<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عشق مامان و بابا</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 06:40:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سنجابهای شیطون</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>-یک کانال تلویزیونی هست که هر وقت ما خونه هستیم فقط اون کانال روشنه چون پسری ما عاشق برنامه هاشه و  هر نیم ساعت به نیم ساعت هم کارتوناش عوض میشه منم هر وقت میخوام تلویزیون را خاموش کنم واسه اینکه پسری گریه نکنه واسه قطع کردن کارتونش نزدیک تموم شده یک سری از کارتونش  کنترل را دستم میگیرم میرم میشینم کنارش تا  اون قسمت کارتونش تمام میشه و اسم تهیه کنندگان و دست اندرکاران میاد زود میگم  اه تمام شد و بعد تلویزیون را خاموش میکنم   حالا این پسری ما یاد گرفته تا هر قسمتی تمام میشه و این اسمها میاد میدوه و میره کنترل را برمیداره و میره جایی قایم کنه که ما نتونیم کانال را عوض کنیم یا تلویزیون را خاموش کنیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; گاهی ما اصلا حواسمون نیست با تکاپویی که پسری میفته میفهمیم جریان از چه قراره.جاهایی که کنترل را قایم میکنه هم خیلی بامزه است مثلا ته سالن یک میز بلندی هست که روبرو جایی هست که ما میشینیم از اونجایی که میز بلنده شایان نمیتونه بالاش را ببینه پس کنترل را ورمیداره و میره جلو میز می ایسته رو نوک پاش و با زحمت کنترل را میگذاره رو میزه خودش از اون زیر نمیتونه ببینتش ولی  ما که راحت میتونیم ببینیم کجاست&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; گاهی تو کمد اسباب بازیهاش قایم میکنه گاهی اتاق خواب یا اشپزخونه خلاصه اگه ما همون لحظه ای که در حال قایم کردن هست با چشم دنبالش نکنیم و نبینیم که کجا قایم میکنه گاهی واقعا به مشکل برمیخوریم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقتی صدای تلفن را میشنوه(ممکنه تو فروشگاه باشه یا مال همسایه یا مال خودمون) یا میخواد ما را صدا کنه  که یعنی من را نگاه کنین یا وقتی گوشی تلفن را برمیداره  بلند میگه هالو یک چیزی بین  hello  و الو با یک لهجه غلیظ امریکایی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هنوز وقتی که یکی خوابیده میگه  ش ش ش ش ش ش   اسم کسی را که خوابه میگه بعد میگه اسلیپینگ  یعنی ساکت باش ولی بعد از یک ماه خونه موندن و نرفتن به مهد   come تبدیل شده به بیا  اونم فقط تو محیط خونه وگرنه بیرون و با دیگران هنوز همون  come  هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقتی میخواد توجه من را جلب کنه بدو بدو میاد میگه ........... momy did you say   نقطه ها میتونن با هر چی پر بشن یا یک کلمه با معنی یا بی معنی منم همش باید بگم نه مامان جان من اینو نگفتم  شاید این سوال روزی صد بار تکرار بشه ولی من عاشق لهجه اش هستم  مثلا دید یو را میگه دیج یو  ولی من هنوز همه سعی ام را میکنم فارسی حرف بزنه .یادمه قبلا وقتی تو گروه ایرانیای یاهو مریم جون میگفت که چقدر از حرف زدن قاطی  فرانسوی فارسی علیرضا جونی لذت میبره بعضیا بهش اعتراض کردن که همه دلشون میخواد بچه هاشون فارسی را صحیح حرف بزنن حالا تو  غرب زده شدی که از اینجور حرف زدن بچه ات لذت میبری و مریم جون هم میگفت که هر جوری بچه ام حرف بزنه من لذت میبرم که منظورش را با هر زبونی که بتونه به من میفهمونه  حالا من احساس اون موقعش را درک میکنم  واقعا حرف زدن شایان به هر زبانی که باشه برای من لذت بخش هست  البته اگه این تنبلیش را بگذاره کنار و کمی بیشتر حرف بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-گاهی میاد و به من میگه momy momy   ohhhh    noooo  منم میگم چی شده مامان جان بازم با یک حالت متاثر تو چهره اش که مثلا خیلی دلش سوخته و ناراحنه همون جمله اش را با هیجان تکرار میکنه آخرش هم ما نمیفهمیم چه اتفاقی افتاده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- امروز رفته بودیم پارک  منم برای شایان کمی بیسکویت و  خوراکی برداشته بودم که تو یک کیف  کلفت مقوایی گذاشته بودم و از کالسکه اش اویزون کرده بودم و  شایان سوار تاب بود و داشت تاب میخورد که یکهو دیدم دو تا سنجاب دارن با شدت با هم دعوا میگیرن کمی که دقت کردم دیدم دعواشون سر یک بسته از  gold fish های شایان هست خیلی شوکه شدم فرض کنین این وروجکها رفتن تو کالسکه شایان  اومدن برن تو ساک از اونجایی که رو ساک کاپشن شایان بود(هنوز اینجا هوا سرده و غروب طوفان میشه) کمی کاپشن را هل دادن ولی جاشون کم بود که رد شن کمی از ساک را خوردن و رفتن توش  این بیسکویتهای کوچولو را که شیرین هم نیستن را با پلاستیکش کامل برداشتن و از ساک در اورده بودن یک عالمه مسافت را هم رفته بودن بعد دعواشون شده بود حالا شایان اینها را دیده گریه گریه من فیشی فیشی ام را میخوام میگم مامانی حالا بده به اینها گناه دارن جیغ که ازشون بگیر تا من بخورم حالا همینجوریش یک عالمه کم غذاست و هیچی نمیخوره یک عالمه چیز دیگه هم براش برده بودم هیچی را نمیخواست فقط همون فیشی فیشی هاشو میخواست از دست این بچه ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 06:40:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز پدر</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;بابا جونی روزت مبارک&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600 size=1&gt;بابا جونی ممنون که اینقدر خوبی. ممنون اینقدر به مامانی کمک میکنی. ممنون از اینکه علاوه بر کار بیرون تو کار خونه هم یک عالمه کمک میکنی  غذا درست میکنی ظرف میشوری خونه را مرتب میکنی و  خلاصه هر کاری که از دستت بر بیاد برامون میکنی. ممنون از اینکه وقتی مامانی میره دانشگاه شایان را به بهترین نحو  نگه میداری تا مامانی خوب درس بخونه و واسه همین فداکاریهات هست که مامانی این ترم همه نمراتش آ شد و فقط یک ب داشت. ممنون از اینکه  از تماشای بیس بالت میزنی تا شایان کارتونش را نگاه کنه .ممنون از اینکه لگدهای شبانه شایان را تحمل میکنی. ممنون از اینکه همه سعیت را میکنی تا بهترینها را برامون فراهم کنی. ممنون از اینکه بهترین بابای دنیا هستی.یک دنیا ممنون عزیزم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600 size=1&gt;هفته پیش تولد بابا جونی بود و ما هم یک عالمه براش کادو خریده بودیم  و من هزار بار اونها را کادو پیچیدم وشایان دوباره بازشون کرد وقتی هم کادوها را به بابایی دادیم شایان نشست با حوصله همه را باز کرد تا بابایی میخواست بهشون دست یزنه شایان از دستش میکشید و میگفت  mine  خلاصه نذاشت بابایی کادوهاشو لمس کنه دیگه آخرهاشم خسته شده بود چون هر چی باز میکرد میدید هیچی برای اون نیست بخاطر همین دیگه کادوهای آخر را با بی میلی باز میکرد و اول میگرفت دستش و کمی با زبون خودش که ما نمیفهمیدیم درباره کادو حرف میزد (فکر کنم گله میکرد که چرا هیچی مال اون نیست) بعد یواش یواش شروع میکرد به باز کردن. وقتی همه کادو ها را باز کرد بعد همه کاغذ کادوها را که ریز ریز شده بود(چون خودش باز کرده بود مثل یک موش کوچولو کاغذها را ریز ریز کرده بود) را جمع کرد و ریخت تو آشغال دونی بدون اینکه ما چیزی بهش بگیم خیلی جدی هم این کار را میکرد . همون روزی که من کادوهای تولد بابایی را کادو پیچیدم کادو روز پدر را هم کادو پیچیدم و تو کمد قایمش کردم تا اینکه چند روز پیش پسری تو کمد پیداش کرد و ذوق کنان اورد و بهم نشون داد هر چی خواستم بازم تو کمد قایم کنم رضایت نداد و میخواست که بازش کنه و این شد که بابایی کادوشو چند روز جلوتر دریافت کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600 size=1&gt;بابابزرگی مهربون روزتون مبارک باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600 size=1&gt;روز همه باباهای مهربون جهان مبارک&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 09:06:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت پس از سه ماه</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>سلام سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بعد از یک غیبت خیلی طولانی برگشتم فکر کنم یک فصل شده.این ترم خیلی  با دانشگاه مشغول بودم ساعتهای کلاسم خیلی بدجور بود اصلا به هیچ کاری نمیرسیدم  خلاصه نشد که این ماههایی که پسری مامان به سرعت در حال طی کردن مراحل رشدش هست را ثبت کنم. از دیروز هم این ترم من و پسری تمام شده و این سه ماه را با همیم البته من یک ماه دیگه هم ترم تابستونی دارم که شبها میرم و شایان با بابایی جونش هست. (راستی بابایی هی میگفت بیا این وبلاگ پسرم را بنویس منم هی میگفتم باشه امروز فردا که تا همین حالا طول کشید).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسری مامان خیلی بیشتر از فارسی انگلیسی حرف میزنه  نمیدونم چرا ،فرض کنین ما همیشه باهاش فارسی حرف زدیم بعد ببینین که اولین کلمه هایی که جدی یا تو خواب و بیداری میگه انگلیسی باشه  خلاصه موندم که چرا بچه ها زبانی را که تو کشورش زندگی میکنن زودتر حرف میزنن. یکی از کلمه های بامزه ای که میگه  کَمپاکه هست که فکر کنم همون come with me  باشه که اینجوری تلفظ میکنه  جدیدا به جای ماما به من میگه مامی  یا به یک لحن کشیده میگه yeeeeeees  که خیلی بامزه هست هروقت هم که مشغول یک کاری هستم  واسه اینکه توجه من را به خودش جلب کنه میگه  hi mama .یک چیز جالب اینه که دو کلمه هم به گیلکی میگه در حالی که من هرگز باهاش گیلکی حرف نزدم  حتی مامان و بابام با منم گیلکی حرف نزدن بلدم حرف بزنم ولی نه به روونی اونها حالا این پسری ما دو تا  کلمه به گیلکی میگه  .افتاد را میگه کته که به گیلکی ما به افتاد میگیم بکته . و به بده میگه هَدی  که به گیلکی دقیقا همین کلمه میشه. واقعا موندم از کجا یاد گرفته یعنی از پارسال که ایران بودیم تو ذهنش مونده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق تلویزیون شده برنامه های مورد علاقه اش   :بیل کوچولو  ، خرس کوچولو، دورا، دیه گو ،  wow!wow!wobzy  ، روبی و مکس  هستن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز کتابخونه محله مون برنامه قصه خونی و تنقلات خوری داشت  که از اونجایی که دیگه من و پسری بیکاریم رفتیم و خیلی خوب بود یک خانمه با مشارکت بچه ها براشون کتاب میخوند در حالی که بچه ها تنقلاتشون را میخوردن حالا یکی از کتابها اینجوری بود که تو اون صفحه میگفت این حیوون چی میگه بچه ها میگفتن بعد که ورق میزد صداشو میگفت  به قورباغه رسید گفت قورباغه چی میگه بچه ام هم جبغ زد قور قور  که ورق زده و میبینیم که قورباغه میگه رَبیت رَبیت  خدا وکیلی آخه ربیت چیه که اینا میگن بچه ام خیلی خورد تو ذوقش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز وقتی برده بودمش مهد یکی از همکلاسیهاش اونجا بود  که اسمش  carmin هست منم برگشتم به شایان گفتم نگاه، کارمین هم اومده برو پیشش برگشته به من میگه کارمین نه کارماین  خلاصه از الان  ایراد گرفتنش به زبان من شروع شده خدا بقیه اش را به خیر بگذرونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد از شیر گرفتنش خیلی خوب و راحت عمل کرد و زود با شرایطش کنار اومد  ولی هنوز هیچ آمادگی نشون نداده که از پوشک بگیرمش براش یک لگن خریدم که شکل المو هست  و وقتی المو را فشار میدی هی تشویقت میکنه که این شده اسباب بازی اش و روش میشینه در حالی که پوشک پاشه و هی دگمه اش را فشار میده تا تشویقش کنه یا عروسکهاش یکی یکی میرن تو لگنش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو این زمستون هر چند وقت به چند وقت گوشت چرکی میشد  حدود شش یا هفت بار، تا دکترت ما را فرستاد پیش متخصص گوش وحلق و بینی  .اینجا بچه ها گوششون خیلی چرکی میشه از اونجایی که بهشون یک آنتی بیوتیک قوی هم نمیدن  کامل خوب نمیشن  خلاصه وقتی دکتر گوشت را دید یک تصویری از گوش داخلی بهمون نشون داد و برامون توضیح دا د که این فضایی که  پشت پرده گوش هست وقتی گوش چرکی میشه  یک مایع سفید رنگی داخل اون پر میشه با خوردن انتی بیوتیک اون مایع سفید رنگ تبدیل به یک مایع بیرنگ میشه ولی هنوز اون فضا پر از اون مایع بیرنگ هست و کم کم اون مایع کم و کمتر میشه تا کامل از بین بره و دیگه تو اون  محوطه چیزی باقی نمونه حالا وقتی اون مایع سفید تبدیل به مایع بیرنگ میشه دیگه تو  این مرحله گوش چرکی نیست حالا مال شایان هم تو همه این مدت به این صورت بود که بچه ام همش تو گوشش پر آب بود  فقط وقتی سفید میشد  دکترش بهش انتی بیوتیک میداد و وقتی بیرنگ میشد چکش میکرد و میگفت خوب شده  دکتر گوش و حلق و بینی گفت الان شایان صدا ها رو جوری میشنوه که انگار از تو آب داره میشنوه  خلاصه گفت اول یک آنتی بیوتیک قوی بهش میدم واسه یک دوره یک ماهه که اگه خوب نشد باید از تیوپ استفاده کنیم که اونم یک پنبه خیلی کوچیک تو گوشش میگذارن که این آبها را جمع کنه و خودش برای خودش در میاد که یک عمل سرپایی حساب میشه  حالا بعد از این همه مراحل تازه بهش آموکسی سیلین داده هر چی به دکتره گفتم بابا یک پنی سیلین به بچه ام بزن خوب بشه ما همه کوچیک بودیم تا یک سرفه میکردیم پنی سیلین منتظرمون بود گوش نکرد خدا دکتر شکوری را بیامرزه رفتن به اونجا برابر بود با زدن پنی سیلین حالا چون فامیلمون هم بود مثلا خوبی میکرد حتما پنی سیلین را میزد تا زود خوب بشیم  یک خاطره از همین پنی سیلین ها هم دارم که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز من سرما میخورم از اونجایی که مامان باید میرفت اداره بابا هم مدرسه داشت مامانیم(مامان مامانم) منو برد دکتر و مثل همیشه پنی سیلین تجویز شد  به مامانی گفتم آمپول نداد مامانی هم گفت نه فکر کنم ۱۰ سالم بود خلاصه مامانی رفت داروها و آمپولها را گرفت منم رفتم سر کوچه وایسادم که اگه امپول داده باشه بتونم فرار کنم  مطب آمپول زنه هم بالای مغازه بابا بود که پیش مطب دکتر میشد خلاصه مامانی خیالم را جمع کرد که آمپول نداده منو با کلک تا جلو مغازه بابا آورد  منم وایساده بودم داشتم ویترین را نگاه میکردم که یکهو دیدم مامانی داره دستم را میکشه که از پله های آمپول زنی بالا ببره  اون موقع جلو مغازه ها یک میله میگذاشتن نمیدونم اون میله ها واسه چی بود ولی همه مغازه ها داشتن شاید واسه اینکه دوچرخه ای چیزی به ویترین نخوره خلاصه مغازه بابا هم همون میله را داشت  تا دیدم مامانی داره دستم را میکشه پاهام را دور میله قلاب کردم مامانی خم میشد پاهامو ازاد کنه دستمو قلاب میکردم مامانی دید از پسم بر نمیاد یکی از همکارای بابا را صدا کرد  حالا من داره جیغ میکشم همه مردم هم دورمون جمع شدن که ببینن چه خبره  خلاصه اون همکار بابام هم تنهایی از پسم بر نیامد یکی دیگه از همکارهای بابام اومد  دو تا مرد به اون بزرگی منو بالا سرشون گرفتن و منو از پله ها بردن بالا در حالی که همه هم جمع شده بودن.خلاصه منو نگه داشتن تا دکتر تست کنه وقتی تست تموم شد به مامانی گفتم تموم شد گفت آره منم با خیال راحت نشسته بودم که دیدم یکی دیگه داره آماده میکنه اومدم فرار کنم دیدم در قفله  راهی نداشتم رفتم تو اتاقی که سرم میزدن  که اونجا منو گیر اوردن و رو زمین آمپولمو زدن  حالا لاهیجان هم شهر کوچیکیه فرداش هر کس مامانی را میدید میگفت اون نوه شما بود دیروز چی شده بود؟ خلاصه ابرو مامانی را حسابی بردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اینجا این دکترها یک آمپول به بچه ام نمیزنن که زودتر خوب بشه  حالا که داره  آموکسی سیلین مصرف میکنه تا ببینیم چی میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 05:30:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از شیر گرفتن</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>پسری مامان، نفسم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه بدونی که چقدر دلم گرفته .این روزها خانواده کوچیکمون داره یک بحران را پشت سر میگذاره.امروز دومین روزیه که تو دیگه شیرم را نمیخوری.قرار بود پنجشنبه پیش شیر را ازت بگیرم که با وساطت بابایی که میگفت در سال ۲۰۰۸  ازش بگیر به این پنجشنبه موکول شد حالا چرا پنجشنبه چون جمعه و یکشنبه بابایی تعطیله و بهمون کمک کنه خلاصه پنجشنبه صبح که از خواب بیدار شدی  حدود یک ساعت شیر خوردی که این کمی غیر عادی بود چون همیشه صبح یک کوچولو میخوردی چون در طول شب هر یکساعت به یکساعت شیر میخوردی  منم یکعالمه غصه داشتم که این اخرین باره که این لحظات را داره تجربه میکنم من از وبلاگ مامان آوین کوچولو لینک یک نمایش عروسکی کوتاه را دیده بودم که به زبان فرانسه بود  اون را برات گذاشتم تو اصلا به تلویزیون یا سی دی های بچه ها یا فیلم هیچ علاقه ای نداری  ولی نمیدونم تو این آهنگ فرانسوی چی داشت که تو را میخکوب خودش کرد  روز پنجشنبه شاید تو بیشتر از ۱۰ ساعت نشستی و اون آهنگ دو دقیقه ای با چند تا  از آهنگهایی را که اون خانومه خونده بود را گوش کردی حالا اینها فرانسوی میخونن و ما هیچی نمیفهمیم منم مجبور بودم پیشت بشینم چون هر دو دقیقه  یکبار که تموم میشد باید از اول برات میگذاشتم  دیگه سردرد گرفته بودم به عبارت ساده تر داشتم دیوونه میشدم من متنفرم از اینکه یک آهنگی پخش بشه و من نفهمم که چی میگن  خلاصه  ساعت ۱۰:۳۰ شب به بهونه اینکه خانومه و خرگوشه و هاپو و پاندا(عروسکهایی که با خانومه نمایش اجرا میکردن) رفتن خوابیدن بردمت بخوابونمت  شیر خواستی که گفتیم خراب شده  قرار شد رو پای من بخوابی زود خوابت برد چون بعدالظهرش اصلا نخوابیده بودی و خیلی خسته بودی  ولی تا اوردمت رو تخت بگذارم نیمه بیدار شدی همیشه این موقع بهت شیر میدادم و دوباره میخوابیدی ولی چون این بار شیری در کار نبود بیدار شدی و گریه کردی دوباره بردمت که رو پا بخوابونم  یک ساعت تمام تکونت دادم تا بخوابی که نخوابیدی و بابایی را خواستی برگشتیم پیش بابایی من رو شکمم خوابیده بودم بابایی بلند شد که ببرتت رو پاش بخوابونه که  تو شروع کردی به بوسیدن کمر و پشتم که مامانی تو رو خدا من را از خودت جدا نکن دیگه اون موقع بود که نتونستم خودمو نگه دارم و شروع کردم به گریه و حالا مگه دیگه بند میاد  .