تصادف
چند روز پیش هم پسریم یک خاطره خیلی بد را گذروند و اون تصادفی بود که مقصرش مامانی بود داشتیم از بیرون برمیگشتیم تو بزرگراه نمیدونم یکهو چطور شد که کنترل فرمان از دستم در رفت و سه یا چهار بار ماشین خورد به جدول وسط بزرگراه و پرت شد وسط بزرگراه ولی من هر کاری میکردم نمیتونستم نگهش دارم و در تمام اون مدت هم در حال جیغ زدن بودم تا بالاخره ماشین وایستاد تا ماشین وایستاد من از ماشین پریدم بیرون که شایان را که در حال جیغ زدن بود از صندلی ماشینش در بیارم و اصلا اون لحظه فکر نکردم که من الان وسط بزرگراه هستم و نباید از تو ماشین تکون بخورم خلاصه از ماشین در اومدیم چند نفر هم بهمون کمک کردن تا پلیس و بابایی خودشون را برسونن خدا را شکر من و شایان هیچیمون نشد ولی بچه ام حسابی ترسیده بود قربونش برم با اینکه تو این تصادف تنها کسی بود که باهام بود و از نظر روحی بهش صدمه زده بودم ولی تنها کسی بود که هیچی هیچی بهم نگفت و شبش راحت و زود خوابید و فرض کنین من با اون حال بد فرداش یک امتحان مشکل داشتم و مجبور بودم یک عالمه درس بخونم و تا میومدم یک مسئله حل کنم هی لحظه تصادف جلو روم میومد خیلی تجربه بدی بود تا الان تو عمرم تجربه به این بدی نداشتم ولی خدا راشکر ما چیزیمون نشد ماشین هم که درب و داغون شد
این گزارش تلگرافی را داشته باشین تا زود برگردم و از کارهای جیگر طلام بنویسم
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم