چیز
امروز با دوستام یک جایی بودیم من رفتم به شایان گفتم :مامان من یک دقیقه دارم میرم بیرون اگه چیزی خواستی به آنتی وندی بگو که بهت بده
شایان: yes I want cheese
مامان: باشه برات چیز(پنیر) میخرم
شایان:no ,I want aunti wendy's cheese
مامان: آنتی وندی که چیز نداره من میگم اگه چیزی (anything) خواستی از آنتی وندی بگیر
شایان:no I want aunti wendy's cheese
مامان:![]()
شایان: مامان این سیب را کی بهم داد (به انگلیسی البته)
مامان: uncle Hasan
شایان: uncle Anson
مامان: not anson ,hasan
شایان:oh anson
مامان:![]()
به عکسش که با پیراهن و کراوات هست اشاره میکنه و میگه:
mommy look , shayan ,agha, baba
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم