CPSC

چون این روزها ، روزهای خرید کادو برای بچه ها هست،  مهد شایان هم بهمون یک برگه ای را دادن درباره ایمنی اسباب بازی هایی که خریده میشه. فکر کنم همه شما میدونین که چند سال پیش  همین موقع ها بود که گفته شده بود یک سری از اسباب بازی هایی که ساخت چین هستن  دارای ماده سمی هستن که برای بچه ها خطرناکه  و اون اسباب بازی ها از بازار و  خریداران جمع شد  و ضربه بزرگی به اقتصاد چین خورد .توی این کاغذی که به ما دادن این سایت معرفی شده که چک کنیم و ببینیم که چه اسباب بازی هایی واسه بچه ها خطرناک هست .تذکری که داده شده این هست که این اسباب بازی ها را به کسی  هدیه نکنید یا به کسی ندین و  باید از بین برن . حالا من نمیدونم چقدر از این اسباب بازی ها تو ایران هست یا اصلا امکان پس دادنشون اونجا وجود داره یا نه  ولی  شاید چک کردن این سایت بد نباشه تو اینجا هم میتونین از نظر زمانی  چک کنین

کلاه

دیروز که اومده بودم مهد  شماها تو حیاط بودین و داشتین بازی میکردین که دیدم کلاهت سرت نیست به مربی تون گفتم: کلاهش کجاست؟

گفت: مگه کلاه داشت؟

 گفتم :آره 

 گفت: چه رنگی؟

گفتم: زرد و سرمه ای

  اون یکی مربی تون گفت که  آره من یادمه. یک عالمه معذرت خواهی کردن و گفتن میگردن پیداش میکنن و بهم میدن و گفتن از کیسه کلاههای اضافه ای که با خودشون آورده بودن تو حیاط واسه بچه هایی که سردشون میشه یکی بهم بدن که گفتم  نمی خواد همین کلاه کاپشنش کافیه . کلاهش تو  کشوش و رخت آویز مخصوصش هم نبود خلاصه ما اومدیم رفتیم فروشگاه بچه ها تا شایان کمی اونجا بازی کنه تا بابایی از سر کار بیاد دنبال شایان و من برگردم سر کلاس بعدی ام .وقتی داشتم کاپشنش را در میاوردم دیدم کلاهش توی یکی از آستینهای کاپشنش هست!!!!!!!!

الهی فدات بشم که اینقدر بی زبونی که وقتی کلاه به اون گندگی تو آستینت داره اذیتت میکنه نمیتونی ما را متوجه کنی . عاشقتم پسری من

تعلیمات مهد

میخواهیم شام بخوریم برای شایان غذا میکشم(فقط پلو سفید  چون با هرچی مخلوط بشه نمیخوره باید یک پست در مورد بد غذاییش بنویسم) .میگذارم جلوش:

shayan: be careful shayan,that is hot

جالبه که من هیچ وقت از این جمله ها استفاده نمیکنم اولش که خودش بچه خیلی محتاطیه  دوم هم اینکه میذارم خودش همه چیز را تجربه کنه فکر کنم از  تعلیمات مهد هست

کار من راحته  هر چی را که فارسی میگه میفهمم از خونه یاد گرفته و هر چی را  انگلیسی میگه یعنی تعلیمات مهد هست


دو تایی نشستیم یکهو با عرض معذرت یک باد صدا داری از  شانی  خالی میشه.با خنده برمیگرده به من میگه: 

what was that?

me:that's O.K mama  و داره سعی میکنم خیلی عادی و معمولی جلوه اش بدم

shayan(with a very big smile):that was fart

شما بگین من دیگه چه طوری میتونم موضوع را عادی جلوه بدم و نخورمش؟

بچه داری

الان بیشتر از یک ماهه که تصمیم دارم مطلبی را اینجا بنویسم  ولی نمیشد. اولش که عصبانی بودم نمیخواستم تو عصبانیت چیزی را اینجا بنویسم بعدش هم از تب و تابش افتادم  تا اینکه امروز یکی بخاطر حراج امروز(جمعه سیاه) تو شهرک ما کشته شد  دلم میخواست درباره اش اینجا چیزی بنویسم ولی از اونجایی که اینجا وبلاگ پسری هست منم از روز اول سعی کردم اینجا چیزی غیر از پسریم ننویسم واسه همین دیدم بهتره که این توضیح را درباره وبلاگم بدم :(چه مقدمه طولانی شد)

بیشتر از یک ماه پیش تو این وبلاگ، نویسنده وبلاگ که یک پزشک هستن مطلبی را نوشتن درباره اینکه  یک مادری با فرزندش رفته مطب دکتر و ناراحت بوده از اینکه چرا دکتر حوصله بچه اش را نداشته و بهش گفته چرا با بچه ات اومدی مطب  یا یک چیزی تو همین مایه ها. من واسه این آقای دکتر کامنت گذاشتم که کار این مادر را صد در صد تایید نمیکنم ولی گاهی پیش میاد که آدم مجبور میشه با بچه اش همه جا بره حتی مطب دکتر.همه ما میدونیم که بردن یک بچه به مطب دکتر اصلا کار درستی نیست  ،جایی که منبع هزار تا مریضیه ولی اگه دست تنها باشی و هیچ کس را نداشته باشی که بچه ات را برات نگه داره  گاهی مجبور میشی که با بچه ات مطب دکتر هم بری( من خودم دو هفته پیش سرما خیلی بدی خوردم این روزها هم که نزدیک کریسمس هست کار بابایی جوری شده که هفت روز هفته از ساعت ۸ صبح میره سر کار تا ۱۰ شب  واسه همین مجبور شدم که با پسری برم دکتر حتی از دکتر هم معذرت خواهی کردم که بچه ام را با خودم اوردم ولی دکترش اونقدر فهمیده بود که درکم کرد و گفت اصلا اشکالی نداره و با بازی و شوخی با شایان معاینه ام کرد)

مادر بودن و داشتن یک فرزند شاید چیزی باشه که تا تجربه اش نکنی نتونی درک کنی که چی میگم .بیست و چهار ساعت شبانه روز و هفت روز هفته باهاته  نمیتونی بگی من امروز مریضم یا خسته ام یا  کسلم امروز نگهش نمیدارم ولی از فردا که شارژ شدم بیشتر بهش میرسم  چون به اون بچه باید غذا داده بشه پوشکش عوض بشه  بهش رسیدگی بشه پس هیچ استراحتی نداره هر کاری را تو دنیا میشه مرخصی گرفت  غیر از این یک کار. مثلا من شایان را مهد دانشگاهمون میفرستم و اونجا هم فقط ساعاتی شایان را نگه میدارن که من تو کلاس باشم  و برنامه کلاسی ام را از طرف دانشگاه دارن پس من نمی تونم بچه ام را هیچ جای دیگه ای بگذارم حالا این شرایط منه خیلی های دیگه شاید محدودیت های دیگه ای داشته باشن  این دلیل نمیشه که ما چون اون مشکل را نداریم از بیرون گود بشینیم و بگیم لنگش کن . حالا دلیل ناراحتی من از این وبلاگ نویس به اصطلاح دکتر این بود که  توی کامنتها با یک کامنتی  مواجهه شدم با این مظنون:

گلابی:

خودمونیم تو وب لاگ‌هاشون عجب کامنت هایی داده بودن!!! نونی قرض هم میدان اساسی‌! از جواب های تو لذت بردم خیلی‌ زیاد، به خصوص آخری که به غلط املابی اشاره کرده بودی! حالی‌ بردم! تو حاشیه وب لاگ پی براه انواع مامان فومبولی هارو به قول تو دیدم! نمیدونم چطور وقت دارن وب لاگ بنویسن وقت ندران بچه پیش مادرشون ببرن بذارن!

ایراد‌های هم که به ما میگیرن عزیزم جریان گربه و گوشته ؛)

یه چیزی یادم آمدم در همین زمینه , نمیدونم فیلم sex & the city را دیدی بالاخره یا نه، یه جای فیلم شارلت میگه تو یه مقاله new york times خوانده که بروکلین، منهتن جدیده، میراندا خیلی‌ جالب میگه نویسندهٔ مقاله حتما ساکن بروکلین بوده! این هم حکایت همین افرده همش سفسطه+حسادت!


دکتر رضا:

دیدی اون لیست کنار رو !:)) وقت همه چی هست الا همین یه دونه :) آره فیلم رو هم دیدم . جمله هه رو هم یادمه اتفاقا :)

 

این کامنت تو اون زمان خیلی من را رنجوند ولی الان سعی میکنم بفهمم که هر کسی به اندازه فهم و شعور خودش میتونه اطرافش را ببینه

اول: دادن القاب زشت به مردم اصلا کار سختی نیست همونجوری که این آقا به مادرها میگه مامان فومبولی منم میتونم بهش بگم دکتر پیزوری ولی از اونجایی که من نه این آقا را میشناسم نه طبابتش را دیدم هیچ نظری درباره اش ندارم.

دوم: همه ما مامان فومبولی ها  ابعاد دیگه ای از زندگی هم داریم به عنوان مثال خود من ، علاوه بر اینکه مادرم  دانشجو هم هستم یک مهاجر هم هستم که میتونم صد ها صفحه ازش بنویسم .خیلی زیاد کتاب و مجله میخونم  و فیلم میبینم  که میتونم نقد های زیادی درباره شون بنویسم  خلاصه بعدهای زیاد دیگه ای هم تو زندگی ام دارم که درباره همشون میتونم بنویسم  ولی این وبلاگ را برای پسرم درست کردم و فقط میخوام درباره اون بنویسم برای اون و خانواده ام که ازم دورن و با خوندن اینجا کمی بتونن مراحل بزرگ شدنش را حس کنن

سوم: درباره لینک این کنار از اونجایی که این وبلاگ موضوعش در مورد بچه ام هست منم سعی کردم لینکهای مرتبط به این وبلاگ را اون کنار بگذارم  که غیر از اون  خیلی از وبلاگهای دیگه ای را هم به صورت روزانه میخونم که همش تو گوگل ریدرم هست  من حدودا روزی ۱۰۰ پست وبلاگ میخونم که  تو گوگل ریدرم به روز میشه ولی این دلیل نمیشه مادری را که فقط در مورد  وبلاگ بچه ها مطلب مینویسه و فقط اونها را میخونه را مسخره کنم مثل این میمونه پزشکی را که فقط از طب مینویسه و فقط مطالب علمی و پزشکی میخونه را مسخره کنیم  هر کس دوست داره زندگیش را یک بعدی کنه و فقط در مورد تخصص خودش مطالعه کنه مسئولش خودشه  و جای کسی را تنگ نکرده  .احتمالا این لینکهای این کنار هم به زودی برداشته میشه چون دیگه بلاگ رولینگ واقعا به رحمت ایزدی رفته.

خلاصه اینکه من فکر میکنم پزشکی که با زحمت درس خونده و تو مناطق محروم طرح گذرانده دلیلی نداره واسه این زحماتی که کشیده  به مردم فخر بفروشه و انتظار داشته باشه که همه  بخاطر کاری که کرده قربون صدقه اش برن چون راهی هست که خودش آگاهانه انتخاب کرده (البته این آقای دکتر معتقده که هیچ راه آگاهانه ای وجود نداره و همه چیز جبر روزگاره)

اون کسی هم که کامنت گذاشته که اینها وقت همه چیز دارن  غیر از اینکه بچه شون را بدن مامانشون نگه داره بگم مامان های ما هیچ مسئولیتی در قبال اینکه بچه هامون را نگه دارن ندارن  من که کلا از خانواده ام دورم و حق هیچ انتخابی را ندارم که بچه ام را بدم به مامانم یا نه(که البته اون از خداشه که شایان را نگه داره) ولی  کسایی هم که به مادراشون نزدیکن اگه مادرهاشون بچه هاشون را نگه میدارن از لطفشونه  نه وظیفه ای دارن نه هیچی چون اونها بچه داری هاشون را کردن و الان وقت استراحت و خوشی شونه که باید به مسافرت و گشتن بگذره  اون کسی که بچه دار شده ماییم که در برابر بچه هامون مسئولیم

خیلی حرفها دارم که بزنم ولی از اونجایی که الان دیگه داره صبح میشه و منم حسابی خسته ام دیگه  حوصله نوشتنشون را ندارم    

 

وارونه

چند روز پیش بابایی خونه بود قرار شد که اون روز شایان مهد نره و بمونه پیش بابایی و من تنهایی برم دانشگاه.صبح آرام پا شدم و داشتم لباس میپوشیدم که دیدم شایان شروع کرد به تکون خوردن منم خودمو انداختم رو زمین که منو نبینه(حالا هر روز صبح تو خواب لباس تنش میکنم و گاهی هم با گریه سوار ماشین میشه) بعد از پنج دقیقه گوش تیز کردن دیدم صدایی نمیاد یواش سرم را بالا اوردم ببینم در چه حالیه که دیدم نشسته رو تخت و داره منو نگاه میکنه  از   موقعیت موجود خنده ام گرفته بود.  رفتم کنارش خوابیدم که بخوابه  بعد از یک ربع دیدم از خواب خبری نیست منم دانشگاهم داره دیر میشه  بهش میگم عزیزم تو امروز بمون پیش بابایی من برم دانشگاه میگه نههههههههه  میگم میخوای بیای بریم مهد؟ میگه آره!!!! منو میبینین  داشتم از تعجب شاخ در میاوردم   این پسری هم هی میگه آره و سرش را به نشانه موافقت تکون میده  از اونجایی که وقت نداشتم آماده اش کنم و با خودم ببرمش  با گریه و زاری از هم جدا شدیم