اولین هفته دانشگاه رفتن
نمیدونم چرا قالب وبلاگ خوشگل شایانم اینجوری شده امروز اومدم دیدم که به این ریخت در اومده اونقدر قالب قبلی را دوست داشتم که دلم نمیاد یکی از قالبهای بلاگفا را استفاده کنم مامان مریم هم که این قالب را برام درست کرده خیلی وقته نمینویسه منم روم نمیشه برم یک کاره بهش بگم بیاد ببینه اینجا چه خبره خلاصه حسابی حالم گرفته شده
از هفته ای که گذشت بگم خیلی وحشتناک بود ،خیلی بدتر از اونچه که فکر میکردم خیلی خیلی بدتر . من مامانم کارمند بود همیشه میگه چقدر از اینکه ماها رو پیش پرستار یا مهد میگذاشت ناراحت بوده و من میگفتم که ما هیچی یادمون نمیاد و اون وضعیت را دوست داشتیم پس چرا ناراحت بودی ولی الان میفهمم که چی میگه
روزهای اول شایان کمی بهتر بود ولی دو روز آخر خیلی خیلی به بچه ام سخت گذشته .شیر را به هیچ وجه تو شیر شیشه نمیخوره حتی اگه شیر من باشه .دختر دایی بابایی که هفته قبل اومده بود نیویورک وقتی برگشت تگزاس برامون یکی از این بطری های مخصوصی فرستاد که باهاش به شایان شیر با سیریل بدیم با اونها هم یک روز کمی خورد دیگه نخورد حالا بابایی بهش میوه و سبزیجات میده تا من بیام ولی مشکل اینه که من وقتی ماههای اول حاملگیم بود گواهی گرفتم و تا الان هم همیشه پیش شایان عقب مینشستم و شایان تو بغلم (واقعا نمیدونم این امریکاییها با بچه هاشون چیکار میکنن که بچه ها تو car seat میشینن ) حالا موقع رفتن من رانندگی میکنم بابایی و شایان عقب میشینن ، ولی موقع برگشتن و همینطور وقتی بابایی داره میاد دنبالم شایان تمام راه رو تو car seat گریه میکنه
خدا کنه تو این یک هفته دستم تو رانندگی راه بیوفته تا بچه ام اینقدر عذاب نکشه جمعه که سوار ماشین شدم دیدم شایانم اونجوری گریه میکنه با جیغ وحشتناک، منم نشستم باهاش گریه، شایان هم گریه اش را قطع کرده بود و با تعجب نگام میکرد
نمیدونم .از خودم بدم میاد که نمیتونم کاری در جهت بهبود این اوضاع انجام بدم واقعا خیلی داره بهم فشار میاد
امروز که همش خونه بودم از دیشب که اومدم خونه ،شایان همینطوری به من چسبیده همش احساس نا امنی میکنه و تا از جلو چشماش دور میشم میترسه امروز بغل بابایی هم به زور میرفت شایانی که تا هفته پیش اگه بابایی خونه بود اصلا بغل من نمیومد . هیچوقت فکر نمیکردم درس خوندن با یک بچه اینقدر سخت باشه .تو این یک هفته یک عالمه درس گرفتیم ولی امروز نتونستم حتی یک کلمه هم بخونم چون شایان اصلا ازم جدا نمیشد و حتی حاضر نبود رو زمین بشینه الان هم که خوابیده گفتم کمی اینجا درد و دل کنم بعد برم بشینم ببینم میتونم کمی از این کوه درسها را بخونم.
راستی میگم مامانایی که اینجا را میخونین از کی به عسلیهاتون فرنی دادن را شروع کردین؟ با چه شیری درست میکردین یا میکنین؟ امروز فکر کردم که براش فرنی درست کنم وقتی نیستم بخوره ولی نمیدونم فرنی را باید به روش معمول درست کنم یعنی ارد و شکر بزنم و با شیر گاو یا چیز خاصی باید رعایت بشه
یک خاطره هم از کلاسم بگم : من همه درسهامو شب گرفتم غیر از جمعه . و ما که کلاسامون شب بود یک هفته از کسایی که کلاساشون روز بود دیرتر شروع کردیم و من نمیدونستم که کلاس جمعه را باید زود برم پس جلسه اول را از دست دادم اینجا هم مثل ایران نیست که جلسه اول و دوم الکی باشه اینجا واسه همه جلسه هاش برنامه کامل و مکتوب دارن و جلسه اول بهت یک ورقه میدن که قراره هر جلسه چه درسی داده بشه و جلسه اول هم کامل تا دقیقه آخر درسشون را میدن( یادش بخیر تو ایران عملا هیچوقت نیم ساعت اخر را نمیموندیم بخصوص اگه کلاسمون چهار ساعته بود) خلاصه من جمعه رفتم تو کلاس نشستم دیدم همه بچه ها جلسه دومشون هست ( تو همه کلاسهام هیچ کس خارجی نیست
همه امریکایین یا اینجا بزرگ شدن) استاد اومد و گفت کسی جلسه اولش هست؟ منم دستم را نصفه نیمه بردم بالا گفت خودت را واسه کلاس معرفی کن (این کارا را معمولا تو کلاسهای زبان انجام میدن که بچه ها زبان کار کنن نه تو یک کلاس تخصصی که استاد میاد درسش را میده و میره) گفتم دو سال پیش از ایران اومدم و ..... گفت بیا رو تخته بنویس هر دلار امریکا چقدر به پول شما هست ؟ منم نوشتم ۹۰۰۰ ریال ولی ما میگیم ۹۰۰ تومان حالا من پای تخته وایسادم بحث را کشید به انرژی هسته ای ![]()
خلاصه ما هم واسه اولین بار در برابر چشمهای مشتاق امریکاییها دستمون را مشت کردیم و گفتیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست نه دوغ
ولی از شوخی گذشته خیلی استاد با سواد و باحالی بود هر چی من میخواستم بحث را قیچی کنم ول کن نبود چون همیشه تو ایران سعی میکردم توی محیط تحصیلی بحثهای سیاسی نکنم ولی اینجا از این خبرها نیست و هر چی دلت خواست میتونی بگی مثل من که یک عالمه از حق انرژی هسته ایمون دفاع کردم
جالبیش اینه که خودشون اصلا اهل سیاست نیستن بجز این استادم البته.من فکر میکنم یک شهروند ایرانی خیلی بهتر میدونه دور و برش چه خبره تا امریکایی مثلا تو یک کلاس دیگه ام استاد میخواست یک مثال بزنه گفت اسم یکی از کاندیدها را بگین(چند روز دیگه انتخابات مجلسشون هست) از یک کلاس ۲۰ ، ۳۰ نفری حتی یک نفر هم نتونست جواب بده
خود استاد هم یک عالمه فکر کرد تا بلاخره اسم یکی یادش اومد شاید به خاطر این باشه که احساس میکنن که نیازی به تغییر وضعیت موجود ندارن و از وضعیتشون راضین حالا هر کس بخواد نماینده شهرشون بشه
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم