شایان بابا
شایانی حسابی بابایی شده تا از خواب پا میشه چشماشو باز نکرده سراغ باباشو میگیره . امروز صبح بابایی ۵ صبح که پا شد آماده بشه بره سر کار پسر بابا هم باهاش بیدار شد وقتی بابایی رفت پسریم یک عالمه غصه داشت وقتی هم که رفتیم تو پارکینگ که سوار ماشین بشیم سراغ ماشین باباش را میگرفت وقتی میایم خونه با ذوق منتظر اومدن باباییش میمونه دیگه غذاها و نوشیدنیهاش را از من قبول نمیکنه فقط بابایی. خلاصه مامان داره یک نفس راحت میکشه.
اولین خال شایان رویت شد پشت پای راستش کمی بالاتر از پاشنه و قوزک پاش یک خال اندازه سر سوزن در اومده من نمیدونم چرا اینقدر از دیدنش ذوق کردم مثل دندون در اوردنش . دنیای مادر بودنم عالمیه ها .
فردا دانشگاهمون تعطیله .دیبیته(مذاکره؟). شهر دیدنی شده همه در جنب و جوشن . تعطیلیهامون تموم شد تا یک ماه دیگه .فردا سومین چهارشنبه متوالی هست که تعطیلیم. اگه بشه فردا میخوام برم دور و بر دانشگاه سر گوش آب بدم ببینم چه خبره ولی فکر کنم همه راه ها را میبیندن.اینور دانشگاهمون هتلیه که اوباما توش هست اونور دانشگاهمون سالن دیبیته .فردا آخرین دیبیت هم بشه و ببینیم چی میشه
بابایی جونی شایان تولدت مبارک با هزار تا بوس و بغل از راه دور![]()
به توان هزار
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم