مهد+ عکس

بین  دو ترم دانشگاه یک ماه مرخصی داشتم و فکر میکردم هر روز میام و مینویسم  ولی  نشد هر وقت میومدم اینجا یاد ارین  کوچولو میوفتادم و اصلا دستم به نوشتن نمیرفت ولی امروز احساس کردم داره خاطرات شایان را گم میکنم بخاطر همین  گفتم حداقل از امروزش بنویسم که همیشه یادم بمونه

بالاخره شایان ما هم وارد زندگی اجتماعی و خارج از خونه شد مهدی که تو دانشگاه ما هست واسه جمعه پیش به ما یک وقت ملاقات داد ولی کاری برامون پیش اومد و بهشون اطلاع دادیم که نمیتونیم بیایم پس بهمون گفتن سه شنبه ۱۶ ژانویه ساعت ۱۰ بیاین  بابایی اون روز صبحش نرفت سر کار و همگی عازم مهد شایان شدیم  اول رفتیم تو دفتر مهد و توضیحات لازم را بهمون دادن با یک جزوه که باید میخوندیم بعد ما را راهنمایی کردن به اطاقی که کلاس شایان هست جالبه که دیوارهای بین کلاسا تا سینه ما آدم بزرگها هست و اگه وایسیم میتونیم بقیه کلاسا را هم ببینیم  اینجوری که خودشون توضیح دادن من خیلی خوشم اومد خدا کنه  هر چی را که گفتن رعایت کنن اول از همه باید یا کفشمون را میکندیم یا یک روکش مخصوص رو کفشمون میکشیدیم بعد  رو کمدی که قراره شایان کاپشنش را بزاره یا  رو سبدی که پوشکهاشو توش بگذاره خلاصه هر چی که به شایان ربط داشت روش اسمشو نوشته بودن برام خیلی جالب بود قبل از اومدن ما همه این کارها را کرده بودن و قرار شد اولین روزی که میره عکسش را بگیرن و رو وسایلش بچسبونن . یک اطاق خواب داشتن  که  توش پر تخت بود تو اطاق هم صدای موجهای اب پخش میشد که بچه آرامش داشته باشه و جلوی میز غذای بچه ها هم  تلویزیونی بود که به دوربینی وصل بود که از اطاق خواب فیلم میگرفت  اطاق شایان اینها پر اسباب بازی بود  مثلا  یک چیزهایی بود مثل  سرسره ولی اونقدر کوتاه که بچه ها چهار دست و پا از یک طرف میرفتن بالا و از طرف دیگه با چهار دست و پا میومدن پایین  خیلی بامزه بود یک فرمایی بهمون دادن که  هر روز وقتی بچه را تحویل میدیم باید بنویسیم که میخوایم چه ساعتهایی به بچه مون غذا داده بشه و کی باید بخوابوننش  و اونها هم برامون مینویسن که چه کارایی انجام دادن حالا مشکل من اینه که من هیچوقت رو ساعت کار نکردم همیشه  حالتهای شایان را نگاه کردم و کارم را انجام دادم ولی الان دو روزه داره سعی میکنم بفهمم که چه ساعتهایی بهش غذا میدم کی میخوابونمش و ...  سه شنبه که رفته بودیم و داشتن برامون توضیح میدادن من شایان را گذاشته بودم تو کلاسش و  ما جایی وایساده بودیم که اصلا بهمون دید نداشت بعد از اینکه کارمون تمام شد وقتی اومدم که شایان را ببرم نمیخواست بیاد و دلش میخواست بازی کنه و این منو خیلی خوشحال کرد خدا کنه تا آخرش همینجوری باشه و وسطهاش زده نشه . امروزم (پنجشنبه ۱۸ ژانویه) باید میرفتیم برای معرفی بچه های جدید و روز اولشون را با والدینشون باشن شایان اونقدر سرش با بازی گرم بود که اصلا احوالم را نگرفت فقط یک بار که من یک دختر خیلی خوشگل چشم ژاپنی(چینی ، کره ای ، تایوانی  چون من هنوز نمیتونم اینا را از هم تشخیص بدم یکی از اینا بود  )  را بغل کرده بودم شایان که اونور سالن بود منو دید و هی میگفت  اِ اِ اِ   ..... و وقتی دید من دخترک را گذاشتم زمین به سرعت اومد تو بغلم  فکر کنم حسودیش شد فسقلی.  یکبارم یک دخترک خوشگل ناز سیاه پوست را بغل کردم که سرش را گذاشت رو شونه ام  و موهای خیلی نرم و فرفریش میخورد به گونه ام مثل یک بع بعی کوچولو بود  وای خیلی بامزه بود  ولی یک چیزی که از ملاقات امروز ناراحتم کرد هیکل مامانها بود  چون بیش از حد قلمی بودن و باعث غبطه خوردن من بهشون شد . ولی کلا روز خوبی بود از سه شنبه کلاسهای من شروع میشه  شایان دو روز در هفته میره مهد یکی سه شنبه ها از ۷:۳۰ صبح تا ۱۰ که من باید سریع از کلاس بدوم و برش دارم یکی هم پنجشنبه ها از ۷:۳۰ صبخ تا ۱۲  که من میتونم ۲ ساعت برم کتابخونه و درس بخونم  دو روزم شب کلاس دارم و جمعه صبح ها هم که بابایی خونه هست شایان را نگه میداره تا من که ظهر کلاسم تموم میشه . تو این جزوه هایی که به ما دادن نوشتن که  هفته ای یک بار زنگ خطر آتش سوزی را به صدا در میارن و سریع همه بچه ها را از ساختمون خارج میکنن بدون کاپشن و چیزی،  همونجوری که تو کلاس هست و بچه ها بیرون میمونن تا دوباره کلاسها چک بشه بعد بچه ها را میشمرن ببینن همه بیرون هستن یا نه بعد از همه این کارا دوباره برشون میگردونن تو کلاسا  و همه اینها واسه آماده باش هست  حالا من هی خدا خدا میکنم که این مانورشون تو دو روزی که شایان اونجا هست نباشه چون بچه ام تو این سرما بدون کاپشن بخواد بره بیرون منجمد میشه  نمیدونم واقعا این همه ایمنی لازمه یا نه؟

ما باید غذایی را که هر روز شایان میخواد بخوره واسه اون روزش ببریم من به شایان  برخلاف اکثر مادرهای ایرانی که وبلاگ مینویسن و من وبلاگهاشون را میخونم غذای آماده مخصوص بچه میدم  این غذاها را باید بگذارن تو ماکروویو  که گرم بشه بعد بدن به بچه بخوره حالا آقا شایان ما عاشق اینه که سرد سرد وقتی از یخچال در میاد بخوره اگه تو دمای اطاقم بمونه و با  دمای اطاق هم دما بشه هم دوست نداره  وقتی مربیش داشت توضیح میداد که غذاشو اینجا بگذارین چون ما تو دمای اطاق میگذاریم  چون وقت کمتری واسه گرم کردنش میگیره ما بهشون یاد آوری کردیم که مال شایان را باید از یخچال در بیارن وگرنه شایان نمیخوره

حالا کمی از کارای شایان بگم:

وقتی یکی از انگشتامون را بهش نشون میدیم میگه  اَ یَک یا  یَک وقتی دو تا نشون میدیم یا ساکت میمونه که خودمون بگیم یا  میگه دی  و سه را میگه  ییهههههههههههههههههههههههههههههه .

همه جا را میگیره وایمیسته ولی دیگه نمیتونه بشینه و جیغ میزنه که بیایم بهش کمک کنیم که بشینه

ویکند پیش رفته بودیم خونه عموجونی و شب هم اونجا بودیم  و کشف کردیم که شایان از پله ها هم میتونه بالا بره به شرطی که بخواهد به معشوقش که زن عمو جونی باشه برسه . هفته پیش که اونجا بودیم من با شایان اینور و اونور میرفتم که خسارتی وارد نیاره (البته وقتی میریم اونجا شایان همش با عمو و زن عموشه و ما هم کمی استراحت میکنیم)  ولی یکبار که گوشی عمو جونی دستم بود  یک لحظه از شایان چشم برداشتم تا گوشی را به عمو جونی برگردونم آقا خرابکاری به بار آوردن  عمو جونی شایان یک  کمد آنتیک دارن که تا کمر یک آدم بزرگه  به شکل مثلث که سه تا کشو داره  آقا شایان میاد دستگیره یکی از کمدها را میکشه و کمد برمیگرده روش. من وقتی کمد کج شد دیدم دویدم که کمد را بگیرم خودم سر خوردم و افتادم  ولی افتان و خیزان به راهم ادامه دادم ولی دیگه دیر شده بود ولی خدا را شکر رو سرش نیفتاد اونجوری که من دیدم خورد به شونه اش و افتاد زمین ولی گونه شایان را پاره کرد( البته همه میگن خراشه ولی من که فکر میکنم پاره شده) و لبشم خون اومد چون الان پسرم چهار تا دندون داره (دو تا بالا دو تا پایین  ) فکر کنم دندونش لبش را پاره کرد خلاصه خدا را شکر به خیر گذشت.

این متن را دیشب نوشتم ولی بعد شایان بیدار شد و نتونستم پستش کنم   حالا ادامه اش میدم

امروز از صبح رفتیم بیرون  و دنبال خریدهای خونه و مالگردی و از این کارا ، چون باید  سه شنبه واسه شایان وسایلش را ببرم مهد کمی واسه اون خرید داشتم  دیگه شب شده بود که رفتیم  baby R us  داشتیم تو فروشگاه میچرخیدیم شایان هم خواب خواب بود  یک دختره اومد بهمون گفت که شایان را ببریم تو عکاسی اونجا و ازش یک عکس مجانی میگیرن ما هم گفتیم اگه  خواستیم فروشگاه را ترک کنیم تا اون موقع شایان بیدار شده بود میایم  خلاصه شایان بیدار شد  بابایی هم بردش تو دستشویی که هم به صورتش یک آبی بزنه که خوابش بپره هم موهاشو درست کنه ولی وقتی اومدن بیرون شایان شده بود موش آب کشیده  بابایی دیگه خیلی میخواست خوش تیپش کنه  ولی شایان حسابی بد اخلاق بود منم اصلا یادم نبود که دوپینگش کنم و بهش شیر بدم رفتیم عکاسی و دختره حدود ۱۵ تا عکس از شایان گرفت خیلی کارش جالب بود شایان با اینکه فوق العاده خواب آلود و بد اخلاق بود دختره یکهو قهقهه میزد که ما خندمون میگرفت چه برسه به شایان . از این همه عکس هر عکسی که فضای مشابهی داشت از توش یکی را انتخاب میکردیم که شد شش تا  حالا باید از تو این شش تا  یکی را انتخاب میکردیم ولی من همشو دوست داشتم  خلاصه گفتیم اگه همشو بخوایم چند میشه گفت چهار تا میشه ۳۰ دلار  یکی هم که مجانیه  میشه پنج تا عکس ما هم قبول کردیم چون یکی از اون عکسها شایان خیلی خواب آلود بود موقع حساب کردن هم بابایی ۱۰ دلار انعام داد که این میشه روش آمریکایی پول در آوردن و فکر کنم پول اون یکی عکس هم در آوردن ولی به نظر من کلا خیلی ارزون بود  تو این فصل اونقدر حراجهای جورواجور هست که آدم وسوسه میشه خرید کنه بعد میبینه اصلا چیزی که میخواست را نخرید  ولی یک عالمه چیز دیگه خرید مثلا ما امروز اصلا نمیخواستیم عکس بگیریم این شد که شایان تو عکسها کفش نداره و از صبح با این لباس بازی کرده و غذا خورده و غیره راستی بلوزی که تو عکسها پوشیده را خاله مهدیس هدیه کریسمس بهش داده. بعد دیدم اگه سی دی اش را هم بگیرم باید ۱۵ دلار دیگه بدم گفتم میرم خونه  اسکن میکنم و وقتی اومدم خونه رسید را نگاه کردم دیدم شماره ورود و پسورد داره رفتم تو سایتشون و شماره ها را زدن دیدم شش تا عکس شایان اونجاست حتی اونی که ظاهر نکردیم پس این شما و این عکسهای پسریم با صورتی که الان خوب خوب شده:

الان که عکسها را گذاشتم میبینم که کیفتشون افتضاحه و باید همون روش اسکن کردن را انجام بدم  این عکس آخری را هم ظاهر نکردیم چون چشمای پسری خیلی خسته بود

 

برای آرین عزیز

تسلیت

این روزها همش به فکر آرین کوچولو بودم و اصلا دستم به نوشتن از خاطرات پسریم نمیرفت حالا همش فکر میکنم که چهار روز دیگه که تولدش هست خانواده اش چه حالی دارن  خدا بهشون صبر بده  گاهی آدم تو حکمت خدا میمونه

خانواده محترم رهبری  ما را هم در غم خودتون شریک بدونین

 

تقاضا

یک خواهشی دارم

هر جور که میتونین و اعتقاد دارین برای آرین کوچولو  دعا کنین لطفا. من با خوندن  این پست فرانکلین جون و این پست سولماز جون داره دیوونه میشم. آخه چرا؟

شهرت

اول از همه از مامان منم جونم تشکر میکنم که دوباره این قالب خوشگل را برای من و شایان درست کرد این قالب برام یاداور یک عالمه خاطرات خوب از دوران شیرین حاملگیم هست مامان منم جون ممنون با اینکه اینهمه سرت شلوغه ولی بی مضایقه این همه کمک میکنی ممنون

چند روز پیش با پسری رفته بودیم  macy's  خرید وقتی جنسمون را انتخاب کردیم  رفتیم که حساب کنیم  یکهو دختری که جلوی صندوق ایستاده بود تا شایان را دید یک عالمه ذوق کرد و بهش گفت من تو را دیدم که تو فروشگاه new york & company   داشتی میرقصیدی ( تو هر فروشگاهی که موزیک پخش بشه پسرمون تو کالسکه اش  میرقصه) میشه الانم کمی برقصی ؟  خلاصه چون تو اون لحظه آهنگی که تو فروشگاه macy's پخش میشد هم آهنگ آرومی بود و هم  یواش پخش میشد از طرفی دیگه شایان هم خسته بود به خانم فروشنده افتخار نداد که براش برقصه  ولی  خانمه یک عالمه پسرمون را لوس کرد  حالا گفتم هر کی امضا میخواد از الان بگه تا شهرت پسرمون جهانی نشده

این عکس شایان هم برای تبریک کریسمس و سال نوی میلادی 

بازی شب یلدا

بالاخره من هم به بازی دعوت شدم  داشتم میمردم که یک نفر منو به بازی دعوت کنه  که آخرش همشهریم  به دادم رسید و منو دعوت کرد. ممنون عزیزم. 

واسه اونایی که نمیدونن بگم این بازی شب یلداست که آقا سلمان که اولین وبلاگ فارسی مال ایشانه  پیشنهاد داده که  هر کس پنج نکته از  خودش بگه که خواننده های وبلاگش نمیدونن  و آخرش هم پنج وبلاگ را به این بازی دعوت کنه  خوب من برم سراغ بازیم که دست به من رسیده

۱. من عاشق مردم هستم همه را دوست دارم غیر از اینکه خلافش بهم ثابت بشه  عاشق اینم که واسه دیگران هدیه بخرم حتی یک چیز خیلی کوچولو باشه  ولی گاهی خیلی تنبل میشم  مثلا الان چندین ماهه که میخوام به یک سری از عزیزانم زنگ بزنم ولی تا الان این کار طول کشیده و من یکعالمه دچار عذاب وجدانم چون خودم میدونم که چقدر دوستشون دارم ولی اونا از کجا بدونن وقتی من اصلا احوالشون را نمیگیرم؟ از یک طرف دیگه به همه زود اعتماد میکنم و همیشه با خودم فکر میکنم آخه چه دلیلی میتونه باعث بشه طرف مقابلم دروغ بگه بخاطر همین زود حرف همه را باور میکنم و اعتماد میکنم

۲. یکی از بزرگترین آرزو و رویام اینه که لاغر بشم   هفت هشت سال پیش سی کیلو لاغر کرده بودم و یک مدت طولانی هم در همون وزن مونده بودم ولی وقتی اومدم آمریکا یک عالمه چاق شدم  الان حتی از اون وزن اولی که سی کیلو چاقی رو با خودم میکشیدم اینور اونور هم یک عالمه چاقترم و این خیلی خیلی عذابم میده .میدونین چیه احساس میکنم مردم فکر میکنن اونایی که چاق هستن  خنگن  ولی در عین داشتن این دغدغه عاشق غذا هستم  یعنی یکی از لذت بخشترین لحظات عمرم  موقع غذا خوردن هست.

۳. یک رازی را هم بگم  ما وقتی راهنمایی بودیم دو تا دوست داشتم که  جلومون مینشستن و با هم صمیمی بودیم  یک روز این دو تا ، تا آخر ساعت کلاسهای مدرسه وایمیستن تو مدرسه و وقتی همه بچه ها رفته بودن و مستخدم باید میومد درها را قفل کنه  اینا قبل از اینکه مستخدم بیاد میپرن تو دفتر و هرچی پوشه نمرات بوده که همه معلمها یک جا میگذاشتن ورمیدارن و میرن تو دستشویی مدرسه و پوشه ها را تو کوله هاشون قایم میکنن و میان خونه و از شانس خوبشون هم کسی اینها را نمیبینه  فرداش یک غوغایی شده بود چون آخر ترم بود و همه نمرات دانش آموزان غیب شده بود و هیچ معلمی پوشه نمرات نداشت  غلغله شده بود  وقت هم کم بود معلمها نمیتونستن هم امتحان  میانترم بگیرن هم درسهای مونده را بدن و هم امتحان آخر ترم . مامانم جزء انجمن اولیا و مربیان بود  فرداش براشون جلسه اضطراری تشکیل میدن که چیکار کنن و از همه بچه های شر مدرسه هم بازجویی شده بود ولی نتیجه ای نداشت خلاصه اون سال  نمرات فقط و فقط از روی نمرات پایان ترم گذاشته شده بود  این دو تا دوستم هم  یک عالمه پوشه رو دستشون باد کرده بود و اون موقع ها این پوشه های پلاستیکی تازه مد شده بود و واسه اینکه ماماناشون شک نکنه کمی از این پوشه ها را واسه ما اورد که نگه داریم.

یک موقعی هم تصمیم گرفته بودن مدرسه را آتیش بزنن که واقعا همه نقشه هاشون هم بی عیب بود و اگه اجرا میشد صد در صد موفقیت امیز بود ولی خدا را شکر از سرشون افتاد

۴.من تو دوران نوجوانی عاشق این بودم که دختر عمه هام یک سفر بیان لاهیجان(اونا هر کدومشون یک شهر بودن این سه تا خواهر یکیش تهران بود یکیش دانشجوی مشهد بود یکیشم دانشجو تبریز ) بهترین سفرهامم سفرم به تهران بود که با دختر عمه کوچیکه ( که همسنیم ) بپلکیم ما هر روز چندین ساعت تلفنی حرف میزدیم الان که فکر میکنم واقعا خودم میمونم که چی به هم میگفتیم بیچاره مامان و بابام که  باید همیشه ده برابر بقیه پول تلفن میدادن یادمه یک بار  قرار شد من و دختر عمه کوچیکه بریم پیش دختر عمه بزرگه رفسنجان( مامان اینا همه اونجا بودن)  فاصله لاهیجان تا رفسنجان هم  بیست و چهار ساعت بود  باورتون نمیشه ما همه این بیست و چهار ساعت را غیر از سه چهار ساعت که کمی چرت زدیم همش داشتیم حرف میزدیم حالا این در شرایطی بود که از چند روز قبلترش پهلوی هم بودیم وقتی رسیدیم رفسنجان شوهر دختر عمه بزرگه بهمون گفت خسته نشدین؟ ما هم گفتیم نه بابا اونقدر بهمون خوش گذشت  که هنوز یک عالمه از حرفهامون مونده  اونم گفت خوب برین تو اون اتاق دو تا صندلی هست بشینین روش و حرفهاتون را بزنین هر وقت حرفاتون تموم شد برگردین!!!!!!!!!! 

۵. من عاشق کتاب خوندن هستم  یعنی میتونم چندین روز بشینم و در حالی که تنقلات  میخورم کتاب بخونم  (حالا بدون تنقلاتشم میشه ) ولی کافیه به من بگن این کتابی که دستت هست و چند روزه نشستی داره میخونیش و از خواب و خوراکت زدی  کتاب درسی هست همون لحظه کتاب را میگذارم پایین. اصلا به کتاب درسی آلرژی دارم نمیدونم چرا .همین باعث شده شبهای امتحان اگه کمی اماده باشم که هیچی ولی اگه مجبور باشم شبش یک عالمه  درس بخونم این باعث میشه که هیچی هیچی هیچی نخونم راستی من یکبارم به جای یکی از دوستام رفتم جلسه امتحان و بجاش امتحان دادم و نمره عالی براش گرفتم حالا جالبیش این بود که سر جلسه امتحان یک نفر میومد و یک دفتری داشت که عکسای دانشجوهها توش بود و عکسها را با خود شخص تطبیق میداد و اومد منو هم نگاه کرد و عکسه هم نگاه کرد و رد شد حالا من و دوستم اصلا شبیه هم نبودیم.

خوب پنج تا  مهلتم تموم شد حالا من یک تقلب کوچولو بکنم و یکی دیگه هم بگم

۶. من عاشق زندگی تو شب هستم .

من یک عالمه دیگه حرف دارم شاید واسه اینه که اینجا وبلاگ شایان هست و چون من از خودم نمینویسم هی دلم میخواد  توی همین پست هی از خودم بگم

میگم چه طوره تو پنج نفری که قراره دعوت کنم بازم خودمو دعوت کنم و بیام یک پست دیگه هم بنویسم و پنج تا دیگه هم بگم

رسیدیم به قسمت سخت ماجرا که باید پنج نفر را انتخاب کنم(ای کاش میشد بیست نفر را انتخاب کنم) انتخابهای من:

مامان جونی یاشار و کیانا ،مامان علی کوچولو ،مامان سینا ،مامان شادمهر و آرتا و خاله مهدیس شایان