دایناسور
دوشنبه هفته پیش صبح که بیدار شدم شایان خواب بود منم کتاب دفترم را اوردم کنارش نشستم و شروع به درس خوندن کردم بعد از مدتی احساس کردم که تو خواب ناله میکنه نمیدونستم چیکارش کنم بیدارش کنم یا نه خلاصه کمی ناله کرد و بعدش ساکت شد منم مشغول خوندن بودم که یکهو از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن وسط گریه هاشم میگفت دایناسور خنده ام گرفته بود بچه ام خواب دیده بود بهش میگفتم مامان جان خواب دیدی من اینجام دایناسوری اینجا نیست
من هیچوقت از هیچی نترسوندمش دایناسور را هم از کارتونها یاد گرفته که بچه ها دنبال هم میکردن و میگفتن roar ولی نمیدونم چه تصوری داشت که باعث ترسش شده خودش که هر وقت میریم کتابخونه کتاب دایناسورها را ورمیداره و یک عالمه از خوندنش لذت میبره واقعا این موضوع های روانشناسی و بزرگ کردن بچه موضوع پیچیده ای هست
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم