یلدا نام یک فرشته است

یلدا نام فرشته ای است ، بالابلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشید. تا آدمها زیر گنبد کبود آرام تر بخوابند.

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه میرفت و لا به لای خواب های زمین لالایی هایش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد میوزید و شب به بوی او آغشته میشد.

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش غرض گرفت.آتش که میدانی، همان عشق است.یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد.آتش در یلدا بارور شد فرشته ها به هم گفتند :(یلدا آبستن است.آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید میبخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد دیگر زنده نخواهد ماند). فرشته ها گفتند:( فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد).

یلدا همیشه همین کار را میکند، می میرد و به دنیا می آورد.یلدا آفرینش را تکرار میکند. راستی ، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

                                                                                                  عرفان نظر آهاری

تقدیم به یلدا خانم  وبلاگستان به مناسبت دومین سال تولدش

تسویه حساب

پول این ترم مهدکودک شایان با پول این ترم دانشگاه من برابر شده و لازم به توضیح هست که فقط ساعاتی که من تو کلاس درس بودم  شایان به مهد میرفت و از کلاس باید مستقیم میرفتم برش میداشتم و نصف کلاسهای من شبها تشکیل میشد که بابایی  شایان را نگه میداشت فکر کنم اگه شایان همه ساعتهایی که من تو کلاس بودم رو مهد میرفت خرج تحصیل(!) اون از من بیشتر میشد 

پراکنده

اصلا نمیخوام بین نوشته هام این همه فاصله بیوفته ولی چاره ای ندارم  ترجیح میدم وقتی که خونه هستم شایان منو بیشتر ببینه . آستان تحمل شایان مراحل گوناگونی داره اگه تو خونه مشغول کار کردن باشم تا یکی دو ساعت میتونه تحمل کنه مرحله بعدی  درس خوندن هست که اونم نیم تا یک ساعت با خط خطی کردن کتابهام سرگرم میشه(البته نباید ماشین حساب را ببینه ) ولی نشستن پای کامپیوتر دیگه ماکسیمم نیم ساعت هست خیلی به این موضوع حساس هست من یک عالمه از نقشه هام مونده ولی از دست شازده نمیتونم بشینم پای کامپیوتر این روزها هم دیگه همه استادا کارها را تایپ شده میخوان خلاصه  با این پسری برنامه داریم

خوب از اتفاقات رانندگی بگم  اون تصادف کذایی که داشتم روز سه شنبه بود  که دیگه کلاس شبم را نرفتم  چهارشنبه و پنجشنبه و حمعه هم بخاطر روز شکرگذاری تعطیل بودیم تا دوشنبه  خلاصه دوشنبه ماشین بابایی را برداشتیم و رسوندیمش سر کار  که بعدش ماشینش را برداریم و بریم دانشگاه بابایی هم یک عالمه سفارش که مواظب باش   من هم گفتم حتما  چون اونقدر خاطره بدی از تصادف  برام مونده بود که دیگه نمیخواستم تکرار بشه خلاصه من و شایان داشتیم میرفتیم  خیابون عریض وسط هم خط ممتد دو تایی (یعنی دیوار) سرعتمون هم پایینتر از حد مجاز که یکهو یک نفر از  طرف راستم تو یک ثانیه  از پارک در اومد و شروع کرد به  u turn و من هر چی ترمز گرفتم و بوق زدم نتونستم از تصادف جلوگیری کنم   دیگه بماند با چه رویی به بابایی زنگ زدم   حالا به هر کس بگی هیچ کس نمیگه مقصر کی بوده همه میگن تو یک هفته دو تا تصادف داشته  رفته بودم سر کار بابایی یکی از همکاراش میگفت خطرناکی ها   خیلی ناراحت کننده هست که بدون اینکه مقصر باشی متهم بشی  حالا از این خاطرات رانندگی اینم بگم که یک روز داشتیم میرفتیم دنبال بابایی ساعت ۱۲:۳۰ نصف شب بود و پشت چراغ قرمز وایساده بودیم که  چراغ  تقاطع زرد شد یک ماشین اومد با سرعت چراغ زرد را رد کنه نمیدونم چی شد یکهو جلوی ما کله پا شد و ماشین وارونه افتاد جلومون . وای اونقدر ترسیده بودم هیچ کس هم توش تکون نمیخورد چند نفر پیاده شدن که برن کمک منم ۹۱۱ زنگ زدم تا  خودم را کنترل کنم که بگم کجا هستیم  ماشینهای پلیس رسیده بودن 

حالا از پسریم بگم که یک عالمه بزرگ شده هنوز زیاد حرف نمیزنه ولی قبلا به بچه ها میگفت نی نی ولی الان میگه baby  صدای اکثر حیوونات را در میاره  از چمله : سگ  گربه  اردک  خروس مرغ  قورباغه  اسب و غیره  صبح که از خواب پا میشه قبل از اینکه چشمهاشو باز کنه سراغ باباشو میگیره و من هر روز صبح باید یاداوری کنم که بابایی سر کار هست  غذا هیچی نمیخوره  در شبانه روز فقط نون میخوره اگه این دفعه هم دکترش گفت عادیه میبرمش پیش دکتر تغذیه تا الان تو عمرش لب به تخم مرغ نزده گوشت خیلی کم فقط بصورت کبابی میخوره  سبزیجات اصلا نمیخوره  خلاصه غیر از نشاسته هیچی نمیخوره  دندوناش کم کم همه دارن در میان   خیلی هاش در اومدن وقتی اولین دندونش از سری دوم را دیدم به اندازه اولین دندون در اوردنش خوشحال شدم یک وقفه چند ماهه بینشون بود  الان پسریم مریضه سرماخورده بود بردمش دکتر گفت که گوش راستش بازم چرکی شده این دومین بار هست که  چرکی میشه البته از اوندفعه تا این دفعه  تو دماغی حرف زدنش قطع نشده بود من حدس میزنم دفعه قبل هم کامل خوب نشده بود و این ادامه همونه وقتی به دکترش گفتم گفت دو هفته دیگه بیارش تا ببینمش که مصادف میشه با چک آپش

چند مدت پیش با خاله مهدیس رفته بودیم رستوران من و خاله مهدیس طرف مبله نشسته بودیم بابایی رو صندلی .شایان هم داشت پشت من و خاله مهدیس رو مبل راه میرفت که یکهو دیدیم ساکت شد نگو آقا رفته بود پشت خاله مهدیس قایم شده بود و داشت کارشو میکرد  بچه ام جایی امن تر و دنج تر از اونجا پیدا نکرده بود وقتی میخواد کارشو کنه میره یک گوشه رو زانوهاش میشینه و شروع میکنه زور زدن  موقع برگشت هم خاله مهدیس ردیف پشتی کارسیت شایان نشسته بود و براش صدای گربه در میاورد  و شایان نمیدیدش که یکهو شایان هم صدای سگ درآورد

جیگر طلایی شده که لنگه نداره  براش میمیرم فقط خدا کنه زودتر به غذا خوردن بیوفته  

تصادف

بازم روزها از پی هم به سرعت گذشت و من نتونستم  برای شایانم بنویسم. با درسها حسابی مشغولم و همینطور با شایان  پسریم همه انرژی مامانش را در طول روز میگیره این میشه که  وقتی نمیمونه مامانی به کارهای خودش برسه. شب هالووین من دانشگاه بودم تا برسم خونه نزدیک ۱۱ بود  ولی بابایی و شایان با هم خوش گذروندن و واسه مامانی یک عالمه شکلات جمع کردن .

چند روز پیش هم  پسریم یک خاطره خیلی بد را گذروند و اون تصادفی بود که مقصرش مامانی بود داشتیم از بیرون برمیگشتیم تو  بزرگراه نمیدونم یکهو چطور شد که کنترل فرمان از دستم در رفت و  سه یا چهار بار ماشین خورد به جدول وسط بزرگراه و پرت شد وسط بزرگراه ولی من هر کاری میکردم نمیتونستم نگهش دارم و در تمام اون مدت هم در حال جیغ زدن بودم  تا بالاخره ماشین وایستاد  تا ماشین وایستاد من از ماشین پریدم بیرون که شایان را که در حال جیغ زدن بود از  صندلی ماشینش در بیارم و اصلا اون لحظه فکر نکردم که من الان وسط بزرگراه هستم و نباید از تو ماشین تکون بخورم خلاصه از ماشین در اومدیم  چند نفر هم بهمون کمک کردن  تا پلیس و بابایی خودشون را برسونن خدا را شکر من و شایان هیچیمون نشد ولی بچه ام حسابی ترسیده بود قربونش برم  با اینکه تو این تصادف تنها کسی بود که باهام بود و از نظر روحی بهش صدمه زده بودم ولی تنها کسی بود که هیچی هیچی بهم نگفت و شبش راحت و زود خوابید و فرض کنین من با اون حال بد فرداش یک امتحان مشکل داشتم و مجبور بودم یک عالمه درس بخونم  و تا میومدم یک مسئله حل کنم هی لحظه تصادف جلو روم میومد خیلی تجربه بدی بود تا الان تو عمرم تجربه به این بدی نداشتم ولی خدا راشکر ما چیزیمون نشد  ماشین هم که درب و داغون شد

این گزارش تلگرافی را داشته باشین تا زود برگردم و از کارهای جیگر طلام بنویسم