کتاب و کتاب خونی

من از روزی که دانشگاه نمیرم وقت نمیکنم دو دقیقه بشینم واسه همینه که از چهارشنبه پیش میخواستم در مورد اون روز بنویسم ولی تا الان طول کشید الان دیدم باید حتما امشب بنویسم چون فردا چهارشنبه هست و اگه الان ننویسم دیگه نمیشه

کتابخانه شهرک ما خیلی کتابخانه خوبیه کلا همه کتابخانه به دو قسمت تقسیم شده که نصفش مال بچه ها هست و نصفش مال بزرگترها و با در از هم جدا شدن واسه همین هرچقدر بچه ها اینجا داد و فریاد کنن مزاحم محیط آرام بزرگترها نیستن.هر هفته برای بچه ها برنامه های متنوعی دارن که مجانی هست از بچه سه ماهه شروع میشه تا بزرگسال اولین برنامه هاشون برای سه ماهه تا ۱۱ ماهه هست که براشون شعر  میخونن و اونها هم دست میزنن (با کمک مامان یا باباشون) یا بپر بپر میکنن از اون بپر هایی که نوزادان میکنن و کارهای دیگه . یا اینکه یکی از برنامه هاشون که تا سه سال هست  باید بچه ها اسنک با خودشون بیارن و وقتی مربی براشون کتاب میخونه اونها  اسنکشون را میخورن یا یک برنامه ای دارن ۷:۳۰شب که با پیژامه هاشون و عروسکی که باهاش میخوابن میرن و براشون کتاب خونده میشه. موقعی که من دانشگاه میرم عملا نمیتونم شایان را به این برنامه ها برسونم چون در طول روز برگزار میشه ولی تابستونها تو همه برنامه هاشون شرکت میکنیم امسال تو برنامه حروف الفباشون که برای بچه های سه تا پنج سال هست شرکت میکنیم که هر دو هفته یک بار برگزار میشه. دفعه پیش حرف د را باهاشون کار کردن .اول که وارد میشیم برچسبهایی که اسم من و شایان روش نوشته شده را میچسبونیم به سینه مون بعد  میریم قسمتی که مربوط به کتابخونی گروهی هست که شامل دو سکو به شیوه استادیوم رو هم ساخته شده و رو دیوارش هم یک نقاشی  هست که یک جنگله که یک دختر و پسر دارن توش کتاب میخونن همه حیوانهای جنگل تو عکس (از کرم ابریشم و جغد تا پروانه و غورباقه) در حال کتاب خوندن هستن.وقتی همه بچه ها نشستن مربی شون با شعر خوندن برنامه را آغاز میکنه که بچه ها با شعر یکی یکی خودشون را معرفی میکنن و بقیه بچه ها باهاش سلام میکنن بعد از آشنایی کتاب خوندن شروع میشه که دفعه پیش که حرف د بود یک کتاب در مورد اردک بود و دو تای دیگه هم شخصیت داستان با حرف د شروع میشد و بعد ازشون میپرسن چه چیزهایی با د شروع میشه اسم کدومتون با د شروع میشه وسط یا اخر اسم کی د هست و از اینجور سوالها بعد بچه ها رفتن پشت میز و صندلی نشستن که بهشون یک برگه دادن که یک طرفش عکس اردک بود باید رنگ میکردن طرف دیگه اش هم باید چیزهایی که با د شروع میشد را به اردکها وصل میکردن بعد از این هم مربیشون بهمون فومهایی داد که به صورت اجزای مختلف اردک بریده شده بود که شایان با کمک من همه را به هم وصل کرد که شکل اردک شد(خیلی خوشگل بود) و اوردیم به بابایی نشون دادیم.

برنامه این دفعه درباره ن بود که همه این مراحل تکرار شد ولی این دفعه تنبک درست کردن که خیلی درست کردنش اسون بود و بچه ها خیلی خیلی دوسش داشتن میگم که شما هم درست کنین

دو تا ظرف کاغذی به شایان دادن که پشت ظرفها را رنگ کنه بعد مربی یک کاسه پر از منجوقهای سفت اورد و به شایان گفت دو مشت پر از این منجوقها بریزه تو یکی از بشقاب ها بعد اون یکی بشقاب را گذاشت رو این بشقابی که توش منجوق بود و بعد دور تا دور بشقاب کاغذی را با منگنه به هم وصل کرد .یک مدل دیگه اش که شایان تو مهدش درست کرده بود و اورده بود خونه اینجوری بود که منجوقها را ریخته بودن تو یک بشقاب و بشقاب را تا کرده بودن و منگنه کرده بودن  به گوشه اش هم چند تا کاغذ کشی وصل کرده بودن.

یکی از برنامه هایی که پارسال تابستون شرکت کردیم امسالم میخوایم شرکت کنیم برنامه کتابخونی هست پارسال شایان دو سال و نیمش بود و واسه سن شایان ما هر هفته باید سه تا کتاب میخوندیم و تحویل میدادیم و اخر هفته یک جایزه کوچیک به شایان میدادن اسم برنامه بود حشره را بگیر واسه همین جایزه هر هفته به حشره مربوط میشد (مدادی که روش حشره داشت یا سنجاق سینه ای که عکس حشره در حال کتاب خوندن بود یا عکس برگردان و تاتو حشره و از اینجور جایزه ها) و منم باید آخر هر هفته رو یک کاغذ اسم کتاب را مینوشتم و اینکه شایان دوسش داشت یا نه  برای بچه های بزرگتر اینجوری بود که باید خلاصه داستان را مینوشتن و تحویل میدادن فکر کنم ۱۴ هفته این برنامه ادامه داشت و آخر تابستون یک جشنی گرفتن که گروه موسیقی اومد برای بچه ها  موسیقی اجرا کرد اینها هم تا تونستن رقصیدن و خوش گذروندن و به بچه ها یک لوحه افتخار با یک عالمه  کوپن های رستوران مجانی بهشون دادن  و یک سری برگه های سرگرمی.

تو این کتابخونه یک قسمتی را پر از اسباب بازی کردن از قبیل مکعب های بازی قطار و ریلاشون ماشینهای مختلف عروسک ماشینهای کوچیک با جاده هاشون و قالی که براشون پهن کردن  الفبای انگلیسی داره .شش تا کامپیوتر اونجا هست برای بچه ها و یک عالمه کتاب دارن.یک قسمتش مختص مجله های کودکان هست که خیلی متنوع هستن. از نظر امانت گرفتن کتاب هم محدودیتی نیست هر چقدر که دلت میخواد میتونی کتاب بگیری (۲۰ تا ۳۰ تا هر چقدر) و یک ماه هم میتونی نگه داری.

اینجا کتابخونه ها خیلی زیادن من خودم با پای پیاده میتونم پنج تا کتابخانه برم که اینی که گفتم یکی از اونهاست.ولی نسبت به جمعیت اینجا من نمیبینم کتابخونه شلوغ بشه من خودم خیلی کتابخونه و کتابفروشی را دوست دارم تو زمان کودکیم کتابی نبوده که نخونده باشم چون مامانم یک دوره کتابدار بود همیشه بعد از مدرسه چند ساعت پیش مامانم تو کتابخانه بودم .بابامم کنار کار تدریس کتابفروشی داشت واسه همین خیلی دوست دارم شایان به کتاب خوندن علاقه مند بشه.

یکشنبه داشتیم میرفتیم دریا بابایی شایان را صدا کرد شایان بهش میگه  جونم اینقدر بهمون مزه داد که بجای what? گفته جونم  مثل اینکه مهد نرفتن داره اثرش را میکنه .

بعد از یک ماه غیبت

جیگر مامان

من واقعا نمیدونم که چی شد که من این همه مدت وبلاگت را ننوشتم .درگیر امتحانات و درس و توی خوشگل طلا شدم و نشد که بنویسم  ما الان بیشتر از یک ماه میشه که برگشتیم از سانفرانسیسکو.عروسی پسر عموت حسابی بهت خوش گذشت و حسابی بازی کردی و رقصیدی و همه هم تحویلت میگرفتن و یکی از چیزهای جالبش این بود که  هر کسی جای مخصوص خودش را داشت واسه شام و ما باید بر طبق اسم هامون روی جاهامون مینشستیم و تو هم برای خودت صندلی داشتی و کارتی که روی میز بود و اسمت روش بود که جات مشخص باشه.

روز بعد از عروسی هم با عروس و داماد و  عمو جونی و زن عمو جونی و  دو تا پسر عمو های دیگه ات رفته بودیم رستوران ایرانی  که غذا بخوریم و وقتی داشتیم از رستوران میومدیم بیرون تو از همه تشکر میکردی  و یک گارسون اومد بهت گفت:

tell me thank you

shayan: your welcome

توی راه رفت خیلی خیلی پسر خوبی بودی و حسابی برای خودت بازی کردی کارتون دیدی و .. ولی وقتی رسیدیم و هواپیما میخواست بشینه  تو دلت نمیخواست که کمربندت را ببندی و با گریه و داد و بیداد کمربندت را بستم ولی تا چرخ هواپیما به زمین خورد دیدم که خواب خوابی و تا برسیم هتل هیچی نفهمیدی و تا صبح خوابیدی

ولی موقع برگشت خیلی حوصله ات سر رفت ولی یک ساعت پرواز را خواب بودی

الان یک هفته هست که دیگه مهد نمیری  و احتمالا با این مهدت برای همیشه خداحافظی خواهی کرد ولی تو این یک هفته واقعا من انرژی ام تحلیل رفته از بس تو پر از انرژی هستی شبها به زور میخوابونمت نمیدونم تومهد چیکار میکردی که خسته میشدی چون من سعی میکنم تا میتونم فعال نگهت دارم

دیشب ماه را تو اسمون دیدی که حلالش دقیقا نصف یک دایره بود بهم نشونش دادی که نگاه کن ماه چی شده و از من پرسیدی که ماه چی شده من نمیدونستم بهت چی بگم بخاطر همین گفتم اره فکر میکنی ماه چی شده؟

shayan: It's broken

 عشق مامان

بعضی از کلمات را اشتباه تلفظ میکنی که من عاشقشونم مثل

enpty=empty

teef=teeth

عاشق عموت هستی آخر هفته پبش که رفته بودیم ویلاشون من حسابی خوش به حالم بود چون یا دنبال عموجونی ات بودی یا زن عمو جونی ات منم استراحت کردم.

هنوز حسابی به من و بابات ابراز محبت میکنی گاه و بیگاه صورت و دست و کله و همه جامون را میبوسی و گاهی میگی

give me a hug

و باید بغلت کنم و ببوسمت

پسرکم عاشقانه دوست دارم و سعی میکنم ازت بیشتر بنویسم

مامان آرمانی ازم خواسته که کتابهایی که برای شایان میخونیم را بنویسم ولی واقعا من نمیدونم بتونم همچین کاری بکنم چون کتابهایی که شایان داره خیلی خیلی خیلی زیاده شاید بیشتر از ۴۰۰ تا کتاب داره تو همه اتاقامون پر کتاب شایان هست علاوه بر اینها هفته ای چند تا کتاب از کتابخونه میگیریم  حالا من سعی میکنم در یک فرصت مناسب بعضی از کتابهای شایان که خیلی دوسشون داره را بنویسم که جالبیش اینه که بعضی از این کتابها با کتابهای دوران بچگی من یکی هست و برام این همه فعال بودن کانون پرورش فکری که در زمان جنگ اینقدر فعال بوده که کتابهای به این معروفی را برامون ترجمه کرده جالبه