سانحه
دیروز شایان را گذاشتم رو تخت خودمون و پوشکش را عوض کردم بعد گذاشتمش انتهای تخت و رفتم دستشویی که دستم را بشورم و پوشکش را بندازم یکهو دیدم یک صدای تخ و بعد هم صدای افتادن و گریه وحشتناک شایان اومد
بچه ام از تختی که بیشتر از نیم متر ارتفاعش هست افتاده بود زمین و قبلش هم سرش به لبه چوبی تخت خورده بود نزدیک بود سکته کنم زنگ زدم دفتر بابایی تو دفتر نبود به منشی اش زنگ زدم و گفتم پیجش کنه که نیم ساعت طول کشید من واقعا داشتم میمردم از ترس . بابایی زنگ زد به دکترش به شماره اورژانسش. منتظر بودیم که دکتر زنگ بزنه شایان خوابش برد به بابایی زنگ زدم میگم شایان خوابش برده میگه چه اشکالی داره؟ میگم فکر کنم که نباید بخوابه و خطرناک باشه گفت نه . که بعد رئیس بابایی بهش گفت که نباید بخوابه بابایی هم بهم زنگ زد و گفت بیدارش کن حالا من هر کاری میکنم مگه شایان بیدار میشه شایانی که اگه تو بغل من خوابش میبرد و میگذاشتمش رو تخت بیدار میشد به هیچ وجه نمیشد بیدارش کرد ضبط روشن کردم صداش کردم نازش کردم بوسیدمش رو شکم گذاشتمش دوباره به پشت گذاشتمش دیدم نه جدی جدی مثل اینکه بیدار نمیشه دیگه ترسیدم و بلندش کردم و تکونش دادم که بچه ام با بیمیلی و خستگی بیدار شد که بعد دکترش زنگ زد و گفت اگه استفراغ نمیکنه مشکلی نداره و احتیاجی نیست که ببرینش اورژانس . بعدش تا شب هر کاری کردم دیگه شایان نخوابید. خیلی تجربه بد و وحشتناکی بود امیدوارم که برای هیچ بچه ای همچین اتفاقاتی نیوفته.
چند روز پیش با شایان رفته بودیم مال .پسری مامان یک عالمه شیطون شده بغلم بود و روش به طرف بیرون از جلو ویترینها که رد میشدیم دو تا دستای کوچولوشو دراز کرده بود تا بتونه چیزی را بگیره . یکبار هم تو کتاب فروشی وایساده بودم و داشتم کتابها را نگاه میکردم که دیدم شایان تو بغلم آرومه نگاش کردم دیدیم به به چی میبینم (اینجا فروشگاهها دو طرف در ورودی دستگاههایی گذاشتن که اگه جنسی را برداری و پولش را حساب نکرده بخواهی از در رد بشی به صدا در میاد این دستگاهها به صورت ستونهای باریکی هست که تا سر شونه یا کوتاهتر یا بلندتر ساخته میشه) شایان هم چسبیده بود به یکی از اینها و مشغول لیسیدن بود و نصفشو کامل تمیز کرده بود چون روش یک لایه خاک نشسته بود نگاش کردم دیدم دور دهنش همش سیاهه
. یک عالمه حرف و خاطره دارم ولی الان اصلا نمیتونم تمرکز کنم و بنویسم. برامون دعا کنین که هم من و هم شایان و هم بابایی جون بتونیم به شرایط جدید زود عادت کنیم. ممنون میشم
برای بابایی جون: عشق زندگی من، واسه همه محبتها و مهربونیها و کمکهات یک دنیا سپاسگذارتم جیگرکم![]()
![]()
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم