند از: یک عالمه غاز و مرغ و اردک و خروس و جوجه ، حدود ده تا خرگوش که همه شون کوچولو بودند غیر از یکی که خیلی خیلی خیلی بزرگ بود من تا الان خرگوش انقدری ندیده بودم . یک گوسفند یک بز یک بزغاله ، چهار پنج تا سگ با یک لاکپشت خیلی خیلی خیلی بزرگ یعنی لاکش شاید دو برابر مانیتور کامپیوتر بود .بچه ها یک عالمه تفریح کردن به حیوانها غذا دادن و یک عالمه بهشون خوش گذشت بعد هم که برگشتن سر کلاسهاشون براشون کتابهایی که توش حیوان داره با صداهاشون  خونده شد بچه های بزرگ تر که اونجا آوازهایی را میخوندن که توش حیوان داره مثل Old Mc Donald  خلاصه واسه مامان شایان جالبتر بود تا خودش . من یادمه وقتی مهدکودک میرفتم آخرین فعالیت کلاسیمون تئاتر بود یادش بخیر

هفته پیش که هفته موسیقی بود همه دیوارای کلاسشون پر بود از نتهای مختلف و اسمهاشون (راستشو بخواین من هر بار که میرم اونجا پوستر ها را نگاه میکنم تا حداقل بفهمم کدوم نت یک ششم هست کدوم یک دوم الی آخر )اون هفته براشون موسیقی گذاشته بودن و بهشون مرکب و کاغذ داده بودن که مثلا نتها را بنویسن این بچه ها هم با مرکب نقطه نقطه گذاشته بودن که مثا نوشتن یا باید با موسیقی نقاشی میکشیدن که اینها هم کمی خط خطی کرده بودن

حالا سعی میکنم دفعه دیگه عکس کاردستی های شایان را اینجا بزارم.

پسری ما عاشق پله هست  دیروز که با هم رفته بودیم بیرون(این روزها هوای اینجا به طرز وحشتناکی خوب شده) دیدم که شایان امسالم با شایان پارسال خیلی خیلی فرق میکنه .اینجا خونه ها دیوار ندارن و وقتی ما از جلوی هر خونه ای که رد میشدیم شایان جیغ و داد که اونجا پله داره منو ببر که از پله برم بالا حالا ممکن بود پله مورد نظر فقط دو تا باشه  هر چی بهش میگفتم مامان جان ما که نمیتونیم بریم تو خونه مردم اینور را نگاه کن خیابون را ببین ماشینها را نگاه کن به خرجش نمیرفت خلاصه تو یک مسیر نیم ساعته تا برسیم به پارک ما با تک تک خونه ها این برنامه را داشتیم.

 

چند مدت پیش هم رفته بودم مال ،شایان پله برقی را دیده بود و جیغ و داد که بریم پله برقی سوار بشیم  کالسکه شایان هم باهام بود که روش پر از خرید بود مونده بودم که چیکار کنم به یک آقایی که جلو پله ها نشسته بود گفتم لطفا وسایلمون را نگاه کنه من از پله برم بالا و بیام پایین .مرد با تعجب قبول کرد تمام مدتی که ما میرفتیم بالا و میومدیم پایین با تعجب ما را نگاه میکرد که یکبار فرار نکنیم و بمبی چیزی تو کالسکه نباشه تا منفجر بشه.

وقتی با شایان بازی میکنیم بدو بدو فرار میکنه ولی وقتی فاصله مون باهاش کم میشه اونقدر هیجانزده میشه به جای اینکه فرار کنه با سرعت میاد به طرفمون

 

+ نوشته شده در  Tue 24 Apr 2007ساعت 2:47 PM  توسط paybarah  |