چهار دست و پا و دندون دوم
سلام من بعد از یک مدت طولانی اومدم . این روزها خیلی شلوغه هفته دیگه سه تا امتحان آخر ترم دارم و هیچی هم نخوندم قراره شایان را ببرم سر کلاس که نخوندنهای منو جوابگو باشه شاید نمره قبولی گرفتم ولی از هفته دیگه تا یک ماه تعطیلم و از الان داره براش لحظه شماری میکنم البته در طول روز با بودن پسر جیگریم تعطیلی معنایی نداره ولی حداقل شبا که بابایی میاد خونه میتونم استراحت کنم از طرف دیگه مهد شایان هم داره ما را دیوونه میکنه من مجبور شدم یک کلاسم را صبح بگیرم که دو جلسه دو ساعته صبحه قرار بود مهد دانشگاه تا این ترم برامون جای خالی پیدا کنه که روزی که بهمون وقت داده بودن که بهمون میگن جا دارن یا نه بعد از انتخاب رشته برای ترم اینده بود منم این کلاس را برداشتم که اگه جا نداشتن تو وقت حذف و اضافه یک کاری بکنم اول دسامبر بهمون گفته بودن که جواب نهایی را میگن من هم اون موقع رفتم گفتن هنوز معلوم نیست ولی اگه هم بخوای بگذاریش باید حداقل ۱۰ ساعت بیاد ولی من فقط چهار ساعت کلاس داشتم گفتم خوب اون دو روزی که میاد چند ساعت بیشتر نگهش دارین که من برم کتابخونه درس بخونم گفتن نه ما اون دو روز وقت نداریم باید یک روز دیگه باشه حالا اگه من میدونستم حتما جا دارن منم همه کلاسامو با خیال راحت صبح میگرفتم که دیگه مجبور نشم نصفه شب برم دانشگاه از یک طرف نمیدونم واسه همین چهار ساعت هم قبولش میکنن از طرف دیگه اگه قبولش کنن مجبورم ۱۰ ساعت ببرمش خلاصه گفتم شما قبولش کنین جمعه ها که باباش خونه هست و من قرار بود بگذارمش پیش باباش تو این برف و سرما میارمش مهد گفتن دو هفته دیگه تماس بگیر دو هفته بعد تماس گرفتم گفتن هنوز دو نفر قبل از شما تو لیست هستن دو هفته دیگه تماس بگیرین خلاصه موندم بین زمین و آسمان .مامانایی که ماماناتون پیشتون هستن قدر نعمتتون را بدونین
غر غر بسه بریم سراغ پسر گلیم
دندون دومش هم نیش زده و داره در میاد اول دندون پایینی سمت راست در اومد الان دندون پایینی سمت چپ.
راستی دندون فشون چیه؟ خاله ندی شایان تو نظر خواهی پست قبل کمی توضیح داد حالا من یکبار دیگه میگم .ما تو شمال ایران(گیلان ، لاهیجان) یک رسمی داریم(حالا من نمیدونم که دیگه کجاها این جشن برگزار میشه) که با در اومدن اولین دندون کودک یک جشنی میگیرن و یک غذای مخصوصی درست میکنن(چون من شکمو هستم اول قسمت غذا را توضیح میدم) که ما اصلا بهش آش نمیگیم چون من اینجا میبینم همه کامنت گذاشتن که اش دندونی ما که بهش میگیم دندونک خلاصه تشکیل شده از گندم پخته با نخود پخته و شاید هم مقدار خیلی کمی لوبیا که روش هم نقل یا کشمش میریزن و این غذا خشک خشک هست یعنی اصلا اب نداره نمیدونم چرا همه اینجا بهش میگن اش؟ این غذا تو مهمونی سرو میشه بعد بچه را مینشونن رو سرش یک تور میگذارن و رو سرش نقل میریزن و دورش یک عالمه چیز میز میگذارن که هر کدوم را برداره یعنی شغل اینده اش همونه چیزهایی که میگذارن شامل اینهاست : قیچی (فکر کنم نماد ارایشگر باشه) مداد(نماد نویسنده شدن) تسبیح ( احتمالا ملا میشه) و یک عالمه چیز دیگه خلاصه هر شغلی که دلت میخواد بچه ات اون کاره بشه میتونی یک نمادی ازش بزاری من که خودم تسبیح برداشته بودم و البته من خودم نمونه بارزی هستم از اینکه زیادم این دندون فشون صحت نداره ولی من که خیلی رسمش را دوست دارم.البته همه اطلاعات من خلاصه شده از سن هشت سالگیم که برای داداشیم دندون فشون گرفته بودیم و عکسها پس اگه غلطه کسایی که بهتر میدونن توضیح بدن من که اینها یادم بود . حالا شاید هفته دیگه بعد از امتحانات چند تا چیز گذاشتم دور شایان واسه ارضا حس کنجکاوی خودم.
یک خبر خیلی مهم: پسری من در سن نه ماه و سه روزگی یعنی شنبه پیش شروع کرد به چهار دست و پا راه رفتن
حالا همه بهم میگن دیدی پسری شروع کرد به چهار دست و پا راه رفتن حالا خیالت راحت شد؟ ولی راستشو بخوایین خیالم که راحت نشد هیچی بیشتر هم نگران شدم چون اگه دیگه چهار دست و پا راه نمیرفت میگفتم خوب سیستمش اینجوریه و یکهو شروع میکنه به راه رفتن ولی الان هی با خودم فکر میکنم که چرا اینقدر دیر شروع کرد به چهار دست و پا راه رفتن و هی به خودم میگم پسره دیگه پسرها هم تنبلن و دختر ها همش زرنگن و همه کاراشون رو زود انجام میدن خلاصه مادریه و هزار فکر و خیال
( چقدر کیف میده آدم از این حرفهای قلمبه سلنبه و مادرانه و بزرگانه بزنه ننه)
این روزها پسری واسه خودش تو خونه جولان میده و به کابینتهای آشپزخونه هم علاقه مند شده ولی بازم ترجیح میده که دستش را بگیریم و راه ببریمش وای اگه بدونین چقدر بامزه هست که واسه خودش شروع میکنه به چهار دست و پا راه رفتن من که قند تو دلم آب میشه روز اولی که شروع کرد به راه رفتن چند تا خرابکاری کرد اولیش این بود که من اومدم از این شمعهای عطری که تو لیوانهای شیشه ای هستن را روشن کنم با فندک روشن نمیشد گذاشتمش رو لبه وان (چون شمعه تو دستشویی هست) و رفتم که از تو آشپزخونه کبریت بیارم آقا اومده برش داره دستش خورده بهش و شمعه افتاده تو وان و اون قسمت بالاش که شمع نداشته همه شکسته خدا را شکر که افتاد تو وان . بعدش هم هزار چی از تو دهنش در اوردم بخدا یک چیزایی تو دهنش پیدا میکنم که نمیدونم از کجا میاره هر وقت میبینم ساکته باید اول نگاه کنم ببینم داره چیکار میکنه اگه ببینم ساکت نشسته و داره با دهن بسته بهم لبخند میزنه باید تو دهنش را بگردم چون معمولا هر چیزی را میگذاره تو دهنش و اونقدر نگهش میداره تا بزاق دهنش ابش کنه چند روز پیش دیدم خیلی ساکته من رو مبل دراز کشیده بودم شایان هم رو زمین نشسته بود بغلش کردم دیدم داره لبخند مرموز میزنه تو دهنش را گشتم دیدم هیچی نیست گذاشتمش رو زمین دو دقیقه گذشت بازم دیدم همینجوری نشسته داره بهم لبخند میزنه و تکون نمیخوره دوباره بلندش کردم و یک جستجوی کامل از تو دهنش به عمل اوردم که دیدم بله تو دهنش چیزیه(الان یادم نیست چی بود) نمیدونم دفعه قبلش که گشتم کجای دهنش قایم کرده بود![]()
چند روز پیش هم یک تکه کوچولو پوست پیاز را کرد تو دهنش ، پوست پیازم یک چیزیه که اب بهش میخوره رنگش میره خلاصه ما دهن آقا شایان را گشتیم و پیدا نکردیم ولی خودش هی چشماشو میبست (مثل وقتایی که آدم چیز ترش میخوره) و خخخخخخخ خخخخخخ میکرد خلاصه بعد از جستجوی زیاد دیدم که به سقف دهنش چسبیده . خلاصه من همش باید مواظب باشم این پسری چیزی را تو دهنش نکنه .
چند روز پیش خاله مهدیس شایان اومده بود پیشمون هنوز در را باز نکرده( واقعا هنوز کامل در را باز نکرده بودم) شایان پرید تو بغلش هنوز میونه اش با دخترها خیلی خیلی خوبه یک عالمه واسه خاله اش رقصید بعد خاله مهدیس براش میخوند بابا کرم شایانم در حال رقص میگفت بابا بابا بابا
خلاصه بساطی بود بعدش ما همون روز با خاله مهدیس رفثیم خونه شون( ما هر کس میاد خونمون زودی همون روز باهاشون میریم خونه شون که جوابش را پس بدیم تا یک وقت دلگیر نشن
اگه میخوایین بیاین خونمون بفرمایید
) و یک نیم تا یک ساعتی زمان برد تا شایان با بابای خاله مهدیس دوست شد.
یک عالمه حرف دارم ولی وقت کمه سعی میکنم هفته دیگه یک عالمه عکس از پسریم بگذارم آهان اینم بگم جدیدن یاد گرفته تا تعجب میکنه میگه اِ اِ اِ وای خیلی بامزه میگه و گاهی هم میگه همممم هممممممم همممممم
این پسر جیگر منه عشق منه نفس منه
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم