شایان بابا

شایانی حسابی بابایی شده تا از خواب پا میشه چشماشو باز نکرده سراغ باباشو میگیره . امروز صبح بابایی ۵ صبح که پا شد آماده بشه بره سر کار پسر بابا هم باهاش بیدار شد وقتی بابایی رفت پسریم یک عالمه غصه داشت وقتی هم که رفتیم تو پارکینگ که سوار ماشین بشیم سراغ ماشین باباش را میگرفت  وقتی میایم خونه با ذوق منتظر اومدن باباییش میمونه  دیگه غذاها و نوشیدنیهاش را از من قبول نمیکنه فقط بابایی.  خلاصه مامان داره یک نفس راحت میکشه.

اولین خال شایان رویت شد  پشت پای راستش کمی بالاتر از  پاشنه و قوزک پاش یک خال اندازه سر سوزن در اومده  من نمیدونم چرا اینقدر از دیدنش ذوق کردم مثل دندون در اوردنش . دنیای مادر بودنم عالمیه ها .

فردا دانشگاهمون تعطیله .دیبیته(مذاکره؟). شهر دیدنی شده همه در جنب و جوشن . تعطیلیهامون تموم شد تا یک ماه دیگه .فردا سومین چهارشنبه متوالی هست که تعطیلیم. اگه بشه فردا میخوام برم دور و بر دانشگاه سر گوش آب بدم ببینم چه خبره  ولی فکر کنم همه راه ها را میبیندن.اینور دانشگاهمون هتلیه که اوباما توش هست اونور دانشگاهمون سالن دیبیته .فردا آخرین دیبیت هم بشه و ببینیم چی میشه

بابایی جونی شایان تولدت مبارک با هزار تا بوس و بغل از راه دوربه توان هزار 

 

سینما

دیشب ما نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم  که شایان اومد بغلم یکهو میخواست بلوزم را بالا بزنه و شی شی شو ببینه  حالا از اون اصرار از من انکار .تا اینکه گفتم حساسش نکنم به این موضوع  اجازه دادم هر کار دلش میخواد بکنه  بلوزمو بالا زده و نیم رخش را گذاشته رو شی شی و میگه It is cool  بعد صورتش را برمیگردوند اونور و اون یکی نیم رخش را میگذاشت رو شی شی و میگفت It is cool خلاصه این کار شاید ۵۰ بار تکرار شد و بعد خودش بلوزم را کشید پایین و رفت پی بازیش.

به بازی با لگو علاقمند شده و میشینه و ساعتها واسه خودش برج میسازه.

دیشب داشت مسواک میزد گفتم از وقتم استفاده کنم و منم مسواک بزنم و وقتی داشتم مسواک میزدم هر کاری میکردم اونم دقیقا همون کار را میکرد و از اونجایی که آقا پسری جلو سینک وایساده بود نمیتونستم دهنم را بشورم سرم را بالا گرفتم که کف خمیر دندون بیرون نریزه اونم سرش را بالا میگرفت  خندم گرفت خندیدم اونم فکر میکرد قسمتی از مسواک زدنه اونم میخندید خلاصه  تجربه بامزه ای بود

امروز بعد از سه سال رفتم سینما. اون دوستم که دو تا بچه داره و سومی را هم حامله هست مسیحی هست و بهم گفت که بیا با ما بریم سینما  بچه های کلیسا شایان را با بچه های خودم نگه میدارن  خلاصه تصمیم گرفتم برم  شایان تا امروز غیر از مهدش جای دیگه ای تنها نگذاشته بودمش  وقتی داشتم ازش جدا میشدم براش توضیح دادم که میرم و زود میام . بهونه ام را گرفت سینما تو مال بود قرار بود بچه های کلیسا تو مال با شایان و  جرمی و ویکتوریا(بچه های دوستم) بمونن چهار نفر آدم بزرگ بودن که میخواستن از این سه تا کوچولو نگهداری کنن اول که دیدم شایان داره گریه میکنه  گفتم ولش کن نمیرم بعد تصمیم گرفتیم ببریمشون اونور مال که از این اسبها که میچرخن داره رفتیم اونور دیدیم اون همه دستگاه را از اونجا بردن منو میبینی چهار سال بود که اونجا بود حالا که بهش احتیاج داشتم نبود ولی پروژکتور اونجا بود  پروژوکتوری که تو سقف گذاشتن تابیده میشه به زمین و  بازیهای مختلف هست که بچه ها روش راه میرن و بازی میکنن  مثلا پاشونو میگذارن رو ماشینهایی که با پروژوکتور تابیده میشه و ماشینها منفجر میشن یا توپها را شوت میکنن خلاصه با شایان خداحافظی کردم  و اونم مشغول بازی اش شد و منم رفتم سینما .فیلم افتضاح بود  یک فیلم خیلی ضعیف که درباره مسیحیت بود ولی تنوع خوبی برام بود فیلم دو ساعت طول کشید و وقتی برگشتم فهمیدم که شایان اصلا گریه نکرد و حسابی هم باهاشون جور شده بود آدمهایی که واسه اولین بار میدید خلاصه برام جالب بود که اینقدر خوب باهاشون کنار اومد ولی وقتی برگشتم  تا منو بغل کرد شروع کرد خداحافظی کردن باهاشون.

چیزززززززززززززززز

من و بابایی تو اتاق خواب بودیم  وقتی بابایی برگشت تو هال دید آقا شایانی رفته تو آشپزخونه ظرف شکر را برداشته و همه هال را پر شکر کرده همه جا شکر بود .بابایی دوربین را برداشته که ازش عکس بگیره آقا شانی ما با اعتماد به نفس برگشته به دوربین و میگه چیززززززززززززززززززززززز

این هفته

دوشنبه:

از اونجایی که این پنجشنبه دانشگاه بخاطر عید یهودی ها تعطیله برنامه روز پنجشنبه را منتقل کردن به روز دوشنبه و منی که دوشنبه فقط دو تا کلاس  شب داشتم مجبور شدم از ساعت ۷ صبح برم دانشگاه و برنامه شب دوشنبه به روال سابق ادامه داشت و  تا ساعت ۱۰ شب دانشگاه بودم  پسری همه راه را تا  دانشگاه گریه کرد اونقدر ناراخت بود که من نمی تونستم تو کارسیت بنشونمش و  اونقدر بغلش کردم و نازش کردم و تو پارکینگ راه رفتم تا کمی آرام شد ولی بازم تا میخواستم بنشونمش تو کار سیت گریه میکرد خلاصه وقتی رفتیم مهد اونجا به راحتی ازم جدا شد و من موندم این همه گریه پس چی بود که دلم را خون کرد

سه شنبه:

امروز طبق روال سه شنبه ها از کله سحر تا ۱۰ شب کلاس داشتم که از اونجایی که من ۱۰ شب دیشب رسیدم خونه و تا جمع و جور کنم و بخوابیم شد ۱۱  شانی با زحمت خیلی زیاد و گریه از خواب بیدار شد و همه راه بابایی را صدا میکرد ولی تو مهد نه به راحتی دیروز ولی بازم راحت ازم جدا شد .وسط کلاسم وقتی شانی را اورده بودم و منتظر بابایی بودیم تا بیاد شانی را دستش بدم و برگردم دانشگاه  پاش گیر کرد به سیم پنکه و پنکه افتاد و  سرش جدا شد برگشته به من میگه  شکست  این اولین باری بود که از این کلمه استفاده میکرد بعد اومده رو تخت دراز کشیده ادای خمیازه کشیدن را در میاره و میگه I'm tired

چهارشنبه:

دوستام با بچه هاشون اومدن خونمون یکیش دو تا بچه داره و سومی را حامله هست و یکیش دو تا بچه داره ولی شایان اصلا لذت نمیبره  احساس میکنه بچه ها مایملکش را تصاحب کردن تا به یکی از اسباب بازیهاش دست میزنن ناراحت میشه  کمی میره تو اطاق خواب و واسه خودش تنهایی اونجا میمونه  بعد هی میاد گریه و بهانه طوری که احساس میکنم نکنه مریضه ولی وقتی  همه میرن خوشحال و خندان میشه  و من به این فکر میکنم که تنهایی و زندگی به دور از اقواممون چقدر میتونه بچه ام را منزوی کنه که با دو تا مهمون این اینجوری به هم میریزه  نگرانم

یاد گرفته میره خودش را میندازه بین مبل و دیوار جوری که پرس میشه و نمیتونه تکون بخوره بعد داد میزنه help! help! I'm stuck

اولین جمله

پنج شنبه هفته پیش طبق همه پنج شنبه ها باید بین کلاسم شایان را میاوردم خونه و سریع برمیگشتم دانشگاه . این پنج شنبه دیدم حوصله رانندگی ندارم به بابایی گفتم بیاد دانشگاه شانی را ازم بگیره و این دو ساعتی را که باید صرف رفت و امدم میکردم شانی را بردم موزه. یک موزه هست که بین دانشگاه ما با هافسترا  یونیورسیتی که موزه بچه هاست و ما هم عضوشیم  موزه خیلی جالبیه  که بعد مفصل درباره اش حرف میزنم ولی جالبی این بارش این بود که وقتی  رفتیم بلیطمون را بگیریم  روی یک مقوا با اجازه خودمون  عکس دست شایان را کشیدن برای ۱۵ اکتبر که  مناظره بین اوباما و مک کین هست تو هافسترا یونیورسیتی  این عکسها را قراره بچسبونن رو دیوار همایش .

آخر هفته رفته بودیم ویلای عمو جونی همه مدتی که اونجا بودیم شایان شده بود  دم عموش و هر جا عموش میرفت شایانم اونجا بود حتی وقتی میخواست بره بخوابه شایان دست بر دار نبود. روزی هم که داشتیم بر میگشتیم  شایان را نشونده بودیم تو صندلیش عمو جونی هم بوسش کرد و باهاش خداحافظی کرد  وقتی ماشین حرکت کرد شایان دید که عمو جونیش کمی دور شد برگشته به عمو جونیش میگه

where are you going? عمو جونیش میگه :من که اینجام تو داره کجا میری؟ شایانم جواب میده I go home

فکر کنم این اولین جمله هدف دارش بود که در جواب کسی بکار برد. واقعا نمیدونم چه سری هست که این پسری ما انگلیسی حرف میزنه ما همیشه باهاش فارسی حرف میزنیم ولی اون  جوابمون را انگلیسی میده آیدا جونیم اومده بود پیشمون و ما رفتیم ساحل همه مدت هم گفتیم ساحل تا رسیدیم اونجا هنوز ساحل دیده نمیشد شایان برگشته میگه beach خلاصه  تو فارسی تنها کلماتی که میگه:پاشو  بیا  و گوجه  هست. بابایی تو تابستون جلو خونه گوجه کاشته شایانی هم هر وقت که داره از جلوشون رد میشه یک گوجه سبز نرسیده میکنه واسه همین اسمش را بلده.

 

پ.ن. زن عمو جون جونی پایان دوره دکتراتو با معدل خیلی خیلی خوب بهت هزاران بار تبریک میگیم و بی صبرانه منتظریم که برگردی  و امیدواریم که همیشه تو همه مراحل زندگیت همینقدر موفق باشی.

دایناسور

دوشنبه هفته پیش  صبح که بیدار شدم شایان خواب بود منم کتاب دفترم را اوردم  کنارش نشستم و شروع به درس خوندن کردم بعد از مدتی احساس کردم که تو خواب ناله میکنه  نمیدونستم چیکارش کنم بیدارش کنم یا نه  خلاصه کمی ناله کرد و  بعدش ساکت شد منم مشغول خوندن بودم که یکهو از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن وسط گریه هاشم میگفت دایناسور  خنده ام گرفته بود بچه ام خواب دیده بود  بهش میگفتم مامان جان خواب دیدی من اینجام دایناسوری اینجا نیست

من هیچوقت از هیچی نترسوندمش  دایناسور را هم از کارتونها یاد گرفته که بچه ها دنبال هم میکردن و میگفتن roar  ولی نمیدونم چه تصوری داشت که باعث ترسش شده خودش که هر وقت میریم کتابخونه کتاب دایناسورها را ورمیداره و یک عالمه از خوندنش لذت میبره واقعا این موضوع های روانشناسی و  بزرگ کردن بچه موضوع پیچیده ای هست