پیاده روی
خلاصه راه افتادیم و موقع رفتن ۲۰ دقیقه طول کشید تا رسیدیم و شایان هیچ بهونه ای نگرفت ولی موقع برگشت پسریم هم سردش بود و هم خستش شده بود و رو زمین هم بر اثر بارش برف همش گل و شل بود.شایان چند بار گفت که بغلم کن و منم سعی کردم بغلش کنم ولی دیدم سنگینه و نمیشه گذاشتمش پایین.بچه ام دیگه خیلی خسته اش شده بود و هی میگفت بغل کن که من دیگه عصبانی شدم و وایسادم و بهش گفتم : اگه خسته ات هست همین جا بشین تا خستگیت در بیاد و وسط پیاده رو را که همش گل و برف بود را نشون دادم که دیدم شایان میگه :ok و پاهاشو خم کرد که بشینه همون وسط
الهی بچه ام خیلی خسته شده بود که زود جلوشو گرفتم
کمی جلوتر رفتیم دو تا سگ را دیدیم که هی پارس میکردن و کسی که اورده بودشون که قدمشون بزنه هی میکشیدشون که راه برن که شایان برگشته به من میگه: مامان اینها بغل میخوان ![]()
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم