تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker عشق مامان و بابا
سلام سلام

من بعد از یک غیبت خیلی طولانی برگشتم فکر کنم یک فصل شده.این ترم خیلی  با دانشگاه مشغول بودم ساعتهای کلاسم خیلی بدجور بود اصلا به هیچ کاری نمیرسیدم  خلاصه نشد که این ماههایی که پسری مامان به سرعت در حال طی کردن مراحل رشدش هست را ثبت کنم. از دیروز هم این ترم من و پسری تمام شده و این سه ماه را با همیم البته من یک ماه دیگه هم ترم تابستونی دارم که شبها میرم و شایان با بابایی جونش هست. (راستی بابایی هی میگفت بیا این وبلاگ پسرم را بنویس منم هی میگفتم باشه امروز فردا که تا همین حالا طول کشید).

پسری مامان خیلی بیشتر از فارسی انگلیسی حرف میزنه  نمیدونم چرا ،فرض کنین ما همیشه باهاش فارسی حرف زدیم بعد ببینین که اولین کلمه هایی که جدی یا تو خواب و بیداری میگه انگلیسی باشه  خلاصه موندم که چرا بچه ها زبانی را که تو کشورش زندگی میکنن زودتر حرف میزنن. یکی از کلمه های بامزه ای که میگه  کَمپاکه هست که فکر کنم همون come with me  باشه که اینجوری تلفظ میکنه  جدیدا به جای ماما به من میگه مامی  یا به یک لحن کشیده میگه yeeeeeees  که خیلی بامزه هست هروقت هم که مشغول یک کاری هستم  واسه اینکه توجه من را به خودش جلب کنه میگه  hi mama .یک چیز جالب اینه که دو کلمه هم به گیلکی میگه در حالی که من هرگز باهاش گیلکی حرف نزدم  حتی مامان و بابام با منم گیلکی حرف نزدن بلدم حرف بزنم ولی نه به روونی اونها حالا این پسری ما دو تا  کلمه به گیلکی میگه  .افتاد را میگه کته که به گیلکی ما به افتاد میگیم بکته . و به بده میگه هَدی  که به گیلکی دقیقا همین کلمه میشه. واقعا موندم از کجا یاد گرفته یعنی از پارسال که ایران بودیم تو ذهنش مونده؟

عاشق تلویزیون شده برنامه های مورد علاقه اش   :بیل کوچولو  ، خرس کوچولو، دورا، دیه گو ،  wow!wow!wobzy  ، روبی و مکس  هستن

دیروز کتابخونه محله مون برنامه قصه خونی و تنقلات خوری داشت  که از اونجایی که دیگه من و پسری بیکاریم رفتیم و خیلی خوب بود یک خانمه با مشارکت بچه ها براشون کتاب میخوند در حالی که بچه ها تنقلاتشون را میخوردن حالا یکی از کتابها اینجوری بود که تو اون صفحه میگفت این حیوون چی میگه بچه ها میگفتن بعد که ورق میزد صداشو میگفت  به قورباغه رسید گفت قورباغه چی میگه بچه ام هم جبغ زد قور قور  که ورق زده و میبینیم که قورباغه میگه رَبیت رَبیت  خدا وکیلی آخه ربیت چیه که اینا میگن بچه ام خیلی خورد تو ذوقش. 

یک روز وقتی برده بودمش مهد یکی از همکلاسیهاش اونجا بود  که اسمش  carmin هست منم برگشتم به شایان گفتم نگاه، کارمین هم اومده برو پیشش برگشته به من میگه کارمین نه کارماین  خلاصه از الان  ایراد گرفتنش به زبان من شروع شده خدا بقیه اش را به خیر بگذرونه

در مورد از شیر گرفتنش خیلی خوب و راحت عمل کرد و زود با شرایطش کنار اومد  ولی هنوز هیچ آمادگی نشون نداده که از پوشک بگیرمش براش یک لگن خریدم که شکل المو هست  و وقتی المو را فشار میدی هی تشویقت میکنه که این شده اسباب بازی اش و روش میشینه در حالی که پوشک پاشه و هی دگمه اش را فشار میده تا تشویقش کنه یا عروسکهاش یکی یکی میرن تو لگنش .

پسری

 تو این زمستون هر چند وقت به چند وقت گوشت چرکی میشد  حدود شش یا هفت بار، تا دکترت ما را فرستاد پیش متخصص گوش وحلق و بینی  .اینجا بچه ها گوششون خیلی چرکی میشه از اونجایی که بهشون یک آنتی بیوتیک قوی هم نمیدن  کامل خوب نمیشن  خلاصه وقتی دکتر گوشت را دید یک تصویری از گوش داخلی بهمون نشون داد و برامون توضیح دا د که این فضایی که  پشت پرده گوش هست وقتی گوش چرکی میشه  یک مایع سفید رنگی داخل اون پر میشه با خوردن انتی بیوتیک اون مایع سفید رنگ تبدیل به یک مایع بیرنگ میشه ولی هنوز اون فضا پر از اون مایع بیرنگ هست و کم کم اون مایع کم و کمتر میشه تا کامل از بین بره و دیگه تو اون  محوطه چیزی باقی نمونه حالا وقتی اون مایع سفید تبدیل به مایع بیرنگ میشه دیگه تو  این مرحله گوش چرکی نیست حالا مال شایان هم تو همه این مدت به این صورت بود که بچه ام همش تو گوشش پر آب بود  فقط وقتی سفید میشد  دکترش بهش انتی بیوتیک میداد و وقتی بیرنگ میشد چکش میکرد و میگفت خوب شده  دکتر گوش و حلق و بینی گفت الان شایان صدا ها رو جوری میشنوه که انگار از تو آب داره میشنوه  خلاصه گفت اول یک آنتی بیوتیک قوی بهش میدم واسه یک دوره یک ماهه که اگه خوب نشد باید از تیوپ استفاده کنیم که اونم یک پنبه خیلی کوچیک تو گوشش میگذارن که این آبها را جمع کنه و خودش برای خودش در میاد که یک عمل سرپایی حساب میشه  حالا بعد از این همه مراحل تازه بهش آموکسی سیلین داده هر چی به دکتره گفتم بابا یک پنی سیلین به بچه ام بزن خوب بشه ما همه کوچیک بودیم تا یک سرفه میکردیم پنی سیلین منتظرمون بود گوش نکرد خدا دکتر شکوری را بیامرزه رفتن به اونجا برابر بود با زدن پنی سیلین حالا چون فامیلمون هم بود مثلا خوبی میکرد حتما پنی سیلین را میزد تا زود خوب بشیم  یک خاطره از همین پنی سیلین ها هم دارم که:

یک روز من سرما میخورم از اونجایی که مامان باید میرفت اداره بابا هم مدرسه داشت مامانیم(مامان مامانم) منو برد دکتر و مثل همیشه پنی سیلین تجویز شد  به مامانی گفتم آمپول نداد مامانی هم گفت نه فکر کنم ۱۰ سالم بود خلاصه مامانی رفت داروها و آمپولها را گرفت منم رفتم سر کوچه وایسادم که اگه امپول داده باشه بتونم فرار کنم  مطب آمپول زنه هم بالای مغازه بابا بود که پیش مطب دکتر میشد خلاصه مامانی خیالم را جمع کرد که آمپول نداده منو با کلک تا جلو مغازه بابا آورد  منم وایساده بودم داشتم ویترین را نگاه میکردم که یکهو دیدم مامانی داره دستم را میکشه که از پله های آمپول زنی بالا ببره  اون موقع جلو مغازه ها یک میله میگذاشتن نمیدونم اون میله ها واسه چی بود ولی همه مغازه ها داشتن شاید واسه اینکه دوچرخه ای چیزی به ویترین نخوره خلاصه مغازه بابا هم همون میله را داشت  تا دیدم مامانی داره دستم را میکشه پاهام را دور میله قلاب کردم مامانی خم میشد پاهامو ازاد کنه دستمو قلاب میکردم مامانی دید از پسم بر نمیاد یکی از همکارای بابا را صدا کرد  حالا من داره جیغ میکشم همه مردم هم دورمون جمع شدن که ببینن چه خبره  خلاصه اون همکار بابام هم تنهایی از پسم بر نیامد یکی دیگه از همکارهای بابام اومد  دو تا مرد به اون بزرگی منو بالا سرشون گرفتن و منو از پله ها بردن بالا در حالی که همه هم جمع شده بودن.خلاصه منو نگه داشتن تا دکتر تست کنه وقتی تست تموم شد به مامانی گفتم تموم شد گفت آره منم با خیال راحت نشسته بودم که دیدم یکی دیگه داره آماده میکنه اومدم فرار کنم دیدم در قفله  راهی نداشتم رفتم تو اتاقی که سرم میزدن  که اونجا منو گیر اوردن و رو زمین آمپولمو زدن  حالا لاهیجان هم شهر کوچیکیه فرداش هر کس مامانی را میدید میگفت اون نوه شما بود دیروز چی شده بود؟ خلاصه ابرو مامانی را حسابی بردم.

حالا اینجا این دکترها یک آمپول به بچه ام نمیزنن که زودتر خوب بشه  حالا که داره  آموکسی سیلین مصرف میکنه تا ببینیم چی میشه

 

 

 

 



Mon 19 May 2008 | 0:30 AM | paybarah |