تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker عشق مامان و بابا
 
 

من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم

صفحه نخست


پست الکترونیک
 

آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

بازم روزها از پی هم به سرعت گذشت و من نتونستم  برای شایانم بنویسم. با درسها حسابی مشغولم و همینطور با شایان  پسریم همه انرژی مامانش را در طول روز میگیره این میشه که  وقتی نمیمونه مامانی به کارهای خودش برسه. شب هالووین من دانشگاه بودم تا برسم خونه نزدیک ۱۱ بود  ولی بابایی و شایان با هم خوش گذروندن و واسه مامانی یک عالمه شکلات جمع کردن .

چند روز پیش هم  پسریم یک خاطره خیلی بد را گذروند و اون تصادفی بود که مقصرش مامانی بود داشتیم از بیرون برمیگشتیم تو  بزرگراه نمیدونم یکهو چطور شد که کنترل فرمان از دستم در رفت و  سه یا چهار بار ماشین خورد به جدول وسط بزرگراه و پرت شد وسط بزرگراه ولی من هر کاری میکردم نمیتونستم نگهش دارم و در تمام اون مدت هم در حال جیغ زدن بودم  تا بالاخره ماشین وایستاد  تا ماشین وایستاد من از ماشین پریدم بیرون که شایان را که در حال جیغ زدن بود از  صندلی ماشینش در بیارم و اصلا اون لحظه فکر نکردم که من الان وسط بزرگراه هستم و نباید از تو ماشین تکون بخورم خلاصه از ماشین در اومدیم  چند نفر هم بهمون کمک کردن  تا پلیس و بابایی خودشون را برسونن خدا را شکر من و شایان هیچیمون نشد ولی بچه ام حسابی ترسیده بود قربونش برم  با اینکه تو این تصادف تنها کسی بود که باهام بود و از نظر روحی بهش صدمه زده بودم ولی تنها کسی بود که هیچی هیچی بهم نگفت و شبش راحت و زود خوابید و فرض کنین من با اون حال بد فرداش یک امتحان مشکل داشتم و مجبور بودم یک عالمه درس بخونم  و تا میومدم یک مسئله حل کنم هی لحظه تصادف جلو روم میومد خیلی تجربه بدی بود تا الان تو عمرم تجربه به این بدی نداشتم ولی خدا راشکر ما چیزیمون نشد  ماشین هم که درب و داغون شد

این گزارش تلگرافی را داشته باشین تا زود برگردم و از کارهای جیگر طلام بنویسم

+ نوشته شده در  Sat 24 Nov 2007ساعت 1:3 AM  توسط paybarah  |