بابی

برای اولین بار پسری واسه یکی از عروسکهاش اسم گذاشته : بابی

هالویین شایان به روایت تصویر

دایناسور ماست به دست

منتظر سوار شدن تو ماشین

در حال قدم زدن

دایناسور بالدار من

منتظر

صعود

عشقم

پسر مامان

نگاه

نیم رخ

خسته

خیلی سعی کردم عکسها را تو همین صفحه وبلاگ بگذارم ولی نشد هر چی حجمش را کم کردم عکسها خیلی بزرگ پابلیش میشد و  بجای اینکه عمودی باشه افقی بود

شایان خیلی لباسش را دوست داشت طوری که از اون روز تا الان هر وقت میخواییم بیرون بریم  گریه میکنه که لباس دایناسوریشو میخواد بپوشه

 

 

گاشگ و چنگول

این روزها تنها غذایی که میخوره ماست میوه ای هست و اونم با چنگال. به چنگال میگه چنگول به قاشق هم میگه گاشگ.

بلاک های بازیشو رو هم میچینه و  اگه بیوفتن با عصبانیت میگه Don't do that

داره نازش میکنم بهش میگم عزیزم نازم خوشگلم   میگه چِرب چرب چرب (با کسره زیر چ)*

 

* تو کارتون  wow wow wubbzy گنجشک کارتون این صدا را در میاره

جدایی

پنجشنبه که اومدم دنبالت تو توی حیاط مشغول بازی بودی وقتی من وارد شدم متوجه من نشدی یک دختر کوچولوی ریزه میزه کنار در بود که بهم لبخند زد منم نشستم کنارش و اومد تو بغلم کمی بغلش کردم ولی میترسیدم که تو متوجه بشی و حسودیت بشه بعد از اینکه اون جوجو کوچولو را کمی بغل کردم از بغلم اومد پایین بعد تو متوجه من شدی و دویدی اومدی  بغلم همون موقع دوباره جوجو کوچولو پرید تو بغلم بعد ازا ون هم دو تا دخمری کوچولوی دیگه هم اومدن تو بغلم طوری که دستام بهم نمیرسید که شما چهار تا را بغل کنم اونها داشتن ذوق میکردن ولی تو هی بهشون میگفتی  go  go   خلاصه مجبور شدم تا کار به جاهای باریک نکشیده از بغلم درشون بیارم ولی خیلی جیگر بودن عاشقشون شدم  .احساس میکنم محبت دختر ها با محبت پسرها خیلی فرق میکنه با اینکه تو خیلی پسر احساساتی هستی  ولی احساس میکنم که  محبتهات مردونه است  عاشقتم مرد کوچولوی من

 

جیگر مامان  همون روز پنجشنبه جیگرم واست اتش گرفت  من از صبح کلاس داشتم تا ۱۰ شب  و مهدتون یک پارتی براتون گرفته بود ساعت ۶ تا ۸ شب .من از استادم اجازه گرفتم که  نیم ساعت وسط کلاس از کلاس در بیام اونم اجازه داد  ساعت ۶ که داشتم از کلاس در میومدم گفت ۶:۳۰ میبینمت دیگه  منم گفتم بله استاد  مهدتون تو کمپس دانشگاه هست ولی خوب پیاده نیم ساعت راه هست منم با ماشین اومدم تا مهد که جای پارک پیدا نمیکردم شما هم تازه رسیده بودین بابایی جای پارکی که پیدا کرده بود را داد به من خودش یکی دیگه پیدا کرد  خلاصه  تو با دیدن من یک عالمه ذوق کردی  ولی من فقط و فقط تونستم یک ربع پیشت بمونم و برگردم سر کلاس لعنتی که تا من رسیدم تا ساعت ۷ بهمون  زنگ تفریح داد و من همش در حال غصه خوردن و قورت دادن بغضم بودم  وقتی همه بچه ها با والدینشون بودن من مجبور بودم برگردم سر کلاسم  ببخشید مامانی که اینقدر در حقت ظلم میکنم  جوری شده که این چهار روز هفته را که کلاس دارم یا منو میبینی یا بابایی (یا هیچکدوم و میری مهد) وقتی بابایی میرسه خونه من باید بدوم و برم کلاس. هفته پیش که تعطیل بودم تا بابایی رسید خونه به من میگفتی بای بای مامی من یک عالمه غصه خوردم که چرا بچه ام شرطی شده تا باباش میاد خونه میفهمه که مامانش باید بره

پسرم خیلی دوست دارم  امیدوارم که روزی بتونم برات جبران این همه  جدایی هامون را بکنم عزیزم .مامان را ببخش نفسکم 

برعکس

دیروز مربی اش ازم پرسید تو خونه باهاش انگلیسی حرف نمیزنین؟ گفتم نه گفت چون بعضی چیزها را میگه که ما نمیفهمیم  برام خیلی جالب بود بهش گفتم ولی تو خونه وقتی ما باهاش فارسی حرف میزنیم انگلیسی جواب میده بعد اینجا فارسی حرف میزنه؟ همون موقع شایان اومد و گفت شیر  یکهو  متوجه شدم چقدر شایان فارسی حرف میزنه ولی  انگلیسی حرف زدنش بیشتر به چشممون میاد چون انتظار دارم همش فارسی حرف بزنه