سنجابهای شیطون
- وقتی صدای تلفن را میشنوه(ممکنه تو فروشگاه باشه یا مال همسایه یا مال خودمون) یا میخواد ما را صدا کنه که یعنی من را نگاه کنین یا وقتی گوشی تلفن را برمیداره بلند میگه هالو یک چیزی بین hello و الو با یک لهجه غلیظ امریکایی.
- هنوز وقتی که یکی خوابیده میگه ش ش ش ش ش ش اسم کسی را که خوابه میگه بعد میگه اسلیپینگ یعنی ساکت باش ولی بعد از یک ماه خونه موندن و نرفتن به مهد come تبدیل شده به بیا اونم فقط تو محیط خونه وگرنه بیرون و با دیگران هنوز همون come هست
- وقتی میخواد توجه من را جلب کنه بدو بدو میاد میگه ........... momy did you say نقطه ها میتونن با هر چی پر بشن یا یک کلمه با معنی یا بی معنی منم همش باید بگم نه مامان جان من اینو نگفتم شاید این سوال روزی صد بار تکرار بشه ولی من عاشق لهجه اش هستم مثلا دید یو را میگه دیج یو ولی من هنوز همه سعی ام را میکنم فارسی حرف بزنه .یادمه قبلا وقتی تو گروه ایرانیای یاهو مریم جون میگفت که چقدر از حرف زدن قاطی فرانسوی فارسی علیرضا جونی لذت میبره بعضیا بهش اعتراض کردن که همه دلشون میخواد بچه هاشون فارسی را صحیح حرف بزنن حالا تو غرب زده شدی که از اینجور حرف زدن بچه ات لذت میبری و مریم جون هم میگفت که هر جوری بچه ام حرف بزنه من لذت میبرم که منظورش را با هر زبونی که بتونه به من میفهمونه حالا من احساس اون موقعش را درک میکنم واقعا حرف زدن شایان به هر زبانی که باشه برای من لذت بخش هست البته اگه این تنبلیش را بگذاره کنار و کمی بیشتر حرف بزنه.
-گاهی میاد و به من میگه momy momy ohhhh noooo منم میگم چی شده مامان جان بازم با یک حالت متاثر تو چهره اش که مثلا خیلی دلش سوخته و ناراحنه همون جمله اش را با هیجان تکرار میکنه آخرش هم ما نمیفهمیم چه اتفاقی افتاده.
- امروز رفته بودیم پارک منم برای شایان کمی بیسکویت و خوراکی برداشته بودم که تو یک کیف کلفت مقوایی گذاشته بودم و از کالسکه اش اویزون کرده بودم و شایان سوار تاب بود و داشت تاب میخورد که یکهو دیدم دو تا سنجاب دارن با شدت با هم دعوا میگیرن کمی که دقت کردم دیدم دعواشون سر یک بسته از gold fish های شایان هست خیلی شوکه شدم فرض کنین این وروجکها رفتن تو کالسکه شایان اومدن برن تو ساک از اونجایی که رو ساک کاپشن شایان بود(هنوز اینجا هوا سرده و غروب طوفان میشه) کمی کاپشن را هل دادن ولی جاشون کم بود که رد شن کمی از ساک را خوردن و رفتن توش این بیسکویتهای کوچولو را که شیرین هم نیستن را با پلاستیکش کامل برداشتن و از ساک در اورده بودن یک عالمه مسافت را هم رفته بودن بعد دعواشون شده بود حالا شایان اینها را دیده گریه گریه من فیشی فیشی ام را میخوام میگم مامانی حالا بده به اینها گناه دارن جیغ که ازشون بگیر تا من بخورم حالا همینجوریش یک عالمه کم غذاست و هیچی نمیخوره یک عالمه چیز دیگه هم براش برده بودم هیچی را نمیخواست فقط همون فیشی فیشی هاشو میخواست از دست این بچه ها
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم