حساسیت
وقتی ایران بودیم یک روز صبح میخواستم برم رشت خونه دوستم و در حال آماده شدن بودم و شایان داشت واسه خودش میچرخید و مامان هم داشت صبحانه میخورد که منو صدا کرد و گفت بهش کره بادام زمینی بدم ؟کمی فکر کردم و نمیدونم چرا احساس کردم که قبلا بهش دادم و میدونستم که این کره حساسیت زا هست ولی مطمئن بودم که قبلا بهش دادم و به مامان گفتم بهش بده مامان هم فقط یک سر قاشق بهش داد و مثل اینکه شایان خوشش نیومد و دیگه نخورد . تا حاضر بشم شاید سه چهار دقیقه طول کشید و داشتیم میرفتیم بیرون که دایی قدیر گفت چرا صورتش جوش زده دیدم دو تا جوش رو صورتش هست گفتم نمیدونم قرار شد دایی قادر ما را تا ایستگاه برسونه از خونه در اومدیم دیدم شایان هی یکی از چشماشو میماله هر چی نگاه کردم دیدم چیزی نیست نذاشتم که بماله که دیدم چشماش قرمز شده و داره بسته میشه حالا همه این اتفاقها توی پنج دقیقه افتاد و ما رسیده بودیم فلکه لاهیجان ،به قادر گفتم برو پیش بابا ببینم چیکار میتونم بکنم تا رفتیم اونجا دیدم شایان دیگه رسما چشماش بسته شده وای اونقدر ترسیدم بابا گفت ببرینش درمانگاه. بدو رفتیم درمانگاه دکتر کشیش یک دختر جوان بود بهش تند تند میگم شایان ۱۰ دقیقه پیش کره بادام زمینی خورد میدونم حساسیت زا هست ولی نمیدونم چرا احساس کردم قبلا بهش دادم حالا چیکار کنم به من میگه کره بادام زمینی چی هست؟ مثل کره حیوانی میمونه؟
مانده بودم چه جوری براش توضیح بدم که کره بادام زمینی چی هست که خودش گفت بادام حساسیت زا هست حتما حساسیت داده بگذار زیر شکمش را ببینم که خدا را شکر اونجا هیچ خبری نبود و بهم یک نسخه داد که از داروخانه درمانگاه بگیرم رفتم داروخونه آقاهه یک شربت بهم داده با یک سرنگ و میگه شربت را به مقدار سه سی سی با این سرنگ اندازه بگیر و بکش بعد بریزش تو قاشق بعد بده بچه بخوره
بهش میگم خوب چرا با همین سرنگ بهش ندم که راحتتره کمی فکر میکنه و میگه خوب اینجوری هم میشه
روی شربت را میخونم میبینم نوشته در هنگام مصرف این دارو رانندگی نکنین
شربت را ورداشتم رفتم پیش خانم دکتر میگم بچه ام فقط یک سالشه این مال بزرگسالانه میگه ایران زندگی نمیکنی میگم نه میگه این مال همه هست همین را بهش بده ایران فقط همین را داره خلاصه شربت را تو ماشین بهش دادم در عرض یک دقیقه خوب شد و تصمیم گرفتیم کمی تو لاهیجان بچرخیم اگه شایان حالش خوب بود بعد برم رشت خلاصه کمی چرخیدیم دیدم شایان خوب خوب هست دیگه دایی قادر جون جونی ما را تا دم در خونه دوستم برد. به من گفتن هر هشت ساعت یکبار شربت را باید به شایان بدم منم با اینکه دیدم شایان خوب شده هشت ساعت بعدش یکبار دیگه بهش دادم چون همیشه شنیدم دارو را باید کامل خورد وقتی بار دوم شربت را به مقدار سه سی سی به شایان دادم شایان خوابید بهتره بگم بیهوش شد دفعه دوم ساعت هشت شب دادم خوابید اصلا هم بیدار نمیشد دیگه اومدم لاهیجان دیدم مثل اینکه شایان خیال بیدار شدن نداره خیلی هم بد اخلاق شده بود مثلا از ماشین که داشتم پیاده میشدم یک لحظه بیدار شده بود فقط جیغ میزد و گریه میکرد و میخواست بخوابه مونده بودم بار سوم بهش بدم یا نه .بابا و مامان هم میگفتن نمیخواد دیگه بهش بدی خلاصه دیگه بهش ندادم ولی شایان خوابید تا ۱۲ ظهر فردا .صبح گفتم ببینم این دارو خودش دستور العمل نداره که یک کاغذ توش پیدا کردم که نوشته بود به بچه های زیر سه سال به هیچ وجه روزی بیشتر از پنج سی سی ندین
در صورتی که من روز قبلش به شایان شش سی سی داده بودم حالا خدا را شکر ادامه اش نداده بودم . میخواستم یک روز برم به خانم دکتر بگم مواظب تشخیصش باشه که امکان داره با این سهل انگاریها کسی را بکشه که دیگه وقت نشد ولی تجربه خیلی بدی بود
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم