روز جهانی کودک

میشه به من هم بگین که روز جهانی کودک یعنی چی؟ اینجا که همچین روزی نداریم  پس این چه جور روز جهانی هست؟ تو اروپا یا آسیا یا استرالیا همچین روزی داریم؟

حساسیت

وقتی ایران بودیم یک روز صبح میخواستم برم رشت خونه دوستم و در حال آماده شدن بودم و شایان داشت واسه خودش میچرخید و مامان هم داشت صبحانه میخورد که منو صدا کرد و گفت بهش کره بادام زمینی بدم ؟کمی فکر کردم و نمیدونم چرا  احساس کردم که قبلا بهش دادم و میدونستم که این کره حساسیت زا هست ولی مطمئن بودم که قبلا بهش دادم و به مامان گفتم بهش بده مامان هم فقط یک سر قاشق بهش داد و مثل اینکه شایان خوشش نیومد و دیگه نخورد . تا حاضر بشم شاید سه چهار دقیقه طول کشید  و داشتیم میرفتیم بیرون که دایی قدیر گفت چرا صورتش جوش زده دیدم دو تا جوش رو صورتش هست گفتم نمیدونم قرار شد دایی قادر ما را تا ایستگاه برسونه  از خونه در اومدیم دیدم شایان هی یکی از چشماشو میماله هر چی نگاه کردم دیدم چیزی نیست  نذاشتم که بماله که دیدم  چشماش قرمز شده و داره بسته میشه  حالا همه این اتفاقها توی پنج دقیقه افتاد و ما رسیده بودیم فلکه لاهیجان ،به قادر گفتم برو پیش بابا ببینم چیکار میتونم بکنم تا رفتیم اونجا دیدم شایان دیگه رسما چشماش بسته شده وای اونقدر ترسیدم بابا گفت ببرینش درمانگاه. بدو رفتیم درمانگاه دکتر کشیش یک دختر جوان بود بهش تند تند میگم  شایان ۱۰ دقیقه پیش کره بادام زمینی خورد میدونم حساسیت زا هست ولی نمیدونم چرا احساس کردم قبلا بهش دادم حالا چیکار کنم به من میگه کره بادام زمینی چی هست؟ مثل کره حیوانی میمونه؟  مانده بودم چه جوری براش توضیح بدم که کره بادام زمینی چی هست که خودش گفت بادام حساسیت زا هست حتما حساسیت داده بگذار زیر شکمش را ببینم که خدا را شکر اونجا هیچ خبری نبود و بهم یک نسخه داد که از داروخانه درمانگاه بگیرم رفتم داروخونه آقاهه یک شربت بهم داده با یک سرنگ و میگه شربت را به مقدار سه سی سی با این سرنگ اندازه بگیر و بکش بعد بریزش تو قاشق بعد بده بچه بخوره بهش میگم خوب چرا با همین سرنگ بهش ندم که راحتتره کمی فکر میکنه و میگه خوب اینجوری هم میشه  روی شربت را میخونم میبینم  نوشته در هنگام مصرف این دارو رانندگی نکنین شربت را ورداشتم رفتم پیش خانم دکتر میگم بچه ام فقط یک سالشه این مال بزرگسالانه میگه ایران زندگی نمیکنی میگم نه میگه این مال همه هست همین را بهش بده ایران فقط همین را داره خلاصه شربت را تو ماشین بهش دادم در عرض یک دقیقه خوب شد  و تصمیم گرفتیم کمی تو لاهیجان بچرخیم اگه شایان حالش خوب بود بعد برم رشت خلاصه کمی چرخیدیم دیدم شایان خوب خوب هست دیگه دایی قادر جون جونی ما را تا دم در خونه دوستم برد. به من گفتن هر هشت ساعت یکبار شربت را باید به شایان بدم  منم با اینکه دیدم شایان خوب شده هشت ساعت بعدش یکبار دیگه بهش دادم چون همیشه شنیدم دارو را باید کامل خورد وقتی بار دوم شربت را به مقدار سه سی سی به شایان دادم شایان خوابید بهتره بگم بیهوش شد دفعه دوم ساعت هشت شب دادم خوابید  اصلا هم بیدار نمیشد دیگه اومدم لاهیجان دیدم  مثل اینکه شایان خیال بیدار شدن نداره خیلی هم بد اخلاق شده بود  مثلا از ماشین که داشتم پیاده میشدم یک لحظه بیدار شده بود فقط جیغ میزد و گریه میکرد و میخواست بخوابه  مونده بودم بار سوم بهش بدم یا نه .بابا و مامان هم میگفتن نمیخواد دیگه بهش بدی  خلاصه دیگه بهش ندادم ولی شایان خوابید تا ۱۲ ظهر فردا .صبح گفتم ببینم این دارو خودش دستور العمل نداره که یک کاغذ توش پیدا کردم که نوشته بود به بچه های زیر سه سال به هیچ وجه روزی بیشتر از پنج سی سی ندین در صورتی که من روز قبلش به شایان شش سی سی داده بودم  حالا خدا را شکر ادامه اش نداده بودم . میخواستم یک روز برم به خانم دکتر بگم مواظب تشخیصش باشه که امکان داره با این سهل انگاریها کسی را بکشه که دیگه وقت نشد ولی تجربه خیلی بدی بود

فرازی از کتابهای شایان

قسمتی از کتابهای شایان که از ایران خریداری شده:

تاتی دراز کشیده،       خیره شده به اسباش،       این اسب های قشنگ رو،       امروز خریده باباش

این تاتی که میبینی،       اسباب بازی نداره،       منتظره که باباش،       چیزی براش بیاره

 

مامان من اسب منه،     سوار می شم رو پشت اون،     راه که می ره خوشم می آد،     هی می خورم تکون تکون

وقتی کارم تموم شه،     پا نمی شم زود از جام،    مامان منو می شوره،     حوله می ده به دستام

مامان من فکر می کنه،     دستش هواپیما شده،     گمون کنم مامان مخش،     یه خورده جا به جا شده

مامانم دوستم داره یه عالمه    هر چی از مامان بگم، بازم کمه    وقتی بابا سر کار یا سفره     مامانم کمی کاراش زیادتره    مثل بابا منو گردش می بره    مثل اون برام خوراکی می خره    .........  مثل بابا قصه ها رو می دونه      برام از توی کتاب ها می خونه  ......  شب ها لالایی می گه تا بخوابم     بعد می ذاره منو تو رختخوابم    می گه امشب بگذره فردا می شه    سرو کله بابات پیدا می شه      می آد از سفر با چند تا چمدون     می آره سوغاتی ها رو برامون

خلاصه تو این کتابها بچه منتظره که بابا براش اسباب بازی بخره یا خوراکی یا از سر کار یا مسافرت کاری برگرده با سوغاتی ولی مامان یا رفته نون بگیره یا داره آشپزی میکنه یا باید بچه را بعد از خراب کاری بشوره یا کهنه اش را عوض کنه تازه اگه مامان خیلی باحال باشه شعرهایی که بابا از کتاب برای بچه میخونه مامان هم بلده  یا اینکه مامان اسب یا خل و چل  

اولین ماه تحصیلی

چقدر زمان زود میگذره من دیگه رسما از مادر سپید خجالت کشیدم و اومدم که بنویسم ولی خودمونیم مادر سپید میشه بهم بگی چه جوری با سه تا بچه و این همهههههههههههههههههههه مشغله ای که واسه خودت درست میکنی میرسی وبلاگ را هم تند تند آپ دیت کنی؟ واقعا این علامت سواله اونقدر برام بزرگ بود که نتونستم جلو خودمو بگیرم و نپرسم خلاصه فضولیمو میبخشی

ما خوبیم و حسابی مشغول، وقتی ایران بودم و سرعت کم اینترنت ایران را میدیدم میگفتم وقتی برگشتم هر روز وبلاگم را مینویسم وقتی آنقدر راحت باز میشه ولی الان میبینم اینجا مثل ایران دو روبر شایان شلوغ نیست که من کمی وقت واسه خودم داشته باشم.

دو هفته اول که شایان رفته بود مهد اونقدر اونجا را دوست داشت که وقتی میرفتم دنبالش  تمام راه برگشت به خونه را گریه میکرد که چرا داره منو میبری خونه من میخوام مهد بمونم و بازی کنم  اونقدر من ناراحت بودم و میگفتم الان این مربیهاش فکر میکنن ما تو خونه با بچه مون چیکار میکنیم که اینقدر از خونه گریزانه. یک روز که مربیش بهش گفت تو که از صبح اینجایی از اینجا خسته نشدی؟ خلاصه همه بهم میگفتن چقدر خوب ولی من میگفتم گریه گریه هست  بعضی بچه ها موقع رفتن گریه میکنن ولی شایان همه راه برگشت را و این منو اذیت میکنه و از بس غر زدم حالا برعکس شده دقیقا وقتی هفته دوم تموم شد  شایان به شدت از مهدش بدش اومد تا به پارکینگ مهد که میرسیم گریه میکنه که منو اونجا نبر تا وقتی اونجا را ترک میکنم در حال گریه کردنه.دیگه منم با بغض میرم سر کلاسام و میگم عجب غلطی کردم و همش سر کلاسها نگرانشم.دقیقا پارسال هم اینجوری بود چند هفته اول با شوق و ذوق میرفت بعد گریه هاش شروع شد و ما فکر کردیم اون مربی خاص که شایان را ازمون میگیره کاری با بچه کرده که اینجوری شده و با مدیر مهد در میون گذاشتیم اون  خیلی پیگیری کرد و قرار شد یک مربی که شایان عاشقش بود شایان را ازمون بگیره که بعد از یک هفته دیدیم با اونم همین روش را ادامه داد و فهمیدیم که  بعد از مدتی شایان میفهمه که مربیهاش قراره اونو از ما جدا کنند واسه همین اینجوری واکنش نشون میده. مشکل دیگه من با مهدش اینه که اونجا هیچی نمیخوره و نمیتونن بخوابوننش بیچاره ها میگن بغلش میکنیم راه میریم تو کالسکه میزاریم میچرخونیمش ولی هیچ جوری نمیخوابه شما چیکار میکنین و چه جوری میخوابونینش که جواب منم شیر خودم هست که اونا این یک قلم را نمیتونن انجام بدن.ایران یادش بخیر اونقدر دایی قادر ما را تو خیابونها میگردوند تا شایان بخوابه و سر ظهر یا نصف شب از لاهیجان تا لنگرود یا چمخاله یا رودسر یا رشت میرفتیم که این فسقل ما بخوابه یادش بخیر

منم حسابی با دانشگاه مشغولم و از همه سخت تر سه شنبه ها(فردا) هست ساعت ۸ صبح میریم به طرف دانشگاه و ساعت ۴ عصر میرم شایان را میگیرم و میبرمش خونه و میسپرمش دست بابایی و برمیگردم دانشگاه تا ۱۰ شب. این استاده ۵ دقیقه هم زودتر تعطیلمون نمیکنه خلاصه بچه ام تمام روز منو نمیبینه بعد که میام خونه وقتی بابایی و شایان خوابیدن تا سه یا چهار صبح میشینم درس میخونم واسه همینه که به هیچ کاری نمیرسم مثلا تو این ماهی که گذشت یکی از بهترین دوستام سخت ترین مرحله زندگیش را میگذروند و من هر روز تصمیم داشتم برم پیشش رفتن پیشکشم یک زنگ هم بهش نزدم واقعا از روی اون که هیچی از خودم خجالت میکشم با این ادعا دوستیم.الان ساعت یک و نیم نصفه شب هست و من فردا روز سختی در پیش دارم حالا میخوام سعی کنم تند تند بیام بنویسم تا ببینم میتونم یا  نه اگه مادر سپید رازشو بهم بگه منم تند تند میام مینویسم.

راستی دو تا پسر دو قلو تو کلاس شایان اینها هستن که خیلی بامزه هستن اون روز که من تو مهد بودم موقع غذا هر چی جلوشون میگذاشتن تو یک ثانیه غیب میشد از موقعی که من رسیدم اینها چهار پنج کاسه غذا متنوع خوردن وقتی مامانشون اومده بود دنبالشون مربیشون میگفت که براشون غذا بیشتری بگذاره مامانه هم میخندید و میگفت میبینین چه جوری میخورن و بعد اینقدر هم لاغرن دکترشون میگه که بهشون بیشتر غذا بده اخه چقدر بدم دیگه (بچه ها شاید از شایان هم لاغرترن) داشتم فکر میکردم تو این سن شایان چه خوشبختی میتونه بالاتر از این باشه که بچه ات خوب خوب غذا بخوره