تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

سلام سلام

ما یک هفته میشه که از ایران برگشتیم سفر خیلی خوبی بود ولی آخراش دیگه خیلی دلمون واسه بابایی تنگ شده بود . خیلی بهمون خوش گذشت شایان همه مراحل مهم رشدش تو همین سه ماه شکل گرفت ، راه  افتاد، حرف زدن را شروع کرد، الان کامل فارسی را میفهمه و منم میتونم منظورش را حدس بزنم. الان میفهمم که چقدر مهمه که دور و بر بچه شلوغ باشه و چقدر تو سرعت رشدش تاثیر داره . نمیدونم این سه ماه را چه جوری شرح بدم و از کجاش بگم  پس بهتره اول از دایی قادر یک تشکر اساسی بکنم چون  برای خواب ظهر و شب شایان  داداشی گلم خیلی زحمت کشید فرض کنین هر روز و هر شب با این مشکل بنزین و هوای شرجی شمال  داداشیم ما را داشت تو خیابونها میگردوند تا پسری بخوابه گاهی میدیدین ما ساعت دو نصفه شب پا میشدیم با سرعت ۲۰ کیلومتر در ساعت تا لنگرود میرفتیم که پسری مامان بخوابه .فدای داداشیم بشم که از دست ما خواب و خوراک نداشت.

دایی قدیرم وقتی امتحاناتش تموم شد و اومد  بازی با شایان در حوزه اختیارات ایشون بود .

خاله ندی هم که قسمت فرهنگی و بهداشتی قضیه دستشون بود یعنی شعرو کتاب و بازی و حموم با خاله ندی بود.

مامان منم  قسمت تغذیه و ورزش را به عهده داشت .صبح که شایان از خواب بیدار میشد از اونجایی که مامانش تا نزدیکیهای صبح داشت با بابایی تلفنی حرف میزد نمیتونست همپای شایان از خواب بیدار بشه ، شایان میرفت بطرف اشپزخونه تا مامان میدیدش براش شعر میخوند و با شعر  نازش میداد شایانم براش میرقصید بعد هم  غذاشو میداد بعد هم  مامانی و نوه عکسهایی که از شایان و ما رو دیوارها بود را مرور میکردن مامان، شایان به بغل، عکسها را براش توضیح میداد  و شایانم با علاقه گوش میکرد.

بابا هم قسمت مذهبی و تفریحی را به عهده داشت تا بابا از بیرون میومد شایان میرفت مهر بابا را برمیداشت و میرفت اونجایی که بابا  نماز میخوند مینشست تا بابا بیاد  یا اینکه بابا وقتی میخواست نماز بخونه  بلند میگفت الله اکبر شایان مثل برق خودشو میرسوند به بابا و اونقدر پیشش مینشست تا بابا نمازش را بخونه دیروز که داشتم تلفنی با بابا حرف میزدم شایان تا صدای بابا را شنید گفت اَپر  یعنی همون الله اکبر  برام خیلی جالب بود که تا الان یادشه که تا صدای بابا را شنیده اینو گفت  بعد از مراسم نماز ، بابا میبردش کمی تو حیاط و یا کوچه میگشتن پیشی یا هاپو میدیدن.

عاشق پسر دایی و دختر دایی ام هم شده بود ، در هر پوزیشنی که بود حتی اگه  دشمنشم بهش میگفت بیا بریم پیش کیوان و یاسی ، شایان با سر میرفت بغلش تا ببرنش پیش کیوان و یاسی.

کلماتی که میگه:

هر تبلیغی بیاد در خونمون عکس یک دختر روش باشه  ( که همه هم مانکن و خشگلن) کسی نیستن جز خاله ندی و شروع میکنه به آنی آنی گفتن. ندی=آنی

هر پسر جوانی را هم میبینه میگه آدر . قادر و قدیر = آدر

مامان و مامانی :ماما       بابا و بابایی و بابک: بابا

هاپو: هاپو            آب:آب         بُ : برو        پ:توپ

کف دو تا دستاشو به طرف بالا میگیره و  تکونشون میده و میگه پ پ پ :پاشو

سی  سی : شیر میخوام

عمو:عمو   عم:زن عمو    آزی: آزی مخفف آزاد

اَن: انگور

  

 

راستی  اینم بگم که من از دست اینترنت لاهیجان جونم به لبم رسید گاهی میشد یکساعت و نیم تا دو ساعت مینشستم یک صفحه یاهو را نمیتونست باز کنه قرار بود انتخاب واحدم را از اینترنت انجام بدم و یک عالمه کار دیگه  ولی هیچکدوم را نتونستم انجام بدم با همه شرکتهای موجود تو لاهیجان هم امتحان کردم ولی یکی بدتر از دیگری. واقعا موندم که این چه وضعیه

 

+ نوشته شده در  Tue 28 Aug 2007ساعت 2:0 AM  توسط paybarah  |