بعد از یک ماه غیبت
من واقعا نمیدونم که چی شد که من این همه مدت وبلاگت را ننوشتم .درگیر امتحانات و درس و توی خوشگل طلا شدم و نشد که بنویسم ما الان بیشتر از یک ماه میشه که برگشتیم از سانفرانسیسکو.عروسی پسر عموت حسابی بهت خوش گذشت و حسابی بازی کردی و رقصیدی و همه هم تحویلت میگرفتن و یکی از چیزهای جالبش این بود که هر کسی جای مخصوص خودش را داشت واسه شام و ما باید بر طبق اسم هامون روی جاهامون مینشستیم و تو هم برای خودت صندلی داشتی و کارتی که روی میز بود و اسمت روش بود که جات مشخص باشه.
روز بعد از عروسی هم با عروس و داماد و عمو جونی و زن عمو جونی و دو تا پسر عمو های دیگه ات رفته بودیم رستوران ایرانی که غذا بخوریم و وقتی داشتیم از رستوران میومدیم بیرون تو از همه تشکر میکردی و یک گارسون اومد بهت گفت:
tell me thank you
shayan: your welcome
توی راه رفت خیلی خیلی پسر خوبی بودی و حسابی برای خودت بازی کردی کارتون دیدی و .. ولی وقتی رسیدیم و هواپیما میخواست بشینه تو دلت نمیخواست که کمربندت را ببندی و با گریه و داد و بیداد کمربندت را بستم ولی تا چرخ هواپیما به زمین خورد دیدم که خواب خوابی و تا برسیم هتل هیچی نفهمیدی و تا صبح خوابیدی
ولی موقع برگشت خیلی حوصله ات سر رفت ولی یک ساعت پرواز را خواب بودی
الان یک هفته هست که دیگه مهد نمیری و احتمالا با این مهدت برای همیشه خداحافظی خواهی کرد ولی تو این یک هفته واقعا من انرژی ام تحلیل رفته از بس تو پر از انرژی هستی شبها به زور میخوابونمت نمیدونم تومهد چیکار میکردی که خسته میشدی چون من سعی میکنم تا میتونم فعال نگهت دارم
دیشب ماه را تو اسمون دیدی که حلالش دقیقا نصف یک دایره بود بهم نشونش دادی که نگاه کن ماه چی شده و از من پرسیدی که ماه چی شده من نمیدونستم بهت چی بگم بخاطر همین گفتم اره فکر میکنی ماه چی شده؟
shayan: It's broken ![]()
عشق مامان
بعضی از کلمات را اشتباه تلفظ میکنی که من عاشقشونم مثل
enpty=empty
teef=teeth
عاشق عموت هستی آخر هفته پبش که رفته بودیم ویلاشون من حسابی خوش به حالم بود چون یا دنبال عموجونی ات بودی یا زن عمو جونی ات منم استراحت کردم.
هنوز حسابی به من و بابات ابراز محبت میکنی گاه و بیگاه صورت و دست و کله و همه جامون را میبوسی و گاهی میگی
give me a hug
و باید بغلت کنم و ببوسمت
پسرکم عاشقانه دوست دارم و سعی میکنم ازت بیشتر بنویسم
مامان آرمانی ازم خواسته که کتابهایی که برای شایان میخونیم را بنویسم ولی واقعا من نمیدونم بتونم همچین کاری بکنم چون کتابهایی که شایان داره خیلی خیلی خیلی زیاده شاید بیشتر از ۴۰۰ تا کتاب داره تو همه اتاقامون پر کتاب شایان هست علاوه بر اینها هفته ای چند تا کتاب از کتابخونه میگیریم حالا من سعی میکنم در یک فرصت مناسب بعضی از کتابهای شایان که خیلی دوسشون داره را بنویسم که جالبیش اینه که بعضی از این کتابها با کتابهای دوران بچگی من یکی هست و برام این همه فعال بودن کانون پرورش فکری که در زمان جنگ اینقدر فعال بوده که کتابهای به این معروفی را برامون ترجمه کرده جالبه
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم