من میخواستم که تولد شایان بیام یک عالمه واسه پسریم بنویسم ولی واقعا نتونستم ،درسهای دانشگاهم سنگین شده این پسری هم به من مهلت هیچ کاری را نمیده من شبها شایان را ساعت ۱۰ یا ۱۱ میخوابونم تا دو ، سه یا گاهی چهار صبح درس میخونم صبحها هم با پسریم بلند میشم و دیگه در رکابشونم تا شب .گله ای ندارم یک عالمه هم خدا را شاکرم ولی به هیچ کاریم نمیرسم خب غر غر بسه
شایانم امسال سه تا تولد داشت یک تولد که ما براش گرفته بودیم و همه را دعوت کرده بودیم یک تولد هم تو مهدش براش گرفتن و عکسهاشو بهمون دادن و یک تولد هم من تو گروه مادرهایی که عضوم و هر هفته دور هم جمع میشیم اونها براش گرفته بودن کلا خیلی خوب بود من هر ماه که به ششم ماه نزدیک میشیم یک هیجانی دارم و هر ماه هم براش جشن میگرفتیم( شاید تو جشنش فقط خونواده کوچیک سه نفرمون شرکت میکرد) ولی برای ما سرشار از خاطره بود ولی ششم مارچ امسال لحظه لحظه اون روز در یک سال پیشش یادم میامد خیلی هیجان داشتم با خودم فکر میکردم که یعنی همه مامانها مثل من هستن؟ مثلا من هرگز فکر نمیکردم که ممکنه روز تولد من برای مامانم یک روز خاص باشه همیشه فکر میکردم یک روز مخصوص واسه من هست ولی الان میبینم که تولد شایان از تولد خودم برام مهمتر شده چون از تولد خودم غیر از مهمونی هایی که میگرفتیم که برام مثل همه مهمونیها بود چیز دیگه ای که یادم نیست( بماند که الان سه چهار سال هست که برام یادآور بدترین خاطره عمرم هست) ولی تولد شایان برام سرشار از خاطره هست
همه مامانها میگن که یک سال اول تولد بچه هاشون خیلی زود گذشته و .... ولی برای من چهار ماه اول تولد شایان خیلی خیلی سخت گذشت شاید همون موقع از من میپرسیدین میگفتم خوبه ولی الان که به اون دوران نگاه میکنم برام مثل کابوسه .غیر از بابایی کسی را نداشتم که کمکم باشه بابایی وقتی صبح داشت خونه را ترک میکرد من با شایان رو یک مبل نشسته بودم تا وقتی که ساعت ۵:۳۰ غروب به خونه برمیگشت من از رو اون مبله تکون نخورده بودم حتی نهار نمیخوردم یا دستشویی نمیرفتم بابایی میومد غذایی درست میکرد اول من میخوردم بعد شایان را میگرفتم بابایی میخورد بعد هم همینجوری شایان تو بغل یکی از ما بود یا اینکه کمی میرفتم میخوابیدم تا شب که بابایی میرفت میخوابید ساعت ۲ نصفه شب بیدار میشد میومد شایان را ازم میگرفت و با شایان رو مبل بود تا ساعت ۴ نصفه شب که شایان واسه شیر بیدار میشد من میومدم شایان را ازش میگرفتم و بهش شیر میدادم و بابایی میرفت میخوابید دیگه من موقع شیر دادن بیهوش میشدم فقط ساعت ۷ صبح میفهمیدم بابایی داره میره سر کار که دوباره روز از نو روزی از نو
ولی بعد از شش ماه دیگه از تصمیم اینکه شایان باید تو تختش بخوابه منصرف شدم چون میدیدم اینجوری یا من داره با شایان رو مبل میخوابم یا بابایی این شد که سه تاییمون اومدیم رو تخت ما البته بهتره بگم شایان اومد رو تختمون چون دیگه من باید میرفتم دانشگاه و تحمل شب زنده داری را نداشتم از اون موقع خواب شایان کمی بهتر شد از شش ماهگی شایان تا الانش برام سرشار از خاطرات خوب و به یاد موندنی هست و خیلی از با هم بودن لذت میبریم یکی از ارزوهام اینه که تا وقتی زنده هستم پسریم از بودن باهام لذت ببره
پسریم هنوز راه نمیره ولی تا یک چیزی را میبینه و میخواد کف دستشو میکوبونه رو صورتت و با قدرت سرت را به سمتی میچرخونه که مورد درخواستی اونجا قرار داره بعد بهت نشون میده و میگه دَ دَ دَ کلا پسری من با یک حرف د همه منظورشو میرسونه وقتی میخواد بگه بده میگه دَده بده و بگیر هم براش یک معنا میده به توپ هم میگه پ و عاشق و کشته مرده توپ هست ما هر دفعه که میریم بیرون باید براش دو تا تخم مرغ شانسی بخریم چون پسریمون فکر میکنه توپ فوتبال آمریکایی هست و اونقدر میگه پ پ پ تا براش بخریم چند روز پیش رفته بودیم یک فروشگاه که دمش از این اسباب بازیهای سکه ای که توش پول میندازن و تکون میخوره بود با اینکه تا الان شایان را سوار اینها نکردم و فکر هم نکنم کسی را دیده باشه که سوار اینها شده باشه ولی هی بهم نشونش میداد که یعنی منو سوارش کن اگه بدونین چقدر لذت بردم اصلا وقتی شایان اسباب بازی را نشون میده که یعنی برام بخر یک عالمه ذوق میکنم از اینکه پسریم اینقدررررررررر بزرگ شده که تقاضای چیزی را ازم میکنه . پسریم یاد گرفته فوت میکنه و فکر میکنه هر چیز خطرناکی را باید فوت کنه مثلا میره رو یک ارتفاع بلند و میترسه بیاد پایین فوت میکنه !!!! ما یک کاناپه داریم که زیر پنجره هست آقا از پشتی کاناپه میره بالا و وایمیسته رو پشتی کاناپه و از اونجا بیرون را نگاه میکنه .
امروز صبح من و بابایی زودتر از شایان بیدار شدیم و با هم تو آشپزخونه بودیم که یکهو بعد از یک ساعت دیدیم که آقا شایان با چهار دست و پا داره میاد به طرفمون اونقدر شوکه شدم که حد نداره چون تخت خوابمون خیلی خیلی بلنده یعنی وقتی من روش میشینم و پاهام ازش اویزون میشه کف پام به زمین نمیخوره قدم فکر کنم ۱۶۱ هست حالا مونده بودم شایان چه جوری این ارتفاع را اومده پایین بابایی بعد از ظهر دیده که آقا شایان وقتی چهار دست و پا میاد به سمت لبه تخت سریع میچرخن که پاهاشون به سمت لبه تخت قرار بگیره بعد خودشون رو سر میدن و از اون بالا با پا سر میخورن و تالاپی میوفتن پایین و بعد با چهار دست و پا به راهشون ادامه میدن!!!!!!!
دیروز با شایان رفته بودم پارک. پارسال که با شایان میرفتم پارک چیزی را متوجه نمیشد ولی امسال با اردک های پارک یک عالمه حرف زد و بازی کرد بعد بردمش تو زمین بازی سوار تاپش کردم یک عالمه ذوق کرد بعد دو تا اسباب بازی بود که رو یک فنر سوار بودن و تکون تکون میخوردن یکی شکل دایناسور بود یکی شکل ماشین، سوار دایناسورش میکردم چون سوارش شده بود نمیدیدش و هی ماشین را بهم نشون میداد بعد سوار ماشین میکردمش چون روش سوار بود نمیدیدش هی دایناسوره را بهم نشون میداد خلاصه من بجای اون خسته شدم و گفتم خب بازی بسه بریم بیرون!!!!!!!!
پسرمون وقتی میریم فروشگاه باید با همه سلام علیک کنه قبلا فقط با زنها خوب بود و مردها را میدید گریه میکرد حالا دیگه براش زن و مرد فرقی نداره تا یکی رو میبینه براش دست تکون میده میگه hi گاهی مردم مشغول خریدشونن و متوجه اش نمیشن اونقدر دست تکون میده و میگه hi که من دلم براش میسوزه اگه کسی هم کمی باهاش بازی کنه و حرف بزنه و بعد بخواهد بره اونقدر داد میزنه که یعنی نرو بمون باهام بازی کن تا اینکه یک نفر دیگه را ببینه و براش شروع کنه دست تکون دادن .بابایی میگفت دیروز که فروشگاه بودیم و شایان بغلش بود بابایی دیده داره هی برای یکی دست تکون میده و سلام علیک میکنه بابایی نگاه میکنه میبینه که یک خانمه هست بعد هم کله شو بر میگردونه که یکهو شایان با کف دستش میکوبه رو صورت بابایی و کله بابایی را برمیگردونه به طرف خانومه که یعنی نگاه کن من میخوام برم پیش اون خانمه هی بابایی سرشو برمیگردونه هی شایان دوباره میخواد اون خانومه را به بابایی نشون بده بابایی ما هم که مظلوم!!
خلاصه مونده با این پسرش چیکار کنه
من اونقدر تبریک سال نو را دیر اومدم بگم که قاعدتا امروز باید دروغ سیزده یا دروغ اول آپریلم را بگم چی بگم که شما نفهمین؟ خب نمیخواستم بهتون بگم ولی شایان ما خوندن نوشتن یاد گرفته اونم به فارسی
راستی سال نوتون مبارک دیر که نشده هان