از شیر گرفتن
اگه بدونی که چقدر دلم گرفته .این روزها خانواده کوچیکمون داره یک بحران را پشت سر میگذاره.امروز دومین روزیه که تو دیگه شیرم را نمیخوری.قرار بود پنجشنبه پیش شیر را ازت بگیرم که با وساطت بابایی که میگفت در سال ۲۰۰۸ ازش بگیر به این پنجشنبه موکول شد حالا چرا پنجشنبه چون جمعه و یکشنبه بابایی تعطیله و بهمون کمک کنه خلاصه پنجشنبه صبح که از خواب بیدار شدی حدود یک ساعت شیر خوردی که این کمی غیر عادی بود چون همیشه صبح یک کوچولو میخوردی چون در طول شب هر یکساعت به یکساعت شیر میخوردی منم یکعالمه غصه داشتم که این اخرین باره که این لحظات را داره تجربه میکنم من از وبلاگ مامان آوین کوچولو لینک یک نمایش عروسکی کوتاه را دیده بودم که به زبان فرانسه بود اون را برات گذاشتم تو اصلا به تلویزیون یا سی دی های بچه ها یا فیلم هیچ علاقه ای نداری ولی نمیدونم تو این آهنگ فرانسوی چی داشت که تو را میخکوب خودش کرد روز پنجشنبه شاید تو بیشتر از ۱۰ ساعت نشستی و اون آهنگ دو دقیقه ای با چند تا از آهنگهایی را که اون خانومه خونده بود را گوش کردی حالا اینها فرانسوی میخونن و ما هیچی نمیفهمیم منم مجبور بودم پیشت بشینم چون هر دو دقیقه یکبار که تموم میشد باید از اول برات میگذاشتم دیگه سردرد گرفته بودم به عبارت ساده تر داشتم دیوونه میشدم من متنفرم از اینکه یک آهنگی پخش بشه و من نفهمم که چی میگن خلاصه ساعت ۱۰:۳۰ شب به بهونه اینکه خانومه و خرگوشه و هاپو و پاندا(عروسکهایی که با خانومه نمایش اجرا میکردن) رفتن خوابیدن بردمت بخوابونمت شیر خواستی که گفتیم خراب شده قرار شد رو پای من بخوابی زود خوابت برد چون بعدالظهرش اصلا نخوابیده بودی و خیلی خسته بودی ولی تا اوردمت رو تخت بگذارم نیمه بیدار شدی همیشه این موقع بهت شیر میدادم و دوباره میخوابیدی ولی چون این بار شیری در کار نبود بیدار شدی و گریه کردی دوباره بردمت که رو پا بخوابونم یک ساعت تمام تکونت دادم تا بخوابی که نخوابیدی و بابایی را خواستی برگشتیم پیش بابایی من رو شکمم خوابیده بودم بابایی بلند شد که ببرتت رو پاش بخوابونه که تو شروع کردی به بوسیدن کمر و پشتم که مامانی تو رو خدا من را از خودت جدا نکن دیگه اون موقع بود که نتونستم خودمو نگه دارم و شروع کردم به گریه و حالا مگه دیگه بند میاد .عزیزکم میدونم شیر خوردنت تو این سن دیگه همش نیاز عاطفی هست واسه همین تو این دو روز سعی کردم همه توجهم را بهت اختصاص بدم که کمبودی احساس نکنی بعد بابایی تو بطری برات شیر گرم کرد(اولین بار بود که از بطری شیر میخوردی) کمی خوردی و بعد ساعت ۱۲:۳۰ رو پاهای من خوابت برد این بار خوابت سنگین بود و بیدار نشدی من هم رفتم یک دوش گرفتم و برگشتم که ساعت ۱:۳۰ دوباره بیدار شدی و من دوباره با زحمت زیاد تو را رو پام خوابوندم و دیگه حاضر نبودم ریسک کنم و بگذارمت رو تخت این شد که تا ساعت ۶ صبح رو پام خوابیدی هر نیم ساعت هم هی بابایی میومد میگفت تو را بدم به بابایی که میگفتم نه میخواستم کمی بخوابی و آرامش داشته باشی میخواستم پیشت باشم حالا که نمیتونستم بهت شیر بدم حداقل پیشت باشم که ۶ صبح بیدار شدی و چون شیری در کار نبود با بطری هم که میخواستم بهت بدم قبول نمیکردی این شد که کاملا بیدار شدی تو را دادم دست بابایی و من رفتم تا ساعت ۱۱ گرفتم خوابیدم متوجه میشدم وقتی خوابم گاه بیگاه میای بوسم میکنی ولی خسته تر از اون بودم که بخواهم جواب بوسه هات را بدم بعد من بیدار شدم بابایی رفت خوابید بابایی صبحانه ات را بهت داده بود ولی هر کاری میکردم نمیخوابیدی راستی نصفه شب که پا شده بودی هی سراغ خانومه و خرگوشه و هاپو و آقا و .... را میگرفتی که من باید تک تکشون را میگفتم که خوابیدن شایانم باید بخوابه دیگه صبح رفتی جلوی کامپیوتر نشستی که برات بزارم یک ساعت هم اونها را نگاه کردی دیدم خیلی خسته ای و حاضر هم نمیشی بخوابی هر شب ۱۰ یا ۱۱ ساعت میخوابیدی ولی اون شب شاید پنج یا شش ساعت خوابیده بودی این شد که لباس تنت کردم و بردمت با ماشین دور بزنم تا بخوابی که زود خوابت برد کمی دور زدم تا بابایی هم پا شد و با هم رفتیم بیرون که تو توی راه خواب بودی رفتیم اکیا اونجا کمی بازی کردی بعد رفتیم مال پهلوییش که وسایل بازی بچه داره اونجا هم بازی کردی بعد هم رفتیم تارگت اونجا هم رفتی قسمت اسباب بازیهاش و بازی کردی شب وقتی برگشتیم خونه چند بار هی میگفتی مامان شی شیر وقتی میگفتم خراب شده چون قدت تا پاهام میرسه پاهامو میبوسیدی که شاید بهت بدم اگه بدونی با این کارات چه آتشی تو دلم میزنی ایکاش گریه میکردی جیغ میکشیدی منو میزدی ولی هر بار که بوسم میکنی میخوام از غصه بمیرم . میدونی چیه این روزها خیلی سخت هم مریضی از اول زمستون این چهارمین دوره آنتی بیوتیکی هست که داره مصرف میکنی اونقدر دماغت را گرفتم یک لایه پوستش رفته و با کوچکترین تماسی خون میاد با همه اینها خودت میای جلو که دماغت را بگیرم مجبور بودم از شیر گرفتنت را تعطیلات بین دو ترم انجام بدم وگرنه صبر میکردم تا حالت کمی بهتر بشه ۲۲ ماه شیر خوردی زود گذشت؟ نمیدونم ولی از الان خیلی خیلی دلم برای اون لحظات تنگ شده ولی این روزها اصلا نباید به این موضوع فکر کنم چون وگرنه برام نیرویی نمیمونه این دفعه که برای چک آپ رفته بودی دکتر قدت توی منحنی رشد جهش خوبی داشت یعنی قبلا زیر میانگین بودی ولی این بار بالای میانگین ولی وزنت سقوط داشته قبلا بالای میانگین بودی این بار پایین میانگین چون عملا تو در شبانه روز چیزی غیر از شیر من و نون نمیخوردی حالا امیدوارم که غذا خوردنت کمی بهتر بشه.
جیگر مامان اگه بدونی چقدر عاشقتم بدون که از بدجنسیم نیست که بهت شیر نمیدم مجبورم امیدوارم امشب کمی بتونی بخوابی نفسکم.ایکاش دو رو برمون شلوغ بود تا تو کمی با دیگران سرگرم میشدی و کمتر به شیر ندادن من توجه میکردی حالا شاید فردا سر خاله مهدیس خراب بشیم تا تو کمی سرت گرم بشه تا ببینم چی میشه. راستی این بهشتی که قراره زیر پای مادران باشه مادری که دست تنها بچه اش را بزرگ میکنه بهشتش با مادری که یک عالمه کمک داره فرقی میکنه؟ درنا جونم واقعا نمیدونم تو چیکار میکنی دست تنها دختر ، خسته نباشی
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم