منتظر اولین دندون
جیگرکم قبلا که دَ دَ دَ میگفتی که ما به dady گفتن تعبیر میکردیم بعد شروع کردی به بَ بَ بَ گفتن که اینم به بابا گفتن تعبیر شد و حالا هم تند تند میگی نه نه نه نه وای خیلی بامزه هم میگی منم بهت میگم آره آره آره آره خلاصه فعلا از مامان گفتن خبری نیست چهار دست و پا هم هنوز نمیری و نیم خیز میشی که بلند شی بعد میفتی رو شکمت هنوز هم باید روزی چند ساعت دستت را بگیریم و راه بری این چند روز خیلی لاغر شدی (بقول خاله ندی نمیدونم این نگرانی چاقی لاغری بچه ها چیه که همیشه با مامان ها هست) وقتی بهت میگیم دست دستی دست میزنی هر وقت میلت بکشه بای بای میکنی که مطمئنا موقع خداحافظی نیست بشقاب پلو را که میگذارم جلوت همه را رو زمین خالی میکنی و از رو زمین برمیداری میخوری صندلی غذاخوریت را دوست نداری و ترجیح میدی که رو زمین بشینی وقتی رو زمین نشستی ما نمیدونیم چه جوری یک عالمه حرکت میکنی و از جایی که نشسته بودی میای میچسبی به میز وسط هال و بعدش چون پاهات زیرشه و از قدرت تحرکت کم شده لج میگیری که بلندت کنیم وقتی محلت نمیگزاریم کنار میز را میگیری که بلند بشی ولی چون پاهات زیر میز دراز شده نمیتونی پس با گریه ازمون میخوای که به دادت برسیم کتاب را بیشتر از عروسک دوست داری البته برای خوردن اکثر کتابات پلاستیکی یا پارچه ای هست دیروز زن عمو جونی برات دو تا عروسک خوشگل خریده بود که یکی از عروسکها از جعبه اش آویزون بود(مدلش اینجوری بود) وقتی ما عروسکها را برات در اوردیم بین عروسکها و جعبه اش ، جعبه اش را انتخاب کرده بودی و حاضر نبودی ولش کنی
پسر مامان
امیدوارم بدونی که چقدر میپرستمت امیدوارم این عشقم روزی برات باعث زحمت و دردسر نشه و دست و پاهات را نبنده دلم نمیخواد عشقم به تو باعث فرودت بشه دلم میخواد در هر زمینه ای که دوست داری اونقدر اوج بگیری تا بهترین بشی
پسرکم میدونم که همه بچه ها مریض میشن ولی الان میفهمم که درنا جونم چی میگفت درنا گاهی میگفت که هر وقت بچه ها مریض میشن یک عذاب وجدانی منو میگیره که نکنه کوتاهی از من بوده و من همیشه فکر میکردم چرا درنا این حرف را میزنه معلومه که هیچ تقصیری گردن اونو نمیگیره همه بچه ها تا بدنشون کمی مقاوم بشه تند تند مریض میشن ولی الان حالتش را درک میکنم
جیگر مامان مقاوم باش عزیزم امیدوارم ژلی که به لثه ات میزنیم کمی از درد در اومدن دندونت کم کنه پسرم زودتر خوب شو که مامان دیگه طاقت نداره
آقا دارن ادای گریه در میارن تا به دادشون برسیم
پسر مامان در حال خوردن سیب زمینی
شایان و پسر همسایه winson که دقیقا دو ماه از شایان بزرگتره
مدل مویی که بابایی براش درست کرده
شایان با یک پدیده جدید به نام پستونک
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم