این هفته
از اونجایی که این پنجشنبه دانشگاه بخاطر عید یهودی ها تعطیله برنامه روز پنجشنبه را منتقل کردن به روز دوشنبه و منی که دوشنبه فقط دو تا کلاس شب داشتم مجبور شدم از ساعت ۷ صبح برم دانشگاه و برنامه شب دوشنبه به روال سابق ادامه داشت و تا ساعت ۱۰ شب دانشگاه بودم پسری همه راه را تا دانشگاه گریه کرد اونقدر ناراخت بود که من نمی تونستم تو کارسیت بنشونمش و اونقدر بغلش کردم و نازش کردم و تو پارکینگ راه رفتم تا کمی آرام شد ولی بازم تا میخواستم بنشونمش تو کار سیت گریه میکرد خلاصه وقتی رفتیم مهد اونجا به راحتی ازم جدا شد و من موندم این همه گریه پس چی بود که دلم را خون کرد
سه شنبه:
امروز طبق روال سه شنبه ها از کله سحر تا ۱۰ شب کلاس داشتم که از اونجایی که من ۱۰ شب دیشب رسیدم خونه و تا جمع و جور کنم و بخوابیم شد ۱۱ شانی با زحمت خیلی زیاد و گریه از خواب بیدار شد و همه راه بابایی را صدا میکرد ولی تو مهد نه به راحتی دیروز ولی بازم راحت ازم جدا شد .وسط کلاسم وقتی شانی را اورده بودم و منتظر بابایی بودیم تا بیاد شانی را دستش بدم و برگردم دانشگاه پاش گیر کرد به سیم پنکه و پنکه افتاد و سرش جدا شد برگشته به من میگه شکست این اولین باری بود که از این کلمه استفاده میکرد بعد اومده رو تخت دراز کشیده ادای خمیازه کشیدن را در میاره و میگه I'm tired
چهارشنبه:
دوستام با بچه هاشون اومدن خونمون یکیش دو تا بچه داره و سومی را حامله هست و یکیش دو تا بچه داره ولی شایان اصلا لذت نمیبره احساس میکنه بچه ها مایملکش را تصاحب کردن تا به یکی از اسباب بازیهاش دست میزنن ناراحت میشه کمی میره تو اطاق خواب و واسه خودش تنهایی اونجا میمونه بعد هی میاد گریه و بهانه طوری که احساس میکنم نکنه مریضه ولی وقتی همه میرن خوشحال و خندان میشه و من به این فکر میکنم که تنهایی و زندگی به دور از اقواممون چقدر میتونه بچه ام را منزوی کنه که با دو تا مهمون این اینجوری به هم میریزه نگرانم
یاد گرفته میره خودش را میندازه بین مبل و دیوار جوری که پرس میشه و نمیتونه تکون بخوره بعد داد میزنه help! help! I'm stuck
من شهریور 1383 با همسر مهربونم ازدواج کردم و به نیویورک آمدم وساعت 16 دقیقه بامداد روز 16 اسفند 1384 پسریم به جمع خانواده کوچولومون پیوست من اینجا از شایانم مینویسم