من:سوختم
شایان : do you want SARDEH
opopos=اتوبوس
من در تلاش که یک لغت جدید فارسی بهش یاد بدم و هر چی که بهم میده من میگم ممنون
شایان:maman ,mamnoon means noon
شایان چون شوهر دوستامو صدا میکنه uncle ، اونروز برگشته به باباش میگه uncle baba
شب کریسمس خونه عمو جونی شایان بودیم چون دیر وقت برگشتیم شایان تو راه خوابش برد تا رسیدیم خونه و گذاشتمش رو تخت بیدار شد و نمیخواست بخوابه( شایان به شدت از خواب گریزان هست) هر کاری میکردم گریه میکرد که نخوابه ، خلاصه بعد از نیم ساعت گریه کردن فهمیدم که میگه مسواک بزنم کتاب بخونم بعد بخوابم . تا بلند بشیم مسواک بزنه سه تا کتاب هر شبش را بخونه دیگه واقعا خواب از سرش پریده بود.
سه روز با عمو و زن عمو جونیش رفته بودیم ویلاشون و شایان هم مثل جوجه ها همه جا دنبال عموش میرفت تا اینکه عموش رفت یک چرتی بزنه بعد از ده دقیقه شایان متوجه غیبت عموش شد و سراغ عموش را گرفت که بهش گفتم خوابیده ، تو هم میخوای بری بخوابی که میگه آره
یعنی اگه عموش تو چاه هم بخواد بره شایانم میخواد بره. بعد که دید عموش دور و برش نیست برگشته میگه بریم خونه ![]()
داشتم رانندگی میکردم که شایان میگه :mommy ,look that is so cool
mommy:
باحاله؟
shayan: yes that is Rock & Rock
mommy:![]()
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم