رفتیم تو مغازه مشروب فروشی و از جلو کسانی که واسه تست به مردم مشروب میدن میگذریم شایان به مشروبها اشاره میکنه و میگه شایان بعد دهنش را نشون میده خلاصه با بدبختی حالیش میکنم که این مال شایان نیست.
همزمان با تحویل شدن سال در شامپاین ما هم میپره بعد از یک ربع شایان میره از اشپزخونه لیوان مخصوصش را با درش میاره ،میپرسم:مامان جون شیر میحوای؟ به شیشه شامپاین اشاره میکنه که اونو میخوام
هرجی از ما اصرار که این مال شما نیست از اون انکار آخرش کاپش را از آب میوه پر میکنم و وانمود میکنیم که داره از شیشه شامپاین براش میریزم که اونم باور میکنه و آب میوه را مینوشه .فکر کنم این دومین دروغی هست که بهش گفتم اولین دروغ را هم چند روز پیش گفتم که شیر نداریم(بخاطر مریضیش) در صورتی که تو یخچال شیر داشتیم .شایان عاشق شیر هست و این چند روز که نمیتونست شیر بخوره حسابی براش بی تابی میکرد.
سال نو میلادی به کسانی که به هر طریقی باهاش در ارتباطن مبارک.
تو این چند روز تعطیلی فهمیدم که پسری بلده از یک تا ده را به انگلیسی بشمره و همینطور اشکال هندسی را به انگلیسی بلده
سه شنبه آخرین روز این ترمم بود که سه تا امتحان آخر ترم داشتم و باید دو تا پروژه را تحویل میدادیم.یکی از پروژه ها را با بچه ها دوشنبه جمع شدیم دانشگاه که انجام بدیم شایان را با خودم برده بودم و براش دی وی دی پلی یر و اسباب بازی برده بودم و وقتی ما داشتیم کار میکردیم اونم برای خودش مشغول بود و همکلاسیهامم یک عالمه دوستش داشتن. صبح سه شنبه من دیرم شده .پسری نه ساعت هست که خوابیده ولی اصلا دلش نمیخواد بیدار بشه تو خواب لباسش را تنش میکنم و میگذارمش تو کارسیت تا دانشگاه میخوابه و این کمی عجیبه. ده دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه باید شایان را تحویل کلاسش بدم و سریع از پارکینگ مهد شایان تا پارکینگ ساختمان خودمون برونم و اونجا جای پارک پیدا کنم و سریع خودمو به کلاس برسونم. شایان را بغل میکنم وقتی وارد مهد میشیم تو کریدور میبینم شایان داره گریه میکنه میگذارمش زمین که ببینم چی شده که میبینم بچه ام روی خودش و من بالا اورده .با اینکه صبح هیچی نخورده بود ولی نمیدونم چی را بالا اورده شایان داره بالا میاره من عق میزنم یاد مامانم میوفتم که ئر این مورد هم مثل خیلی چیزهای دیگه به اون رفتم. خیلی حس بدیه به جای اینکه قوی باشم با هر باری که بچه ام بالا میاره منم حالم بهم میخوره خدا را شکر که معده ام خالیه.خلاصه همه موکت کریدور به گند کشیده میشه خودمون را میرسونم به کلاس شایان و لباسهای من و شایان را در میارم به مربی شون میگم که من امتحان فاینال دارم نمیتونم غیبت کنم ولی به باباش اطلاع میدم که خودشو برسونه با بدبختی از پسرک مریض اخوالم که نا نداره بی تابی کنه جدا میشم و تو راه به بابایی زنگ میزنم که خودش را برسونه .وقتی وارد کلاس میشم میبینم پسر یکی از همکلاسیهام تو کلاسه که دقیقا هم سن شایان هست استاد قبول کرده که موقع امتحان پدر، پسر باهاش باشه ولی موقع امتحان پسر کوچولو با خودش زمزمه میکنه و ما نمیتونیم متمرکز بشیم واسه همین به پیشنهاد استاد پدر و پسر به کلاس مجاور که خالیه کوچ میکنن که هم پدر امتحانش را خوب بده هم ما.اون پسر کوچولو ناز هم آخر امتحان از من یک بادکنک جایزه میگیره که همیشه واسه مواقع ضروری از این چیزها تو کیفم پیدا میشه. بابایی خودش را به شایان میرسونه و با هم میرن خونه . منم وسط امتحانات و تحویل پروژه هام خبردار میشم که شایان دو بار دیگه بالا اورد و اسهال شدید داره بابایی با دکترش تماس گرفته و دکتر گفته اگه تب نداره احتیاجی نیست که ببریم و ویروسه و فقط باید مراقب باشیم آب بدنش کم نشه. من که از ساعت ۸ صبح رفته بودم دانشگاه تونستم ساعت ۹:۳۰ شب خودمو خونه برسونم پسری از بس اسهال داشته همه پاهاش سوخته و نمیتونه راه بره ولی با کمک کرم زینک اکسید تا فردا صبح خوب میشه ولی اسهالش قطع نمیشه تمام چهار شنبه اسهال شدید داره و امروز (پنج شنبه) اسهال و استفراغ .شب دیگه خیلی نگران بودم تصمیم گرفتیم ببریمش بیمارستان ولی قبلش به دکترش زنگ زدیم که گفت اکثر مریضهاش این ویروس را گرفتن نباید اصلا لبنیات بخوره موز و سیب و یک عالمه نوشیدنی بهش بدیم ویروسیه و از دست کسی کاری بر نمیاد و دوره اش باید بگذره
الان پسریم خوابیده و من یک عالمه نگرانم
امسال درخت کریسمسمون همش لخت بود چون تا هرچی اویزونش میکردیم پسری بر میداشت و باهاش بازی میکرد و چند تا از حباب ها که بالا بود و دستش نمیرسید ما را صدا میکرد که بهش بدیم و پسری توپ بازی کنه باهاشون(جباب ها را پلاستیکی خریده بودم از ترس شایان). امسال یک عالمه کادو نصیبش شد امروز صبح هم زیر درخت هشت تا کتاب ویگلز با عروسک همه شخصیتهای گروه ویگلز با یک عروسکی که رو لگن نشسته با کتابها و سی دی هاش و خلاصه یک عالمه چیز دیگه را پیدا کرد.
پسری مامان امیدوارم خیلی زود خوب بشی عشق من.نگرانتم مامانی
این روزها درگیر امتحانات فاینالم. پنجشنبه ساعت ۸ صبح تو کلاس بودم تا ۱۱ شب .وقتی رسیدم خونه بچه ام از شوق اینکه من را دیده بود نمیخواست بخوابه و میخواست بازی کنه
مثل اینکه پسری عاشق رنگ بنفشه.تا یک چیز بنفش پیدا میکنه دستش میگیره و پرپل گویان روزش را میگذرونه . مثلا از دیروز تا الان نی بنفش لیوانش دستشه. من هی میگم بنفش اون میگه پرپل![]()
هرچی که من فارسی میگم شایان باید انگلیسیشو تکرار کنه گاهی هم گیر میده به من که حتما انگلیسی اون شی یا چیزی که داره درباره اش حرف میزنیم را بگم امروز داشتیم توپ بازی میکردیم بعد از تکرار زیاد من، آخر بازی موفق شدم بگیر و آفرین را جایگزین catch and good job کنم
قراره بچه های گروه پروژه مون دوشنبه دانشگاه جمع بشیم تا پروژه را واسه سه شنبه اماده کنیم شایانم قراره باهام بیاد بچه ها به شوخی میگن وقتی داره کار هر کس را مینویسیم اسم شایان را هم مینویسیم![]()
هفته پیش کاری پیش اومد نتونستم بیام خونه و دوباره برگردم به بابایی گفتم بیاد دانشگاه شایان را ازم بگیره بابایی تو ترافیک گیر کرد و کمی دیر رسید بچه ها به من که تو راهرو منتظر بابایی بودم تا بیاد اصرار میکردن شایان را ببرم سر کلاس طراحی استیل یکی از بچه ها به شوخی میگفت اگه از الان بیاریش سر کلاس و این چیزها را یاد بگیره چند سال دیگه که میره کلاس اول این چیزها را به معلمش بگه معلمش میگه این بچه جینیس هست(جینیس به فارسی چی میشه باهوش میشه؟ خسته ام حوصله ندارم بگردم معنی اش را پیدا کنم) استادم هم اومد بهش میگه اسمت چیه ؟ شایانم یک صدایی از خودش درمیاره که یعنی برو استادمم میگه اسم قشنگیه
(این استادم یک چهار قلو داره)
امشب که شب یلدا باشه رفته بودیم مهمونی کریستمس که هر کس به تعداد بچه ای که داره کادو میاره بعد کادو ها را بر حسب قرعه کشی با هم عوض میکنن .گیر شایانم یک کتاب افتاد که ستاره های تو آسمونش چراغ بودن که خاموش و روشن میشدن و موزیکم داشت یکی از دوستام هم براش یک اسباب بازی اورد که ماهی ها دهنشون باز و بسته میشه و باید با قلاب بگیریشون و یک کادو دیگه که هنوز بازش نکرده(چه دلی داره من که از فضولی داره میمیرم بدونم توش چیه )احتمالن فردا بازش میکنه. دیگه شایان به اون سنی رسیده که از کادو گرفتن حسابی ذوق میکنه و خوشحال میشه ![]()