عزیزکم میدونم  شیر خوردنت تو این سن دیگه همش نیاز عاطفی هست واسه همین تو این دو روز سعی کردم همه توجهم را بهت اختصاص بدم که کمبودی احساس نکنی بعد بابایی تو بطری برات شیر گرم کرد(اولین بار بود که از بطری شیر میخوردی) کمی خوردی و بعد ساعت ۱۲:۳۰  رو پاهای من خوابت برد این بار خوابت سنگین بود و بیدار نشدی  من هم رفتم یک دوش گرفتم و برگشتم  که ساعت ۱:۳۰ دوباره بیدار شدی و من دوباره با زحمت زیاد تو را رو پام خوابوندم و دیگه حاضر نبودم ریسک کنم و بگذارمت رو تخت این شد که تا ساعت ۶ صبح رو پام خوابیدی  هر نیم ساعت هم هی بابایی میومد میگفت تو را بدم به بابایی که میگفتم نه میخواستم  کمی بخوابی و آرامش داشته باشی میخواستم پیشت باشم حالا که نمیتونستم بهت شیر بدم حداقل پیشت باشم  که ۶ صبح بیدار شدی و چون شیری در کار نبود با بطری هم که میخواستم بهت بدم قبول نمیکردی این شد که کاملا بیدار شدی تو را دادم دست بابایی و من رفتم تا ساعت ۱۱ گرفتم خوابیدم متوجه میشدم وقتی خوابم گاه بیگاه میای بوسم میکنی ولی خسته تر از اون بودم که بخواهم جواب بوسه هات را بدم بعد من بیدار شدم بابایی رفت خوابید  بابایی صبحانه ات را بهت داده بود  ولی هر کاری میکردم نمیخوابیدی  راستی نصفه شب که پا شده بودی هی سراغ خانومه و خرگوشه و هاپو و آقا و .... را میگرفتی که من باید تک تکشون را میگفتم که خوابیدن شایانم باید بخوابه  دیگه صبح رفتی جلوی کامپیوتر نشستی که برات بزارم یک ساعت هم اونها را نگاه کردی دیدم خیلی خسته ای و حاضر هم نمیشی بخوابی هر شب ۱۰ یا ۱۱ ساعت میخوابیدی ولی اون شب شاید پنج یا شش ساعت خوابیده بودی این شد که لباس تنت کردم و بردمت با ماشین دور بزنم تا بخوابی که زود خوابت برد کمی دور زدم تا بابایی هم پا شد و با هم رفتیم بیرون که تو توی راه خواب بودی رفتیم اکیا اونجا کمی بازی کردی بعد رفتیم مال پهلوییش که وسایل بازی بچه داره اونجا هم بازی کردی بعد هم رفتیم تارگت اونجا هم رفتی قسمت اسباب بازیهاش و بازی کردی شب وقتی برگشتیم خونه  چند بار هی میگفتی مامان شی شیر  وقتی میگفتم خراب شده چون قدت تا پاهام میرسه پاهامو میبوسیدی که شاید بهت بدم  اگه بدونی با این کارات چه آتشی تو دلم میزنی  ایکاش گریه میکردی جیغ میکشیدی منو میزدی ولی هر بار که بوسم میکنی میخوام از غصه بمیرم . میدونی چیه این روزها خیلی سخت هم مریضی از اول زمستون این چهارمین دوره آنتی بیوتیکی هست که داره مصرف میکنی اونقدر دماغت را گرفتم یک لایه پوستش رفته و  با کوچکترین تماسی خون میاد با همه اینها خودت میای جلو که دماغت را بگیرم مجبور بودم از شیر گرفتنت را تعطیلات بین دو ترم انجام بدم وگرنه صبر میکردم تا حالت کمی بهتر بشه ۲۲ ماه شیر خوردی  زود گذشت؟ نمیدونم ولی از الان خیلی خیلی دلم برای اون لحظات تنگ شده  ولی این روزها اصلا نباید به این موضوع فکر کنم چون وگرنه برام نیرویی نمیمونه  این دفعه که برای چک آپ رفته بودی دکتر قدت  توی منحنی رشد جهش خوبی داشت یعنی قبلا زیر میانگین بودی ولی این بار بالای میانگین ولی وزنت سقوط داشته قبلا بالای میانگین بودی این بار پایین میانگین چون عملا تو در شبانه روز چیزی غیر از شیر من و نون نمیخوردی حالا امیدوارم که غذا خوردنت کمی بهتر بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جیگر مامان اگه بدونی چقدر عاشقتم بدون که از بدجنسیم نیست که بهت شیر نمیدم مجبورم امیدوارم امشب کمی بتونی بخوابی نفسکم.ایکاش دو رو برمون شلوغ بود تا تو کمی با دیگران سرگرم میشدی و  کمتر به شیر ندادن من توجه میکردی حالا شاید فردا سر خاله مهدیس خراب بشیم تا تو  کمی سرت گرم بشه تا ببینم چی میشه. راستی این بهشتی که قراره زیر پای مادران باشه  مادری که  دست تنها بچه اش را بزرگ میکنه بهشتش با مادری که یک عالمه کمک داره فرقی میکنه؟ درنا جونم واقعا نمیدونم تو چیکار میکنی دست تنها دختر ، خسته نباشی &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jan 2008 06:14:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یلدا نام یک فرشته است</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>یلدا نام فرشته ای است ، بالابلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشید. تا آدمها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه میرفت و لا به لای خواب های زمین لالایی هایش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد میوزید و شب به بوی او آغشته میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا شبی از خدا پاره ای آتش غرض گرفت.آتش که میدانی، همان عشق است.یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد.آتش در یلدا بارور شد فرشته ها به هم گفتند :(یلدا آبستن است.آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید میبخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد دیگر زنده نخواهد ماند). فرشته ها گفتند:( فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا همیشه همین کار را میکند، می میرد و به دنیا می آورد.یلدا آفرینش را تکرار میکند. راستی ، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                                  عرفان نظر آهاری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقدیم به &lt;A href=&quot;http://babayefarda.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;یلدا خانم &lt;/A&gt; وبلاگستان به مناسبت دومین سال تولدش&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Dec 2007 06:46:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسویه حساب</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>پول این ترم مهدکودک شایان با پول این ترم دانشگاه من برابر شده و لازم به توضیح هست که فقط ساعاتی که من تو کلاس درس بودم  شایان به مهد میرفت و از کلاس باید مستقیم میرفتم برش میداشتم و نصف کلاسهای من شبها تشکیل میشد که بابایی  شایان را نگه میداشت فکر کنم اگه شایان همه ساعتهایی که من تو کلاس بودم رو مهد میرفت خرج تحصیل(!) اون از من بیشتر میشد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 16:38:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پراکنده</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>اصلا نمیخوام بین نوشته هام این همه فاصله بیوفته ولی چاره ای ندارم  ترجیح میدم وقتی که خونه هستم شایان منو بیشتر ببینه . آستان تحمل شایان مراحل گوناگونی داره اگه تو خونه مشغول کار کردن باشم تا یکی دو ساعت میتونه تحمل کنه مرحله بعدی  درس خوندن هست که اونم نیم تا یک ساعت با خط خطی کردن کتابهام سرگرم میشه(البته نباید ماشین حساب را ببینه ) ولی نشستن پای کامپیوتر دیگه ماکسیمم نیم ساعت هست خیلی به این موضوع حساس هست من یک عالمه از نقشه هام مونده ولی از دست شازده نمیتونم بشینم پای کامپیوتر این روزها هم دیگه همه استادا کارها را تایپ شده میخوان خلاصه  با این پسری برنامه داریم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب از اتفاقات رانندگی بگم  اون تصادف کذایی که داشتم روز سه شنبه بود  که دیگه کلاس شبم را نرفتم  چهارشنبه و پنجشنبه و حمعه هم بخاطر روز شکرگذاری تعطیل بودیم تا دوشنبه  خلاصه دوشنبه ماشین بابایی را برداشتیم و رسوندیمش سر کار  که بعدش ماشینش را برداریم و بریم دانشگاه بابایی هم یک عالمه سفارش که مواظب باش   من هم گفتم حتما  چون اونقدر خاطره بدی از تصادف  برام مونده بود که دیگه نمیخواستم تکرار بشه خلاصه من و شایان داشتیم میرفتیم  خیابون عریض وسط هم خط ممتد دو تایی (یعنی دیوار) سرعتمون هم پایینتر از حد مجاز که یکهو یک نفر از  طرف راستم تو یک ثانیه  از پارک در اومد و شروع کرد به  u turn و من هر چی ترمز گرفتم و بوق زدم نتونستم از تصادف جلوگیری کنم  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; دیگه بماند با چه رویی به بابایی زنگ زدم   حالا به هر کس بگی هیچ کس نمیگه مقصر کی بوده همه میگن تو یک هفته دو تا تصادف داشته  رفته بودم سر کار بابایی یکی از همکاراش میگفت خطرناکی ها   خیلی ناراحت کننده هست که بدون اینکه مقصر باشی متهم بشی  حالا از این خاطرات رانندگی اینم بگم که یک روز داشتیم میرفتیم دنبال بابایی ساعت ۱۲:۳۰ نصف شب بود و پشت چراغ قرمز وایساده بودیم که  چراغ  تقاطع زرد شد یک ماشین اومد با سرعت چراغ زرد را رد کنه نمیدونم چی شد یکهو جلوی ما کله پا شد و ماشین وارونه افتاد جلومون . وای اونقدر ترسیده بودم هیچ کس هم توش تکون نمیخورد چند نفر پیاده شدن که برن کمک منم ۹۱۱ زنگ زدم تا  خودم را کنترل کنم که بگم کجا هستیم  ماشینهای پلیس رسیده بودن  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از پسریم بگم که یک عالمه بزرگ شده هنوز زیاد حرف نمیزنه ولی قبلا به بچه ها میگفت نی نی ولی الان میگه baby  صدای اکثر حیوونات را در میاره  از چمله : سگ  گربه  اردک  خروس مرغ  قورباغه  اسب و غیره  صبح که از خواب پا میشه قبل از اینکه چشمهاشو باز کنه سراغ باباشو میگیره و من هر روز صبح باید یاداوری کنم که بابایی سر کار هست  غذا هیچی نمیخوره  در شبانه روز فقط نون میخوره اگه این دفعه هم دکترش گفت عادیه میبرمش پیش دکتر تغذیه تا الان تو عمرش لب به تخم مرغ نزده گوشت خیلی کم فقط بصورت کبابی میخوره  سبزیجات اصلا نمیخوره  خلاصه غیر از نشاسته هیچی نمیخوره  دندوناش کم کم همه دارن در میان   خیلی هاش در اومدن وقتی اولین دندونش از سری دوم را دیدم به اندازه اولین دندون در اوردنش خوشحال شدم یک وقفه چند ماهه بینشون بود  الان پسریم مریضه سرماخورده بود بردمش دکتر گفت که گوش راستش بازم چرکی شده این دومین بار هست که  چرکی میشه البته از اوندفعه تا این دفعه  تو دماغی حرف زدنش قطع نشده بود من حدس میزنم دفعه قبل هم کامل خوب نشده بود و این ادامه همونه وقتی به دکترش گفتم گفت دو هفته دیگه بیارش تا ببینمش که مصادف میشه با چک آپش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند مدت پیش با خاله مهدیس رفته بودیم رستوران من و خاله مهدیس طرف مبله نشسته بودیم بابایی رو صندلی .شایان هم داشت پشت من و خاله مهدیس رو مبل راه میرفت که یکهو دیدیم ساکت شد نگو آقا رفته بود پشت خاله مهدیس قایم شده بود و داشت کارشو میکرد  بچه ام جایی امن تر و دنج تر از اونجا پیدا نکرده بود وقتی میخواد کارشو کنه میره یک گوشه رو زانوهاش میشینه و شروع میکنه زور زدن  موقع برگشت هم خاله مهدیس ردیف پشتی کارسیت شایان نشسته بود و براش صدای گربه در میاورد  و شایان نمیدیدش که یکهو شایان هم صدای سگ درآورد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جیگر طلایی شده که لنگه نداره  براش میمیرم فقط خدا کنه زودتر به غذا خوردن بیوفته  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Dec 2007 05:33:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصادف</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>بازم روزها از پی هم به سرعت گذشت و من نتونستم  برای شایانم بنویسم. با درسها حسابی مشغولم و همینطور با شایان  پسریم همه انرژی مامانش را در طول روز میگیره این میشه که  وقتی نمیمونه مامانی به کارهای خودش برسه. شب هالووین من دانشگاه بودم تا برسم خونه نزدیک ۱۱ بود  ولی بابایی و شایان با هم خوش گذروندن و واسه مامانی یک عالمه شکلات جمع کردن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش هم  پسریم یک خاطره خیلی بد را گذروند و اون تصادفی بود که مقصرش مامانی بود داشتیم از بیرون برمیگشتیم تو  بزرگراه نمیدونم یکهو چطور شد که کنترل فرمان از دستم در رفت و  سه یا چهار بار ماشین خورد به جدول وسط بزرگراه و پرت شد وسط بزرگراه ولی من هر کاری میکردم نمیتونستم نگهش دارم و در تمام اون مدت هم در حال جیغ زدن بودم  تا بالاخره ماشین وایستاد  تا ماشین وایستاد من از ماشین پریدم بیرون که شایان را که در حال جیغ زدن بود از  صندلی ماشینش در بیارم و اصلا اون لحظه فکر نکردم که من الان وسط بزرگراه هستم و نباید از تو ماشین تکون بخورم خلاصه از ماشین در اومدیم  چند نفر هم بهمون کمک کردن  تا پلیس و بابایی خودشون را برسونن خدا را شکر من و شایان هیچیمون نشد ولی بچه ام حسابی ترسیده بود قربونش برم  با اینکه تو این تصادف تنها کسی بود که باهام بود و از نظر روحی بهش صدمه زده بودم ولی تنها کسی بود که هیچی هیچی بهم نگفت و شبش راحت و زود خوابید و فرض کنین من با اون حال بد فرداش یک امتحان مشکل داشتم و مجبور بودم یک عالمه درس بخونم  و تا میومدم یک مسئله حل کنم هی لحظه تصادف جلو روم میومد خیلی تجربه بدی بود تا الان تو عمرم تجربه به این بدی نداشتم ولی خدا راشکر ما چیزیمون نشد  ماشین هم که درب و داغون شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این گزارش تلگرافی را داشته باشین تا زود برگردم و از کارهای جیگر طلام بنویسم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Nov 2007 06:04:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز جهانی کودک</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>میشه به من هم بگین که روز جهانی کودک یعنی چی؟ اینجا که همچین روزی نداریم  پس این چه جور روز جهانی هست؟ تو اروپا یا آسیا یا استرالیا همچین روزی داریم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Oct 2007 18:16:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حساسیت</title>
<link>http://paybarah.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>وقتی ایران بودیم یک روز صبح میخواستم برم رشت خونه دوستم و در حال آماده شدن بودم و شایان داشت واسه خودش میچرخید و مامان هم داشت صبحانه میخورد که منو صدا کرد و گفت بهش کره بادام زمینی بدم ؟کمی فکر کردم و نمیدونم چرا  احساس کردم که قبلا بهش دادم و میدونستم که این کره حساسیت زا هست ولی مطمئن بودم که قبلا بهش دادم و به مامان گفتم بهش بده مامان هم فقط یک سر قاشق بهش داد و مثل اینکه شایان خوشش نیومد و دیگه نخورد . تا حاضر بشم شاید سه چهار دقیقه طول کشید  و داشتیم میرفتیم بیرون که دایی قدیر گفت چرا صورتش جوش زده دیدم دو تا جوش رو صورتش هست گفتم نمیدونم قرار شد دایی قادر ما را تا ایستگاه برسونه  از خونه در اومدیم دیدم شایان هی یکی از چشماشو میماله هر چی نگاه کردم دیدم چیزی نیست  نذاشتم که بماله که دیدم  چشماش قرمز شده و داره بسته میشه  حالا همه این اتفاقها توی پنج دقیقه افتاد و ما رسیده بودیم فلکه لاهیجان ،به قادر گفتم برو پیش بابا ببینم چیکار میتونم بکنم تا رفتیم اونجا دیدم شایان دیگه رسما چشماش بسته شده وای اونقدر ترسیدم بابا گفت ببرینش درمانگاه. بدو رفتیم درمانگاه دکتر کشیش یک دختر جوان بود بهش تند تند میگم  شایان ۱۰ دقیقه پیش کره بادام زمینی خورد میدونم حساسیت زا هست ولی نمیدونم چرا احساس کردم قبلا بهش دادم حالا چیکار کنم به من میگه کره بادام زمینی چی هست؟ مثل کره حیوانی میمونه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;  مانده بودم چه جوری براش توضیح بدم که کره بادام زمینی چی هست که خودش گفت بادام حساسیت زا هست حتما حساسیت داده بگذار زیر شکمش را ببینم که خدا را شکر اونجا هیچ خبری نبود و بهم یک نسخه داد که از داروخانه درمانگاه بگیرم رفتم داروخونه آقاهه یک شربت بهم داده با یک سرنگ و میگه شربت را به مقدار سه سی سی با این سرنگ اندازه بگیر و بکش بعد بریزش تو قاشق بعد بده بچه بخوره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt; بهش میگم خوب چرا با همین سرنگ بهش ندم که راحتتره کمی فکر میکنه و میگه خوب اینجوری هم میشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;  روی شربت را میخونم میبینم  نوشته در هنگام مصرف این دارو رانندگی نکنین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; شربت را ورداشتم رفتم پیش خانم دکتر میگم بچه ام فقط یک سالشه این مال بزرگسالانه میگه ایران زندگی نمیکنی میگم نه میگه این مال همه هست همین را بهش بده ایران فقط همین را داره خلاصه شربت را تو ماشین بهش دادم در عرض یک دقیقه خوب شد  و تصمیم گرفتیم کمی تو لاهیجان بچرخیم اگه شایان حالش خوب بود بعد برم رشت خلاصه کمی چرخیدیم دیدم شایان خوب خوب هست دیگه دایی قادر جون جونی ما را تا دم در خونه دوستم برد. به من گفتن هر هشت ساعت یکبار شربت را باید به شایان بدم  منم با اینکه دیدم شایان خوب شده هشت ساعت بعدش یکبار دیگه بهش دادم چون همیشه شنیدم دارو را باید کامل خورد وقتی بار دوم شربت را به مقدار سه سی سی به شایان دادم شایان خوابید بهتره بگم بیهوش شد دفعه دوم ساعت هشت شب دادم خوابید  اصلا هم بیدار نمیشد دیگه اومدم لاهیجان دیدم  مثل اینکه شایان خیال بیدار شدن نداره خیلی هم بد اخلاق شده بود  مثلا از ماشین که داشتم پیاده میشدم یک لحظه بیدار شده بود فقط جیغ میزد و گریه میکرد و میخواست بخوابه  مونده بودم بار سوم بهش بدم یا نه .بابا و مامان هم میگفتن نمیخواد دیگه بهش بدی  خلاصه دیگه بهش ندادم ولی شایان خوابید تا ۱۲ ظهر فردا .صبح گفتم ببینم این دارو خودش دستور العمل نداره که یک کاغذ توش پیدا کردم که نوشته بود به بچه های زیر سه سال به هیچ وجه روزی بیشتر از پنج سی سی ندین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; در صورتی که من روز قبلش به شایان شش سی سی داده بودم  حالا خدا را شکر ادامه اش نداده بودم . میخواستم یک روز برم به خانم دکتر بگم مواظب تشخیصش باشه که امکان داره با این سهل انگاریها کسی را بکشه که دیگه وقت نشد ولی تجربه خیلی بدی بود </description>
<pubDate>Sat, 06 Oct 2007 07:09:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paybarah&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>paybarah</dc:creator>
<guid>http://paybarah.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
