سفرنامه ایران تا اوایل تیر
ما الان یک ماه و ده روز هست که ایرانیم .ماه اول بابایی هم باهامون بود ولی چون مرخصی اش فقط یک ماه بود برگشت و قرار من و شایان دو ماه دیگه هم بمونیم بعد برگردیم پیش بایایی . ماه اول خیلی خیلی سریع گذشت و ما شهرهای زیادی رفتیم. قرار بود همون روزی که میرسیم بریم مشهد ولی چون از پنج تا چمدونمون هیچ کدوم نرسیده بود مجبور شدیم بلیطمون را باطل کنیم هنوز که هنوزه یکی از چمدانها نرسیده فکر کنم دیگه دیدن اون چمدون را باید از سرمون خارج کنیم. شهرهایی که رفتیم به ترتیب اینها بودن:
تهران لاهیجان رشت تهران اهواز ابادان خرمشهر برازجان بوشهر شیراز اصفهان تهران لاهیجان و آخرش دوباره برگشتیم تهران تا بابایی را بدرقه کنیم . (بابایی جون دلمون یک دنیا برات تنگ شده.)
شایان واسه این مسافرتها کمی اذیت شده بود ولی الان بهتر شده . تو جنوب راه رفتن را شروع کرد و خیلی عالی چند دور دور سالن میچرخید هیچوقت هم بی هوا نمیدوه(نمیدود). وقتی باهاش بای بای میکنی علاوه بر اینکه دستشو تکون میده bye bye هم میگه به باباجونی خودش و بابا جونی خودم به هر دو میگه بابا صدای سگ را اگه ازش بپرسی بهت میگه .هر کس اولین بار هر جوری باهاش بازی کرده یادش مونده و وقتی میبینشون همون حرکت را واسشون انجام میده مثلا پسر خاله ام اولین بار وقتی دیدش میخواست باهاش بازی کنه واسش کله تکون داد دیشب بعد از یک ماه وقتی شایان دیدش شایان واسش کله تکون میده .
تا به هر چی دست میزنه انقدر عمو بابک و دایی قادر بهش گفتن حسن خطرناکه تا بهش میگیم حسن برمیگرده اسم بچه مو گذاشتن حسن .دایی قادر همه این مسافرتها را باهامون اومد و یک عالمه کمکمون کرد من نمیدونم بدون دایی قادر من و بابایی چه جوری میخواستیم شایان را نگه داریم . اصلا نمیشد با اتوبوس جایی بریم چون نمیشد شایان را تو اتوبوس رو صندلی نگه داشت مثلا برای شیراز به اصفهان به دلیل پیدا نکردن بلیط مجبور شدیم با اتوبوس بریم که اون مسافرت درس عبرتی شد برامون که مسیر تهران به لاهیجان را هم دیگه با هواپیما میایم. از شیراز به اصفهان چند ساعت اول را شایان خواب بود بعد که بیدار شد کمی بازی کرد کمی غذا خورد کمی شیطونی کرد بعد حوصله اش سر رفت سعی میکردم بخوابونمش که نمیخوابید بعد از مدتی اونقدر خسته شده بود که فقط و فقط جیغ میکشید هر کاری میکردم اروم نمیشد حتی حاضر شده بودم که پله های اتوبوس را در حین حرکت بالا و پایین بره ولی هیچ فایده ای نداشت دیگه آقای راننده دایی قادر را صدا کرد که با شایان بره جلو فرض کنین شایان و دایی قادر رفتن جلو آقای راننده واسه اینکه شایان ساکت بشه براش بوق میزد یا فرمون اتوبوس را ول میکرد و دست میزد تا شایان گریه نکنه یا شایان نشسته بود داشت با ضبط اتوبوس ور میرفت ساعت 11 شب بود و همه تو اتوبوس خواب بودن یکهو صدا را خیلی بالا میاورد خلاصه بساطی بود شایان کمی اونجا مشغول شد و بعد که برگشت پیش من بازم گریه میکرد جوری که صدای بوق اتوبوس و دست زدن های آقای راننده هم هیچ تاثیری نداشت تا اینکه آقای راننده ابتکار زد و شلنگی را که ازش باد با شدت بیرون میزنه را هی باز و بسته میکرد که شایان از صدای اون میترسید و ساکت میشد تا شایان میومد جیکش در بیاد آقای راننده اینکار را میکرد شایان ساکت میشد که دیگه خوابش برد و کمی بعد هم ما رسیدیم.خلاصه اصلا نمیشه با شایان سفر زمینی با اتوبوس انجام داد.
وضعیت اینترنت لاهیجان افتضاحه اصلا نمیتونم به اینترنت وصل بشم وقتی هم وصل میشم هیچ صفحه ای باز نمیشه واقعا الان میفهمم کسایی که از ایران وبلاگ مینویسن چه کار مهمی انجام میدن . هوا هم تا دیشب بارونی بود ولی از امروز بازم هوای وحشتناک گرم و شرجی شمال شروع شده . داییها و مامانی و بابایی شایان هم حسابی دارن باهاش عشق میکنن.
یک چیزی که از وقتی اومدم ایران داره اذیتم میکنه اینه که هر کس شایان را میبینه بدون استثنا میگه وای چقدر از عکسهاش لاغرتر هست چقدر ضعیف و لاغر و .... میدونم که شایان تازه راه افتاده و بچه ها که راه میوفتن لاغر میشن میدونم که اصلا نباید این حرفها برام مهم باشه ولی خیلی میخوره تو ذوقم وقتی کسی را بعد از مدتها میبینم و یک عالمه خوشحالم ، برگرده قبل از سلام و علیک این حرف را بهم بزنه حالا خدا را شکر که بعد از چند ساعت نشستن بهم میگن چرا اینقدر چاق شدی و نمیخوای لاغر کنی و از این حرفها و واسه اون حرفها هم حسابی خودم را آماده کرده بودم و از اونجایی که درباره من هست اصلا بهش توجه نمیکنم ولی اصلا دوست ندارم درباره پسریم که اینقدر هم براش دست تنها زحمت کشیدم اینقدر نا جوانمردانه !!!!! حرف بزنن چیکار کنم باید قبول کنم که اینجا ایران هست. اونجا همه بهم میگفتن چقدر رشدش بزرگتر از سنش هست و دکترش هم از رشدش خیلی راضیه ولی اینجا اینقدر این حرفها را بهم زدن هر وقت منو ببینین بشقاب به دست داره دنبال شایان میدوم . ببینم میتونم اینها را بفرستم یا بازم این اینترنت بازی در میاره
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم