اینم گزارش روز تولد پسمریم:
عسلک مامان
روز تولدت رفتیم باغ وحش .اولین ساختمون،یک ساختمون بزرگ پرندگان بود اونجا حسابی بهت خوش گذشت و لذت بردی بعد رفتیم به طرف قسمت دوم که مال ببرها بود این باغ وحش اینجوری طراحی شده که ما میریم تو یک نیمچه تونل شیشه ای که اونور شیشه ببرها دارن واسه خودشون میگردن تا ما رفتیم تو تونلچه ببر اومد به طرف شیشه از اونجایی که هیکلش خیلی خیلی خیلی گنده بود اندازه چهار تا آدم، حسابی ترسیدی چون بغل بابایی بودی بابایی هم حواسش نبود که داره میترسی یکهو دید داره جیغ میزنی که بریم بیرون.ببر خیلی نزدیک بود شاید سه قدم ازمون فاصله داشت یعنی اگه شیشه نبود اگه دستمون را دراز میکردیم میتونستیم بهش دست بزنیم .از اینجا دیگه هی میگفتی بریم خونه حسابی ترسیده بودی .قسمت خرس قطبی که خیلی دوسش داری اصلا حاضر نبودی بایستی(خرسها را با یک نرده الکی چوبی، از قسمت تماشاچی ها جدا کرده بودن خیلی جالب بود که حمله نمیکردن چون فقط دو تا چوب جلوشون بود). قسمت زرافه ها کمی بهتر بودی قسمت گرگ و سگ وحشی که اصلا نزاشتی بریم توش . بعد از زرافه ها دیگه کم کم ارام شدی و تونستیم بقیه باغ وحش را ببینیم .فقط قسمت اسب ابی چون خیلی سرو صدا میکردن اولش زیاد دوست نداشتی ولی بعد خوشت اومد مخصوصا از شناشون.
عزیزکم روز تولدت، اولین تجربه مشترک را با هم داشتیم .هر وقت که چرخ و فلک میشینی من کنارت می ایستم و مراقبت هستم ولی تو باغ وحش یک چرخ و فلک بزرگ بود که به شکل حشرات بود و تو سوار مگس شدی منم سوار یک سوسک سبز ریز و دستهای هم را گرفتیم و با هم چرخیدیم.یکی از بهترین خاطرات عمرم را رقم زدی.
بیشتریم قسمتی که از همه بیشتر دوست داشتی، قسمت تمساح و مار بود که حسابی اونجا لذت بردی. روز خیلی خوبی بود.ممنون جیگرکم.
وقتی ما وارد باغ وحش شدیم و ماشین را پارک کردیم جلومون یک آبشار بود که برگشتی با ذوق گفتی waterfall من واقعا تعجب کردم من نمیدونم با این ساعتهای اندکی که تو مهد میگذرونی (۱۷ ساعت در هفته) چه جوری این همه لغت به انگلیسی بلدی چیزی که حتی تو مهد نمیتونی ببینی .
بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف یک اسباب بازی فروشی خیلی بزرگی که تو منهتن هست ویک عالمه چیزهای جالب برای بازی بچه ها داره که اونجا بازی کنی که وسط راه خوابت برد بعد خواستیم بریم رستوران بعد از چند ساعت رانندگی تو شهر رفتیم یک اسباب بازی فروشی دیگه که اونجا برات چند تا کادو خریدم و تو حسابی ذوق کردی ولی بیشتریشو بهت نشون ندادم که بعد کادو پیچیده بهت بدم بعد رفتیم رستوران ایرانی که واسه اولین بار یک کوبیده کامل را تنهایی خوردی بعدش که رفتیم سوپر مارکت که برات وسایل کیک پزی را بخرم اونجا چیپس خواستی و من مونده بودم واقعا اشتها داری که دیدم نه فقط هوس بود.دیگه شب خیلی دیر رسیدیم خونه وقت کیک پختن نبود که موند واسه فرداش .هنوز لباسمون را عوض نکرده بودیم که همسایه مون اوومد خونمون و کادو تولدت را بهت داد که یک دست بند طلا بود که اسمت را روش نوشته بودن. این دست بند را حاضر نبودی دستت کنی ولی دستبند را با جعبه اش سه روز دستت گرفته بودی و ول نمیکردی باهاش می خوابیدی بیدار میشدی میرفتی بیرون خلاصه عاشق دستبند و جعبه اش شده بودی.
شنبه هفت مارچ مقدمات کیک را اماده کردم که با هم بپزیم ولی تو از صدای همزن برقی میترسیدی و حاضر به همکاری نشدی وقتی کیکت آماده شد اونقدر ذوق داشتی که نمیذاشتی من تزئینش کنم از صبح تا اون موقع هزار بار از من سراغ کیک تولدت را گرفته بودی بعد که از ت پرسیدم کیکت را میخوای یا کادو گفتی کادو. خیلی زرنگی کیک را که دیده بودی اماده است پس سراغ کادوت را میگرفتی برای تزئین کیکت از محبوبترین شخصیت کارتونیت استفاده کرده بودم که خیلی خیلی واسشون ذوق کردی
امسال واقعا درک میکردم که چقدر روز تولدت برات مهمه و چقدر دوسش داری در صورتی که دو سال پیش اصلا متوجه نمیشدی چه اتفاقی داره میوفته.عزیزترینم عاشقانه میپرستمت و امیدوارم خودت بدونی که چقدر برای من و بابایی عزیزی.



