حساسیت
فرازی از کتابهای شایان
تاتی دراز کشیده، خیره شده به اسباش، این اسب های قشنگ رو، امروز خریده باباش
این تاتی که میبینی، اسباب بازی نداره، منتظره که باباش، چیزی براش بیاره
مامان من اسب منه، سوار می شم رو پشت اون، راه که می ره خوشم می آد، هی می خورم تکون تکون
وقتی کارم تموم شه، پا نمی شم زود از جام، مامان منو می شوره، حوله می ده به دستام
مامان من فکر می کنه، دستش هواپیما شده، گمون کنم مامان مخش، یه خورده جا به جا شده![]()
مامانم دوستم داره یه عالمه هر چی از مامان بگم، بازم کمه وقتی بابا سر کار یا سفره مامانم کمی کاراش زیادتره مثل بابا منو گردش می بره مثل اون برام خوراکی می خره ......... مثل بابا قصه ها رو می دونه برام از توی کتاب ها می خونه ...... شب ها لالایی می گه تا بخوابم بعد می ذاره منو تو رختخوابم می گه امشب بگذره فردا می شه سرو کله بابات پیدا می شه می آد از سفر با چند تا چمدون می آره سوغاتی ها رو برامون
خلاصه تو این کتابها بچه منتظره که بابا براش اسباب بازی بخره یا خوراکی یا از سر کار یا مسافرت کاری برگرده با سوغاتی ولی مامان یا رفته نون بگیره یا داره آشپزی میکنه یا باید بچه را بعد از خراب کاری بشوره یا کهنه اش را عوض کنه تازه اگه مامان خیلی باحال باشه شعرهایی که بابا از کتاب برای بچه میخونه مامان هم بلده یا اینکه مامان اسب یا خل و چل
اولین ماه تحصیلی
ما خوبیم و حسابی مشغول، وقتی ایران بودم و سرعت کم اینترنت ایران را میدیدم میگفتم وقتی برگشتم هر روز وبلاگم را مینویسم وقتی آنقدر راحت باز میشه ولی الان میبینم اینجا مثل ایران دو روبر شایان شلوغ نیست که من کمی وقت واسه خودم داشته باشم.
دو هفته اول که شایان رفته بود مهد اونقدر اونجا را دوست داشت که وقتی میرفتم دنبالش تمام راه برگشت به خونه را گریه میکرد که چرا داره منو میبری خونه من میخوام مهد بمونم و بازی کنم اونقدر من ناراحت بودم و میگفتم الان این مربیهاش فکر میکنن ما تو خونه با بچه مون چیکار میکنیم که اینقدر از خونه گریزانه. یک روز که مربیش بهش گفت تو که از صبح اینجایی از اینجا خسته نشدی؟ خلاصه همه بهم میگفتن چقدر خوب ولی من میگفتم گریه گریه هست بعضی بچه ها موقع رفتن گریه میکنن ولی شایان همه راه برگشت را و این منو اذیت میکنه و از بس غر زدم حالا برعکس شده دقیقا وقتی هفته دوم تموم شد شایان به شدت از مهدش بدش اومد تا به پارکینگ مهد که میرسیم گریه میکنه که منو اونجا نبر تا وقتی اونجا را ترک میکنم در حال گریه کردنه.دیگه منم با بغض میرم سر کلاسام و میگم عجب غلطی کردم و همش سر کلاسها نگرانشم.دقیقا پارسال هم اینجوری بود چند هفته اول با شوق و ذوق میرفت بعد گریه هاش شروع شد و ما فکر کردیم اون مربی خاص که شایان را ازمون میگیره کاری با بچه کرده که اینجوری شده و با مدیر مهد در میون گذاشتیم اون خیلی پیگیری کرد و قرار شد یک مربی که شایان عاشقش بود شایان را ازمون بگیره که بعد از یک هفته دیدیم با اونم همین روش را ادامه داد و فهمیدیم که بعد از مدتی شایان میفهمه که مربیهاش قراره اونو از ما جدا کنند واسه همین اینجوری واکنش نشون میده. مشکل دیگه من با مهدش اینه که اونجا هیچی نمیخوره و نمیتونن بخوابوننش بیچاره ها میگن بغلش میکنیم راه میریم تو کالسکه میزاریم میچرخونیمش ولی هیچ جوری نمیخوابه شما چیکار میکنین و چه جوری میخوابونینش که جواب منم شیر خودم هست که اونا این یک قلم را نمیتونن انجام بدن.ایران یادش بخیر اونقدر دایی قادر ما را تو خیابونها میگردوند تا شایان بخوابه و سر ظهر یا نصف شب از لاهیجان تا لنگرود یا چمخاله یا رودسر یا رشت میرفتیم که این فسقل ما بخوابه یادش بخیر
منم حسابی با دانشگاه مشغولم و از همه سخت تر سه شنبه ها(فردا) هست ساعت ۸ صبح میریم به طرف دانشگاه و ساعت ۴ عصر میرم شایان را میگیرم و میبرمش خونه و میسپرمش دست بابایی و برمیگردم دانشگاه تا ۱۰ شب. این استاده ۵ دقیقه هم زودتر تعطیلمون نمیکنه خلاصه بچه ام تمام روز منو نمیبینه بعد که میام خونه وقتی بابایی و شایان خوابیدن تا سه یا چهار صبح میشینم درس میخونم واسه همینه که به هیچ کاری نمیرسم مثلا تو این ماهی که گذشت یکی از بهترین دوستام سخت ترین مرحله زندگیش را میگذروند و من هر روز تصمیم داشتم برم پیشش رفتن پیشکشم یک زنگ هم بهش نزدم واقعا از روی اون که هیچی از خودم خجالت میکشم با این ادعا دوستیم.الان ساعت یک و نیم نصفه شب هست و من فردا روز سختی در پیش دارم حالا میخوام سعی کنم تند تند بیام بنویسم تا ببینم میتونم یا نه اگه مادر سپید رازشو بهم بگه منم تند تند میام مینویسم.
راستی دو تا پسر دو قلو تو کلاس شایان اینها هستن که خیلی بامزه هستن اون روز که من تو مهد بودم موقع غذا هر چی جلوشون میگذاشتن تو یک ثانیه غیب میشد از موقعی که من رسیدم اینها چهار پنج کاسه غذا متنوع خوردن وقتی مامانشون اومده بود دنبالشون مربیشون میگفت که براشون غذا بیشتری بگذاره مامانه هم میخندید و میگفت میبینین چه جوری میخورن و بعد اینقدر هم لاغرن دکترشون میگه که بهشون بیشتر غذا بده اخه چقدر بدم دیگه (بچه ها شاید از شایان هم لاغرترن) داشتم فکر میکردم تو این سن شایان چه خوشبختی میتونه بالاتر از این باشه که بچه ات خوب خوب غذا بخوره
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم