امروز رفته بودیم خرید میخواستم واسه شانی تاب بخرم که تو اون فروشگاه پیدا نکردیم ولی یک بورد دیدم که وصل کنیم به تخت شایان که از ننو(کریب) بودن درش بیاریم من به بابایی گفتم شایان را نگاه کن تا من برم قیمت این را اسکن کنم و ببینم چنده خلاصه من یک عالمه دنبال اسکنر گشتم تا پیداش کنم و وقتی قیمت را چک کردم اومدم پیش بابایی که بابایی گفت شانی کو؟ گفتم پیش تو هست. گفت نه منو میگی مثل دیوونه ها هی تو فروشگاه میدویدم و شایان را صدا میکردم اونم فروشگاه به اون بزرگی شاید بیشتر از ۱۰۰ تا راهرو توش بود بابایی هم رفته بود دم در وایساده بود که کسی شایان را برنداره و بره بیرون من همینجوری با بغض فقط جیغ میزدم و شایان را صدا میکردم همه با تعجب من را نگاه میکردن و کارکنان اونجا هم میگفتن الان کارکنان میان و بچه تون را پیدا میکنن ولی تو اون لحظه من هیچی حالیم نبود شایان با باباییش تو قسمت بچه ها بود من اون قسمت را سه بار خوب گشتم وقتی دیدم نیست دیگه حسابی نگران شدم و طرف چپم را گرفتم و همینجوری با بغض جیغ میزدم و همه راهروها (ایلها) را نگاه میکردم ولی نبود خلاصه دیگه همه فروشگاه را دور زده بودم که پیداش کردم یعنی من از طرف چپ رفته بودم اون از طرف راست رفته بود از جلو در ورودی هم رد شده بود ولی خدا را شکر بیرون نرفته بود وقتی بهش رسیدم نمیدونستم چیکار کنم با بغض سرش داد زدم از مامان و بابا هرگز نباید دور بشی شایان داشت برای خودش بازی میکرد تا من و تو اون حالت دید بچه ام یک بغضی کرد که نمیتونست گریه کنه یعنی اینقدر بغض کرده بود نمیتونست خالی بشه وقتی بغلش کردم داشتم گریه میکردم و بچه ام اونقدر بغض داشت همینجوری از چشماش داشت اشک میومد ولی نمیتونست گریه کنه دهنش را باز کرده بود و با انگشتش تو دهنش را نشون میداد و میلرزید و همینجوری از چشاش اشک میومد الهی فداش بشم هر چی میگفتم ببخشید مامانی آرام باش بچه ام نمیتونست گریه کنه اونقدر ناراحت شدم که حد نداره ولی واقعا خودم اونقدر ناراحت بودم که اون داد زدن کمترین کاری بود که به مغزم رسید تو اون لحظه . همه داشتن ما ار نگاه میکردن خیلی لحظات بدی بود
من هر وقت با شایان خرید میرم یک لحظه هم ازش دور نمیشم اگه جایی بره که نشه با کالسکه اون قسمت رفت کالسکه و هر چی توش هست را ول میکنم و میرم دنبال وروجکم بابایی میگفت تو یک لحظه رفت بین ایلها(راهروها) و تا من با چرخ خرید بخوام دنبالش برم غیبش زد خیلی لحظات بدی بود از اون موقع سردرد خیلی بدی دارم تا قبل از اینکه مادر بشم همش فکر میکردم که مشکلاتم چقدر برام بزرگ و با اهمیتن و یا روز تولدم چقدر برام مهمه ولی الان که مادر شدم احساس میکنم همه لحظات زندگی شایان از همه لحظات زندگی من مهمتره : روز تولدش مشکلاتش برنا مه هاش امیدوارم با این نگرانیهام حس استقلالش را ازش نگیرم. خانواده خودم بهترین خانواده بودن که من میشناسم هیچوقت مانع کارام نشدن حتی وقتی که قبولش نداشتن مثلا همین مهاجرتم برای مامانم خیلی سخت بود ولی هیچوقت مانعش نشد ولی الان فکر میکنم اگه شایان یک روز بخواد مهاجرت کنه و از پیشم بره برای من خیلی خیلی سخت خواهد بود واقعا میتونم دوریش را تحمل کنم ؟نمیدونم. حرفهام به کجا کشیده شد ولی امروز خیلی بچه مو غصه دار کردم
پسری مامان عزیز دلم اگه تونستی روزی اینجا را بخوانی بدون که مامان از اینکه سرت داد زد که تو اونجوری بغض کنی که نتونی نفس بکشی بعد به مامان نشون میدادی که مامان برات رفعش کنه چقدر عذاب کشید ببخشید مامانی تو عزیزم هستی خوشگل نازم


