پیاده روی

دیروز رفته بودیم بیرون و بر اثر فراموشکاری ، یادمون رفته بود که کالسکه شایان را از ماشین بابایی بزاریم تو ماشین من و از اونجایی که باید یک مسافتی را تا یک جلسه پیاده میرفتیم من نمیدونستم که شایان میتونه این ده تا بلاک را پیاده بیاد یا نه؟

خلاصه راه افتادیم و موقع رفتن ۲۰ دقیقه طول کشید تا رسیدیم و شایان هیچ بهونه ای نگرفت ولی موقع برگشت پسریم هم سردش بود و هم خستش شده بود و رو زمین هم بر اثر بارش برف همش گل و شل بود.شایان چند بار گفت که بغلم کن و منم سعی کردم بغلش کنم ولی دیدم سنگینه و نمیشه گذاشتمش پایین.بچه ام دیگه خیلی خسته اش شده بود و هی میگفت بغل کن که من دیگه عصبانی شدم و وایسادم و بهش گفتم : اگه خسته ات هست همین جا بشین تا خستگیت در بیاد و وسط پیاده رو را که همش گل و برف بود را نشون دادم که دیدم شایان میگه :ok و پاهاشو خم کرد که بشینه همون وسط الهی بچه ام خیلی خسته شده بود که زود جلوشو گرفتم

کمی جلوتر رفتیم دو تا سگ را دیدیم که هی پارس میکردن و کسی که اورده بودشون که قدمشون بزنه هی میکشیدشون که راه برن که شایان برگشته به من میگه: مامان اینها بغل میخوان

چیز

امروز با دوستام یک جایی بودیم من رفتم به شایان گفتم :مامان من یک دقیقه دارم میرم بیرون اگه چیزی خواستی به آنتی وندی بگو که بهت بده

شایان: yes I want cheese

مامان: باشه برات چیز(پنیر) میخرم

شایان:no ,I want aunti wendy's cheese

مامان: آنتی وندی که چیز نداره من میگم اگه چیزی (anything) خواستی از آنتی وندی بگیر

شایان:no I want aunti wendy's cheese

مامان:


شایان: مامان این سیب را کی بهم داد (به انگلیسی البته)

مامان: uncle Hasan

شایان: uncle Anson

مامان: not anson ,hasan

شایان:oh anson

مامان:


به عکسش که با پیراهن و کراوات هست اشاره میکنه و میگه:

mommy look , shayan ,agha, baba