امروز روز خیلی سختی برامون بود. صبح که من و شایان از خواب پا شدیم بعد از کمی مرتب کردن خونه  لباسهامون رو پوشیدیم و رفتیم سوپری محله و کمی خرید کردیم  بعد هم رفتیم کتابخونه و شایان اونجا کمی بازی کرد  بعد هم اومدیم خونه وقتی رسیدیم خونه من داشتم وسایلی را که خریده بودیم جابه جا میکردم  و شایان هم رو زمین نشسته بود و داشت با اسباب بازیهاش بازی میکرد که  یکهو دیدم داره چیزی را میجوه بدو رفتم انگشت کردم تو دهنش ببینم چیه که  مثل همیشه سریع زبونش را چسبوند به سقف دهنش تا من نتونم هر چی که تو دهنش هست را در بیارم و سعی کرد تا من در تلاشم زبونش را از سقف دهنش جدا کنم اونی که تو دهنش هست را قورت بده خلاصه من تونستم انگشتم را بین  زبونش و سقف دهنش ببرم ولی شایان هرچی را که بود قورت داده بود منم گفتم  خوب حتما چیزی بوده که میتونسته قورت بده  بعد دیدم که شایان خسته هست تصمیم گرفتم بخوابونمش تا رو پاهام گذاشتم که بخوابونمش شروع کرد به عُق زدن و خ خ  کردن یک دنیا ترس رفت تو تنم انگشتم رو کردم تو حلقش دستم به یک چیزی خورد   وقتی مینشوندمش عادی عادی بود ولی وقتی عمودی میشدزنگ زدم به بابایی بهش گفتم چی شده اونم  هی میگفت الان عادیه؟ میگفتم آره گفت بهش کمی آب بده ببین چی میشه بهش کمی آب دادم نتونست آب را قورت بده و  عُق زد دیگه خیلی ترسیدم بابایی سریع زنگ زد به ۹۱۱  و خودشم راه افتاد بطرف خونه  ۹۱۱  پنج دقیقه طول کشید تا اومد تو اون پنج دقیقه من مردم و زنده شدم با خودم فکر میکردم که اگه راه گلوش مسدود شده بود و اینا این همه طولش دادن چه بلایی امکان داشت سر بچه ام بیاد  خلاصه اول یک پلیس اومد تو،  براش تعریف کردم که چی شده  بیچاره خونه را نگاه میکرد میدید تمیز تمیزه( چون یکشنبه که  آخرین روز تعطیلیمون بود  حسابی افتاده بودیم به جون خونه و تمیزش کرده بودیم)  مونده بود که شایان چی از رو زمین ورداشته خورده  گفت بچه طبیعی به نظر میرسه گفتم ولی من بهش آب میدم نمیتونه قورت بده جلوش بهش آب دادم شایان نتونست غورتش بده  پلیس گفت حاضر بشین میریم بیمارستان بعد از اونم دو تا پلیس دیگه هم اومدن تو که یکیشون خیلی گنده بود شایان تا دیدش شروع کرد به گریه. من یک کاپشن پوشیدم اومدم  کاپشن شایان هم تنش کنم که پلیسه گفت هوا گرمه سریع بریم  بیچاره  دور بچه ام پتو پیچیدم و با لباس خونه بردمش  من و شایان را پشت آمبولانس سوار کردن  شایان را رو تخت آمبولانس نشوندن و کمربندشم بستن و رفتیم بیمارستانی که من شایان را اونجا به دنیا آورده بودم  پرستار شایان را دید و همه وضعیت بالینیش مثل ضربان قلب و معاینه های سطحی را انجام داد و ما را فرستادن واسه پذیرش. کارهای پذیرش انجام شد منم که از تو آمبولانس به بابایی زنگ زده بودم  بابایی خودشو رسونده بود ما را بردن قسمت express care  اول دستیار دکتر اطفال شایان را معاینه کرد و  فرستادنمون واسه X-ray  چند تا عکس از شایان گرفتن و چون شایان نباید تکون میخورد و محکم نگهش میداشتن بچه ام ترسیده بود و گریه میکرد عکسها گرفته شد و منتظر جواب بودیم که دکتر متخصص با عکسها اومد و گفت باید یک سری دیگه عکس بگیرین  دوباره رفتیم واسه گرفتن X-ray  که اینبار شایان بیشتر گریه کرد به منم اجازه نمیدادن برم تو بابایی را یک لباس آهنی میپوشوندن رو پاهای کوچولوی فسقلیمم یک  sheet  کوچولو مینداختن که احتمالا توش فلزی بود که  از ورود اشعه جلوگیری میکرد شایان هم با پاهاش میزدشون کنار  خلاصه یک پسره هم مجبور شد تو اطاق بمونه  و پاهای شایان را نگه داره  این عکسها هم گرفته شد و شایان از گشنگی بیمارستان را گذاشته بود رو سرش. اجازه دادن که بهش شیر بدم وقتی شیرش را خورد جواب اینها هم اومده بود ولی گفتن باید دوباره بریم برای X-ray  بابایی شایان را برده بود و تو  راهرو قدم میزد منم رو تخت شایان نشسته بودم منتظر مثل اینکه اومده بودن  بابایی وشایان را از همون راهرو برده بودن دیگه موقع گرفتن عکس سری سوم من نبودم  وقتی که برگشتن شایان کمی شیر خورد و خوابید  جواب سری سوم عکسها هم اومد و خدا را شکر چیزی مشاهده نشد  گفتن نیم ساعت دیگه بمونین ببینیم که بالا میاره یا نه که خدا را شکر اونم اتفاق نیوفتاد  بعد یک دکتر دیگه اومد و گفت شیفت دکتر قبلیه تموم شده بود پس من اومدم  یکبار دیگه هم همه ماجرا را واسه آقا دکتر جدیده تعریف کردیم و  این آقا دکتره هم مثل همه آدمهایی که  از شروع ماجرا دیده بودم شماتتم کرد که نباید دست تو حلق بچه میکردم چون هر چی که بود بیشتر فرو کردم تو و این کار خیلی خیلی خطرناکیه باید بچه را رو سینه اش میخوابوندم و با کف دستم محکم میزدم به پشتش خلاصه شایان خواب بود که دکتر داشت معاینه اش میکرد که بیدار شد و بعد خواست بره بغل بابایی کار دکتر هم تموم شده بود بابایی هم به شایان گفت بابا  که آقای دکتر ازمون پرسید افغانی هستین؟ ما گفتیم نه  ایرانی که به فارسی بهمون گفت که اصلا بهتون نمیاد ( چون من و بابایی یک نموره چاقیم حتما فکر کرد آمریکایی هستیم) گفتم چطور بهمون میاد افغانی باشیم بعد ایرانی بهمون نمیاد؟ گفت هیچ کدومش نمیاد ولی چون گفتین بابا گفتم شاید افغانی باشین خلاصه همشهری در اومد. این بیمارستان خیلی جالبه  یک عالمه ایرانی داره یادمه وقتی منو داشتن میبردن واسه عمل به دنیا اوردن شایان بهمون گفتن  حق ندارین فیلم بگیرین فقط عکس منم که  خیلی دلم میخواست فیلمش را داشته باشم جای بحث نبود گفتیم چشم  دوربین فیلمبرداری ما خیلی کوچیکه اندازه یک کف دسته  که هم فیلم میگیره و هم عکس ولی موقع فیلم گرفتن یک چراغ قرمز داره که روشن میشه  خلاصه موقع عمل وقتی شکمم را باز کردن که شایان را دربیارن من تو اون موقعیت هی به بابایی میگم بابایی تو فقط فیلم بگیر از اونجایی هم که بابایی از بس اینورا مونده خیلی صادق شده فقط عکس میگرفت و فیلمایی که گرفته شاید سه ثانیه یا چهار ثانیه باشه  حالا تو اون شرایط هی من داد میزنم بابایی فیلم بگیر که یکهو  دکتر جراح از بابایی پرسید که داره عکس میگیرین دیگه منم اجازه ندادم بابایی جواب بده  برگشتم به انگلیسی به دکتر گفتم بله داره فقط عکس میگیره بعد پشتش رو کردم به بابایی به فارسی میگم  اینا که نمیفهمن تو فیلمتو بگیر عکس نگیریها فقط فیلم بدو فیلم بگیر خلاصه وقتی از اطاق عمل در اومدیم فهمیدم که دستیار دکتر یک خانمی بود که شوهرش ایرانیه و فارسی میفهمیده و احتمالا همه حرفهامم ترجمه کرده بوده بعد از عمل هم اومد باهامون چاق سلامتی کرد

خلاصه آقای دکتر ایرانی هم شایان را ویزیت کرده  گفته تا الان همه چیز نرماله ولی اگه خدای نکرده بالا آورد سریع بیارینش بیمارستان

من امروز واقعا مردم و زنده شدم تو اون پنج دقیقه ای که منتظر پلیس بودم همه دست و پاهام میلرزید و نمیتونستم سرپا وایسم  خدایا شکرت

آقای پلیس بهم گفت دستمالهای توالت وسطش خالیه (جایی که لوله را میکنیم توش و از اونجا آویزونش میکنیم) میگفت هرچیزی که بتونه از وسط دستمال توالت بگذره یعنی بچه میتونه قورت بده و نباید جلو دستش باشه برام خیلی عجیب بود چون  سوراخ وسط دستمال توالت خیلی بزرگه خلاصه امروز خدا خیلی بهمون رحم کرد 

مواظب فرشته کوچولوهاتون باشین