تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker عشق مامان و بابا
امروز آخرین روز  سال ۱۳۸۷ هست  من پست تولد شایان را از روزها قبل نوشته بودم ولی وقت نشد که اینجا بگذارمش الانم وسط نوشتن گزارش آزمایشگاهم نشسته ام دارم اینها را مینویسم .امیدوارم سال جدید هجری شمسی برای همه همراه با خوشی و سلامتی باشه. و روزهای فوق العاده خوبی در انتظارتون باشه.

اینم گزارش روز تولد پسمریم:

عسلک مامان

روز تولدت رفتیم باغ وحش .اولین ساختمون،یک ساختمون بزرگ پرندگان بود اونجا حسابی بهت خوش گذشت و لذت بردی بعد  رفتیم به طرف قسمت دوم که مال ببرها بود  این باغ وحش اینجوری طراحی شده که ما میریم تو یک نیمچه تونل شیشه ای که اونور شیشه  ببرها دارن واسه خودشون میگردن تا ما رفتیم تو تونلچه ببر اومد به طرف شیشه از اونجایی که هیکلش خیلی خیلی خیلی گنده بود  اندازه چهار تا آدم، حسابی ترسیدی چون بغل بابایی بودی بابایی هم حواسش نبود که داره میترسی  یکهو دید داره جیغ میزنی که بریم بیرون.ببر خیلی نزدیک بود شاید سه قدم ازمون فاصله داشت  یعنی اگه شیشه نبود اگه دستمون را دراز میکردیم میتونستیم بهش دست بزنیم .از اینجا دیگه هی میگفتی بریم خونه حسابی ترسیده بودی .قسمت خرس قطبی که خیلی دوسش داری اصلا حاضر نبودی بایستی(خرسها را با یک نرده الکی چوبی، از قسمت تماشاچی ها جدا کرده بودن خیلی جالب بود که حمله نمیکردن  چون فقط دو تا چوب جلوشون بود). قسمت زرافه ها کمی بهتر بودی قسمت گرگ و سگ وحشی که اصلا نزاشتی بریم توش . بعد از زرافه ها دیگه کم کم ارام شدی و تونستیم بقیه باغ وحش را ببینیم .فقط قسمت اسب ابی چون خیلی سرو صدا میکردن اولش زیاد دوست نداشتی ولی بعد  خوشت اومد مخصوصا از شناشون.

عزیزکم روز تولدت، اولین تجربه مشترک را با هم داشتیم .هر وقت که چرخ و فلک میشینی من کنارت می ایستم و مراقبت هستم ولی تو باغ وحش یک چرخ و فلک بزرگ بود که  به شکل حشرات بود و تو سوار مگس شدی منم سوار یک سوسک سبز ریز و دستهای هم را گرفتیم و با هم چرخیدیم.یکی از بهترین خاطرات عمرم را رقم زدی.

بیشتریم قسمتی که از همه بیشتر دوست داشتی، قسمت تمساح و مار بود که حسابی اونجا لذت بردی. روز خیلی خوبی بود.ممنون جیگرکم.

وقتی ما وارد باغ وحش شدیم و ماشین را پارک کردیم جلومون یک آبشار بود که برگشتی با ذوق گفتی waterfall من واقعا تعجب کردم من نمیدونم با این ساعتهای اندکی که تو مهد میگذرونی (۱۷ ساعت در هفته) چه جوری این همه لغت به انگلیسی بلدی چیزی که حتی تو مهد نمیتونی ببینی .

بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف یک اسباب بازی فروشی خیلی بزرگی که تو منهتن هست ویک عالمه چیزهای جالب برای بازی بچه ها داره که اونجا بازی کنی که وسط راه خوابت برد  بعد خواستیم بریم رستوران بعد از چند ساعت رانندگی  تو شهر  رفتیم یک اسباب بازی فروشی دیگه که اونجا برات چند تا کادو خریدم و تو حسابی ذوق کردی ولی بیشتریشو بهت نشون ندادم که بعد کادو پیچیده بهت بدم بعد رفتیم رستوران ایرانی که واسه اولین بار یک کوبیده کامل را تنهایی خوردی بعدش که رفتیم سوپر مارکت که برات وسایل کیک پزی را بخرم اونجا چیپس خواستی و من مونده بودم واقعا اشتها داری که دیدم نه فقط هوس بود.دیگه شب خیلی دیر رسیدیم خونه وقت کیک پختن نبود که موند واسه فرداش .هنوز لباسمون را عوض نکرده بودیم که همسایه مون اوومد خونمون و کادو تولدت را بهت داد که یک دست بند طلا بود که اسمت را روش نوشته بودن. این دست بند را حاضر نبودی دستت کنی ولی دستبند را با جعبه اش سه روز  دستت گرفته بودی و ول نمیکردی  باهاش می خوابیدی بیدار میشدی میرفتی بیرون خلاصه عاشق دستبند و جعبه اش شده بودی.

شنبه هفت مارچ مقدمات کیک را اماده کردم که با هم بپزیم ولی تو از صدای همزن برقی میترسیدی و حاضر به همکاری نشدی وقتی کیکت آماده شد اونقدر ذوق داشتی که نمیذاشتی من تزئینش کنم از صبح تا اون موقع هزار بار از من سراغ کیک تولدت را گرفته بودی بعد که از ت پرسیدم کیکت را میخوای یا کادو گفتی کادو. خیلی زرنگی کیک را که دیده بودی اماده است پس سراغ کادوت را میگرفتی برای تزئین کیکت از محبوبترین شخصیت کارتونیت استفاده کرده بودم که خیلی خیلی واسشون ذوق کردی

امسال واقعا درک میکردم که چقدر روز تولدت برات مهمه و چقدر دوسش داری در صورتی که دو سال پیش اصلا متوجه نمیشدی چه اتفاقی داره میوفته.عزیزترینم عاشقانه میپرستمت و امیدوارم خودت بدونی که چقدر برای من و بابایی عزیزی.



Thu 19 Mar 2009 | 11:45 AM | paybarah |
عزیز دل مامان

ساعت ۱۲ شب اومدم وبلاگت را باز کردم و دیدم تولد سه سالگیت را تبریک گفته همه خوشیهای دنیا ریخت تو دلم .خود ناقلات میدونی که چقدر واسه مامانیت عزیزی و چقدر عاشقتم.امیدوارم سالیان سال این روز را با هم جشن بگیریم عزیزم.قرار بود واسه شنبه یک مهمونی کوچولو برات بگیریم چون اگه من میخواستم همه دوستامو دعوت کنم خیلی میشدن خونه ما هم کوچولو هست واسه همین جا نداریم ولی از این جمع کوچولویی که قرار بود دعوت کنیم به هر کس گفتیم یک کاری داشت و گفت نمیتونه بیاد  بخاطر همین تولدت کنسل شد دیشب به بابایی جونت میگم اگه چند سال دیگه از من بپرسه تولد سه سالگیم کو بهش چی بگم بابایی بهم میگه تو هم عجب فکرهایی میکنی ها  مطمئن باش هرگز نمیپرسه

 امروز همش میامدی هی منو بوس میکردی میگفتی

Momy Happy birthday

و من میموندم که یعنی چی و چرا اینو میگی چون هیچ صحبتی از تولدت نبود . فردا(جمعه) که تولدت هست میخوایم ببریمت باغ وحش نیویورک ،برای اولین بار هست که داره میریم امیدوارم که خوشت بیاد .یک سیرکی هم قراره دو هفته دیگه بیاد اینجا اگه بلیط گیر بیارم میبریمت.امروز بعد از  happy birthday هایی که بهم گفتی بهت گفتم که فردا تولدت هست که گفتی کیک میخوای  بهت گفتم که فردا برات کیک میخرم.احتمالا فردا و اگه فردا دیر اومدیم خونه از باغ وحش ،پس فردا برات یک کیک خوشگل میخرم که سه نفری برات تولد بگیریم عشق مامان.

پسری مامان، عاشقانه میپرستمت عزیزم و ممنون که اینقدر خوبی



Fri 6 Mar 2009 | 0:15 AM | paybarah |
عزیز دل مامان

هفته ای که گذشت یک هفته رویای تو زندگی من بود برای اینکه چه وقتی که میخواستی بری مهد کودک و چه وقتی که میخواستی بری پیش پرستارت اصلا گریه نکردی و با روی خوش ازم جدا شدی روزهای اول فکر میکردم چون بعد از یک هفته تعطیلی  داره ازم جدا میشی اولاش خوب خواهی بود و کم کم گریه هات شروع میشه ولی  تا آخر هفته با روی خوش از من جدا شدی و من یک عالمه از این موضوع خوشحالم.

آخر هفته یک سرماخوردگی خیلی بد خوردیم .پنجشنبه که من نتونستم کلاس شبم را برم و از ساعت ۶ شب تا ۱۰ صبح خوابیدم بابایی هم که از سر کار اومده بود خیلی خسته بود و میگفت تا ساعت ۱ نصف شب بین خواب و بیداری بود و میگفت تو برای خودت تلویزیون نگاه میکردی و با اسباب بازیهات بازی میکردی و هر چند وقت به چند وقت هم میومدی به بابایی میگفتی

I miss you dady  , I love you baba

تا اینکه تو هم ساعت ۱ شب خوابیدی.

مامان آرمانی باهوش و جیگر تو وبلاگش نوشته بود که چقدر آرمان به نوار خروس زری پیرهن پری از احمد شاملو را دوست داره منم رفتم تو سی دی هایی که از ایران اورده بودم گشتم و سی دی اش را پیدا کردم اولش که واسه شانی گذاشتم ظرف صبحانه اش را برداشت و رفت نشست جلو ضبط صوت و خیره شد بهش (تا الان تجربه قصه بدون تصویر را نداشت) بعد کمی که گوش کرد حوصله اش سر رفت و شروع کرد به بازی کردن ولی من عملا نشسته بودم سر درسم ولی حواس و گوشم رو قصه بود فکر کنم برای من از شایان جذاب تر بود اون اولشم که خروسه با یک ریتم آروم شروع میکنه به اواز خوندن اومده به من میگه که  

ooooooooooohhhhhhhhhh  she's sad

و هی ناراحت بود که چرا خروسه غمگین هست البته خروسه اصلا ناراحت نبود و مضمون شعرش هم شاد بود ولی چون ریتمش اروم بود پسر ما فکر میکرد که غمگین هست.الان دیگه صدای خروس و غورباقه و مرغ را به فارسی یادش رفته و به انگلیسی میگه

چند روز دیگه تولد سه سالگی پسریم هست  اولین سال تولدش تنها چیزی که از سالی که گذشته بود یادم میومد سختی های خیلی زیاد بچه داری بود به طوری که منی که عاشق بچه ها بودم وقتی شایان شش ماهش بود تا صدای یک بچه ای را میشنیدم خیلی عصبی و ناراحت میشدم (شایان زیاد گریه نمیکرد ولی نمیدونم چه جوری از بچه زده شده بودم و یک وحشتی از بچه داشتم). دومین سال تولدش  بازم سختی ها یادم میومد ولی بازم مثل قبلا عاشق بچه ها شده بودم .ولی امسال اونقدر عاشق بچه ها هستم که میتونم به یک بچه دیگه هم فکر کنم(البته فقط در حد فکر) .داشتم فکر میکردم که میگن سختی های بچه داری میگذره و آدم همه چیز یادش میره درسته آدم واقعا سختی هاش یادش میره البته نه اینکه یادش بره ولی وقتی از دور به اون روزها نگاه میکنی  فقط یادت میاد که شب بیداری داشتی و سخت بود عمقش یادت نمیاد چون الان دیگه اونقدر شیرینی بچه ات زیاد شده که اون روزها خیلی دور و کمرنگ به نظر میاد. 

پ . ن: دیروز دکور اتاق را جوری عوض کردیم که پایین تخت ما، تخت تو را گذاشتیم  جوری که اگه از تختت قل خوردی بجای اینکه بیفتی رو زمین بیفتی رو تخت ما. و دیشب برای اولین بار تو تختت خوابیدی البته مامان کله اش اویزان رو بالشت بود تا بخوابی  ولی وقتی صبح بابایی کلیدش را جا گذاشته بود و بیدارمون کرد و رفتیم کلیدش را بهش دادیم برگشتیم که ادامه خوابمون را بکنیم  تو خواستی که بری رو تختت و نمیخواستی رو تخت ما بخوابی حالا من از صبح سر این موضوع یک عالمه خوشحالم  امیدوارم چند روز دیگه بهانه تختمون را نگیری و رو تخت خودت بخوابی پسرک مستقل شده من  



Sun 1 Mar 2009 | 2:33 PM | paybarah |
دیروز پنکه را روشن کرده بود و چند ساعت یک دونه دستمال سفره(که کمی از دستمال کاعذی کلفت تره ) را جلوی پنکه نگه داشته بود تا ببینه که چجوری با باد پنکه تکون میخوره تا بالاخره بعد از چند ساعت دستمال از وسط نصف شده و اومد به من میگه مامان شکست.

 امروز چند تا از اسباب بازیهاشو چیده بود روبروی پنکه و یکی یکی میبردشون جلوی باد پنکه نگه میداشت که ببینه با باد پنکه تکون میخورن یانه که تکون نمیخوردن  چون چوبی یا پلاستیکی بودن حتی دمپایی هاشم جلو باد پنکه نگه داشت و دید نخیر تغییری توش حاصل نمیشه



Mon 23 Feb 2009 | 0:33 AM | paybarah |