پنجشنبه که اومدم دنبالت تو توی حیاط مشغول بازی بودی وقتی من وارد شدم متوجه من نشدی یک دختر کوچولوی ریزه میزه کنار در بود که بهم لبخند زد منم نشستم کنارش و اومد تو بغلم کمی بغلش کردم ولی میترسیدم که تو متوجه بشی و حسودیت بشه بعد از اینکه اون جوجو کوچولو را کمی بغل کردم از بغلم اومد پایین بعد تو متوجه من شدی و دویدی اومدی  بغلم همون موقع دوباره جوجو کوچولو پرید تو بغلم بعد ازا ون هم دو تا دخمری کوچولوی دیگه هم اومدن تو بغلم طوری که دستام بهم نمیرسید که شما چهار تا را بغل کنم اونها داشتن ذوق میکردن ولی تو هی بهشون میگفتی  go  go   خلاصه مجبور شدم تا کار به جاهای باریک نکشیده از بغلم درشون بیارم ولی خیلی جیگر بودن عاشقشون شدم  .احساس میکنم محبت دختر ها با محبت پسرها خیلی فرق میکنه با اینکه تو خیلی پسر احساساتی هستی  ولی احساس میکنم که  محبتهات مردونه است  عاشقتم مرد کوچولوی من

 

جیگر مامان  همون روز پنجشنبه جیگرم واست اتش گرفت  من از صبح کلاس داشتم تا ۱۰ شب  و مهدتون یک پارتی براتون گرفته بود ساعت ۶ تا ۸ شب .من از استادم اجازه گرفتم که  نیم ساعت وسط کلاس از کلاس در بیام اونم اجازه داد  ساعت ۶ که داشتم از کلاس در میومدم گفت ۶:۳۰ میبینمت دیگه  منم گفتم بله استاد  مهدتون تو کمپس دانشگاه هست ولی خوب پیاده نیم ساعت راه هست منم با ماشین اومدم تا مهد که جای پارک پیدا نمیکردم شما هم تازه رسیده بودین بابایی جای پارکی که پیدا کرده بود را داد به من خودش یکی دیگه پیدا کرد  خلاصه  تو با دیدن من یک عالمه ذوق کردی  ولی من فقط و فقط تونستم یک ربع پیشت بمونم و برگردم سر کلاس لعنتی که تا من رسیدم تا ساعت ۷ بهمون  زنگ تفریح داد و من همش در حال غصه خوردن و قورت دادن بغضم بودم  وقتی همه بچه ها با والدینشون بودن من مجبور بودم برگردم سر کلاسم  ببخشید مامانی که اینقدر در حقت ظلم میکنم  جوری شده که این چهار روز هفته را که کلاس دارم یا منو میبینی یا بابایی (یا هیچکدوم و میری مهد) وقتی بابایی میرسه خونه من باید بدوم و برم کلاس. هفته پیش که تعطیل بودم تا بابایی رسید خونه به من میگفتی بای بای مامی من یک عالمه غصه خوردم که چرا بچه ام شرطی شده تا باباش میاد خونه میفهمه که مامانش باید بره

پسرم خیلی دوست دارم  امیدوارم که روزی بتونم برات جبران این همه  جدایی هامون را بکنم عزیزم .مامان را ببخش نفسکم