مهد+ عکس
بالاخره شایان ما هم وارد زندگی اجتماعی و خارج از خونه شد مهدی که تو دانشگاه ما هست واسه جمعه پیش به ما یک وقت ملاقات داد ولی کاری برامون پیش اومد و بهشون اطلاع دادیم که نمیتونیم بیایم پس بهمون گفتن سه شنبه ۱۶ ژانویه ساعت ۱۰ بیاین بابایی اون روز صبحش نرفت سر کار و همگی عازم مهد شایان شدیم اول رفتیم تو دفتر مهد و توضیحات لازم را بهمون دادن با یک جزوه که باید میخوندیم بعد ما را راهنمایی کردن به اطاقی که کلاس شایان هست جالبه که دیوارهای بین کلاسا تا سینه ما آدم بزرگها هست و اگه وایسیم میتونیم بقیه کلاسا را هم ببینیم اینجوری که خودشون توضیح دادن من خیلی خوشم اومد خدا کنه هر چی را که گفتن رعایت کنن اول از همه باید یا کفشمون را میکندیم یا یک روکش مخصوص رو کفشمون میکشیدیم بعد رو کمدی که قراره شایان کاپشنش را بزاره یا رو سبدی که پوشکهاشو توش بگذاره خلاصه هر چی که به شایان ربط داشت روش اسمشو نوشته بودن برام خیلی جالب بود قبل از اومدن ما همه این کارها را کرده بودن و قرار شد اولین روزی که میره عکسش را بگیرن و رو وسایلش بچسبونن . یک اطاق خواب داشتن که توش پر تخت بود تو اطاق هم صدای موجهای اب پخش میشد که بچه آرامش داشته باشه و جلوی میز غذای بچه ها هم تلویزیونی بود که به دوربینی وصل بود که از اطاق خواب فیلم میگرفت اطاق شایان اینها پر اسباب بازی بود مثلا یک چیزهایی بود مثل سرسره ولی اونقدر کوتاه که بچه ها چهار دست و پا از یک طرف میرفتن بالا و از طرف دیگه با چهار دست و پا میومدن پایین خیلی بامزه بود یک فرمایی بهمون دادن که هر روز وقتی بچه را تحویل میدیم باید بنویسیم که میخوایم چه ساعتهایی به بچه مون غذا داده بشه و کی باید بخوابوننش و اونها هم برامون مینویسن که چه کارایی انجام دادن حالا مشکل من اینه که من هیچوقت رو ساعت کار نکردم همیشه حالتهای شایان را نگاه کردم و کارم را انجام دادم ولی الان دو روزه داره سعی میکنم بفهمم که چه ساعتهایی بهش غذا میدم کی میخوابونمش و ... سه شنبه که رفته بودیم و داشتن برامون توضیح میدادن من شایان را گذاشته بودم تو کلاسش و ما جایی وایساده بودیم که اصلا بهمون دید نداشت بعد از اینکه کارمون تمام شد وقتی اومدم که شایان را ببرم نمیخواست بیاد و دلش میخواست بازی کنه و این منو خیلی خوشحال کرد خدا کنه تا آخرش همینجوری باشه و وسطهاش زده نشه . امروزم (پنجشنبه ۱۸ ژانویه) باید میرفتیم برای معرفی بچه های جدید و روز اولشون را با والدینشون باشن شایان اونقدر سرش با بازی گرم بود که اصلا احوالم را نگرفت فقط یک بار که من یک دختر خیلی خوشگل چشم ژاپنی(چینی ، کره ای ، تایوانی چون من هنوز نمیتونم اینا را از هم تشخیص بدم یکی از اینا بود ) را بغل کرده بودم شایان که اونور سالن بود منو دید و هی میگفت اِ اِ اِ ..... و وقتی دید من دخترک را گذاشتم زمین به سرعت اومد تو بغلم فکر کنم حسودیش شد فسقلی. یکبارم یک دخترک خوشگل ناز سیاه پوست را بغل کردم که سرش را گذاشت رو شونه ام و موهای خیلی نرم و فرفریش میخورد به گونه ام مثل یک بع بعی کوچولو بود وای خیلی بامزه بود ولی یک چیزی که از ملاقات امروز ناراحتم کرد هیکل مامانها بود چون بیش از حد قلمی بودن و باعث غبطه خوردن من بهشون شد . ولی کلا روز خوبی بود از سه شنبه کلاسهای من شروع میشه شایان دو روز در هفته میره مهد یکی سه شنبه ها از ۷:۳۰ صبح تا ۱۰ که من باید سریع از کلاس بدوم و برش دارم یکی هم پنجشنبه ها از ۷:۳۰ صبخ تا ۱۲ که من میتونم ۲ ساعت برم کتابخونه و درس بخونم دو روزم شب کلاس دارم و جمعه صبح ها هم که بابایی خونه هست شایان را نگه میداره تا من که ظهر کلاسم تموم میشه . تو این جزوه هایی که به ما دادن نوشتن که هفته ای یک بار زنگ خطر آتش سوزی را به صدا در میارن و سریع همه بچه ها را از ساختمون خارج میکنن بدون کاپشن و چیزی، همونجوری که تو کلاس هست و بچه ها بیرون میمونن تا دوباره کلاسها چک بشه بعد بچه ها را میشمرن ببینن همه بیرون هستن یا نه بعد از همه این کارا دوباره برشون میگردونن تو کلاسا و همه اینها واسه آماده باش هست حالا من هی خدا خدا میکنم که این مانورشون تو دو روزی که شایان اونجا هست نباشه چون بچه ام تو این سرما بدون کاپشن بخواد بره بیرون منجمد میشه نمیدونم واقعا این همه ایمنی لازمه یا نه؟
ما باید غذایی را که هر روز شایان میخواد بخوره واسه اون روزش ببریم من به شایان برخلاف اکثر مادرهای ایرانی که وبلاگ مینویسن و من وبلاگهاشون را میخونم غذای آماده مخصوص بچه میدم این غذاها را باید بگذارن تو ماکروویو که گرم بشه بعد بدن به بچه بخوره حالا آقا شایان ما عاشق اینه که سرد سرد وقتی از یخچال در میاد بخوره اگه تو دمای اطاقم بمونه و با دمای اطاق هم دما بشه هم دوست نداره وقتی مربیش داشت توضیح میداد که غذاشو اینجا بگذارین چون ما تو دمای اطاق میگذاریم چون وقت کمتری واسه گرم کردنش میگیره ما بهشون یاد آوری کردیم که مال شایان را باید از یخچال در بیارن وگرنه شایان نمیخوره
حالا کمی از کارای شایان بگم:
وقتی یکی از انگشتامون را بهش نشون میدیم میگه اَ یَک یا یَک وقتی دو تا نشون میدیم یا ساکت میمونه که خودمون بگیم یا میگه دی و سه را میگه ییهههههههههههههههههههههههههههههه .
همه جا را میگیره وایمیسته ولی دیگه نمیتونه بشینه و جیغ میزنه که بیایم بهش کمک کنیم که بشینه
ویکند پیش رفته بودیم خونه عموجونی و شب هم اونجا بودیم و کشف کردیم که شایان از پله ها هم میتونه بالا بره به شرطی که بخواهد به معشوقش که زن عمو جونی باشه برسه . هفته پیش که اونجا بودیم من با شایان اینور و اونور میرفتم که خسارتی وارد نیاره (البته وقتی میریم اونجا شایان همش با عمو و زن عموشه و ما هم کمی استراحت میکنیم) ولی یکبار که گوشی عمو جونی دستم بود یک لحظه از شایان چشم برداشتم تا گوشی را به عمو جونی برگردونم آقا خرابکاری به بار آوردن عمو جونی شایان یک کمد آنتیک دارن که تا کمر یک آدم بزرگه به شکل مثلث که سه تا کشو داره آقا شایان میاد دستگیره یکی از کمدها را میکشه و کمد برمیگرده روش. من وقتی کمد کج شد دیدم دویدم که کمد را بگیرم خودم سر خوردم و افتادم ولی افتان و خیزان به راهم ادامه دادم ولی دیگه دیر شده بود ولی خدا را شکر رو سرش نیفتاد اونجوری که من دیدم خورد به شونه اش و افتاد زمین ولی گونه شایان را پاره کرد( البته همه میگن خراشه ولی من که فکر میکنم پاره شده) و لبشم خون اومد چون الان پسرم چهار تا دندون داره (دو تا بالا دو تا پایین ) فکر کنم دندونش لبش را پاره کرد خلاصه خدا را شکر به خیر گذشت.
این متن را دیشب نوشتم ولی بعد شایان بیدار شد و نتونستم پستش کنم حالا ادامه اش میدم
امروز از صبح رفتیم بیرون و دنبال خریدهای خونه و مالگردی و از این کارا ، چون باید سه شنبه واسه شایان وسایلش را ببرم مهد کمی واسه اون خرید داشتم دیگه شب شده بود که رفتیم baby R us داشتیم تو فروشگاه میچرخیدیم شایان هم خواب خواب بود یک دختره اومد بهمون گفت که شایان را ببریم تو عکاسی اونجا و ازش یک عکس مجانی میگیرن ما هم گفتیم اگه خواستیم فروشگاه را ترک کنیم تا اون موقع شایان بیدار شده بود میایم خلاصه شایان بیدار شد بابایی هم بردش تو دستشویی که هم به صورتش یک آبی بزنه که خوابش بپره هم موهاشو درست کنه ولی وقتی اومدن بیرون شایان شده بود موش آب کشیده بابایی دیگه خیلی میخواست خوش تیپش کنه ولی شایان حسابی بد اخلاق بود منم اصلا یادم نبود که دوپینگش کنم و بهش شیر بدم رفتیم عکاسی و دختره حدود ۱۵ تا عکس از شایان گرفت خیلی کارش جالب بود شایان با اینکه فوق العاده خواب آلود و بد اخلاق بود دختره یکهو قهقهه میزد که ما خندمون میگرفت چه برسه به شایان . از این همه عکس هر عکسی که فضای مشابهی داشت از توش یکی را انتخاب میکردیم که شد شش تا حالا باید از تو این شش تا یکی را انتخاب میکردیم ولی من همشو دوست داشتم خلاصه گفتیم اگه همشو بخوایم چند میشه گفت چهار تا میشه ۳۰ دلار یکی هم که مجانیه میشه پنج تا عکس ما هم قبول کردیم چون یکی از اون عکسها شایان خیلی خواب آلود بود موقع حساب کردن هم بابایی ۱۰ دلار انعام داد که این میشه روش آمریکایی پول در آوردن و فکر کنم پول اون یکی عکس هم در آوردن ولی به نظر من کلا خیلی ارزون بود تو این فصل اونقدر حراجهای جورواجور هست که آدم وسوسه میشه خرید کنه بعد میبینه اصلا چیزی که میخواست را نخرید ولی یک عالمه چیز دیگه خرید مثلا ما امروز اصلا نمیخواستیم عکس بگیریم این شد که شایان تو عکسها کفش نداره و از صبح با این لباس بازی کرده و غذا خورده و غیره راستی بلوزی که تو عکسها پوشیده را خاله مهدیس هدیه کریسمس بهش داده. بعد دیدم اگه سی دی اش را هم بگیرم باید ۱۵ دلار دیگه بدم گفتم میرم خونه اسکن میکنم و وقتی اومدم خونه رسید را نگاه کردم دیدم شماره ورود و پسورد داره رفتم تو سایتشون و شماره ها را زدن دیدم شش تا عکس شایان اونجاست حتی اونی که ظاهر نکردیم پس این شما و این عکسهای پسریم با صورتی که الان خوب خوب شده:






الان که عکسها را گذاشتم میبینم که کیفتشون افتضاحه و باید همون روش اسکن کردن را انجام بدم این عکس آخری را هم ظاهر نکردیم چون چشمای پسری خیلی خسته بود
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم