سیزده ماهگی

یک روز سرش خورد به زمین و دردش اومد منم بهش گفتم  آخ  آخ آخ و سرش را مالیدم و  رفتم سرش را بوس کردم .بعد از اون هر جای بدنش به هر جایی که میخوره خودش سرش را میماله و میاد پیشم که بهش بگم آخ آخ آخ  و سرش را بوس کنم .چند روز پیش  انگشت دستش مونده لای در ،  در حالی که سرش را میماله میاد پیشم که سرش را ببوسم.

جدیدا  وقتی میخواهد که بغلش کنم منم دستم بند باشه و بهش توجه نکنم سرش را میماله منم خم میشم که سرش را ببوسم  یقه ام را میگیره و دیگه ول نمیکنه تا بغلش کنم.  یک کلکی شده که بیا و ببین.

چند روز پیش منتظر  اتوبوس بودم  سرش خورد به دیوار  شروع کرد به مالیدن سرش حالا من هرچی بوسش میکنم آخ آخ میکنم فایده نداشت هی صورتم را میزد کنار و میخواست آقایی که کنارم ایستاده بود بهش بگه آخ آخ و سرش را بماله و بوسش کنه حالا هی من میچرخونمش اونوری هی بوسش میکنم هی کله ام را میزنه کنار که این بازی را با آقاهه شروع کنه  خلاصه باهاش ماجرا داریم

یاد گرفته صدای بوس کردن را در میاره و از راه دور میبوسه  بعضی مواقع هم میاد لبای منو میبوسه و میره پی بازیش .

هر جا باشم مثل جوجو دنبالم میاد اگه تو آشپزخونه باشم میاد میشینه کف آشپزخونه و بازی میکنه اگه پای کامپیوتر باشم بازم میاد میشینه زیر پام و واسه خودش بازی میکنه  اگه در حال درس خوندن باشم باید ۱۰ تا خودکار بگیرم دستم چون میاد یکی یکی از دستم میکشه و باهاشون بازی میکنه.

اگه نواری در حال پخش باشه با آهنگ نوار واسه خودش زمزمه میکنه .

وقتی دو تایی میریم حموم اول تو وانش با خودش بازی میکنه تا من خودم را بشورم بعد  که بغلش میکنم تا بشورمش ۱۰ تا ۲۰ دقیقه تو بغلم لم میده و سرش را میذاره رو شونم تا آب گرم بهش بخوره و ریلکس بشه بعد  که شروع میکنه به شیطونی میشورمش میارمش بیرون.

هنوز راه نمیره  دیروز رفتم تو وبلاگ یلدا خانومی دیدم  که کولوچه خانوم هم چند روز بعد از چهارده ماهگیش شروع کرد به راه رفتن  سیزده ماهگی شایان هم تموم شد و این پسریمون هنوز ترجیح میده چهار دست و پا بره.

از یک سالگیش به بعد تو کارسیت جدیدش میشینه البته گاهی که راه طولانی هست ،خسته میشه و شروع میکنه به گریه کردن دیگه تا برش نداریم ساکت نمیشه مثلا آخر هفته گذشته که میرفتیم ویلای عمو و زن عمو  جونی که دو ساعت و نیم با ما فاصله دارن دیگه آخراش اونقدر گریه کرد که با کمال شرمندگی مجبور شدم بیارمش جلو پیش خودمون. 

وقتی کاری میکنه بهش میگیم نه  خودش برامون انگشت اشاره اش را تکون میده و میگه نه نه نه نه . 

یک دندون جدیدم در آورده از پایین طرف چپ پیش دو تا قبلیش  حالا لثه بالا طرف راست کج و معوج شده فکر کنم اونم همین روزا در بیاد. 

پاسپورت ایرانی شایان+ مانور

من این هفته تعطیل بودم .این ترم دو تا تعطیلات داشتیم هر کدوم به مدت یک هفته .دفعه قبلی که شایانم مریض شده بود و همش بیمارستان بودیم و این دفعه هم یک مسافرت یک روزه رفتیم واشنگتن و واسه پسری شناسنامه و پاسپورت ایرانی گرفتیم و همینطور اسمشم وارد شناسنامه من و بابایی کردیم . بهار واشنگتن که تو این فصل هست و مدتش کوتاهه شاید یک ماه خیلی معروف هست و همه از همه جا تو این فصل میرن واشنگتن که بهارشو ببینن ما که سفرمون یک روزه و خیلی سریع بود فقط از زمانی که برگه ها را تحویل دادیم  تا زمانی که قرار شد بهمون برگردونن وقت داشتیم که رفتیم یک چرخی اون دور و بر زدیم و شایان چند تا عکس با شکوفه ها گرفت حالا انشالله سال دیگه میریم تا شایان همه جاشو خوب ببینه ولی چیزی که برام جالب بود سرعت کار نمایندگی ایران تو آمریکا بود تو ایران واسه گرفتن پاسپورت باید حداقل چند روزی صبر کنیم ولی اینجا پاسپورت پسری را سه ساعته دادن.حالا یک خاطره تعریف کنم:

سه شنبه ها شایان از ساعت ۷:۳۰ صبح تا ۱۰ مهد کودک هست بعدش من میرم دنبالش و اکثر هفته ها من و شایان تا ساعت ۱۲ اونجا میمونیم که بابایی بیاد دنبالمون. هفته پیش وقتی اونجا بودم نشسته بودیم و شایان داشت بازی میکرد که یکهو دیدم آژیر خطر مهد به صدا در اومد، اینجا وقتی تو فروشگاه آژیری به صدا در میاد اکثرا اشتباهی هست و مردم کمی دور و بر را نگاه میکنن کمتر پیش میاد که اونجا را خالی کنن ولی یک بار که تو کتابخونه دانشگاه بودم دیدم که وقتی به صدا در اومد مجبور شدیم کیف و کتابمون را ول کنیم بریم پایین تا بهمون اجازه ندادن نتونستیم برگردیم یکبارم سر کلاس درسمون اینجوری شد خلاصه من داشتم حالا دور و برمو نگاه میکردم که دیدم همه مربیها از جاشون پریدن هر کدوم هم یک بچه زدن زیر بغلشون، یکی از مربیها که ترس منو دید تو دویدنش فرصت کرد بهم بگه که آزمایشی هست خلاصه منم شایان را بغل کردم و بلند شدم  دو تا تخت چرخدار تو کلاس شایان  هست که روش نوشته واسه اورژانس و تو هر کدوم هم یک کوله پشتی چرخدار قرار داره که توش وسایل ضروری هست خلاصه مربیها همه بچه ها را چه اونهایی که خواب بودن چه اونهایی را که داشتن بازی میکردن گذاشتن تو اون دو تا تخت.کلا ده تا بچه تو کلاس شایان بود  که هفت تا را به حالت نشسته و فشرده کنار هم نشوندن تو یک تخت  اون یکی تخت هم یک بچه دو ماهه که تو کلاس شایان اینها هست را به حالت خوابیده گذاشتن کنارش هم یک بچه ۱۱ ماهه هست که معلول ذهنی هست و نمیتونه بشینه هنوز ،را خوابوندن.  دو تا از مربی ها هم هر کدوم یکی از  کوله پشتی ها را میاورد(کوله پشتی ها چرخدار بودن) شایان هم که بغل من بود . یک لیستی هست که کنار در ورودی قرار داره که ما وقتی وارد میشیم اسم شایان را با ساعت ورودش مینویسیم  و وقتی که شایان را از مهد خارج میکنیم ساعت خروجش را مینویسیم و امضا میکنیم (البته این لیست هر روز صبح آماده شده  نزدیک در ورودی چسبیده با اسم بچه های اون روز فقط نوشتن ساعت و امضا با ما هست)، سر مربی کلاس شایان اون ورقه را از دیوار کند و بچه ها را شمرد با اون لیست تطبیق داد  و سریع حرکت کردن به طرف بیرون . حالا همه مربیهای مهد یک کفش مخصوص واسه داخل مهد دارن ولی من بی خبر که با جوراب بودم تو اون لحظه هم که نمیتونستم کفش بپوشم چون نمیخواستم تو دست و پاشون بیوفتم چون تو هر کلاسی دو سه تا پلیس اومده بودن و به کارشون نظارت میکردن و زمان میگرفتن خلاصه من پابرهنه با جوراب باهاشون اومدم بیرون. رو نوک پامم راه میرفتم گفتم خب اینها میرن بیرون ساختمون همه چیز تموم میشه  وقتی اومدیم بیرون دیدم  اینها همینجوری داره میرن حالا روز پیشش هم بارون اومده بود همه زمینها گلی بود خلاصه مجبور شدم پابرهنه برم تو گل و شل .همه سریع رفتن به طرف نزدیکترین ساختمون دانشگاه که مال گروه موسیقی بود و همه بچه ها را بردن تو یک سالن بزرگ که فکر کنم برای ارکستر شون استفاده میکردن خیلی جالب بود بقیه دانشجو ها برامون درها را نگه میداشتن که بچه ها برن تو . یکی از بچه های کلاس شایان اینها که از خواب پریده بود همینجوری داشت گریه میکرد شش تای دیگه هم با دهن باز داشتن اونو نگاه میکردن هر چی مربیها باهاش حرف میزدن کمی نگاهشون میکرد بعد دوباره گریه میکرد وقتی همه تو سالن جمع شدن (بقیه بچه ها که  میتونستن راه برن کلاس به کلاس هر کدوم یک گوشه رو زمین نشسته بودن  ) مدیر مهد از مربی هر کلاسی تعداد بچه های اون کلاس را پرسید و تعدادشون را یادداشت کرد و بعد به رئیس اصلی گروه آتش نشانی گزارش داد( تو هر واقعی که آمبولانس و گروه آتش نشانی بیاد تا  رئیس کلشون تایید نکنه و اجازه نده کسی نمیتونه به ساختمون برگرده) بعد اول به کلاس شایان اینها که کوچکترین کلاس هست اجازه دادن که برگردن  بعد به بقیه کلاسها از کوچیک به بزرگ . مربیهاشون خیلی شیک کفشهاشون را در اوردن رفتن تو، من مونده بودم با پاهام چیکار کنم آخرش با دستمال مرطوبهای شایان پاهامو پاک کردم و رفتم تو .(دستمال مرطوبهایی که تو سبد شایان هست واسه عوض کردن پوشکش) خیلی از مربیهای کلاسهای دیگه اومده بودن تو قسمت شایان اینها و هر کدوم یک بچه را بغل کرده بود و داشت آرومش میکرد یا میخوابوندش  کمتر از ۱۰ دقیقه اکثر بچه ها خوابیده بودن .اون روز هوا خیلی خیلی خوب بود سرمربیشون میگفت حالا امروز هوا خیلی خوبه یک روز داشت برف میومد ما مجبور شدیم این کار را بکنیم و بچه ها را بدون کاپشن یا کلاهی ببریم ولی  حداقل مطمئنیم که همیشه آماده هستیم.

 بعد از اون من همیشه فکر میکنم که خون بچه هایی که اینجا هستن از خون اون بچه ای که تو کلاسشون تو یک روستایی تو ایران سوخت و همش سعی میکرد سرش را از لای نرده های پنجره کلاس بیرون بیاره و میگفت هر جام بسوزه ولی سرم نسوزه  رنگین تره؟   

سال 86

من میخواستم که تولد شایان بیام یک عالمه واسه پسریم بنویسم ولی واقعا  نتونستم ،درسهای دانشگاهم سنگین شده این پسری هم به من مهلت هیچ کاری را نمیده  من شبها شایان را ساعت ۱۰ یا ۱۱ میخوابونم  تا دو ، سه یا گاهی چهار صبح درس میخونم  صبحها هم با پسریم بلند میشم و دیگه در رکابشونم تا شب .گله ای ندارم یک عالمه هم خدا را شاکرم ولی به هیچ کاریم نمیرسم  خب غر غر بسه 

شایانم امسال سه تا تولد داشت یک تولد که ما براش گرفته بودیم و همه را دعوت کرده بودیم یک تولد هم تو مهدش براش گرفتن  و عکسهاشو بهمون دادن و یک تولد هم  من تو گروه مادرهایی که عضوم و هر هفته دور هم جمع میشیم  اونها براش گرفته بودن کلا خیلی خوب بود من هر ماه که به  ششم ماه نزدیک میشیم یک هیجانی دارم  و هر ماه هم براش جشن میگرفتیم( شاید تو جشنش فقط خونواده کوچیک سه نفرمون شرکت میکرد) ولی برای ما سرشار از خاطره بود ولی ششم مارچ امسال لحظه لحظه اون روز  در یک سال پیشش یادم میامد  خیلی هیجان داشتم با خودم فکر میکردم که یعنی همه مامانها مثل من هستن؟ مثلا من هرگز فکر نمیکردم که ممکنه روز تولد من برای مامانم یک روز خاص باشه  همیشه فکر میکردم یک روز مخصوص واسه من هست ولی الان میبینم که تولد شایان از تولد خودم برام مهمتر شده  چون از تولد خودم غیر از مهمونی هایی که میگرفتیم که برام مثل همه مهمونیها بود چیز دیگه ای که یادم نیست( بماند که الان سه چهار سال هست که برام یادآور بدترین خاطره عمرم هست) ولی تولد شایان برام سرشار از خاطره هست

همه مامانها میگن که یک سال اول تولد بچه هاشون خیلی زود گذشته و .... ولی برای من چهار ماه اول تولد شایان خیلی خیلی سخت گذشت شاید همون موقع از من میپرسیدین میگفتم خوبه ولی الان که به اون دوران نگاه میکنم برام مثل کابوسه .غیر از بابایی کسی را نداشتم که کمکم باشه بابایی وقتی صبح داشت خونه را ترک میکرد من با شایان رو یک مبل نشسته بودم تا وقتی که ساعت ۵:۳۰ غروب به خونه برمیگشت من از رو اون مبله تکون نخورده بودم حتی نهار نمیخوردم یا دستشویی نمیرفتم  بابایی میومد غذایی درست میکرد اول من میخوردم بعد شایان را میگرفتم بابایی میخورد  بعد هم همینجوری شایان تو بغل یکی از ما بود یا اینکه کمی میرفتم میخوابیدم تا  شب که بابایی میرفت میخوابید  ساعت ۲ نصفه شب بیدار میشد میومد شایان را  ازم میگرفت و با شایان رو مبل بود تا ساعت ۴ نصفه شب که شایان واسه شیر بیدار میشد من میومدم شایان را ازش میگرفتم و بهش شیر میدادم و بابایی میرفت میخوابید  دیگه من موقع شیر دادن بیهوش میشدم فقط ساعت ۷ صبح میفهمیدم بابایی داره میره سر کار  که دوباره روز از نو روزی از نو

ولی بعد از شش ماه دیگه از تصمیم اینکه شایان باید تو تختش بخوابه منصرف شدم چون میدیدم اینجوری یا من داره با شایان رو مبل میخوابم یا بابایی این شد که سه تاییمون اومدیم رو تخت ما البته بهتره بگم شایان اومد رو تختمون چون دیگه من باید میرفتم دانشگاه و تحمل شب زنده داری را نداشتم از اون موقع خواب شایان کمی بهتر شد از شش ماهگی شایان تا الانش برام سرشار از خاطرات خوب و به یاد موندنی هست و خیلی از با هم بودن لذت میبریم یکی از ارزوهام اینه که تا وقتی زنده هستم پسریم از بودن باهام لذت ببره

پسریم هنوز راه نمیره ولی تا یک چیزی را میبینه و میخواد کف دستشو میکوبونه رو صورتت و با قدرت سرت را به سمتی میچرخونه که مورد درخواستی اونجا قرار داره بعد بهت نشون میده و میگه دَ دَ دَ کلا پسری من با یک حرف د همه منظورشو میرسونه وقتی میخواد بگه بده میگه دَده  بده و بگیر هم  براش یک معنا میده به توپ هم میگه پ و عاشق و کشته مرده توپ هست ما هر دفعه که میریم بیرون باید براش دو تا تخم مرغ شانسی بخریم چون پسریمون فکر میکنه توپ فوتبال آمریکایی هست و اونقدر میگه پ پ پ تا براش بخریم  چند روز پیش رفته بودیم یک فروشگاه که دمش از این اسباب بازیهای سکه ای که توش پول میندازن و تکون میخوره بود با اینکه تا الان شایان را سوار اینها نکردم و فکر هم نکنم کسی را دیده باشه که سوار اینها شده باشه ولی هی بهم نشونش میداد که یعنی منو سوارش کن اگه بدونین چقدر لذت بردم اصلا وقتی شایان اسباب بازی را نشون میده که یعنی برام بخر یک عالمه ذوق میکنم از اینکه پسریم اینقدررررررررر بزرگ شده که تقاضای چیزی را ازم میکنه . پسریم یاد گرفته فوت میکنه و فکر میکنه هر چیز خطرناکی را باید فوت کنه مثلا میره رو یک ارتفاع بلند و میترسه بیاد پایین فوت میکنه !!!! ما یک کاناپه داریم که زیر پنجره هست آقا از پشتی کاناپه میره بالا و وایمیسته رو پشتی کاناپه و از اونجا بیرون را نگاه میکنه .

امروز صبح من و بابایی  زودتر از شایان بیدار شدیم و با هم تو آشپزخونه بودیم که یکهو بعد از یک ساعت دیدیم که آقا شایان با چهار دست و پا داره میاد به طرفمون اونقدر شوکه شدم که حد نداره چون تخت خوابمون خیلی خیلی بلنده یعنی وقتی من روش میشینم و پاهام ازش اویزون میشه کف پام به زمین نمیخوره قدم فکر کنم ۱۶۱ هست  حالا مونده بودم شایان چه جوری این ارتفاع را اومده پایین بابایی بعد از ظهر دیده که آقا شایان وقتی چهار دست و پا میاد به سمت لبه تخت سریع میچرخن که پاهاشون  به سمت لبه تخت قرار بگیره بعد خودشون رو سر میدن و از اون بالا با پا سر میخورن و تالاپی میوفتن پایین و بعد با چهار دست و پا به راهشون ادامه میدن!!!!!!!

دیروز با شایان رفته بودم پارک. پارسال که با شایان میرفتم پارک چیزی را متوجه نمیشد ولی امسال با اردک های پارک یک عالمه حرف زد و بازی کرد بعد بردمش تو زمین بازی سوار تاپش کردم یک عالمه ذوق کرد بعد دو تا اسباب بازی بود که رو یک فنر سوار بودن و تکون تکون میخوردن یکی شکل دایناسور بود یکی شکل ماشین، سوار دایناسورش میکردم چون سوارش شده بود نمیدیدش و هی ماشین را بهم نشون میداد بعد سوار ماشین میکردمش چون روش سوار بود نمیدیدش هی دایناسوره را بهم نشون میداد خلاصه من بجای اون خسته شدم و گفتم خب بازی بسه بریم بیرون!!!!!!!!

پسرمون وقتی میریم فروشگاه باید با همه سلام علیک کنه قبلا فقط با زنها خوب بود و مردها را میدید گریه میکرد حالا دیگه براش زن و مرد فرقی نداره تا یکی رو میبینه براش دست تکون میده میگه hi  گاهی مردم مشغول خریدشونن و متوجه اش نمیشن اونقدر دست تکون میده و میگه  hi که من دلم براش میسوزه  اگه کسی هم کمی باهاش بازی کنه و حرف بزنه و بعد بخواهد بره اونقدر داد میزنه که یعنی نرو بمون باهام بازی کن  تا اینکه یک نفر دیگه را ببینه و براش شروع کنه دست تکون دادن .بابایی میگفت دیروز که فروشگاه بودیم و شایان بغلش بود بابایی دیده داره هی برای یکی دست تکون میده و سلام علیک میکنه بابایی نگاه میکنه میبینه که یک خانمه هست بعد هم کله شو بر میگردونه که یکهو شایان با کف دستش میکوبه رو صورت بابایی و کله بابایی را برمیگردونه به طرف خانومه که یعنی نگاه کن من میخوام برم پیش اون خانمه هی بابایی سرشو برمیگردونه هی شایان دوباره میخواد اون خانومه را به بابایی نشون بده بابایی ما هم که مظلوم!! خلاصه مونده با این پسرش چیکار کنه

من اونقدر تبریک سال نو را دیر اومدم بگم که قاعدتا امروز باید دروغ سیزده یا دروغ اول آپریلم را بگم چی بگم که شما نفهمین؟ خب نمیخواستم بهتون بگم ولی شایان ما خوندن نوشتن یاد گرفته اونم به فارسی راستی سال نوتون مبارک دیر که نشده هان